زمان اقدام برای دکتری که تو پست قبلی در موردش گفتم تمام شده. با عرض پوزش ببخشید دیگه ایمیل نفرستین.
اوستا برای سال تحصیلی آینده (سپتامبر) دو تا دانشجوی دکتری میخواد که بورس هم میده. چند وقت پیش بهم گفته بود که از دوستات کسی نمیخواد دکتری بخونه که کلی منو به خنده انداخت چون فکر میکردم که بعد از داشتن دانشجوی کله شق ایرانی مثل من دیگه پشت دستش را داغ میکنه که بازم دانشجوی ایرانی بگیره! خلاصه که دو تا پروژه هست که در زمینه گیرنده های غشایی سلول هست و نیاز به داشتن پیش زمینه در بیولوژی مولکولی، بیوشیمی، شیمی و فیزیک داره! بقول خودشان چندرشته ای هست. البته یکی از پروژه ها بیشتر فیزیکی هست و خودش میگه که کسانیکه با شیمی فیزیک کاربردی و یا فیزیک کاربردی آشنا هستن را برای این پروژه میخواهد.
دوستانی که علاقه مند هستن لطف کنن که یه ایمیل برای من بزنن و یه شرح خلاصه ای از خودشون بهم بدن تا ببینم به درد اوستای من میخورن یا نه.
همین!
میدونم که حال و روز خودتون هم از من بدتره. حالا برای کسانی که مثل من بخت برگشته، خارج ایران هستیم و فقط از طریق سایتها و تلویزیون، نظاره گر اتفاقات داخل ایران هستیم، اوضاع بدتر هست! چون از یه طرف هزار جور فکر و خیال بد و مزخرف میاد سراغمون و از یه طرف انگ "خارج بودن" و "بی اطلاعی از اوضاع داخل ایران" بهمون تعلق میگیره و غیر مستقیم بهمون میگن که بتمرگ سرجات و تو را چه به نظر دادن
خلاصه اش که هیچ گونه نظری نمیدم و تنهایی این روزهام را با خودم قسمت میکنم. دلم همه چیز میخواد! دلم میخواد مردم کشورم به اون چیزی که اکثریت میخوان دست پیدا کنن! دلم میخواد اکثریت واقعا اکثریت واقعی باشه نه یه عدد سازی زشت و بدقیافه که بچه دبستانی هم با ریاضی ضعیفش حالیش بشه! دلم میخواد صبحها با دلشوره وحشتناک از خواب نپرم که بخوام سایتها را چک کنم که تازه چه خبر؟! دلم میخواد دیگه تصویر هیچ صورت خونین مالینی با چشمان باز را نبینم که هی بخوام از خدا بپرسم که بزرگیت را شکر ولی عدالتت کجا رفته؟! دلم میخواد که وقتی جوانهای شاد و شنگول و بی خیال اینجا را میبینم حرصم در نیاد که مگه جوانهای ما چه گناهی کردن که باید از وقتی خودشون را میشناسن برای داشتن یه زندگی معمولی با هزار تا مشکل جورواجور سروکله بزنن؟ خدا جون خیلی چیز ازت خواستم؟!
هما دلش گرفته.........شدید گرفته......یه بغض کوفتی تو گلوش گیر کرده که حتی با شنیدن الله اکبر مردم هم اشکش درمیاد.....عجب نسلی بودیم ما! از بچگی بخاطر انقلاب چیزی نفهمیدیم! از نوجوانی بخاطر جنگ هیچی نفهمیدیم! یعنی حق نداریم که بخوایم که تا آخر عمرمون دیگه هیچ خشونتی نبینیم؟! یعنی دیدن روی آرامش حق ماها نیست؟! چرا من نمیتونم این مسائل را برای خودم حل کنم؟
با کسب اجازه از محضر دوست گرامی، کتی عزیزم، یه کم در مورد این سفر مینویسم. از اونجائیکه که حسابی خسیس شدم یه جور برنامه ریختم که با لیلا برم لندن که از پرداخت پول بلیط قطار یا اتوبوس خلاص شم. لندن هم که چیزی از تهران بزرگ خودمون در وسعت کم نداره. خانه شوهر لیلا یه جا بود و خانه کتی یه جای دیگه و منم که بیغ! اول قرار بود برم محل کار کتی و بعد با اون برم خانه شون ولی اینقدر لیلا معطل کرد و به یه ترافیک خفن قبل تعطیلات خوردیم که دیدم یه راست برم خونه شون بهتره. سرتون را درد نیارم که آویزان لیلا شدم که جون مادرت منو نزدیک خانه شون ول کن! چون میخواست تو محله ای که نه خودش میدونست کجاست و نه من میدونستم کجا هستم، ولم کنه! فکر کنم وقتی پیاده شدم خیلی خوشحال شد که از شر من راحت شده!
دیدن کسی که تا حالا ندیدیش و قراره بری خانه اش و چتربازی کنی واقعا کار سختی هست! لیلا که جای مامانم را پر کرد و هی میگفت که مواظب باش، تو که اونو نمیشناسی، نمیدونی چطور آدمی هست، اصلا مطمئنی خانم هست؟!
خانه کتی ور دل خیابان و نزدیک یه محل خرید بزرگ بود که برای من دهاتی که باید حدود ۲۰ دقیقه پیاده راه برم تا به ۵-۶ تا مغازه برسم، خیلی هیجان انگیز بود. فقط این وسط یه نکته منفی هم بود که اونم سروصدای ناشی از ور دل خیابان بودن بود! اونم نه صدای ماشین بلکه صدای اراذل و اوباشی که تو این مملکت کسی نمیاد دستگیرشون کنه و تو خیابان ول هستن، بخصوص شبهای تعطیل. شب اول که خیلی خنده دار بود چون قبل از خواب بحث فحش به زبان انگلیسی مطرح شد و من هم کلی احساس تاسف میکردم که چرا هیچ فحش حسابی به انگلیسی بلد نیستم. نصف شب شنیدم که یه دختر پسره که ظاهرا زده بودن به تیپ و توپ هم انواع فحشها را نثار هم کردن و منم با صداشون از خواب پریدم و حالا کلی خندم گرفته بود که درسته که میخوام فحش یادبگیرم ولی نه دیگه نصف شبی!!!صبح زود هم که انواع ماشینهای تمیز کننده خیابان و آب دهنده به گل و گیاه، هر گونه خواب نازنین صبحگاهی را از من حساس میگرفتن. البته صاحبخانه هیچ مشکلی با سروصداها نداشت چون دیگه براش عادی شده بود.
مراسم لندن گردی با موزه بریتانیا شروع شد و به لطف نمایشگاه شاه عباس اینقدر رنگ و بوی ایرانی میداد که کلی کیف کردم. مخصوصا قسمت فروشگاه که کلی چیزهای ایرانی داشت که بسی باعث افتخار شد و صدالبته با قیمتهای خفن. بعد هم با ناهار به صرف چلوکباب در رستوران ایرانی با دوغ فرد اعلاء ادامه یافت و آخرش هم به موزه مادام تسو ختم شد که بیشرف با پول ورودیش نقره داغم کرد. یه قسمت موزه مربوط به ترسوندن مردم هست که هم بوسیله مجسمه های ترسناک و هم موسیقی و نور خفن و هم آدمهای زنده که با گریمهای خونین مالین وحشتناک که راه میرن و میترسونن، انجام میشه. من بدبخت هم که اصلا از هر چیزی که باعث ترس بشه متنفرم، قرار بود که این قسمت را دور بزنم و نرم که نتونستم راه فرار را پیدا کنم و گیر چند تا دیوانه افتادم که میخواستن منو بترسونن! پشت یه دختر پسر چشم بادامی قایم شدم و با اونا راه میرفتم که هرکی میخواد اول اونا را بترسونه و به من نرسه! البته زیاد افاقه نکرد و مجبور شدم کلی فحش فارسی بهشون بدم
روز دوم هم که به سفر کنار دریا گذشت که حسابی حال داد. بعد از نزدیک سه سال دیدن دریا حس خیلی خوب بهم داد. از شانس خوبمون هم هوا آفتابی بود و امت آفتاب ندیده کلی تو ساحل ولو شده بودن و بعضی ها هم که یه کم عقلشون کم بود هم رفته بودن تو آب. آبش سرد بود و سرماش برای آدم معمولی مثل من فقط چند دقیقه قابل تحمل بود که پامو توش نگه دارم. البته عصری که حسابی آفتاب خورده بود میشد به مدت بیشتری پا را تو آب گذاشت. یه مرکز بازی بزرگ و خفن هم روی آب ساخته بودن که پر از انواع بازیها و انواع خوردنی ها و هر کوفتی که دلت بخواد باهاش تفریح کنی! بعد از کلی مشورت قرار شد که سوار یه ترن هوایی بشیم که نمیدونم چرا من احمق احساس کردم که برام قابل تحمله! حالا فکر کنین که این ترن سرعت وحشتناک میگرفت و تو یه جا یه دور کامل تو هوا میزد! منم فکر کردم که چون فقط یه دور هست اشکالی نداره. حالا من بیچاره تو پیچ اول جاده چالوس شکوفه میزدم!!! جاتون خالی نباشه که وقتی پیاده شدم احساس خیلی غریبی داشتم! سرگیجه نداشتم ولی احساس میکردم که اندامهای درونی ام سر جاشون نیستن! قلبم را که پیدا نمیکردم! معده ام یه جای دیگه بود! جای مغز و پام عوض شده بود! یه کم که راه رفتم دیدم که اصلا نیروی جاذبه داره یه جور دیگه با من کنار میاد و حتما باید بصورت افقی روی زمین قرار بگیرم!! بدون اینکه به دوستم خبر بدم محل را سریعا ترک کردم و رفتم تو ساحل و به مدت یکساعت به صورت افقی و جنازه وار روی زمین افتادم! شکر خدا که بعد یه ساعت احساس کردم که به زندگی عادی برگشتم و میتونم راه برم. همش نگران بودم که اگه قرار باشه جنازه بمونم، این بنده خداها با جنازه من چیکار کنن!!
روز آخر هم که به گشت و گذار تو یه پارک جنگلی پر از جک و جونور گذشت و کلی روانمون با مشاهده حیات وحش شاد شد. فقط با هوا مشکل پیدا کردم که اولش سرد بود ولی بعد از افتابی شدن یه دم خفنی کرده بود که حالم داشت بهم میخورد و مجبور شدم یه مدتی زیر درخت تو سایه ولو بشم تا دمای بدنم به حالت عادی برگرده. منم که حساسسسسسسس!
موقع برگشتن هم میخواستم یه جوری دوباره آویزان لیلا بشم که دیدم خودش هم نمیدونه کی میخواد برگرده! خلاصه که با اتوبوس برگشتم و از لحظه که سوار اتوبوس شدم خوابیدم تا وقتی پیاده شدم! بعد هم که رسیدم خانه، خوابیدم تا زنگ تلفن بیدارم کرد! بعد دوباره خوابیدم تا صبح! صبح بلند شدم که برم دانشگاه ولی دیدم حسش نیست و دوباره خوابیدم تا ظهر!!!!!! نمیدونستم تفریح کردن هم اینقدر خستگی میاره
من سر حلال و حرام با این همخانه مسلمانم مشکل پیدا کردم. البته مشکلات ما اصلا جدی نمیشه چون اینقدر دوست داشتنی هست که اصولا از همه فیتلرهای من رد میشه. من اینجا فقط گوشت خورشتی و چرخ کرده را از مغازه حلال میخرم. اونم چون یه بار از مغازه غیرحلال خریدم و موقع تفت دادن یه بوی مزخرفی از این گوشت دراومد که یه راست ریختمش سطل آشغال. این دفعه که با هم رفته بودیم خرید، بعد از مدتها یک پیتزا آماده خریدم و لیلا هم دید. ازم پرسید حلاله؟ گفتم نه! پیتزا که حلال نمیشه! گفت چرا، پیتزا فروشی حلال هم داریم. نزدیک سه ساعت با ماشین تو این شهر ما را بالا و پایین برد تا مغازه حلال فروشی را پیدا کنه!! من به غلط کردن افتاده بودم که بی خیال بابا، من پیتزا نمیخوام ولی پاشو تو یه کفش کرده بود که تو دلت پیتزا میخواد و منم باید پیدا کنم برات. بعد هم خیلی جدی بهم گفت که لطفا هر چی میخوای به من بگو تا من حلالش را برات پیدا کنم!!!! حالا من از سوپر یه بسته سوسیس غیرحلال هم خریده بودم که نمیدونستم کجا قایمش کنم که دوباره مراسم پیدا کردن سوسیس حلال اجرا نشه! باور کنین سه لا تو کیسه پیجوندمش و گذاشتمش یه گوشه دنج یخچال که چشش بهش نیافته و من سر یه موقع مناسب که خانه نیست بخورمش!!!
تو این مملکت بخاطر اینکه چند تا از نمایندگان مجلس از بیت المال برای سگ و گربه شون غذا خریدن، پارکت خانه شون را عوض کردن، زمین تنیسشون را تعمیر کردن و ماموریت یه بار رفته را دو بار حساب کردن، رئیس مجلس بعد از کلی غلط کردن و .وه خوردن مجبور به استعفا شده! چرا؟ چون مردم کلی کفری و عصبانی شدن که با پول مالیاتهای ما چه کارها که نکردن! یعنی با شنیدن خبر دچار انفجار مغزی شدم! توضیح نمیخواد. چرا باید مردم کشورهای مختلف اینقدر با هم فرق داشته باشن! خدایا چرا من این چیزا را نمیفهمم؟ چرا درک نمیکنم؟ چرا قبولش برام سخته؟ چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟
امروز تو جلسه گروه باز استاد گرامی گند زدن به هیکل بنده. نمیدونم شاید هم نزد و من فکر میکنم که زد! صبح بعد از یه خواب نوشین با کلی لبخند از خواب بلند شدم و متعجب بودم که چطور امروز سه شنبه هست و من بدون استرس از خواب بیدار شدم! بر شیطان لعنت! خودم خودم را چشم میزنم. خواب یه خانه ویلایی خیلی قشنگ را دیدم که مال خودم بود و تو تراسش وایستاده بودم و داشتم با همسایه خوشتیپ بغلی که نمیدونستم کیه، سلام و احوالپرسی میکردم! هوا هم آفتابی بی نظیر بود. اینقدر خوابش شیرین بود که تو راه دانشگاه همش میخندیدم با خودم و ایضا در اوائل جلسه کلی سر به سر نکبتی و اوستا گذاشتم که یهو نفهمیدم چی شد که دیدم دارم آمپر میزنم بالا. همه شکلاتهای رو میزش را خوردم و کلی با ماژیک همه جا را خط خطی کردم! فقط وقتی داشتم با کاغذ شکلات با خودم فوتبال بازی میکردم، مورد خطاب اوستا واقع شدم که لطفا آرام بشین! دست خودم نیست وقتی عصبی میشم اصلا نمیتونم آرام بشینم!
آقا جدیدا در راستای هل دادن من و نکبتی، ازمون خواسته که هفته ای ده صفحه به پایان نامه اضافه کنیم و بهش نشان بدیم. هل اولش برام خوب بود ولی وقتی دیدم که اصلا به محتوای اراجیفی که نوشتم نگاه نمیکنه و فقط براش مهمه که ده صفحه از هفته پیش بیشتر باشه، کفرم دراومده و احساس کار احمقانه کردن بهم دست داده. امروز بهش گفتم که با روشت مخالفم و دیگه هم به حرفت گوش نمیدم و هر قدر که میتونم مینویسم نه اینکه حتما ده صفحه بشه. چون اینجوری من فقط دنبال یه چیزی میگردم که این صفحات را پر کنم و اصلا کیفیت نوشتارم برام مهم نیست چون حکم یه مشق شب شده که حتما باید انجام بدم که جنابعالی خط بزنی! دقیقا مفهوم کلمه خط زدن هست چون حتی یه خطش را هم نمیخونه! بعد برام باز رفت بالا منبر که شما دو تا از من کمک خواستین که هلتون بدم! من غلط کردم به خدا اگه همچین چیزی ازش خواسته باشم! سابقه مزخرفی از هل دادن آقا دارم. نمیدونین چقدر به ریش من بدبخت تو جلسه خندید که چرا من ۴ صفحه خالی تو پایان نامه ام گذاشتم و اونا را هم جزو صفحات اضافه شده حساب کردم و هی میگفت که تقلب کردی!! حالا این صفحات مربوط به قدردانی، خلاصه، جدول اشکال و جدول جدولها بود که چون هنوز چیزی ندارم براشون خالی هستن. اولش خودم هم کلی خندیدم ولی دیدم آقا ول کن معامله نیست و هی مسخره میکنه که کلک زدی! بالاخره بهش گفتم خوب، باشه، قبول! حالا چی کار کنم؟ تنبیه ات چیه؟ یه پا این گوشه وایسم؟ برات شکلات بخرم؟ آزمایشگاه را تمیز کنم؟ بلند شم برات برقصم؟ یه کم جا خورد و گفت نه! تا عصری چند صفحه بهش اضافه کن. گفتم عمرا همچین کاری نمیکنم. من الان میخوام روی کیفیت مطالبی که نوشتم کار کنم و ممکنه حتی صفحات کمتر هم بشه چون میخوام یه سری را حذف کنم. بعد هم رفت سراغ کار آزمایشگاهی که میخوام این هفته انجام بدم و کلی گند زد به هیکلم که اصلا کاری که میخوای بکنی درست نیست و فقط داری وقت تلف میکنی. قیافه اش اینقدر جدی شده بود که حالت تهوع بهم دست داده بود! هر دفعه که میخواستم براش توضیح بدم که چرا میخوام اینکارو بکنم حرفم را قطع میکرد و میگفت گوش کن ببین چی میگم!!!!!! من نمیدونم کی و کجا میتونم بالاخره از شر سیستم خفه شو راحت بشم!!
درست ۵ دقیقه بعد از جلسه که اتاقش خالی شد رفتم تو اتاقش تا باهاش جدی حرف بزنم که دوباره با ذوق و شوق گفت سلام، حالت چطوره!!!!! مرتیکه دیوانه! بهش گفتم من از وقتی بچه اینقدی بودم هیچ کسی بهم نگفته که درساتو بخوان، مشقاتو بنویس و از این جور حرفها. حالا سر پیری یکی پیدا شده که بهم میگه هر هفته ده صفحه مشق بنویس و منو مورد بازجویی قرار میده. لطفا بس کن چون این سیستمت فقط منو اذیت میکنه. قصدت کمک کردن به من هست یا اذیت کردنم؟! گفت من میخوام کمکت کنم،تو نیاز داری که یکی تو کار نوشتن پایان نامه مدیریتت کنه! زودی گفتم من مدیر نمیخوام و اگر هم بخوام اون آدم تو نیستی چون بلد نیستی چیکار کنی و دانشگاه را با دبستان اشتباه گرفتی. اگه تو لذت میبری که جلوی بقیه بخاطر ۴ صفحه کم و زیاد به من بخندی، من اصلا لذت نمیبرم و فقط ناراحت میشم. در مورد این موضوعات قبلا باهات خیلی صحبت کردم ولی متاسفانه یا متوجه نمیشی یا برات مهم نیست.
چند وقته یکی از دوستان فوق قدیمی (دبیرستانی) را تو فیس بوک پیدا کردم که تو فرانسه هست و مقیم فرانسه. بعد از کلی مکاتبات و صحبتهای تلفنی قرار شد بیاد اینجا که بعد از کلی سال همدیگه را ببینیم. هفته دیگه اینجا دوباره یه تعطیلی مسخره ۴ روزه هست. تا امروز قرار بود که این تعطیلات بیاد پیشم و منم امروز تو جلسه وقتی اوستا ازم پرسید که برنامه ات برای تعطیلات طولانی چی هست با کلی ذوق گفتم که قراره دوست قدیمی ام را ببینم. کلی به به چه چه کرد که چه خوب. بعد جلسه دیدم دوستم پیغام داده که یه سری مشکلات پیش اومده و فعلا نمیتونه بیاد پیشم و انشاءالله در فرصتهای بهتر!!!!!!!! یعنی چشم شورتر از این اوستای دیوانه و خودم تو زندگیم ندیدم.

کاشف بعمل اومده که این عضو جدید گروه (نیجریه ای) شدیدا خنگ میباشد. خدایا ببخشید! دوباره تو جلسه اوستا در مورد کار اصلی که این بشر باید این توی این مدت باقیمانده تو گروه انجام بده ازش سئوال کرد و بازم این بشر اینقدر خنگولانه جواب داد که اوستا آمپر بالا زده بود. وقتی هم اوستا عصبانی میشه من حالت تهوع میگیرم چون اینقدر جو جلسه مزخرف میشه که احساس میکنم یه نفر اینجا قتلی انجام داده و به اوستا وظیفه دادن که قاتل را پیدا کن و طرف هم اعتراف نمیکنه و اوستا هم خودش را جر میده که طرف اعتراف کنه! وقتی یه سئوال را تقریبا ۱۰ بار ازش پرسید بالاخره تونست درست جواب بده و همه یه نفس راحت کشیدن. از یه طرف خیلی امیدوار شدم که وقتی آدم خنگی مثل این بشر تونسته کار پیدا کنه پس منم میتونم و از یه طرف هم ناامیدم که آدم خنگ را فقط اوستا استخدام میکنه! خبر جالب انگیزناک اینه که چینی که کارش را نصف کاره ول کرد رفت با یکی از استادهای چینی اینجا قرارداد بسته که بعنوان postdoc براش کار کنه! مشت محکمی به دهان استکبار جهانی یعنی اوستا زده شده
. تو سمینار گروه شیمی این هفته دیدمش و کلی چاق سلامتی کردم. قراره مرداد هم اولین بچه اش بدنیا بیاد.
هنوز دارم روی جوابهای داورهای مقاله کار میکنم. کار پایان نامه هم گاماس گاماس پیش میره. قراره تا سه شنبه ۲۰ صفحه تحویلش بدم! نمیدونین چه حسی بدی هست وقتی در مورد مطلبی که به پایان نامه ات ربط داره مقاله میخونه و یهو حالیت میشه که ای بابا، من هیچی بلد نیستم!
از نکبتی هم پرسیدم و دیدم اونم همین احساس را داره. ظاهرا مرض مشترک هست. هرچند من این را به حساب سیستم مزخرف دکتری این مملکت میذارم که از روز اول آدم را مجبور میکنن بری تو آزمایشگاه و مشغول به کاری بشی که هنوز به تئوری اش مسلط نشدی. یه قسمت هم مربوط به سیستم آموزشی هست که خودم توش بزرگ شدم و شدید وابسته به حضور فردی به عنوان معلم یا استاد هستیم و اینکه یه کتاب بدن دستت و بگن بخون و یاد بگیر، برام کفایت نمیکنه.
دوستان گرامی، حقیقت اینه که دوست دارم خیلی چیزها اینجا بنویسم ولی از طرق مختلف بهم گفتن مواظب حرف زدنت باش! و این محترمانه خفه شو هست! خلاصه اگه میبینین که نوشته هام بی حال و حوصله هستن مال اینه که هرگونه ذوق و شوق نوشتن ازم گرفته شده! مگه حالی به آدم میمونه؟!! خلاصه که مجبورم اینجا را با محتویات جلسات مسخره هفتگی و کارهای کسل کننده خودم پرکنم.
دیروز رفتم سراغش که نتایج آزمایشاتی که برای داورهای مقاله انجام دادم را بهش نشان بدم که دیدم وایستاده دم در اتاقش و داره با یکی حرف میزنه. منم چون زیادی دختر مودبی هستم به فاصله دور نشستم روی صندلی که هروقت حرفش تمام شد برم سراغش که یکی از اتفاقات عجیب افتاد و منو از اون فاصله دید و گفت با من کار داری؟! رفتم نتایج را بهش نشان بدم و دیدم دوباره سرتاپا مشکی پوشیده ولی دیگه نپرسیدم که چرا مشکی پوشیدی! هرچند مشکی ایندفعه خیلی شیک بود و کلی بهش میامد!! خداوندا مرا ببخش لطفا! شانس آوردم بهش نگفتم که چقدر مشکی بهت میاد
حالا میخوام براش حلوا درست کنم و ببرم دانشگاه!! آخه اون روزی که برای مهمانی سال نو اومده بود خانه ام ازم پرسید که شما حلوا دارین؟! با تعجب گفتم آره ولی فقط وقتی کسی میمیره درست میکنیم و برای سال نو کسی حلوا درست نمیکنه. یادم رفت ازش بپرسم اینو دیگه از کجا میدونه! امروز یه اشانتیون حلوا درست کردم چون تا حالا تو عمرم درست نکرده بودم و گفتم یه دست گرمی برم که زیاد ضایع نشم! برای بار اول خیلی خوب بود و امیدوارم فردا که میخوام در مقیاس صنعتی درست کنم خراب از آب درنیاد!
نتایج جدیدی که گرفتم با اصول اپتیک که اوستا بلده اصلا جور درنمیاد ولی با اصول اپتیکی که من بلد نیستم جور درمیاد
این آخر هفته که بدبختانه سه روز هست چون دوشنبه هم تعطیله، لیلا نرفته لندن و به جاش فک و فامیلش اومدن اینجا! نمیدونم دایی یا عمو یا شوهر خاله یا شوهر عمه هست با خاله یا عمه یا زن دایی یا زن عمو!!! با بچه شون! ( سه نفر هستن!) از اون هندی های تابلو با لهجه مزخرف هندی شون! خوشبختانه لیلا براشون غذا درست میکنه و بو در نمیاره ولی آرامش ندارم این چند روز! صف توالت و حمام! روزی صد دفعه از این پله ها بالا و پایین رفتن و بلند بلند حرف زدن. منم که حساسسسسس! خدایش حوصله هیچ گونه سروصدایی را ندارم و حسابی کلافه ام میکنه. هرچند بنده خدا هی میاد میپرسه که غذا برات بیارم؟ صبحانه خوردی؟ میای شام بریم بیرون؟ سروصدا اذیتت نمیکنه؟!! خوب معلومه که میکنه!
جلسه امروز خیلی جوک بود. اوستا یه نگاه به دفتر کذایی اش انداخت و گفت خوب، از هما شروع میکنم که دفعه پیش نفر آخر بود. بعد گفت طبق نوشته من قرار بود که فهرست پایان نامه را برام بنویسی (در راستای هل دادن بنده!). منم فهرستی که تا دقایق قبل جلسه داشتم کاملش میکردم گذاشتم جلوش! خدایا من کی آدم میشم که دقیقه ۹۰ کار نکنم؟! هیچ وقت! نمیدونم اوستا فکر نمیکرد که من بتونم آماده اش کنم یا فکر نمیکرد که من اینجوری بنویسم و خلاصه نمیدونم چی بود که کف فرمودن و گفتن خیلی خوبه! بنظر خودم یه چیز معمولی بود چون بالاخره من خیرسرم باید بدونم که فهرست مطالبی که میخوام تو پایان نامه بنویسم چی هست دیگه! با کلی ذوق فرمودن که خوب حالا باید اینو بسط بدی و بصورت یه فایل واقعی پایان نامه در بیاره و .....هفته دیگه برام بفرست که چی کار کردی! این یارو واقعا هل دادن را جدی گرفته
یه ده دقیقه بعد از پایان جلسه برگشتم تو اتاق اوستا که یه سئوال جامونده ازش بپرسم. وقتی در زدم و رفتم تو مثل اینا که یه چند ماهی هست منو ندیده با کلی ذوق گفت سلام، حالت چطوره؟!! باور کنین از خنده ترکیده بودم! بهش میگم من ده دقیقه پیش به مدت دو ساعت اینجا بودم! برای خالی نبودن عریضه و ضایع نشدن گفت یادمه، خوب بازم از دیدنت خوشحالم!!!!! یعنی از ظهر تا حالا هر وقت یاد این صحنه میافتم کلی میخندم. خدا عمرش بده که مایه خنده منو فراهم میکنه
جلسه هفتگی بعد از چند هفته بی جلسگی، بطور خشمانه (!) از طرف اوستا برگزار شد. اول که وارد اتاقش شدم دیدم سرتا پا مشکی پوشیده. با خودم گفتم حتما مادرش خدا بیامرز شده. بعد هم که همه را شدید فیتیله پیچ کرد دیگه ایمان آوردم که حتما خدابیامرز شده! من که دل و روده ام توی دهنم بود و نمیدونستم چرا! چون بقیه داشتن سئوال و جواب میشدن ولی حال من داشت بد میشد! وسط جلسه گفتم چیزی برای خوردن نداری که خوشبختانه موجب شد جو جلسه عوض بشه و اقا کلی بیسکویت ریخت جلوی ما که بخوریم. زودی ازش پرسیدم مادرت چطوره که گفت هنوز زندست ولی فقط همین! گفتم پس چرا مشکی پوشیدی؟!! گفت همینجوری! فکر کنم رفته استقبال. دیوانه! من بدبخت دوباره سر یه آزمایشم گیر کردم و اصلا نمیدونم علت چیه! یه بار جواب میده ولی بار بعد که میام تکرار کنم جواب نمیده! حالا به قول خودش، من بهترین نتیجه را تو این قسمت از آزمایشات دارم. موضوع را که تو جلسه مطرح کردم شروع کرد یه سئوالات احمقانه ازم پرسیدن که منم آمپر زدم بالا! بهش گفتم اگه بخوام به حرف خودت باور داشته باشم، کار آزمایشگاهی من حرف نداره، پس لطفا این سئوالات را نکن. حالا من ابله هم یه همچین روز مزخرفی را انتخاب کردم که بشینیم سر موضوع مقاله و جواب به داورها صحبت کنیم. وای یه جلسه مزخرفی بود که نگین. یعنی غیر از کوبیدن بنده که چقدر خنگی که نمیدونی چی باید جواب اینا را بدی (بطور غیرمستقیم) چیز دیگه ای مطرح نشد و آقا دو بار فرمودن که تو اصلا هیچ نیازی به کمک من نداری که جواب اینا را بدی و نمیدونم چرا ازم کمک خواستی! و منم به غلط کردن افتاده بودم شدیدا بطوریکه نصفه کاره گفتم ممنون، دیگه کمک نمیخوام و جلسه را تمام کنیم. حالا ول کن نیست و میگه چند تا سئوال دیگه هم مونده، کمک نمیخوای؟!! گفتم نه!!!! جواب دادن به سئوالات اینا آسانتر از جواب دادن به سئوالات شما هست! غلط کردم!
هفته پیش هوای اینجا خیلی بهاری و زیبا بود. منم هر روز نهارم را میبردم رو چمنای دانشگاه میخوردم که هم هوا بخورم و هم آفتاب. جلوی دانشگاه یه زمین راگبی هست که اطرافش تپه ها کوچولویی هست که محل آفتاب گیری دانشجوها در این روزها هست. وقتی هوا خوبه هم معمولا تیمهای فوتبال یا راگبی میان تمرین. اینا دین و ایمان که ندارن هیچ، حیا هم ندارن!!
راستی قضیه هل دادن هم خوب پیش نمیره. یعنی تا وقتی جواب مقاله نیامده بود، خوب بود ولی تا اومدیم از جامون بلند شیم یه مشت خورد تو صورتم و منم که حساسسسسسسسسسسسس! تو جلسه به اوستا گفتم که هل میخوام و خیلی جدی تو دفترش نوشت که سه شنبه آینده فهرست پایان نامه ات را برام میاری! یادت نره! مثلا من خیلی ترسیدم!
از دوستان عزیزی که نمیشناسم و ضامن من شدن،خیلی ممنون! البته این موضوع هنوز برام حل نشده مونده و به حساب این میزارم که یه آدم خیرخواه و مهربان خواسته یه هل قوی بهم بده و منو از نگرانی دربیاره. بازم ممنون.
فعلا با فریبای نازنین یه قول و قرارهایی گذاشتیم که اگه تنبلی من اجازه بده، بتونم کم کم به روال یه دانشجوی سال آخری برسم که باید کارهاش را جم و جور کنه و جدی به نوشتن بپردازه.
دیشب یه خواب جالب دیدم. اوباما اومده بود تو آزمایشگاه ما و من داشتم در مورد آزمایشاتم باهاش مشورت میکردم! خداوکیلی سوادش از سلمان پوفیوز در زمینه ایمونولوژی خیلی بیشتر بود
اوستای گرامی از سفر برگشتن. وقتی حال مامانش را پرسیدم گفت که تا وقتی اونجا بوده حالش خوب بوده (یعنی رو به موت نبوده) ولی از وقتی اومده بهش خبردادن که حالش بد شده و بردنش بیمارستان! البته از اون مدل بیمارستانهایی که بری دیگه برنگردی! منم که همیشه خدا دنبال نکته میگردم زودی بهش گفتم خوب پس تو نباید برمیگشتی و باید پیش مامانت میموندی! اونم زودی نکته را نگرفت و گفت که دو تا از خواهرام و یکی از برادرام پیشش هستن! دوباره تا باز صحبت مامان شد ازم پرسید که حال مامانت چطوره!!!!!! خیلی خودم را کنترل کردم که نگم لطفا خفه! گفتم خوبه! گفت آخه تو گفتی مریضه!!! من نمیدونم با این حافظه مزخرفش چطوری چیزی که من بهش نگفتم را یادش مونده!!
هفته پیش صاحب خانه گرامی را هم دیدم. یعنی مامان لیلا. این هفته لیلا فقط یه روز با مادر و خاله و دخترخالش به صورت قشون ریختن تو خانه! یه مامان باحالی بود که نگو! از در اومد تو شروع کرد حرف زدن و گفتن و خندیدن. از اون آدمهای پر انرژی خنده رو که آدم خوشش میاد باهاشون حرف بزنه. یه نیم ساعت تو آشپزخانه باهام حرف زد. کلی ازم تشکر کرد که اینجا هستم! منم کلی تشکر کردم که اینجا هستم! گفت دخترم خیلی ازت تعریف میکنه! گفتم منم از دختر شما خیلی برای خانواده و دوستام تعریف میکنم. مهربانی اش کمیابه.
