چهارشنبه 28 فروردین1387
چینی بدبخت حالش خیلی بده! همش گیج و منگه و خیره به دوردستها مینگره!! امروز نکبتی ازش پرسیده که مشکل چیه و اونم گفته هیچی، فقط اوستا آینده منو خراب کرده. ظاهرا بیچاره قصد داشته بعد از پایان کارش تو پروژه اینجا، برگرده همان دانشگاه سابقش و پست استادی بگیره. حالا با این چقولی که اوستا به اوستای سابقش کرده خیلی براش بد شده. هر چی فکر میکنیم که برای چی همچین کاری کرده به هیچ جوابی نمیرسیم غیر از خباثت مطلق! دارم شک میکنم نکنه این آدم ظاهرش خیلی مهربان و نازنین هست و باطنش یه موجود خبیثه! نمیدونم به خدا!
دیشب ساعت ۵/۱۱ شب جواب ایمیل اوستا را دادم. موضوع خیلی خنده دار شد

. بزارین از اولش بگم. اوستا یه همچین ایمیلی برام زد بعد از اینکه من یک گزارش در مورد روش آزمایشات هپاتیت سی را دادم دستش و از اتاقش اومد بیرون چون یکی تو اتاقش بود و ایشون توانایی پاسخگویی به بیش از یه نفر را در یک زمان نداره

:
هما
تو یه پوشه رو میز من گذاشتی. این گزارش اصلا اون چیزی نیست که ما میخوایم. ما گزارشی میخوایم که از مواد اولیه یک شرکت استفاده شده باشه با ذکر نام شرکت که ما هم بریم همون مواد را بخریم.
با احترام
اوستا
جواب من:
اوستای عزیز
من اصلا پوشه را روی میز تو نذاشتم! دادم دستت!!!!
فکر کنم بعد از ۶ ماه کار روی این قسمت باید بدونم که چه چیزی از مقالات موجود میخوام!!
من که دیروز بهت گفتم که من نتوانستم هیچ مقاله ای با مشخصات فوق الذکر پیدا کنم البته از تو بعید نیست که فراموش کرده باشی من چی بهت گفتم!!!
من اگه بتونم همچین مقاله ای پیدا کنم خیلی خوشبخت خواهم بود چون بقول شما زود ازش کپی میکنم و عین همان مواد را میخریم و آزمایش را انجام میدیم!
ترجمه مفهومی و غیرمستقیم ایمیلت به فارسی این میشه:
هما
تو اینقدر بی تربیتی که اومدی یه پوشه را بدون اجازه و اطلاع من گذاشتی رو میزم و رفتی. این چیزی که پیدا کردی اراجیفی هست که بدرد ما نمیخوره و فقط حماقت تو را نشان میده و طبق معمول نفهمیدی که من ازت چی خواستم.
با احترام
اوستا
همانطور که میبینی فارسی خیلی زبان گسترده و پرمعنایی است در آخر هم ازت تقاضا دارم که کمی احترام به اون چیزی که به اسم مغز در کله من وجود داره بزار! من اصلا از دستت عصبانی و ناراحت نیستم و فقط برای خودم متاسفم
خدا آخر عاقبت کل کل کردن منو با این دیوانه به خیر بگذرانه. آقا صبح جواب فرمودن، ۲ پاراگراف خفن! همش را بخوام بنویسم سرتون درد میگیره. فقط تیکه های جالبش را مینویسم:
تو اصلا بی تربیت نیستی. تو خیلی سریع اون چیزی که ازت خواستم را تهیه کردی و این جای تقدیر داره (نمردم و معنی تقدیر را فهمیدم! اصلا مدل نوشتنش بقول رئیس جمهور مشنگ ۳۶۰ درجه تغییر کرده بود
). پس بزار منم ترجمه خودم را ایمیلی که برات نوشتن بنویسیم (این ترجمه دقیقا ۲۰ خطی بود، در صورتیکه متن اولیه ایمیل ۳ خط و ترجمه به فارسی منم سه خط بود!). دیروز یکی از بدترین روزهای زندگی من بود، خسته بودم، سه ساعت بیشتر شبش نخوابیده بودم (خوبه نگفته بود که سگم هم مریض بود و تب داشت!!)کلی دفتر مشق صحیح کرده بود، باید ۲۰ تا ایمیل میزدم، دانشجوها کارشون را درست انجام نمیدن و منم وسط جلسه با یک دانشجو بودم که تو اومدی و گزارش را دادی دستم و خلاصه اینقدر غر زد که یاد کنیز حاج باقر خدابیامرز افتادم که هر وقت من غر میزدم خاله گرامی منو به اون تشبیه میکردن! بعد عصری که میخواستم برم خانه دیدم که پوشه تو روی کامپیوترم هست و یه نگاه سریع بهش انداختم و دیدم که به چه دقتی مطالب را مشخص کردی ولی چون اون چیزی که من میخواستم توش نبود گفتم شاید درست راهنمایی ات نکرده باشم.......
فقط یه جمله براش نوشتم که یه نصیحت کوچیک برات دارم: هر وقت خسته هستی یا حالت خوب نیست ایمیل نزن لطفا!!! چون اصلا این چیزایی که گفتی از اون ایمیل سه خطی پیدا نبود.
عصری اومده صدام کرده که بیا با هم حرف بزنیم و کلی معذرت خواهی بابت ایمیل کذایی!! بعد کلی بحثهای علمی در مورد این آزمایش کذایی کردیم و به یک نتایجی رسیدیم که خودش اقلا یه پروژه فوق لیسانس میشه! نمیدونم چه نحسی تو این آزمایش افتاده که جواب نمیده. فریبا جان، تو مثل اینکه هنوز اوستای منو نشناختی! مهمترین چیز برای یک دانشجو دکترا ارائه نوآوری در کار هست. اگه بخوایم به روش قدیمی کار کنیم که نمیشه!! بقول خودش بهت دکتری نمیدم! در حقیقت این روش هم جدید نیست بلکه روش شناسایی اش ایمونولوژیکش جدید هست، یعنی هیچ دیوانه ای قبلا اینکارو نکرده
پیشنهاد پیدا کردن یه جفت برای ماهی قرمزم را نپسنیدیم! اولا که معنی نداره وقتی صاحبش تنهاست ایشون پارتنر داشته باشه!! دوما همین کم مونده که علاوه بر اصوات نکره این دختره احمق در هنگام اعمال غیرشرعی با دوست پسر ابله اش، اصوات مشکوک هم از تنگ ماهی بنده بزنه بیرون!!!!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:6 |
لینک
|
سه شنبه 27 فروردین1387
اوستا ظاهرا یا بقول نکبتی داره یائسه میشه یا بقول خودم دیوانه است! امروز داشتم تو اینترنت دنبال مقاله ای، چیزی در مورد ارتباط بین گیاه خواری و بیماریهای روانی میگشتم، البته ایده اش مال نکبتی بود! نکبتی دوباره رفته تو خط شکایت از آقا! میگه باید یه کاری بکنیم!! میگم کاری نمیتونی بکنی بیخود زور نزن مگه اینکه استاد و پروژه را با هم عوض کنی تازه برای تویی که بخاطر اوستا اومدی اینجا اینکار خیلی مسخره و احمقانه هست! یه چشم غره رفت و گفت لطفا حماقتم را به یادم نیار

. آقا دیروز به پسر هندی فوق لیسانسه گیر داده که هیچ فعالیتی از خودت نشان نمیدی و اگر بخوای اینطوری ادامه بدی دیگه نمیتونی با من پروژه فوقت را ادامه بدی و باید بری دنبال یه استاد دیگه بگردی!!
این آزمایش کذایی من یک روش جدید برای شناسایی هپاتیت سی هست فریبا جان. آقا دیروز فرمودن که میخوام یه مقاله ای را ببینم که این شناسایی را انجام داده ولی به روش دیگه و جواب گرفته. گفتم که من هر چی گشتم اینکارو یا با آنتی بادی و آنتی ژنهایی که از موش گرفتن انجام دادن یا کیت خریدن. گفت میخوام مقاله اش را ببینم. من دیوانه هم کلی وقت گذاشتم و یه گزارش از روشهایی که انجام شده تهیه کردم و امروز صبح دادم خدمتش و از اتاق اومدم بیرون چون مهمان داشت. حالا عصری ایمیل زده که این گزارشت اصلا بدرد نمیخوره، تو متوجه نشدی که من چی میخوام! من میخوام مقاله ای باشه که از این مواد اولیه استفاده کرده و نتیجه گرفته تا ما هم بریم همان مواد را بخریم! یعنی اگه جلو دستم بود حکم مرگش صادر بود به خدا! آخه مردک ابله، من اگه همچین مقاله ای را پیدا کرده بودم که ۴ ماه خودم را علاف نمیکردم که این آزمایش چرا جواب نمیده!!! میخوام یه جواب دندان شکنی براش بنویسم که حالش جا بیاد. خدا وکیلی غیر از ضدحال زدن کار دیگه بلد نیست. حالا خوبه من تو گروه از نظر مقاله مورد نظر پیدا کردن اول هستم و خودش هم چندین بار به این موضوع اعتراف کرده. ظاهرا باید مشت محکمی به دهان استکبار جهانی کوبید

این ماهی نازنین سفره هفت سین من خیلی باحال شده (باحالی از خودمه

). اولا که شدیدا از من میترسید و تا میرفتم طرفش زود میرفت ته اب! حتی براش غذا هم میریختم نمیامد که بخوره. منم کاری بکارش نداشتم. حالا چند وقته که ظاهرا غذا خوردن یاد گرفته

. همش کله اش روی آبه و دنبال غذا میگرده. منم چون بدجنس هستم هفته ای یه بار بهش غذا میدم (یکی بگه، دختر، تو خودت هفته ای یکبار غذا میخوری؟!!) نمیدونم ترکیب این غذاه چی هست که تا میریزم رنگ آبش کدر میشه و مجبور میشم زود آبش را عوض کنم. ایشون هم موندش بالا هست و آب شیر به مزاقشون سازگار نیست و حتما باید آب معدنی بهش بدم. هر وقت با چینی میرم خرید کلی آب میخرم. با تعجب میگه چرا اینقدر آب میگم آخه من دو نفر هستم نه یکنفر

. خلاصه که خانم (کسی بلده جنسیت ماهی را تشخیص بده؟) خیلی شیکمو شده و همش روی آب دنبال غذا میگرده. باید بهش بگم اگه زیاد بخوری چاق میشی و شوهر گیرت نمیادو.......
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:50 |
لینک
|
دوشنبه 26 فروردین1387
این اوستای منو اینقدر مظلومانه نگاه نکنین! به جای خودش جانوری هست

امروز چینی-افغانی که یه هفته ای هست با من آشتی شده و سلام میکنه(!) بهم گفت که اوستا ورداشته به رئیس این چینی تو چین ایمیل زده و ازش شکایت کرده که این فلان کارو کرده و بمان کارو نکرده و کارش خوب نیست و خلاصه چقولی

چینی بدبخت هم ظاهرا هر چند وقت یه بار آخر هفته با رئیسش تو چین که ظاهرا استاد راهنمای دوران دکتری اش و معرفش بوده زنگ میزنه و صحبت میکنه و این هفته که زنگ زده، رئیسش کلی دعواش کرده که چرا اونجا اینقدر داری گند میزنی!!! بیچاره امروز حالش بد بود. همیشه به الکی خوش بودن در جمع ما معروف بود که هروقت اوستا چیزی میگفت اصلا ککش هم نمیگزید و هی به من میگه تو چرا ناراحت میشی، خوشحال باش! ولی امروز حسابی کله پا شده بود. حالا داشتم با خودم فکر میکردم که اوستا بخواد به رئیس منم ایمیل بزنه و شکایت کنه

. چه شود! فکر کنم رئیس گرامی زود جواب میده که پسش بفرست اینجا خودم بلدم چطوری حالش را بگیرم، نگران نباش، تلافی اذیتهایی که بهت کرده را سرش درمیارم. هیشکی مثل من نمی تونه اونو جز مرگ بده ه ه ه ه ه .......
این آزمایش که چند ماه جواب نمیده باز هم جواب نداد! سلمان پوقیوز از خودش یه ایده در کرده بود که اینکارو کنین تا جواب بگیرین! منم اونکارو کردم و باز جواب نگرفتم. دیشب لیست تمام شرکتهایی که ماده اولیه این آزمایش را دارن پیدا کردم و لیست کردم و دادم به اوستا که بیا بریم سراغ یکی دیگه. میگه باید بفهمیم چرا این کار نکرده، بعد بریم سراغ یکی دیگه! ماده اولیه هم واقعا گرونه ولی کاریش نمیشه کرد. آقا هی میفرمایند که میدونی چقدر باید هزینه کنیم؟! میگم آره ولی آزمایش علمی همینه دیگه، ممکنه جواب نگیری، زور که نیست که!
در آخر اخبار هم گزارش هواشناسی: هوا همچنان مزخرف و سرد هست. امروز در چند نوبت، باران و تگرگ و آفتاب و باد و .......اومدن و رفتن. واقعا شکوفه های اینجا روشون خیلی زیاده که تو این هوای سرد هم درمیان! دلم برای گوجه سبز با نمک فراوان حسابی تنگ شده، دوستان به جای من بخورین لطفا

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:4 |
لینک
|
شنبه 24 فروردین1387
بعد از یک هفته هیچ کاری تازه دیروز عصری یک کم انرژی کار کردن پیدا کردم و چون هنوز یک کم انرژی ام مونده تصمیم گرفتم شنبه را هم کار کنم. البته چون من اصولا ضداجتماع هستم (اوستا فرمودن!) کار کردن تو روزهای تعطیل تو دانشگاه و خریدن کردن روزهای وسط هفته را دوست دارم چون آدم کمتر میبینم

. جلسه دیروز را اوستا سنگ تمام گذاشت و مثل آدم برگزار کرد و اصلا به پروپاچه ماها نپیچید. فکر کنم براش خیلی سخت بود. البته نوبت من که شد که نتایج آزمایشاتم را بگم یه چند تا سئوال کرد که من مثل خر تو گل موندم و بعد گفت منم جوابش را نمیدونم!!! دیوانه است به خدا. چند وقته که وقتی روی شیشه های نازکم کار میکنم دقیقا دیوانه میشم. زود میشکنن و گند میزنن به همه آزمایشات بنده! مخصوصا وقتی عصبی هستم اوضاع بدتر و تلفات بیشتر هست! خلاصه به اوستا گفته بودم که من دیگه نمیتونم با اینا ادامه بدم و ایشون هم پیشنهاد کرد که برو دنبال پلاستیک نازک بگرد! من ابله هم فکر کردم این یه چیزی سرش میشه دیگه. رفتم سراغ کمپانی هایی که روی قطعات اپتیکی پلاستیکی کار میکنن و بهشون گفتم که یه پلاستیک نازک میخوام. دو تاشون که هنوز جواب ندادن. یه آمریکایی اش گفت نمیتونیم بسازیم و یه ژاپنی هم بعد از کلی دولا راست شدن بهم گفت که تنها راه حلی که بنظرمون میرسه استفاده از فیلم نازک پلاستیکی هست! منم از اوستا پرسیدم چی کار کنم؟ آقا با هرهر فرمودن که برو از این فیلمهای نازک پلاستیکی که بعنوان محافظ غذا هست بخر و روش کار کن!!! یه ۵ دقیقه فقط نگاش کردم و خیلی دلم میخواست بگم که عمت ات به قربون ننه ات!! ( این اصطلاح را خاله گرامی زیاد به کار میبرن و احساس میکنم در اینجا کاربرد داره!!!) آخه آی کیو، من اگه قرار بود با یه چیزی که دیوانه ام میکنه کار کنم که با همون شیشه کار میکردم. حالا با یه پلاستیکی که همش جمع میشه چطوری کار کنم!!!!
عصری اوستا داشت با دو تا چینی حرف میزد و من و نکبتی هم تو آزمایشگاه بودیم. بعد که اومد رد شه بره گفت که ادب اجتماعی را به جا بیارم و با این دو تا هم یه کم حرف بزنم! چشتون روز بد نبینه! نکبتی پاچه ای ازش گرفت که بدبخت دمش را گذاشت رو کولش و رفت! بحث دوباره رفت بر سر مشکلات نکبتی با اوستا که فرموده بودن رئیس بازی در میاری و زور میگی و ...اوستا هم زبانش باز شده بوده و گفت من بخاطر این و اون گفتم که تو اینکارو بکنی، اون روز بهت گفتم اون کارو بکن تو نکردی، فلان روز گفتم اون کارو نکن و تو کردی!!! خلاصه که تمام خرده حسابشون را ریختن وسط و منم این وسط داشتم به این دوتا دیوانه نگاه میکردم که ظاهرا مشکلاتشون خیلی بیش از من هست! نکبتی علاوه بر آوردن دلایل محکم (چون مثل وحشیا جواب میداد!) مثل سگ پاچه بدبخت را گرفت که همش تقصیر خودته، من فلان کارو نکردم، فلان کارو کردم و تو یادت رفته و ....اوستا فلک زده یه دو دقیقه نگاش کرد و چون دید امکان نداره تون صداش از نکبتی بالاتر بره زود جیم فنگ شد! بهش میگم خیلی بد باهاش حرف میزنی. میگه مگه نشنیدی چی میگه! گفتم هر چی بگه تو نباید اینجوری باهاش حرف بزنی، بدبخت اوستا هست مثلا!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 14:20 |
لینک
|
چهارشنبه 21 فروردین1387
اولا که از همه دوستان دیده و ندیده تشکر فراوان دارم که اینقدر الکی منو دوست دارن و کلی برام پیغام گذاشتن

. دوما اینجوری منو لوس میکنین و هر دفعه هوس میکنم برای اینکه نازم را بکشین از این حرفها بزنم!! خوب هر چی باشه ایرانی هستم و جو منو میگیره دیگه!! ولی خدا وکیلیش قصد ناراحت کردن دوستان را نداشتم. یه سری فکر تو مغزم ول ول میزد و گفتم بنویسم که از مغزم بیاد بیرون. خدایش روش خوبی هست! اگه خواستین شما هم امتحان کنین

خدمت دوستان عزیزم عارضم که اون روز که داشتم با هایدا (استاد مشاور چینی که استرالیا درس خوانده) حرف میزدم در مورد تغییر پروژه باهاش صحبت کردم. خوبی هایدا اینکه که اراجیف منو میفهمه و اصلا جدی نمیگیره! مثل اوستا نیست که هر وقت از دهنم در میره که باید برم خودمو بکشم، رنگش سفید میشه از ترس!! (حالا خوبه که من اینجا خیلی مراقبم که از اصطلاح میکشمت که نقل و نبات حرفهام بود قبلا ، اصلا استفاده نمیکنم وگرنه تا حالا صد دفعه منو به پلیس معرفی کرده بود!!) خلاصه که گفت اگه بخوای یه پروژه جدید شروع کنی ازت میپرسن که چرا پروژه قبلی ات را ول کردی. گفتم خوب میگم که ازش خوشم نمیامد. گفت خوب چه اطمینانی هست که از جدیده خوشت بیاد! یه چشم غره بهش رفتم که اینجوری این پروژه بیخ ریش بنده بسته است که!!! فکر میکنم یه هوا حق داره. حالا به کنار که یک سال و نیم عمر رفته راهم باید حساب کرد. در مورد تغییر اوستا هم اصلا فکرش را هم نمیشه کرد. اصلا خودش هم چرت گفته. این پروژه مال اتحادیه اروپا هست که نماینده شون تو دانشگاه ما، اوستا هست. نمیتونه پای خودش را بکشه کنار و پروژه را بده دست یکی دیگه چون حتی ایده اش هم مال خودش هست. کافیه پیرزن رئیس پروژه صداش را بلند کنه و یه چشم غره بهش بره تا آقا شلوارش را تا ناحیه کفش خیس خیس کنه

.خدایش بچه فوق العاده باهوش و باسوادی هست فقط مشکل اینه که میخواد ماها رو هم مثل خودش کنه که تو مخ من نمیره چون من واقعا بعضی وقتها حوصله ام از علم و دانش سر میره و خیلی دلم میخواد این مقالات کذایی را آتیش بزنم!! خلاصه اش اینکه اگه بخوام اوستا عوض کنم باید پروژه عوض کنم که یه مشکل جدید پیش میاد که چرا قبلی را ول کردی! حتما مرض داشتی دیگه!
امروز آفا هر دومون را فرا خواند و فرمودن که بعد از صحبتهای دوتایی با هایدا و هایدا با شماها، تصمیم خودم را اعلام میکنم! اگه بخواین ازم شکایت رسمی بکنین من نیستم دیگه! لطفا بهم بگین که از من چه انتظاری بعنوان استاد راهنما دارین که من ببینم میتونم اونی بشم که شما میخواین یا نه! البته من احساس میکنم که دارم وظیفه ام را به درستی انجام میدم ولی اگه شما احساس دیگه ای دارین بهم بگین. دوتا مون ساکت نگاش کردیم! نکبتی گفت باید فکر کنم و جواب بدم ولی بعدش شروع کرد کلی ور ور کردن!! بهش گفت که من از رفتارت تو هلند خیلی ناراحت شدم تو همش رئیس بازی در میاوردی و میخواستی جلو بقیه کم نیاری و .....خدا وکیلی خیلی پرروه این دختر! بیچاره اصلا در مقابل رئیس بازی بقیه هیچ کار خاصی نکرده بود. اوستا با تعجب گفت چی کار کردم که ناراحت شدی! گفت اون روز که میخواستیم بریم بازدید کارخانه آبجوسازی من اصلا نمیخواستم بیام ولی وقتی پرسیدن که کیا میان تو گفتی که این دوتا هم میان و من بزور اومدم!!!!!!!! دهانم وا مونده بود که اینم شد دلیل! بیچاره برای اینکه ما تو هتل تنها نمونیم و با بقیه بچرخیم و یه هوایی عوض کرده باشیم گفته بود که حتما برین! حالا بگین من دیوانه ام و الکی از اوستا ایراد میگیرم! بعد هم کلی در مورد پیرزن و پیرمرد پروژه (رئیسها) غر زد که اصلا ازشون خوشم نمیاد و دیکتاتور هستن و فقط نظر خودشون مهمه و ...خنده ام گرفته بود به خدا! منم اصلا ازشون خوشم نمیاد ولی به خودم اجازه نمیدم که اینجوری در موردشون حرف بزنم! بدبختها برای خودشون کله گنده هایی هستن، کلی مقاله دارن و با وجود سن بالا هنوز فعالن و دارن یه پروژه را هدایت میکنن. بعد از کلی ور زدن در مورد هلند، اوستا از من پرسید که مشکل تو چیه؟ گفتم مشکل من با ایشون کاملا فرق داره! خنده اش گرفته بود که اگه مثل هم بود برام خیلی بهتر بود! گفتم فکر کنم مشکل ما در برقراری ارتباط کلامی هست. جدیدا اصلا حرفهای همو نمی فهمیم که برای من خیلی عجیبه چون قبلا که انگلیسی من الکن تر بود بهتر با هم حرف میزدیم و همدیگر را میفهمیدیم

. بعد به اون جمعه کذایی اشاره کردم و گفتم اون روز یک مطلب را ۵ بار برای من تکرار کردی، بدون هیچ تغییری در لغاتی که بکار بردی! من بار دومش همش را فهمیدم ولی هیچ ارتباطی بین سخنرانی ات و اون فرم کذایی پیدا نمیکردم ولی تو بازم همون جملات را برام تکرار کردی! شرمنده ولی من بیش از دو بار تحمل تکرار چیزی را ندارم و یهو عصبانی میشم! بهش گفتم که بیشتر نگران آینده هستم که گزارشات مهم تر از این هست و اگه قرار بشه سر هر گزارش کلی اعصاب من و تو خط خطی بشه که نمیشه! قرار شد فکرهامون را بکنیم و به آقا اعلام کنیم که اینجوری شو لطفا

. بعد جلسه به نکبتی میگم میخوای چیکار کنی چی بنویسی؟ گفت هیچی فقط ازش معذرت خواهی میکنم که گفتم میخوام ازت شکایت کنم! خیلی خره به خدا! بعد میگم این گوریله شما ها میگین چرا توهین میکنی؟ بدون فکر یک کاری میکنه که همه را تو هچل میندازه و حالا هم میگه معذرت میخوام! من که میخوام بشینم مثل بچه آدم فکر کنم (کار سختی هست) و چند تا درخواست معقول (از نظر خودم) ازش بکنم. تا ببینم چی پیش میاد.
خدمت دوست گرامی ، دخترک، که هیچ اثر و نشانی از خودش برام نذاشته و فقط گفته میخواد برای دکتری بیاد انگلیس عرض شود که اگه خواستی برام ایمیل بزن تا اطلاعات یک سال ونیمم را بهت بگم.
خدمت دوستانی که خواستار دیدن عکس اوستا هستن میرسانم که چون میترسم غیرت ایرانی تون گل کنه و خدای نکرده یه روزی از روزها این بنده خدا را یه جایی تو این دنیای بزرگ ببینین و هوس کنین که انتقام منو ازش بگیرن، از گذاشتن عکس اوستا پرهیز میکنم

نوشته شده توسط هما در ساعت 22:23 |
لینک
|
سه شنبه 20 فروردین1387
امروز که کلا خانه بودم خیلی فکر کردم. البته من اصولا زیاد فکر میکنم (فکرهای بدون نتیجه)، بقول خودم تو ۲۴ ساعت ۴۸ ساعت فکر میکنم

. این دفعه فکرهامو می نویسم:
- خدایش من هیچ علاقه دیوانه واری به علم و دانش ندارم. دوست دارم خبرهای علمی روز را بخونم ولی اینکه برم تو دل و رودش و بخوام تو این وادی برای خودم چیزی بشم جزو آروزهای من نبوده و نیست!
- خدایش الان حالم از ریاضی و مدلهای ریاضی بهم میخوره و اصلا نسبت به علائم ریاضی آلرژی پیدا کردم. به رفقا گفتم که حتی ساعت موبایلم را هم به ساعت ایران تنظیم کردم که اگه خواستم زنگ بزنم دیگه حتی این کم کردن ۵/۳ ساعت را هم انجام ندم

(آخر گشادی در زمینه محاسبات ساده ریاضی!!) حالا آقا ازمن میخواد که انتگرال بگیرم

- خدایش هدف اول من از بیرون زدن از ایران دکتری گرفتن نبود بلکه بودن در مکانی بود که کسی رو اعصاب آدم برک نزنه! کسی زور به آدم نگه! کسی بهت توهین نکنه! هر چی دل تنگت بخواد بگی!
- خدایش دوری از خانواده و مخصوصا مامانم برام سخته. روم زیاده و برای همین ممکنه کسی باورش نشه که من موجود وابسته ای هستم. هر وقت زنگ میزنم خانه و بغض تنهایی را تو صدای مامانم میشنوم، هر چی بدوبیراهه نثار خودم میکنم.
- خدایش شناختی از مدل آموزش در مقطع دکتری در این مملکت کوفتی نداشتم و فقط دیده بودم که هر کی از انگلیس تو دانشگاه ما بود بی سواد بود!
- خدایش هیچگونه شناختی از استاد دیوانه و روشش نداشتم و این یکی رو اصلا نمی تونستم داشته باشم وقتی ما اولین دانشجوهای دکتری آقا هستیم!
- خدایش نمیدونستم این پروژه اینقدر فیزیک و ریاضی دارم اونم برای خنگی مثل من!
احساس میکنین اینها اصلا با هم سنخیت ندارن و یه جورایی وضعیت الانم جمع اضداد هست! (فارسی را درست پاسکاری کردم؟!) این عدم شناخت و هدف نبودن دکتری وقتی تو یه موقعیت سختی مثل الان من قرار میگرم شدیدا فشارم میده! (له شدم!!). از یه طرف دیگه:
- خدایش وقتی یاد روزهای کار تو اون دیوانه خانه میافتم حالم بد میشه!
- برگردی باید دوباره بری سرکار، آقای پدر بنده خدا که پول نداره ساپورتت کنه این یعنی روز از نو روزی از نو!
- همه میگن اوضاع از اون موقعه که من رفتم بدتر شده! این یعنی سوپر فاجعه.
- نصف کاره بخوای برگردی همه میگن عرضه یه دکتری گرفتن را هم نداشتی خنگول؟! خاک بر سرت
ای خدا قاطی کردم! نه راه پس نه پیش. آچمز شدم! نگین بچه بتمرگ سر جات و مثل آدم، شاگرد خوب اوستات بشو! امروز ۱۰ تا مقاله را نصفه خواندم و پرت کردم اونور! من اینکاره نیستم به خدا. مخصوصا وقتی یه موضوعی را دوست نداشته باشم.از شنیدن حرفهای اوستا که هیچ کس تو عمرم بهم نزده حالت تهوع بهم دست میده: تو تنبلی، بعد از کلی روز وقت تلف کردن یه صفحه وب سایت برام فرستادی که این اینه؟! تو هیچ تلاشی برای پروژه ات نمیکنی. تو فقط کار آزمایشگاهیت خوبه ولی آنالیز کردن بلد نیستی، نمیتونی درست نتیجه گیری کنی....یهو بی تعارف بگو تو خر خدایی و منو راحت کن دیگه
آخرش چی؟! "جناب استاد، من اشتباهی هستم! من اونیکه تو فکر میکردی نیستم!"
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:38 |
لینک
|
دوشنبه 19 فروردین1387
استاد گرامی هنوز تصمیم گیری نفرمودن. امروز صبح دیدم یه ایمیل زده که برای تصمیم گیری در مورد آزمایشاتی که جواب نداده دور هم جمع بشیم. منم زود یک ایمیل زدم که لطف کن در مورد تصمیم خودتون در مورد اوستا بودن یا نبودن (مسئله این است) هم صحبت کن و لطف کن مثل همون روز جمعه کذایی که ما را صدا کردی تو اتاقت و گفتی که من دیگه نمیخوام اوستا باشم، رسما موضعت را اعلام کن چون برای من مهم هست. البته واضح و مبرهن هست که اوستا جواب نمیده! عصری بعد از جلسه مسخره در مورد ازمایشاتی که جواب نداده رفتم حضورا ازش درخواست کردم که اعلام موضع کنه که گفت بیشتر وقت میخواد و باید بیشتر با هم حرف بزنیم و باید با هایدا حرف بزنیم و ....شدید احساس میکنم که اوستا این وضعیت شورت مامان دوز که الان دچارش هستیم را به قبل ترجیح میده و دوست داره فعلا به همین روش به فکر کردنش ادامه بده! اصولا نمیفهمه که ما چرا باهاش مشکل داریم و من فکر میکنم نمیخواد بفهمه چون فکر میکنه خودش اند استاد راهنماها هست. خداوکلیلی مثل خری در گل موندم. امروز یه چرتی هم در مورد نقش من تو پتنت لعنتی گفت که اگه میخوای هنوز اسمت اینجا بمونه فلان و بمان کار را بکن و منم خیلی جدی بهش گفتم اصلا برام مهم نیست و میتونی اسمم را از این پتنت حذف کنی و من هم هیچ آزمایشی دیگه ای در مورد اون انجام نمیدم. زودی جا خورد و گفت منظورم این نبود! خداوند مرا مرگ بده که منظور این آدم بی منظور را نمیفهمم!! امروز هایدا بهم میگه اوستات هیچ قصدی برای اذیت کردن شماها نداره! منم با خنده بهش گفتم همین بی قصد و منظور بودنش منو کشته که در کمال بی منظوری دقیقا ما را اذیت میکنه! پتنت کذایی رفته تو فاز نوشتاری پتنتی که یک زبان انگلیسی سنگینی هست که خود ایشون هم اقرار دارن که فهمیدنش سخته و منم از وقتی رفته تو این مرحله دیگه هیچ کمکی بهش نکردم یعنی نمیتونم بکنم!!! آقا امروز یه زر دیگه هم فرمودن که من فلان روز برای اولین بار دیدم که تو داری کتاب کینتیک میخونی! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم که میخوای تو اتاقم وب کم بزارم و هر وقت درس میخوانم برات آنلاین پخش کنم؟!! خدا وکیلی این حرفش معادل چندین فحش خواهر مادر آبدار بود برام! نکبتی شدیدا در فاز پاچه خواری (بهترین توصیف همان kissing his ass) اوستا هست که من ازش متنفرم و البته فکر میکنم بهتر شدن روابط اوستا با اون نسبت به من از همین ناشی میشه ولی من حاضرم سرم بره ولی پاچه هیج احد الناسی را نخوارونم اونم از نوع یانکی سگ دوستش!
نوشته شده توسط هما در ساعت 21:22 |
لینک
|
شنبه 17 فروردین1387
الان رفتم یه تست روانشناسی دادم!
http://www.iranzehn.com/البته سئوال تکراری توش زیاد داشت که حوصله آدم را سر میبرد و البته اینقدر از جزئیات میپرسه که تابلو معلومه جواب تست چی میاد بیرون! ولی نتیجه اش برام جالب بود. کلی چیز میز نوشت ولی آخرش چند تا توصیه برای کنار اومدن با جانوارنی مثل من نوشته بود که جالب بود:
- اگر کار اشتباهی کردهاید ابزار ندامت بکنید آنها از اینکه بشنوند شما از کارتان ناراحت شده اید لذت میبرند.
- از، جدیت و فاداری و تمایلشان برای قبول مسئولیت تعریف کنید.
- بدانید که آنها از ابهام سردرگمی تاخیر و اتلاف خوششان نمی آید .
- به تعهدات خود و فادار باقی بمانید.
- از میل و علاقه آنها به قبول مسئولیتهای بیشتر سوء استفاده نکنید.
- به احساس سنتی بودن و توجه آنها به نظم اجتماعی بها بدهید.
- دقیق و مشخص حرف بزنید و رفتار کنید. آنها از عقل سلیم استقبال می کنند و از اطلاعات نظریه ها و یا اندیشه های انتزاعی لذت می برند .
- آنها را به انجام دادن کاری مجبور نکنید مقاومت آنها را در برابر تغییر کردن درک کنید.
این آخری را باید برای اوستا بنویسم و بزنم تو آزمایشگاه که لطفا دست از سر کچل من بردار و اینقدر نخواه که منو عوض کنی! آقا تو آخرین جلسه قبل از دعوا کشف فرمودن که من در مقابل درخواستهای ایشون جهت تغییر شخصیت بنده، مقاومت میکنن و با تعجب میگفت که نمیدونم چرا اینکارو میکنی؟!!! شکر خدا که شخصیت بنده از نظر روانشناسی شناخته شده هست و فقط مشکل اینه که اوستا از روانشناسی هیچی نبفهمه!
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:41 |
لینک
|
شنبه 17 فروردین1387
از آنجائیکه هنوز تکلیف معلوم نیست که بالاخره استاد دارم و دانشجو هستم یا نه، زدم به دنده بی خیالی! دیروز که رفتم خرید و امروز را هم همش به آشپزی گذراندم. باقالی پلو با گوشت و آش رشته. گفتم دلم هوس کرده باید حتما درست کنم نکنه یهو گرسنه از دنیا برم! دیروز رفتم مغازه ایرانی و رشته و کشک خریدم. گوشت فروشی ایرانی هم رفتم که از شانس مزخرفم هیچ کدام از ایرانی ها نبودن. دو تا پسر افغانی اونجا بودن که اصلا شبیه افغانی های ایرانی نبودن و واقعا خوشتیپ بودن

. البته فارسی بلد بودن حرف بزنن و منم سراغ دوست پسر قصابم را گرفتم که گفتن رفته لندن برای تعطیلات. این پسر اصفهانی که تو قصابی هست خیلی بچه باحالی هست. اولا که همش میخنده و بعد اینقدر تعارف تیکه پاره میکنه که تمام کمبودهای آدم در این زمینه برطرف میشه

. آخه اینجا که میری مغازه وقتی چیزی میخری زودی دستشون را مثل گداها میارن جلوت که پول بگیرن! اولا که حالم خیلی بد میشد وقتی دستهای گدایی اینا را میدیدم و زودی پول درشت میدادم بهشون و اونها هم یه عالم پول خرد تحویلم میدادن

ولی الان دیگه عادت کردم و تو دلم میگم گداها را میگیرن!! خلاصه که رفقا جاتون خالی، آش رشته بسیار خوشمزه ای شد. بفرما

این سریال آقای دو زنه واقعا مزخرف تمام شد. یعنی قسمت آخر یک پاچه خواری عظما از آخوند جماعت بود. یعنی حالی ازم بهم زد که نگو. البته یه هوا خریت مردم را هم به اثبات رساند. فکرشو بکنین مردمی که دربست حرف آخوند مسجد را گوش میکنن، اونم در مورد موضوعی که به مال و منالشون مربوط هست وقتی صحبت از چیز دیگه ای مثل رای دادن به فلان نفر و گروه باشه دیگه چیکار میکنن!! همین کاری که کردن! من همش منتظر بودم که ببینم با این قضیه دو زنه بودن آقا چطور برخورد میشه و آخرش چی میشه که هیچ چیز خاصی نشد! خلاف شرع که نکرده!!!!!!!!!!!!!!!! ای خدا....این شرع چیه که تو مخ من نمیره! امروز داشتم یه مطلبی در مورد شبکه آموزش صدا و سیما میخواندم که احساس کردم واقعا جریانی در کار هست که این مسئله را برای مردم قابل هضم بشه و مثلا قبح عمل از بین بره! نوشته بود که آموزش قضاوت یا وکالت بود و مردی را نشان میداد که رفته دادگاه برای گرفتن حق ازدواج دوم و قاضی فقط ازش میزان دارایی (دفترچه بانک و سند منزل مسکونی) خواسته بوده و گفته خوب حله...بهش اجازه بدین بره یکی دیگه بگیره! بعد دانشجویی که سر کلاس اوستا بوده ازش میپرسه که اجازه زن اول شرط نیست، استاد هم میفرمایند نه! فقط جیبش پر پول باشه کافیه! این یعنی آخر فضاحت، نزول ارزشهای انسانی و هزار کوفت و زهر مار دیگه. فکرشو بکن، یارو چون پول داره میتونه بره زن دیگه بگیره، انگار که وقتی پولداری میتونی بری یه خانه بزرگتر و نو، یه ماشین مدل بالاتر یا دکوراسیون خانه ات را شیک کنی. یعنی زن با همه اینا مساوی هست، یعنی زن آدم نیست یک شی هست! خدا مرگم بده که این روزگار را نبینم لطفا! 
نوشته شده توسط هما در ساعت 21:26 |
لینک
|
پنجشنبه 15 فروردین1387
حضور انور دوستان گرامی که جویای نتیجه تصمیم اوستا برای ول کردن ما به امان خدا میرسانم که به نکبتی فرمودن که قراره این هفته هم فکر کنن و هفته دیگه به اطلاع میرسانن که تصمیم چی هست. دیروز خودش اومد بهم سلام کرد چون مجبور بود

میخواست دوستش را بهم معرفی کنه و مجبور شد که اول خودش بهم سلام کنه چون من کاملا پشتم به در بود. دوستش از امریکا اومده بود و از اون دانشمندان دیوانه بود! اوستا هم کلی پیشش کم آورده بود و الکی هی میگفت من فلان دستگاه را دارم و فلان کارها را میکنیم و دو تا دانشجوی دکتری دارم و ....یاد این بچه کوچیکا افتادم که اسباب بازی هاشون را به هم نشان میدن و پز میدن که کی بیشتر داره!! البته اوستا بعدا اعتراف کرد که اون خیلی از من جلوتره! یه تیم ۱۸ نفره دانشجوی نابغه داره

. کارش هم برام جالب بود با اینکه زمینه تحصیلی اش مثل اوستا من شیمی تجزیه بوده ولی رفته تو کار شناسایی پپتیدهای موجود در نوروترانسمیترها و تصویر برداری از اونها که کار جالب انگیز ناکی بود. کلی پپتید شناسایی کرده بود. سخنرانی اش هم از یه لحاظ دیگه برام جالب بود که لهجه انگلیسی اش (البته امریکایی اش) دقیقا همان چیزی بود که برای من قابل فهمه! حتی از اوستا هم بهتر حرف میزد

. خلاصه که دیروز اوستا دو بار ازمون پرسید که نظرتون در مورد دوستم و کاراش چیه! یعنی خلاصه مجبور شد باهامون حرف بزنه چون قبلا قهر تشریف داشتن! بازم مثل بچه ها. منم اول هفته براش کلی شیرینی عید گذاشته بودم کنار که بهش بدم ولی چون دیدم حتی جواب سلام نداد بیخیالش شدم. ولی دیروز که دیدم باز مهربان شده زود رفتم و شیرینی ها را بهش دادم. بچه کلی ذوق کرد!!! البته امروز که منو دید زود در رفت و یه کلمه هم حرف نزد! نمیدونم چه مرگشه، اقلا یه چیزی بگه که آدم تکلیف خودش را بدونه

دیگه خبری نیست جز خستگی وحشتناک بنده! با خودم فکر میکنم و میبینم که تقریبا یه ماه و نیمه که همه انرژی من صرف کل کل کردن با اوستا برای موضوعات واقعا مسخره شده. اصلا دیگه حوصله فکر کردن و کار کردن و ایده در کردن ندارم. وقتی هم به زور کار میکنم کلی خسته میشم مثل امروز که نعش نعشم! خوشبختانه فردا جلسه گروه نداریم. دیروز هم دوباره از شرکت کذایی مربوط به میکروسکوپ قراضه ما اومدن که نصب نهایی را انجام بدن که باز هم به نتیجه نرسید و اوستا خیلی دلخور بود. فکر کنم من آروز بدل کار با این میکروسکوپ میمونم. اگه راه بیوفته سرعت کار من خیلی بالا میره (البته اگه درست کار کنه!) ولی فعلا که هیچ امیدی نیست. میخواستم به اوستا بگم شماره شرکت مربوطه را بگیر، یه چای داع بریزت رو شلوارت (جای مخصوص

) بعد یک عربده ای سرشون بکش که فردا صبح جمیع مقادیرشون از شرکت کذایی بیان و این میکروسکوپ را راه بندازن. هی باهاشون مدارا میکنه و اینجوری میشه دیگه! این شرکت کذایی پاش را از پروژه کشیده بیرون و دیگه هیچ کاری به کار ماها نداره ولی نصب و راه اندازی این میکروسکوپ مربوط به ۶ماه اول پروژه بوده نه الان!
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:43 |
لینک
|
چهارشنبه 14 فروردین1387
راستی هوای اینجا امروز سیزده بدری بود! صبح تا ظهر آفتاب و از ظهر به بعد بطور متناوب آفتاب و باران ریز ریز و صد البته باد وحشتناک! به سفارش دوست گرامی، ۷ عدد گره به نواحی مختلف سبزه زدم. نکبتی که فقط مثل گوریل به سبزه ام نگاه کرد و به به گفت و هر چی گفتم بیا گره بزن گفت نمیخوام! (جهنم!). عکس قبل از وداع با گره های پرنیاز :

بعد هم مراسم خداحافظی با سبزه گرامی در کنار رودخانه را انجام دادم. برام جالب بود که با اینکه وسط هفته بود یک سری گوریل انگلیسی برای راهپیمایی اومده بودن کنار رودخانه! راستی شنیده بودن که دولت انگلیس به چاقهای کشورش پول میده که تو رو جون من خودتون را لاغر کنین!!

حداحافظ عزیزم، امیدوارم همیشه سبز باشی 


خدا وکیلی جاش امشب تو اتاقم خالیه
نوشته شده توسط هما در ساعت 0:24 |
لینک
|
سه شنبه 13 فروردین1387
خدا لعنتش کنه این اوستا را که من را از مراسم پخت و پز آش رشته و باقالی پلو انداخت. چقدر امروز دلم هوس هر دوتاشو کرده

. آقا امروز ایمیل زده که امروز بیا ببینمت! بقول اون شاعر انیشتین نشان تو برنامه مدیری...ارواح عمه ات (بجای عمه خودم از عمه اون مایه میزارم!) من امروز الکی شنگولم و مطمئن هستم اگه بخواد برام بره بالای منبر که اینکارو بکن و اونکارو نکن از خنده میترکم و اونم ایضا از عصبانیت! فعلا میخوام بی خیالش بشم. خدا آخر و عاقبت منو به خیر کنه

. دیروز از طرف مدیریت وب سایت پروژه ای که روش کار میکنیم یه ایمیل اومد که لطفا پوسترهاتون را بذارین تو سایت. منم نگاه کردم و دیدم همه فرمت PDF گذاشتن (هم که نبودن فقط دو نفر قبل من گذاشته بودن!) منم یه ایمیل زدم و گفتم آنتونی جان، پوستر من فرمتش فرق فوکوله چون اوستا گفته بوده فقط پاور پوینت! یه ساعت بعد اوستا ایمیل زد که همه فرمت PDF بذارن تو سایت! (مثل همیشه مدل دیکتاتوری!) حالا امروز صبح آنتونی جان ایمیل زده که اشکال نداره هر فرمتی میتونی بذاری! من دیوانه مرض دار هم اینو برای اوستا فرستادم

. اوستا هم جواب فرمودن که من میخوام همه بصورت PDF بذارن لطفا تو هم توجه کن و همین کارو بکن! عصری هم بیا من ببینمت!! (به همین خیال باش!)
دیشب داشتم فکر میکردم که شکر خدا که تو ایران پدرخوانده تابلو نداریم (غیر از پدر خوانده های اصلی!) وگرنه اونها هم شمشیرشون را از رو برای مهران مدیری بدبخت میبستن که تو به ما هم توهین کردی! سریال هم امشب تمام میشه و من میمونم و حوضم. امروز صبح یه جا خوندم که نوشته آخر سریال مهران مدیری لو رفت.! ماشین را تحویل میگیره و موقع برگشت به شیراز با ماشین رئیس جمهور تصادف میکنه و اونو جای رئیس جمهور میگیرن و الان دو ساله که داره ریاست میکنه و هر کاری میکنه میگه به به !!

از سریال دو زنه شریفی نیا هم خوشم اومد. مخصوصا دیشب که زیر خاک داشت متحول میشد. برام جالب بود که موبایل زیر خاک هم آنتن میده

این یه ماهه که ایران بودم از دست این سیم کارت جدید چه ها که نکشیدم من! فقط این زن دوم و مادرش خیلی نچسب هستن و حال آدم را میگیرن! مادرش که بیشتر به کلفتش میخوره تا مادرش! خودش هم که از شیرین زبانی هیچی به ما نشان نداده (خوب حتما به جناب سیم خوار نشان داده!!). قربون صدقه رفتنهای مادره حال منو بهم میزنه

نوشته شده توسط هما در ساعت 12:38 |
لینک
|
سه شنبه 13 فروردین1387
اولا که اوستا دیروز یک کلام هم با هیچ کدام از ما دوتا حرف نزد! نکبتی که پیشش نرفت ولی من که مجبور بودم بخاطر امضای فرم کذایی برم پیشش با یه برخوردی مواجه شدم که تا حالا ازش ندیده بودم! فکر کنم داره از من یه چیزایی یاد میگیره که وقتی از دست کسی عصبانی هستی محل سگش نذار

. اولا که جواب سلام نداد، دوما آدم وراجی مثل اون یک کلام هم باهام حرف نزد و فقط فرم را امضاء کرد و داد دستم و آخرش هم که جواب تشکر را هم نداد. اومدم به نکبتی گفتم که اوضاع خیلی خرابه. حتی یک کلمه هم حرف نزد!! باورش نمیشد. البته قرار بود امروز بره با سلمان صحبت کنه و ماها را بسپاره دست اون که ظاهرا اینکارو نکرده چون هیچ خبری از مراسم دست به دست سپردن ما به گوش نرسید و البته شاید امروز گندش در بیاد! به به ، سیزده هم هست و جون میده برای نحسی سیزده

. دیشب به توصیه اکید یکی از دوستان برای اوستا ایمیل زدم که ایده شکایت رسمی از جنابعالی نظر من نبوده و نکبتی بدون مشورت با من اون ایمیل کذایی را زده و هرچند من قدم اول را در راه رفع مشکلات موجود از طریق دانشگاه برداشتم ولی شکایت رسمی از جنابعالی هیچ دردی از من دوا نمیکنه و فقط پرونده من را مشکل دار میکنه. با خودم فکر کردم که آقا حتما با خودش گفته این رفته نکبتی را هم تحریک کرده که بیا بریم ازش شکایت کنیم و اگه دوتا باشیم حتما دانشگاه متوجه میشه که مشکل از اون هست نه از ما! فعلا که جوابی نیامده و وضعیت در حالت قبل از طوفان یا بعد از طوفان هست! باید با هواشناسی چک کنم

گوش شیطان کر و اندامش منقبض که اینجا هنوز هوا جیگر و بهاری هست و البته باد سرد هنوز داره ولی وقتی آفتاب هست میشه به زندگی لبخند زد (الکی!). امروز میخوام سبزه ام را ببرم دانشگاه و نکبتی هم گره مالی کنه و شعر معروف سال دیگه بچه بغل خونه شوهر را براش بخوانم شاید از شرش راحت بشم! بعدش بندازم تو رودخانه بغل دانشگاه. ولی ماهی ام را نگه میدارم تا وقتی که عمر کنه. احساس خوبی هست که یه موجود زنده غیر از خودت تو اتاقت هست. موجودی که فقط اب میخواد و لا غیر!
نوشته شده توسط هما در ساعت 9:25 |
لینک
|
یکشنبه 11 فروردین1387
امروز هوا آفتابی بود. دادم تو تاریخ ثبت کنن. دیروز صبح هم آفتاب بود و من با کلی ذوق آماده یه شهر گردی در هوای دلپذیر آفتابی شدم که تا اومدم بجنبم دیدم بارانی شد اونم چه بارانی!!!!! باد و باران و طوفان تا نصف شب ادامه داشت. صبح یه چشم را باز کردم و دیدم آفتابه! باورم نشد

دوتا چشمم را باز کردم و دیدم بعله، یه روز گول زننده دیگه! اولش رفتم یه دو ساعت تخت تو آفتاب خوابیدم (تو اتاقم رو زمین) فقط یه جور میزان کردم که آفتاب تو کله ام نخوره که همین جوری هم قاط زیاد میزنه بنده خدا! بعد هم یه ناهار الکی خوردم و زدم بیرون. رفتم نزدیک رودخانه و کلی مسافت را در کنار رودخانه رکاب زنان طی کردم. هوا سرد نبود ولی گرم هم نبود! باد هم که جزو لاینفک هوای این مملکت هست. فقط مهم این بود که آفتاب بود. کلی رکاب زدم و رسیدم به محلی از رودخانه که مردم برای هواخوری جمع میشن. نشتستم تو چمنها که نفسی چاق کنم دیدم که ایول کفترها هم اومدن آفتاب بگیرن

کاملا واضح و مبرهن است که بهار به این مملکت نیامده و درختها کاملا گویای این مسئله هستن. کاملا احساس این کفترهای بیچاره را درک میکردم! خودم صبح دو ساعت اینجوری خوابیده بودم
. بعد از خوردن تنقلات راه افتادم که کل مسیر اومده را برگردم را که کنار رودخانه یه صحنه باحال دیدم. هیچی به اندازه حمام گرفتن بعد از حمام آفتاب نمی چسبه

در راه برگشت مجسمه صاحب دهاتمون را هم دیدم! اسم دهات ما Clifton هست که ظاهرا اسم این حاج آقای سبیل از بناگوش در رفته بوده که نمیدونم چه کار بزرگی کرده که اسمش را گذاشتن رو دهات ما. آخر محله های مزخرف این شهر هست!

نوشته شده توسط هما در ساعت 18:16 |
لینک
|
جمعه 9 فروردین1387
به جان مامانم تقصیر من نبود! البته منم عصبانی شدم ولی بعد از دو روز. نکبتی از همان روز اول پاچه اش را گرفته بود و امروز به مدل گوریلهای وحشی اونو به حد اعلاش رساند. امروز آخرین روز ثبت گزارشهای ۶ ماهه بود و من دیشب برای اوستا یه نسخه فرستادم که جون مادرت این آخرش باشه. صبح رفتیم جلسه و یه مشت اراجیف ردوبدل شد ولی برام جالب بود که اوستا حالش خوب نیست! اولا که شدیدا گوشه گونه اش را با تیغ بریده بود و یه زخم حسابی رو صورتش بود. بعد دیدم رو دستش هم چند تا جای زحم هست! نمیدونم با کدام وحشی در افتاده بود!!

ولی تابلو معلوم بود که حالش خوب نیست. بعد هم که کلی ما را از همه چیز ترسوند، از رفتن به سمینارها گرفته تا روز نکبت دفاع! واقعا نمیفهمم هدفش از این کار چیه! آخر جلسه بهش گفتم که گزارشم را خواندی؟ گفت نه! شاید تا ظهر بخونم. گفتم لطفا! من فقط امروز را وقت دارم. گفت میخواستی دیروز کاملش کنی!!!!!!!!! گفتم اون از نظر من کامله، از نظر شما مشکل داشت. بعد از دو ساعت جواب داده بیا با هم صحبت کنیم!!! رفتم تو اتاقش ولی نیشم را کامل بسته بودم. باز با اون حرفهای اعصاب خورده شروع کرد که تو هنوز نفهمیدی من چی میخوام! یعنی تمام شد رفت. منفجر شدم باز. گفتم آقا جون، اگه نمی فهمم چرا باز حرف زدنت را ادامه میدی؟ من نفهمم، راضی شدی؟! گفت نه، بزار باز برات توضیح بدم. بجون مامانم دیگه حالم از حرفهاش به هم میخوره: نقش تو در تولید علم و دانش چیه؟ کجای این پروژه ما میتونیم هما را ببینیم...تو برای این پروژه چیکار کردی؟؟ بعد وادارم کرد یه اراجیفی پای تخته بنویسم که منم شروع کردم بزرگ بزرگ به اندازه کله خودم یه اراجیفی را پای تخته نوشتم و وحشتناک عصبی بودم. میگم اگه احساس میکنی که من نمیفهمم تو روخدا خودت بنویس و من امضاش میکنم. میگه نه! این کار من نیست! گفتم کارت چیه پس؟ که منو به حد مرگ عصبانی کنی؟ میگه نه ه ه ه ه ! گفتم داری میکنی. من از دست تو چیکار کنم آخه. اگه من تو را نمی فهمم تقصیر زبان الکن انگلیسی منه چرا منو نمی فهمه؟؟؟

به خدا من تک تک حرفهاش را میفهم ولی ارتباطی بین حرفهای آسمانی و آرمانی ایشان در گسترش علم و دانش و این فرم کذایی نمی بینم! هر چی هم بهش میگفتم حالیش نمیشد. گفت برو از نکبتی بپرس! گفتم بس کن تو روخدا، اون که از من عصبانی تره! گفت برو از هر کی میخوای بپرس. گفتم از سلمان پوفیوز پرسیدم و گفت این فرم فرمالیته هست و اصلا نباید زیاد وقت صرفش کنی ولی الان سه روزه که من درگیر این فرم هستم. رفتم پیش هایدا (استاد مشاور دوم) ولی دیگه اعصاب نداشتم! کلی براش نالیدم که تو رو جون هر کی دوست داری بیا با این اوستای دیوانه من صحبت کن. ما را دیوانه کرده. اونم گفت که اصلا این فرم ارزش وقت گذاشتن نداره و قول داد که بیاد باهاش صحبت کنه (درآینده). تو همان هیر و بیر اومدم دیدم نکبتی میگه که یه ایمیل از طرف دوتامون برای اوستا زدم و بهش گفتم اگه بخوای این روش را ادامه بدی ازت بطور رسمی شکایت میکنم! ایکی ثانیه بعد اوستا جواب داد که بیاین میخوام باهات حرف بزنم! بعد هم که رفتیم خبر کم آوردنشون را به ما دادن که دوتامون جا خوردیم! گفت واقعا دیگه نمیدونه با ما چیکار کنه و ما همش از دستش عصبانی هستیم و احساس میکنه دیگه روابط استاد دانشجویی بین ماها معنی و مفهومی نداره این تصمیم را گرفته. نکته مهم اینه که آقا احساس میکنه کاملا حق با ایشان هست و ما هر دو اشتباه میکنیم و مقصریم. اصلا نمیگم که حق کامل با ما هست ولی معتقدم که اصلا حق با ایشون هم نیست. بهش گفتم بهتره یه نفر خارج از گروه ما بیاد بین ما قضاوت کنه. گفت نمیدونم، اصلا مغزم کار نمیکنه. تا دوشنبه فکرهام را میکنم و بهتون خبر میدم. بهش گفتم که تو نمیتونی همینجوری ما را به امان خدا ول کنی. گفت میدم دست سلمان! گفتم نمیتونی، سلمان ایمونولوزیست هست و ما شیمی میخونیم. گفت نمیدونم چیکار کنم فعلا. مغزم کار نمیکنه!
نکبتی که شدید کوپ کرده بود. شوکه بود! بهش گفتم نباید مینوشتی که ازت شکایت میکنیم. از ترس خودش را خیس کرده مرد گنده! رفتارش خیلی بچگانه بود، جا خالی کردن اینجوری به جای یه فکر درست و منطقی. خلاصه زودی به هایدا ایمیل زدم که جون مامانت بیا باهاش همین الان حرف بزن، اوضاع خیلی خرابه. بنده خدا هم زودی اومد رفت پیش اوستا و تا ساعت ۸ که من دانشگاه بودم هنوز صحبتها ادامه داشت. نمیدونم نتیچه چی شده باید تا دوشنبه صبر کنم. فقط گندی زده شد به مهمانی من. به نکبتی گفتم که با این اوضاع اصلا دلم نمیخواد قیافه اوستا را فردا ببینم و فعلا مهمانی بی مهمانی
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:11 |
لینک
|
جمعه 9 فروردین1387
اوستا همین الان منو و نکبتی را احضار نموده و فرمودن که من دیگه نمیتونم استاد راهنمای شما باشم و عملا کم آوردم و قاطی عظما کردم و از دوشنبه وظایف خودم را میدم به سلمان پوفیز!!!!!!!!!! شما هم هر کاری دوست دارین بکنین! من دیگه نیستم!
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:2 |
لینک
|
پنجشنبه 8 فروردین1387
تا این گزارش از زیر دست اوستا به سلامت بیاد بیرون، من کچل شدم رفتم پی کارم! قرار بود ۵۰۰ کلمه باشه که من خودمو زدم به خنگی و ۸۰۰ کلمه اش کردم. اوستا فرمود کمش کن! منم کمش کردم و شد ۵۰۰ تا! (به به ، به به!) بعد گفت که لطفا برنامه های شش ماه آینده ات را هم بنویس. گفتم چشم بصیرت میخواد اوستا، ببین که نوشتم. بعد گفت بیا تا روشنت کنم! ما هم رفتیم و دوباره مراسم منبری شروع شد! حالا من همش تصور یه عمامه رو کله اوستا را میکردم و نمی تونستم جلوی خنده خودم را بگیرم!! میگه به من میخندی؟ گفتم نه، به خودم! هر چی فکر میکردم ارتباطی بین حرفهاش و چیزی که باید تو گزارش بعنوان برنامه های شش ماه آینده وجود داره، نمیدیدم. گفتم شاید مشکل از خنگی منه، از نکبتی پرسیدم گفت که مشکل منم دقیقا همینه باهاش!! خلاصه یه کم تغییر تو این قسمت دادم و براش فرستادم دوباره فرمودن بیا پیشم. دوباره رفتم و گفت ظاهرا هنوز متوجه نشدی من چی میخوام! یعنی از خنده ترکیده بودم!! بهش میگم ببین..خیلی خوش شانسی امروز...من اینقدر خسته عصبی ام که نمیتونم عصبانی بشم! میگه خوش شانس نیستم خوشحالم!! تو یه ماه گذشته خیلی با من عصبانی بوده، خوشحالم که دیگه نیستی! بعد مبحث منبری را عوض کرد و گفت که تو باید تو این گزارش به دانشگاه نشان بدی که تو برای علم و دانش چیکار کردی؟ سهم و نقشت چی بوده؟! دوباره مراسم ریسه رفتن من شروع شد که خدایا من آخه به این دیوانه چه جوابی بدم:
البته من کوچکتر از این هستم که سهمی در علم و دانش داشته باشم!
همه این جوابها و مقاله و پتنت مال من و جد وآباد منه!
اصلا بتوچه که سهم من از علم و دانش چیه!
تمام گزینه ها صحیح است
بهش میگم اوستا...این بالا نوشته برنامه برای شش ماه آینده نه اینکه سهم شما در علم و دانش! میگه اره من به این کاری ندارم. میگم ولی من باید اینو پر کنم! دوباره مراسم یاسین به گوش خر شروع شد! که فلان چیز را باید پر رنگ کنی، باید بگی فلان کار را خودت انجام دادی، باید بگی فلان قسمت را اوستا کمک کرد و الا آخر. منم رفتم یه برنامه شش ماهه فکاهی براش نوشتم که خودم از خنده مرده بود. نوشتم که من با اینکه الان در دوره MPil هستم ولی دو قسمت از کارهای دوره PhD شروع کرده و به نتایج خوبی هم دست یافتم و این نشاندهنده این است که اینجانب دانشجوی بسیار فعالی هستم! ولی استاد گرامی اعتقاد عمیق دارن که من موجود تنبلی بیش نیستم. برای اینکه به استاد نشان بدم که من تنبل نیستم باید کارهای ذیل به به دقت انجام بدم. در ضمن بنده در این دوره یه ایده از خودم در کردم که در نوع خود بی نظیر و شاید کم نظیر باشد و این ایده را من به تنهایی و بدون کمک استاد از خودم در کرده و به مرحله آزمایش رسانده و نتیجه خوبی هم گرفتم. بنابراین شایستگی کامل دارم که از دوره MPil به PhD نقل مکان کنم! کی از من شایسته تر؟!
خدا وکیلی همه را نوشتم تو گزارشم! اوستا جواب داد که کلی خندیدم، اگه دوست داری برای سلمان و آیدا بفرست که بخونن. رفتم بهش میگم بفرستم؟؟ کلی عشوه و ناز اومده که خیلی بامزه بود ولی فکر نکنم کسی تو این دانشگاه تاحالا همچین گزارشی فرستاده باشه!! میگه نکته را گرفتی ولی با یه لحن دیگه بنویس و کمدی اش را کمتر کن. بهش میگم اوستا تا فردا باید این گزارش ثبت دانشگاه بشه. این دوتا دیوانه بخونن و امضاء کنن. فردا هم که جمعه هست و اینا زود میرن، جون جدت همون قبلی را قبول کن! میگه نه، این جدیده را به قبلی ترجیح میدم!
اگه دوست دارین طراحی و کاریکاتور را از ابتدا به یک متد جالب شروع کنین حتما سری به وبلاگ جناب
توکای مقدس بزنین. من که کلی کیف کردم.
فکر کنم مهمانی را شنبه بگیرم. فعلا همه گفتن شنبه آزادن. اوستا داشت کلی دفتر مشق میریخت تو ساک دوچرخه اش که ببره خانه. میگم مشق شبه؟ میگه آره برای آخر هفته ام هست. میگم اه،من میخواستم دعوتت کنم برای شام! گفت میام! زنگ تفریح خوبی برام میشه! فعلا رفتم تو خط باقالی پلو با مرغ (باقالی پیدا کردم)، دلمه فلفل سبز و قرمز و زرد، آش رشته و یه سالاد الویه ور دلش. هنوز از پیشنهادات آشپزی اصیل ایرانی بدون گوشت استقبال میشود

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:15 |
لینک
|
چهارشنبه 7 فروردین1387
البته واضح و مبرهن است که اوستا معمولا بعد از تعطیلات علاقه زیادی به حالگیری داره. همش فکر میکنه که خیلی به دانشجو جماعت خوش گذشته و حالا باید از دماغش دربیاد! ولی اشتباهش اینجا بود که به من خوش نگذشته بود. آقا اول وقت کاری (ساعت ۵/۱۰ ایشان) اومده میگه وقت داری باهم صحبت کنیم؟ گفتم چیزی که زیاد دارم وقته! رفتیم اتاقشون و دوباره رفتن بالای منبر وظیفه استاد و دانشجوی دکتری!!!! یعنی من نمیدونم این آدم کی از این مدل حرف زدنش دست میکشه!!! یه مشت حرف صدبار زده را زد و باز گفت که چون فکر میکنم متوجه نشدی تکرار میکنم! شانس آورد که من از نظر انرژی پاچه گیری در خلاء کامل هستم و هیچ حوصله کل کل هم ندارم. مثل دختر خوب حرفهاش را گوش دادم و البته با جاکلیدی ام هم کلی بازی کردم و ازش یه حلقه نقره ای خوشگل درآوردم و همانجا هم دستم کردم و به مبارکی و میمونی به عقد خودم در اومدم

. اوستا وسط حرفهای بالامنبری اش گفت تو میخوای تو آینده چیکاره بشی؟!!! من نمیدونم چرا تو این مملکت اینقدر به آینده من توجه میشه!! اون از پلیس تو فرودگاه که کلی در مورد اهداف آینده ام سئوال کرد، اینم از ایشون! گفتم والله خودم هم این چند وقته شدید رفتم تو فکر، مخصوصا بعد از این سمینار. احساس میکنم اصلا بدرد دانشمند شدن نمیخورم! گفت یعنی بعدا نمیخوای Postdoc بشی؟ گفتم نه ه ه ه ه ه ه! مطمئنا دانشگاه را ترک میکنم. گفت پس میخوای چیکار کنی؟ گفتم میرم یه کمپانی کار میکنم. گفت کجا؟!! خداوندا به من صبر بده تا مرتکب عمل نابخردانه قتل در دیار غربت نشم!

گفتم نمیدونم! اصلا دارم فکر میکنم شاید برگردم ایران! گفت خوب، فرقی نمیکنه اونجا هم اگه بخوای کار کنی باید به تمام موضوعات مربوط به کارت تسلط داشته باشی! گفتم ببینم، تو چند سال ایران بودی؟!! من اونجا زندگی کردم یا تو؟؟ اونجا هرچی بیسوادتر باشی کار بهتری پیدا میکنی! فقط یه پارتی میخواد و مقداری خنگی محض که نفهمی کجا هستی و چی کار داری میکنی! گفت مطمئنی؟!!!!!! از تعریف ادامه جلسه خودداری میکنم چون هیج فرقی با جلسات قبلی با اوستا نداشت و فقط ازم خواست یه فصل از یه کتاب عهد بوق را کپی بگیرم و بخونم!!
عصری هم با نکبتی جلسه داشت و طبق معمول نکبتی پاچه اش را گرفت و پیروزمندانه اومد تو اتاق که اوستا از اتاق بیرونم کرد!! بعد شروع کرد به غر زدن که اوستا فلانه و بمانه که منم به مدل خودش بهش پریدم که بسه دیگه، اینا را به من نگو لطفا، هیچ علاقه ای به شنیدنش ندارم. نکبتی کلی از خاطرات دو نفره با اوستا در آمستردام حرف زد و گفت آمستردام خیلی زیبا و رمانتیک بود فقط حیف که طرفم اوستا بود!!!! اوستا مجبورش کرده بوده دوبار دنبال اتوبوس و قطار بدوه که ظاهرا نکبتی تو زندگیش از این کارا نکرده بوده!!
دیروز یکی از دوستان نازنینم را که یه سالی بود گم کرده بودم دوباره پیدا کردم (تو اینترنت پیداش کردم) و کلی باهام چتیدیم! رفیق نازنینم تو یکی از دانشگاههای امریکا تخصص قبول شده که با داشتن دو تا بچه شیطان و دوست داشتنی کار بسیار سختی بود ولی من میدونستم که میتونه! هرچی باشه دوست خودمه دیگه

. امروز هم با یکی از رفقا کلی چت تلفنی کردم که بسی مایه انبساط خاطرمان شد. واقعا قدر دوستان دور ورتون را بدونین، یهو یه روز مثل من گرفتار بی دوستی مفرط میشین! از من گفتن
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:51 |
لینک
|
سه شنبه 6 فروردین1387
اولا که هنوز هم خبری نیست. شهر در امان وامان و سرد مزخرف هست! دیشب تازه هوا تشریف بردن زیر صفر!! هر چی این هوای سرد را استنشاق میکنم که شاید بوی خیار و گوجه سبز ازش بیاد، خبری نیست که نیست!!! تمام تعطیلات را تخت خانه بودم. امروز گزارش را تمام کردم و برای اوستا فرستادم که بخوانه. البته زیاد هنر هم نکردم

تقریبا تمام کارها و نتایجم بصورت پوستر و مقاله دراومده و فقط کار ویرایش آنها را بصورت گزارش برای دانشگاه انجام دادم که چند ساعتی بیشتر وقت نگرفت. فکر کنم اوستا حسابی لجش دربیاد

. امروز میخواستم برم خرید گوشت و رشته آشی برای آش رشته مربوط به سیزده بدر که دیدم این چینی گروهمون آنلاین شد و بهش گفتم خرید نمیری؟ گفت شاید عصری برم. خبرت میکنم. منم با کلی ذوق که از حمالی راحت میشم برای خودم کارام را کردم که نزدیک ۴ خبر داد که مهمان دارم و نمی تونم برم! آی دماغی ازم سوخته شد! رفتم همین مرکز خرید نزدیک خانه که اقلا چیزی برای خوردن تو خانه داشته باشم. نمیدونم این اراذل و اوباش را برای مفت خوری دعوت کنم یا نه! از یه طرف حوصله دیدن قیافه هاشون را ندارم از یه طرف دلم میخواد این شیرینی های سفره هفت سین را بخورم

(خیلی به هم ربط داشت، نه؟!!!!) اینجا بعلت رطوبت مسخره ای که داره هر خوردنی که واز میکنی نم میکشه. یا باید زود بخوری یا محافظت ویژه بعمل بیاری که از پس من برنمیاد. از یه طرف دیگه هم دلم برای آشپزی مفصل تنگ شده و مخصوصا آش رشته ولی تنها خوری را هم دوست ندارم. از یه طرف دیگه غذای علفی دیگه برای اوستا سراغ ندارم و میرزاقاسمی و کشک بادمجان و کوکو سبزی را قبلا امتحان کرده و دوست دارم چیز جدید بدم کوفت کنه که بلد نیستم! از کدبانوهای محترم درخواست کمک برای غذای علفی میگردد.

سیزده بدر وسط هفته هست و باید باز بی خیالش بشم. میخوام اگه بشه مهمانی را شنبه یا یکشنبه بگیرم. هنوز هیچی معلوم نیست.
دو تا از سریالهای مملکت امام زمان را پیگیری میکنم. سریال آقای دوزنه همه فن حریف و مهران مدیری را. اولی لج منو درمیاره ولی دوست دارم بدونم چی میشه! مهران مدیری را هم که خدا عمرش بده که بعد از چندین وقت تونست منو از ته دل بخندونه. اون قسمتی که با پروویی تمام سخنرانی علمی کرد را با تمام وجود باور میکنم. من شاهد همچین سخنرانیهایی بودم که طرف دو زار سواد موضوع را نداشت ولی همچین با پروویی حرف میزد که دهنم وا مونده بود.ای خدا....اگه یه ذره از این رو را به من میدادی چی میشد؟!!!!!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:39 |
لینک
|
یکشنبه 4 فروردین1387
من که میدونستم یکی صداش از سریال مهران مدیری در میاد ولی فکر نمیکردم به این زودی و با این سرعت اونم تو تعطیلات عید!!!! اونم یه سازمان دولتی مثل اداره ثبت احوال فارس!! خبر مربوطه را اینجا بخوانین:
شکایت ثبت احوال فارس از مرد هزار چهرهیاد روزهای آخر ایران بودنم افتادم که مجبور شدم برای یه کار مسخره اداری گیر ثبت احوال بیافتم. جریان این بود که شماره شناسنامه آقای پدر تو شناسنامه من یه صفر کم داشت و اسم بنده هم تو شناسنامه آقای پدر یه نقطه کم داشت!! منم چون صداقتم همه را کشته و آقای پدر هم از من بدتره، تصمیم گرفتیم از راه قانونی وارد عمل بشیم که این اشتباهات را خود ثبت احوال درست کنه. یعنی دو روز تمام پدری ازمون درآوردن که به غلط کردن افتاده بودم که دختر میموردی خودت دوتا نقطه تو شناسنامه ها وارد کنی؟ کی تو این مملکت کار قانونی میکنه که تو دومش باشی!!
فکر کنم صدای انجمن پزشکان متخصص هم درمیاد ولی همه میدونن که پزشکان متخصص گرامی اکثرا در ایام نوروز در تعطیلات و درکردن خستگی کار و تلاش یک ساله هستن.
نوشته شده توسط هما در ساعت 16:21 |
لینک
|
شنبه 3 فروردین1387
از لطف دوستان به سفره هفت سینم ممنون. خودم هم میدونم خوشگله

خدمت دوستان عرض شود که سکه ها هم پوند هست و هم ریال که انشاءالله تعالی وضعمان در سال جدید در هر دو بلاد توپ شود! سرکه هم نذاشتم چون از بوش خوشم نمیاد.در ضمن همین الان هم هشت سین دارم

خوشبختانه خانه خالی از اراذل و اوباش شد. یکیشون که جمعه صبح رفت و گفت که امروز جشن اول بهار دارن. اونیکه که آینه دق من هست هم دیشب یه بار رفت که ذوق کردم ولی نصف شب از صدای کوبیدن در خانه فهمیدم که برگشته! دوباره امروز صبح رفت و تا داشتم ذوق میکردم دیدم دوباره برگشت!!!!! از عصری که رفته هنوز برنگشته!!
هوا هنوز مزخرف است. شدیدا بادی و بارشهای مشکوک به برف و تگرگ! گهگاهی هم آفتاب برای شاد کردن دل من رخ مینماید. عجیب دلمان تنگ یه آفتاب سوزان است.
سریال مهران مدیری را تقریبا هر شب با دو ساعت اختلاف ساعت می بینم! شب اول داشتم بصورت مستقیم میدیدم که فقط یک تیکه از اول و وسط و آخرش را دیدم!! بعد دیدم تو یکی از این سایتها بعد دو ساعت میشه دانلود کرد. خدا عمرشون بده که اقلا به فکر ما هستن! ایندفعه حسابی به پرو پاچه دکترها پیچیده بود. از شجاعتش خیلی خوشم میاد. اونم جماعت دکترهای متخصص که نمیشه بهشون گفت خدای نکرده بالای چشتون آبرویی هم هست! دمش گرم. کلی خندیدم. قسمت توالت فرنگی اش منو یاد خودم انداخت که امسال که برگشتم و عجب ذوقی برای دیدن و ایضا استفاده از توالت ایرانی داشتم (مارکش مهمه!!!) دیدم که آقای پدر میگه توالت خانه فقط فرنگی هست و ایرانی بیرون خانه هست که هم فریزر بود و هم کثیف

.
شهر در امن و امانه. غیر از خوردن و خوابیدن و فیلم و تلویزیون دیدن تقریبا هیچ کار دیگه ای نکردم!! تا جمعه هم وقت دارم که گزارش مربوط به ۶ ماه اخیر فعالیتهای علمی را برای دانشگاه و البته اول برای اوستا دیوانه بفرستم. باز جلسه بازپرسی! باز سئوال و جواب! نمیدونم کی از شر استرس امتحان و درس راحت میشم من

. خداوند حوصله عطا فرماید که کمی هم به علم و دانش بپردازم!
نوشته شده توسط هما در ساعت 21:34 |
لینک
|
جمعه 2 فروردین1387
نوشته شده توسط هما در ساعت 11:20 |
لینک
|
پنجشنبه 1 فروردین1387
عید آمد و ما چقدر خسته ایم!
دیشب بعد از چیدن سفره و قربان صدقه رفتن تک تک اجزا، تخت خوابیدم و ۵ صبح با ساعت بیولوژیکم بلند شدم. من اصولا نیازی به ساعت برای بیدار شدن ندارم،چون سیستم خودم دقیقتر کار میکنه! بلند شدم یه زنگ به خانه زدم و گفتم دوباره سر سال تحویل زنگ میزنم. بعد لباس نو پوشیدم و شمعهای سفره را روشن کردم و رفتم سراغ شبکه های تلویزیون ایران که دیدم همه شون server busy میزنن و فقط تونستم رادیو فردا را بگیرم. بعد هم رفتم سراغ ارتباط مستقیم با خانواده گرامی که نمیگرفت که نمیگرفت!!! مثل سگ پشیمان شده بودم که چرا قطع کردم، خوب دیوانه یه ۲۰ دقیقه ور میزدی تا سال تحویل بشه دیگه! خلاصه که سال تحویل با تلاش بنده به گرفتن شماره تلفن خانه گذاشت و اصلا نفهمیدم کی تحویل شد! این رادیو فردایی ها هم اینقدر شلوغ پلوغ کرده بودن که فکر کنم خودشون هم نفهمیدن چی به چیه! بعدش هم دیدم هیچ کاری از دستم برنمیاد جز خوابیدن!

روز آخر هلند به کار با میکروسکوپ جدیده گذشت و یه آقا پسر موبلند بلوند، چشم گربه ای هلندی نازنین که برنامه این میکروسکوپ را نوشته بود به من و نکبتی آموزش چگونگی کار با برنامه را داد. خیلی بچه گلی بود. هم باهوش، هم آروم هم مهربان و هم باسواد. تا اومدم پیش اوستا و پرسید چطور بود گفتم که آرتور بهترین معلمی بود که تو زندگیم داشتم

اوستا هم بهش گفت که کلی به خودت افتخار کن چون هما از آموزش دادن من خیلی بدش میاد و میگه اصلا معلم خوبی نیستم! (خوب نیستی دیگه!). البته میز میکروسکوپ و همه چیزش خوب بود. همه چیز قابل دسترس. نه مثل مال ما که من برای کار با میکروسکوپ باید برم رو صندلی و اکثر صندلی آزمایشگاه هم چرخ داره و باید بپام که آکروبات بازی نکنم!! آقا ورداشته به اندازه قد خودش میز سفارش داده که اصلا هم قابل تغییر نیست. دیوانه! تو آموزش فهمیدم که من باهوشتر از نکبتی هستم

. چون من یکبار با برنامه کار کردم و آرتور گفت خوبه ولی از نکبتی دوبار امتحان گرفت و طبق معمول خانم از خودش وحشی بازی درآورد!! برای نهار هم رفتیم سلف دانشگاه و فهمیدم که اینجا اصلا کسی ناهار بخور نیست!!! عین ناهار هتل بود که مثل صبحانه اش بود! فقط چند پر کالباس و سوسیس و یک کاسه سوپ و یه چیز شبه کتلت بهش اضافه شده بود که من هر چی مزه اش را آنالیز کردم نفهمیدم چیه! اوستا سر نهار اومده خر ماها رو گرفته که میخواین دوباره بیاین اینجا کار کنین؟! من تعجب کردم چون روز قبلش تو جلسه وقتی صحبت از تعویض نیرو شد و رئیس گروه هلندی ها گفت که قراره هما بیاد اینجا کار کنه، اونکه استاد دانشگاهشون جیغ کشید که قبلش باید با اوستاش صحبت کنم! منم گفتم که حتما از من خوشش نیامده و میخواد زیرآب بزنه. الان هم هنوز نمیدونم چی به چی هست. همش دارم فکر میکنم با این بی اعتباری پاسپورت ایرانی اگه من بخوام برم اونجا کار کنم و باید مواد اولیه را با خودم ببرم کارم تمامه! فکرش را بکنین که من با آنتی بادی و آنتی ژن هپاتیت سی راه بیافتم برم هلند و تو فرودگاه بگن این چیه و من بگم فلانه و به جرم بیوتروریست بودن دستگیر بشم! وقت نشد که با اوستا صحبت کنم، البته چون چند نفر دیگه هم اونجا بودن نمیخواستم. اوستا موقع برگشتن تو قطار میگه خوبه که این چند روز از دستم عصبانی نبودی. گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت آخه به چشمام نیگاه میکردی ولی هفته پیش اصلا بهم نگاه هم نمیکردی

. فهمیدم که خدا را شکر یه چیزایی هم سرش میشه!!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:34 |
لینک
|