تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

امروز جوک خنده بود. اولا که اوستا هر وقت مسترس هست قیافه اش خیلی خنده دار میشه! چقدر من خبیثم خدا! چون وقتی استرس داره نمیتونه بخنده و فکرشو بکنین برای ماهائیکه عادت به نیش تا بناگوش باز آقا داریم دیدن این قیافه خنده دار هست دیگه! بعد هم وقتی میخندونیش یه جور خنده عصبی میکنه که بازم من کلی ذوق میکنم. خلاصه که دیروز گفته بود تا وقتی که این گزارش اتحادیه اروپا تو این هفته تمام نشه حق هیچ کاری را ندارین. باید بیاین تو ازمایشگاه و بشنین پای کامپیوتر تا وقتی این گزارش تمام بشه. صبح ساعت ۳۰/۹ تو آزمایشگاه باشین! منم صبح رفته بودم با یه پروفسور انگلیسی در مورد آزمایش نکبتی ام حرف بزنم و تا یک ربع به ۱۰ طول کشید. بعد دیدم ایمیل زده که کجایین؟؟ دانشگاهین؟؟ خانه این؟؟ (برای من و نکبتی!). بعد به هر کسی یه مشق داد که انجام بده و خودش رفت. سر ظهر اومده میگه قهوه نمیخورین؟! میگم ببخشید! الان موقع ناهاره. یه نگاه به کیف پولش کرد و گفت باشه یه ساندویچ میتونم برای هر کدامتون بخرم! گدا زاده اصل اصفهانی! هرکاری کردم دیدم دلم نمیخواد از پول این بشر چیزی بخورم!نکبتی گفت من یه قهوه میخورم! حالا خداوکیلی نکبتی اصلا قهوه خور نیست!!!!!! عجیب هم نیست چون تو مملکت آتیش اینا اصلا قهوه نمی چسبه! خلاصه که دنبال ماتحت استاد راه افتاد که برن قهوه بخورن (میدونم، خیلی بی تربیت شدم جدیدا). وقتی برگشت بهم گفت که دقت کردی که اوستا لاغر شده بعد از تعطیلات رفتن؟!! یعنی منو میگی هم داشتم از خنده میترکیدم هم از تعجب شاخ در آورده بودم! میگم ببخشید ایشون که همیشه لاغر خدایی بوده تو چطوری فهمیدی که لاغرتر شده؟ همیشه لباساش گل و گشاده که لاغریش معلوم نشه. بعد با خنده بهش گفتم راستشو بگو، کجاشو دست زدی؟با اخم گفت، نه خیر. شانه هاش لاغر شده و استخوان جناغش زده بیرون!!!!!!!! باور کنین از خنده رفته بودم زیر میز! میگم دختر جان. خوب نیست که به شانه های یه مرد نگاه کنی! اصلا مگه شانه هاش لخت بود که تو فهمیدی؟؟؟جناغ سینه را از کجا دیدی؟؟؟ مطمئنی که فقط رفتی قهوه بخوری؟اصلا از همه اینا گذشته،آدم اگه خیلی گرسنگی بکشه اینجوری لاغر میشه وگرنه وزن کم کردن معمولی از چربیهای بدن شروع میشه نه از پوست روی استخوان!
اوستا دوباره ساعت ۳ اومد که قهوه نمیخورین؟ حالا من یاد این آبدارچی ها افتاده بودم که هی میان از آدم میپرسن که چایی میخوری یا نه! خدا وکیلی خیلی خودم را کنترل کردم که نگم شغل جدیدت مبارک! گفتم من ساعت دو چایی میخواستم که جنابعالی تو جلسه بودین. بعد هم فرمایش داد که گرافهای این گزارشت را سیاه و سفید کن و همه را یه اندازه کن و ....منم بهش گفتم که پس باید برم خانه چون فایلش را اینجا ندارم. اومدم خانه و یه دوساعتی رو گزارش کار کردم و برای اوستا ایمیل زدم که ببین.....من الان قهوه میخوام
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:40 | لینک  | 

اوستا اومد. هنوز خوابه یعنی بیداره ولی خوابهطبق معمول هم پر از استرسه. یعنی هر وقت از سفر میاد اینجوریه. صبح ایمیل زد که من میخوام ساعت ۴ باهاتون جلسه داشته باشم که ببینم این دو هفته که من نبودم چه غلطی کردین! منم زود جواب دادم که چه خوب که بعد از دو هفته چشمم به جمال ایمیل شما روشن شد! خالی نبستم به خدا! آخه وقتی اون نیست هیشکی برای ما ایمیل نمیفرسته . بعد هم همه چیز را با صداقت کامل بهش گفتم: از اینکه باید برم ایران از اینکه گند زدم با سخنرانی کردنم از اینکه تو این مدت همش مجبور شدم ازمایشات تکراری بکنم ...... ساعت ۴ اومد تو اتاق و شروع کرد که زود و جمع و جور بهم بگین چی کار کردین. اراجیف گفته شد و آخرش گفت خوب من نبودم بهتون خوش گذشت؟ نکبتی گفت نه! من دلم برات تنگ شده بود. امروز که چراغ روشن اتاقت را دیدم کلی خوشحال شدم!!!! یعنی چشمام از حدقه دراومده بود با این خالی بندی و پاچه خواری این گوریل. استا یه لبخند ملیح زدن و از من پرسید تو چی؟ گفتم نبودی به من خوش گذشت فقط تو سمینار جات خالی بود که گند منو حضورا ببینی. حالا بعد جلسه به نکبتی میگم چرا اینقدر دروغ گفتی؟ میگه من داشتم معکوس حرف میزدم! خود اوستا هم فهمید! تو نمیدونی معکوس حرف زدن یعنی چی!!!! گفتم ببین! زبان برره ای ما همش معکوسه حالا تو گوزو میخوای به من یاد بدی معکوس یعنی چی؟! اگه بلد بودی چرا تا حالا از اینکارا نکردی و همش پاچه این بدبخت را میگیرفتی. باز گفت تو نفهمیدی ولی اوستا فهمید! گوریلتو جلسه زودی خود شیرینی کرد که دارم گزارش ترانسفرم را مینویسم و اوستا هم کلی خوشحال شد و آفرین و صدآفرین تحویل خانم داد. فقط نمیدونم چرا از من نپرسید تو چه غلطی کردی چون من هیچ کاری نکردم. آخ حالم از این جماعت پاچه خوار بهم میخوره. آخه نکبت....من اگه بخوام پاچه بخوارونم که جد گوریل تو هم به پای من نمیرسه
اوستا با اعلام خبر اینکه باید بشینیم برای چاپ مقاله تو یه ژورنال دیگه تصمیم بگیرم به روند گند زدن به روح و روان من سرعت بیشتری داد بهش میگم رد شده؟ میگه نه اصلا به اون مرحله نرسید! ژورنال گفت که ما علاقه ای به این موضوعات نداریم! لج منو دراورد. چند بار بهش گفتم اینو یه جای دیگه بفرست تو گوش آقا نرفت که نرفت.
امروز رفتم مثل یه پیرزن خوب یه چرخ خرید برای خودم خریدمآخرین بار که با کوله و دوچرخه رفتم خرید بصورت فلج کامل در ناحیه گردن و کتف دراومدم. خوشبختانه رنگش قرمز نیست چون اونجوری مجبور بودم مثل پیرزنها رژ لب قرمز هم بزنم . فقط مشکل این بود که مچ دست راستم هم درد میکنه و مجبور بودم با دست چپم بکشم که اونم خسته شد. همش تو فکر طراحی یه ایده نوین بودم که با یه چیزی این چرخ را وصل کنم دور کمرم که مجبور نشم با دستم بکشمش!!! تو خیابان هرچی چرخ به دست دیدم همه پیرزن یا جماعت چلاق و درب و داغون بودن. به گروه چلاقها خوش اومدی عزیزم!

نوشته شده توسط هما در ساعت 18:18 | لینک  | 

جهت اطلاع دوستان گرامی عرض شود که من زیادی بچه ننه هستم. کاملا واضح و مبرهن است که عمل چشم عمل سختی نیست ولی من لوس هستم و مامانم را هم لوس کردم.
این چند روز خبر خاصی نبود. مثل خر کار کردم که وقتی اوستا میاد بگم تو نبودی من بهتر کار کردم ولی الان که مرور کردم دیدم همش یه مشت کار تکراری کردم! البته تقصیر من نبود. این آنتی ژن کوفتی را که عوض کردم همه نتایج قبلی ام بهم ریخته و گفتم تکرارش کنم که اگه مقاله را رد کردن با داده های جدیدم یه جای دیگه بچپونیمش. البته این نظر شخص خودمه و نمیدونم اوستا بدونه چی میگه. نکبتی گیر سه پیچ داده که به اوستا بگو اشتباه کردی. گفتم نه نمیگم برای اینکه آقا حافظه بسیار خوبی در به خاطر سپردن گند کاری های ما داره. اگه بهش بگم دیگه تا آخر دوره دکتری هر نتیجه ای بهش نشون بدم میگه مطمئنی اشتباه نکردی؟! تنها کار جدیدم انجام یه وسترن بلات با کمک یه دختر ایرانی بود که نتایجش چیز خاصی نشان نداد ولی از آنجائیکه اوستا از این تکنیک چیزی نمیدونه فکر کنم ذوق کنه که اینکارو کردم! جالب بود که در طی این آزمایش که مجبور بودم از دختر ایرانی و استاد راهنماش کمک بگیرم فهمیدم که برخورد ما با این اوستای بیچاره زمین تا آسمان با اوشون فرق فکوله هر چی اوستاش بهش میگفت زود میگفت چشم! حالا من و نکبتی اینقدر اه و اوه و برو بینیم بابا به این اوستای بیچاره میگیم وقتی که یه پیشنهاد آزمایش جدید بهمون میده! حالا من کمتر ولی این نکبتی که هر چی دهنش میاد بار این بیچاره میکنه! البته تقصیر قیافه لطیفش هست!! چون اوستای دوستم با اینکه زن هست ولی عجیب خشنه! من که قبلا وقتی از بغل دستم هم رد میشد ازش میترسیدم البته هنوزم میترسم!
اینم عکس سگهای اوستا؛ مال مهمانی پارسال خانه اوستا هست. مهمانی به صرف نان پنیر گوجه فرنگی! هم اونروز و هم در فرصتهای دیگه اینقدر ایشون را به علت غذای لذیذی که فراهم دیده بود دست انداختم که نگو! هر وقت میگه آشپزی میکنه میگم چی میپزی؟ پنیر؟!!

سگ دست راستی که سیاه تر هست مامان اونکی هست. اونکی که گنده تر هم هست پسر ایشون هست. اسمش نیکی هست! میخواستم به اوستا بگم که این اسم آدمیزاده و در ضمن دختر هم هست نه پسر ولی گفتم بی خیال!

نوشته شده توسط هما در ساعت 17:9 | لینک  | 

روز جالب انگیزناکی بود! رفیق گرامی ام تو آمریکا چند وقت پیش زنگ زده بود که احتمال ایران اومدنش با توجه به گرمای هوا و احتمال زیاد رفتن آب و برق در مملکت امام زمان، خیلی کمه و گیر سه پیچ داد که بلند شو بیا اینجا! منم که هر وقت اوستا حرف رفتن کنفرانس تو امریکا را میزنه با اخم و تخم بهش میگم که من حاضر نیستم بخاطر رفتن به یه کنفرانس، دو بار انگشت نگاری بشم، به رفیقم هم پریدم که من حاضر نیستم اینکارو بکنم. گفت بخاطر من اینکارو بکن! تمام شد! اثر کرد خلاصه زنگ زدم به رفیقم که دعوت نامه بفرست هرچند که امیدی به گرفتن ویزا نیست ولی میخوام امتحان کنم. رفیقم که با باحالی تمام بعد از کلی ذوق گفت که دعوت نامه را چطور باید بنویسم؟!!!!!!!! بعدش زنگ زدم به خانه برای چاق سلامتی که خبر دادن که مامان گرامی تو خرداد وقت عمل چشم داره! جیغم درآورده بود که الان به من میگی؟ بدون من میخوای چیکار کنی؟ گفت خدا را دارم! گفتم مامان جان، همه خدا را دارن ولی خدا یه کارهایی را نمیتونه بکنی! خدا نمیتونه برات آشپزی کنه! تو هم که فشار خون بالا داری و غذای بیرون نمیتونی بخوری. آقای پدر هم که آشپزی بکن نیست! باز گفت خدا بزرگه! آخ این جماعت لج منو درمیارن به خدا. تلفن را قطع کردم و رفتم سراغ بلیط هواپیما و بیشرف چه گران بود!! زنگ زدم بهش گفتم که من میام، اصلا دلم راضی نمیشه تنها به امان خدا ولت کنم. میگه بابات هست! یادم میاد یه بار غذا را سپردیم به آقای پدر و رفتیم بیرون. وقتی برگشتیم تقریبا آشپزخانه پر دود بود و بو گند همه جا را برداشته بود ولی آقای پدر با خیال راحت داشت تو اتاقش جدول حل میکرد! خلاصه که راهی مملکت امام زمان خواهم شد. بلیط را هم امروز گرفتم. البته کلی برنامه برای گردن و دست و پای چلاق خودم هم دارم که امیدوارم تو مدت کوتاهی که هستم بتونم بفهمم دردم چیه امروز بیشتر از یه ساعت نتونستم تو دانشگاه پشت میز بشینم و اومدم خانه و مثل جنازه افتادم تو رختخواب. خدا وکیلی سنگینی هم بلند نکردم. نمیدونم چه مرگمه

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:9 | لینک  | 

پوستر هم چیزی نشدیمروزگار بر وفق مراد نیست بابام جان! زور که نیست که!!! داورهای پوستر یکی انگلیسی، یه استرالیایی و اوستا ایرانی مسئول حل مشکلات دانشجوها بود. انگلیسی چند تا سئوال کرد و رفت، استرالیایی اصلا نیامد! ایرانی هم که کشت منو! از صبح که دیدمش سلام کردم به انگلیسی جواب داد! بعد ناهارم اومد چاق سلامتی ولی با انگلیسی حرف زدن شروع کرد که یعنی خفه شو  و فارسی حرف نزن! سر پوستر هم که باید انگلیسی حرف میزد. بدبختیم هم این بود که اصلا هیچی از موضوع من حالیش نبود و من باید حرف علمی را به زبان ساده میزدم که تو عرضه من نیست! خلاصه پخی نشدیم. جایزه اول را به یه انگلیسی دادن. دوم و سوم هم به یه مصری و عراقی.
مدیر گروه نامحترم اومد کلی باهام مهربانانه صحبت کرد. گفت احساس میکنم صدات بدرد سخنرانی کردن نمیخوره ولی خیلی خوشم اومد که هم از رو نرفتی و با وجود کوپ کردن ادامه دادی و هم اینکه جواب سئوالا را خوب دادی. کلی خندم گرفته بود و گفتم مگه میتونستم ادامه ندم؟ گفت آره میتونستی بگی شرایطم مناسب نیست و نمیتونم ادامه بدم. گفتم زودتر میگفتی من نمیدونستم! گفت پس از من نشنیده بگیر . کلی هم تکنیک جالب سخنرانی بهم یاد داد. گفت که اصلا به آدمها توجه نکن، نگاهت طرفشون باشه ولی به فضای بالای سرشون نگاه کن. سرعت صحبتت را با توجه به فضای محل کنترل کن. اگه اتاق بزرگه تو باید ارامتر حرف بزنی. گفتم پس تکنیک داره؟ گفت البته! ولی من چون آواز میخونم خیلی رو صدام کار کردم!!!!!!!!!!! حالا صداش جیغ جیغو به تمام معنی هست

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:30 | لینک  | 

اولا که طبق معمول گند زدم. خدایا من آدم بشو نیستم. نه به اون بی خیالی تا امروز صبح نه به دلشوره و استرس شدید امروز. یعنی سر سخنرانی ام دیگه صدا نداشتم! مدیر گروه نامحترم فرمودن که بلند تر حرف بزن! گفتم مشکل از منه بیشتر از این نمی تونم! بعد هم که بلافاصله کوپ کردم و بعد یه دقیقه نفس کشیدن چرت و پرت گفتم طوری که زمانم کمتر از همه شد و فقط هم چند نفری که جلو بودن شنیدن و یه کم فهمیدن که من چی گفتم و سه تا سئوال کردن. با این اوضاع درام نمیدونم میخوام چه غلطی برای روز دفاعم بکنم! شانس اوردم که اوستا نبود وگرنه دوباره کلی نصیحت میکرد که مگه بهت نگفتم برو تو این سمینار گروه فیزیک شرکت کن تا راه بیوفتی؟!! ولی بدبختی اینجاست که من اینجوری هم راه نمی افتم! مشکل عمیقتر از این حرفهاست. فکر کنم باید قبلش یه آرام بخش میخوردم ولی میترسیدم فشارم بیافته پایین و غش کنم! خلاصه که ... حسابی!
فردا مسابقه پوسترها هست. فکر نکنم تو این قسمت هم شانسی داشته باشم چون تنها معیار خود پوستر نیست بلکه ارائه کننده اش هم ملاکه. جوایز هم تحفه نطنزی نیست. اول فکر میکردم پول میدن نگو بن کتاب میدن
جالبه اش این بود که بلافاصله بعد از سخنرانی رفتم با این چینی در مورد زلزله چین سئوال کنم که دیدم کاملا صدا دارم!! نکبتی میگه سرما خورده بودی؟! میگم نه! مگه نمی بینی الان چه صدای واضحی دارم. فقط استرس کوفتی تمام صدام را با خودش برد. این چینی هم خیلی باحاله به خدا. ازش در مورد زلزله دارم میپرسم با نیش تا بناگوش باز به من جواب میده!!! میگم چرا خوشحالی؟ میگه چی کار کنم پس؟ کاری از دستم برنمیاد! میگم اقلا قیافه ات را غمگین نشان بده!! خدایی لج منو درمیاره! فکر کنم از اونهایی هست که خبر مرگ خانواده اش را هم با لبخند به بقیه بده!!!!!! میگم زنگ زدی خانه؟ میگه نه الان شبه! میگم بابا جان این خبر مال صبحه چرا زودتر زنگ نزدی؟ میگه تازه شنیدم! مثل من نیست که هر روز صبح همزمان با خوردن صبحانه تمام سایتهای خبری را چک کنه! بدزلزله ای هم بوده. دیشب خواب جنگ و بمباران دیدم. افتضاح بود. صبح قبل از هر کار دیگه ای رفتم سراغ خبرها ببینم بلایی سرمون نیامده! نگو قرار بود بلا سر خودم بیاد

نوشته شده توسط هما در ساعت 17:5 | لینک  | 

۱) دوستانی که به مختصات اوستای بنده ایراد گرفتن لطفا یه نگاه تو آینه تمام قد به خودشون بندازن
۲) اوستا دارای هیچ گونه افتادگی عضلانی خاصی نیست (تا اونجا که میشه دید!). بقول خودشون اقلا روزی یه ساعت دوچرخه سواری دارن و عصر هم باید سگهاشو ببره پارک بگردونه و مجبوره باهاشون بدوه چون سگهایی که از صبح تا عصر تو چهاردیوار خانه تنها موندن بعدش نیاز به دویدن در فضای باز دارن! فکر کنم تو این عکس شاید زده چهارپایه دوربین را داغون کرده که مجبور شده اینجوری بیاد پایین که تو عکس بیافته!
۳) من اوستا را اولین بار که اومده بود دنبالم تو ایستگاه قطار دیدم. من قبل اومدن براش عکس فرستادم که دنبال صاحب این عکس بگرده ولی بدجنس عکسش را بهم نداده بود و وقتی رسیدم تو ایستگاه دیدم یه دراز مو بلوند دستش را بطرفم دراز کرد که تو فلانی هستی؟ منم بمانی هستم
۴) عکس اوستا را بدون اجازه اش گذاشتم. وقتی یادم افتاد که ایشون بدون اجازه من چه عکس مزخرفی از من تو ارائه مطلبش تو هلند گذاشته بود آتیش میگیرم. اجازه میخواد چیکار؟!
۵) سعی میکنم عکس بقیه اراذل و اوباش را هم به مرور زمان بزارم اینجا که چشمتان به جمالشون روشن بشه.

اینم یه مطلب که هیچ ربطی به مطالب بالا نداره! خدا وکیلی آدم چقدر باید خاک بر سر بشه که یه تنه لش هفته ای یه بار  فقط برای ترتیب دادن آدم در عرض کمتر از یکساعت بیاد و بره! همین و همین!  صدای در خانه اومد، تن لش اومد تو اتاق این دختره ابله، کمتر از ۵ دقیقه انواع و اقسام صدا از تخت و خود کوفتی اشون دراومد، چندین بار مراجعه به حمام، انواع عربده و خنده تن لش، بسته شدن در خانه، همه در عرض کمتر از یکساعت، رفت تا هفته دیگه! به این میگن دوست پسر داشتن؟!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:56 | لینک  | 

اگه میدونستم نکبتی اینقدر طرفدار داره زودتر از اینا عکسش را میذاشتم
بقول فریبا، بنده خدا قیافه اش بد نیست فقط بعضی وقتها از انسانیت بویی نبرده که اونم میگن مال فرهنگ اون قسمته و تقصیر فرستنده هست! اصلا مهربان نیست چیزی که من تو چند تا آفریقایی که باهاشون بودم به عنوان صفت بارز احساس کردم. همیشه هم از مهربانی های من تعجب میکنه و میگه تو منو با اینکارات لوس میکنی!! البته نژاد اینا هندی- آفریقایی هست. فکر کنم اون قسمت هندی اش کارو خراب کرده

اینم عکس اوستا. من شخصا این عکس را خیلی دوست دارم. یه شیطنت بچه گانه خاصی تو این عکس داره که هر دفعه که می بینم خندم میگیره. احساس میکنم قبل از اینکه این عکس را ازش بگیرن یه خرابکاری اساسی با دوربین یا عکاسی کرده، مثلا جیش کرده به دوربین . بعد جلوی دوربین داره به زور جلوی خنده اش را میگیره. لطفا نظرات خودتون را در مورد اوستا هم بفرمائید. فکر کنم دیگه چیزی ننویسم و فقط ازموجودات اینجا براتون عکس بزارم. ظاهرا جالبتره

نوشته شده توسط هما در ساعت 18:29 | لینک  | 

همین الان از نکبتی پرسیدم که تو خیلی طرفدار پیدا کردی تو وبلاگ من، اجازه میدی یه عکس ازت بذارم؟ میگی برای چی از من؟ میگم آخه خیلی از تو مینویسم تو وبلاگم. میگه چی می نویسی؟؟؟؟ گفتم هیچی، خاطرات روزانه خودم هست که تو هم توش هستی دیگه. خدا منو بکشه که اگه بدونه از عنوان نکبتی براش استفاده کردم چه واکنشی نشان میده! خلاصه گفت خودم یه عکس توپ برات میفرستم، اونو بذار. منم گفتم رو چشم. اینم نکبتی! این عکس مال پارسال تعطیلات کریسمس در بدو ورود به خانه اش در باربادوس هست. من تا حالا اینجا همچین خنده ای ازش ندیدم!

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:14 | لینک  | 

امروز پوسترم را تحویل گرفتم. این پوستر دیگه باب میل خودم بود و تمام هنرم را درش به کار برده بودم. اصلا به اوستا نشان هم ندادم (قبل رفتنش). فقط ازش پرسیدم میخوای ببینی؟ هیچ فرقی با قبلی از نظر محتوا که مدنظر جنابعالی هست نداره! گفت نه، اگه فرق نداره که دیدن نداره! رنگ پوستر یه هوا با اونچه رو صفحه مونیتور لپ تاپ دیده بودم فرق داره و اونم تقصیر خودم هست. چون به تفاوت رنگ رو صفحه مونیتور لپ تاپ و چاپ واقعی توجه نکرده بودم. البته ضایع نشده ولی اون رنگی که مدنظر من هم بود نیست. فقط به یه دختر مصری و نکبتی نشان دادم که هر دو در کف طراحی و رنگهاش مونده بودن. فقط بعد از ۱۰ دقیقه خواندنش فهمیدم که یه سوتی عظما دادم و زیرنویس شکل یک مال شکل دو هست و بالعکس. دقایق آخر همش عکسها را رو هم میچپوندم که اندازه هاشون مثل هم بشه که این بلا سرش اومد. به نکبتی میگم اینو بعنوان تست هوش میزارم ببینم کسی میفهمه
یه اعترافی بکنم! این دفعه که اوستا رفته اصلا دلم براش تنگ نشده!!! احساس خوبی دارم که یه مزاحم نیست. دختر مصری دیروز ازم پرسید که اسلایدهای سخنرانی ات را با اوستات تمرین کردی؟ با خنده بهش گفتم من راحتم! اوستا ندارم! باور نمیکرد. گفت چطوری شما ها را تنها گذاشته رفته؟ گفتم تعطیلات رفته دیگه. گفت پس با کی تمرین میکنی؟ گفتم هیشکی. دل گنده شدم. دیروز نکبتی هم نگران بود. گفت باید تمرین کنیم با یکی! گفتم بی خیال شو، همش ۱۰ دقیقه باید حرف بزنی. ۵ دقیقه هم سئوال میپرسن. نمیدونم چرا ایندفعه استرس ندارم! فکر نکنین که آماده هستم، نه! اسلایدهام تقریبا آماده هست ولی باید اقلا ۱۰ بار بخوانم که کوپ نکنم! تجربه نشان داده که چه استرس داشته باشم و چه نداشته باشم گند میزنم
یلدا جان، این آقا سعید از خودش یه حرفی درآورده بود تو چرا باور کردی؟! نکبتی تو دانشگاه از یه پسر انگلیسی دیوانه خوشش میاد. همیشه پسره را با روپوش آزمایشگاه دیده بودم ولی چند روز پیش تو سمینار گروه بدون روپوش دیدمش، خیلی ضایع بید! قسمت باسن عین خانمها و اونم مدل خانمهای محترمه آفریقایی بود!! به زور جلوی خندم را گرفته بودم! موقع راه رفتن هم نمیدونم چرا خیلی برجسته تر به نظر میامد، فکر کنم میدادش عقب به نکبتی میگم این عشقت خیلی هیکلش ضایع هست. رفت تو فکر که راست میگی، مرد باسن گنده خوب نیست! تو پرانتز بگم که پسره دوست دختر داره که باهاش زندگی میکنه ولی نکبتی میگه که هر وقت داره با من حرف میزنه و دوست دخترش به موبایلش زنگ میزنه جواب نمیده!!
اینجا دیگه بهار مایل به تابستان اومده. البته ظاهرا انگار قراره دوباره سرد بشه ولی این هفته که غوغا بود. داخل ازمایشگاه ما ۳۰ درجه بود بدون هیچ گونه دستگاه خنک کننده! خلاصه که میخواستم از بهار اینجا براتون عکس بزارم ولی نمیدونم چرا اصلا زیبا نیست! امروز دوربین بدست دور دانشگاه میچرخیدم ولی هیچ چیز باب میل پیدا نکردم. این دو تا عکس مال بهار پارسال هست. پارسال بهار زود اومد و زود رفت شاید برای همین زیبا بود! شایدم حال من خوب بود!

نوشته شده توسط هما در ساعت 17:33 | لینک  | 

اصولا وقتی اوستا نباشه هیچ اتفاق خاص قابل تعریفی هم نمی افته که بیام تعریف کنم. البته هوا گرم شده و اصولا این مملکت هیچ چیزش سر جمع آدمیزاد نیست چون هواش از سردی به گرمی رفت و حدوسط نداشت! دیروز که با لباس معمولی ولی بدون کاپشن رفتم دانشگاه دقیقا پختم! مجبور شدم زود بیام خانه چون از شدت گرما حال کار کردن نداشتم. دانشگاه هم مثل خیلی جاهای دیگه سیستم خنک کننده نداره و داشتم فکر میکردم اگه همینجوری بخواد گرم بمونه تابستان نمیشه کار کرد. هواش وقتی گرم میشه مثل هوای گرم و شرجی شمال میشه که آدم حوصله نداره تا سر کوچه بره نان بخره!
یادتونه پارسال که اومدم تغییر دکوراسیون بدم زدم کمد اتاقم را شکستم؟ یعنی دقیقا تیکه تیکه شد و من هاج و واج مانده بودم که چطوری اینجوری شد! هفته پیش هم دوباره به کلم زد که تغییر دکوراسیون بدم و جای میزم را با تخت عوض کنم. ایندفعه زدم تختم را داغون کردم و باز هم در تعجبم که چرا! آخه تخت فلزی هست و اصلا نمیدونم چطوری یه ورش اومد پایین!! حالا همه اتاق را بهم ریختم و بزور تخت را سرپا نگهداشتم که دیدم گند زدم با این تغییر دکوراسیون! فضای اتاق وحشتناک کوچیکتر و خفه تر شده بود! دوباره همه چیز را برگردوندم سرجاش ولی مگه این تخت درست میشد؟! زنگ زدم به آقای پدر که این تختهای فلزی مکانیسمشون چطوره؟  اونم گفت که یه ماسماسک داره که باید بهم وصلشون کنی. بعد فهمیدم که این صاحبخانه پوفیوز بنده (از شانس گندم باز هندی هست!) آشغالترین چیزهای خانه اش را برای من گذاشته که با کوچکترین حرکتی به هم میریزن. خلاصه که تخت به یه فوت بند هست و اگه به یه ورش یه کم فشار بیارم میره پایین و احساس عدم تعادل بهم دست میده. گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
اوستای دیوانه از تعطیلات ایمیل زده که لطفا گزارشاتتون را زودتر برام بفرستین! خدا وکیلی یه لحظه احساس کردم که باید یه ایمیل تو میل باکس دانشگاه داشته باشم! آخه تعطیل بود و اصلا ایمیلم را چک نکرده بودم ولی عصری یه حس غریبی بهم گفت که ایمیل داری!! بعد که باز کردم دیدم بعله اوستا دیوانه هست! براش نوشتم سر جدت سعی کن که از تعطیلاتت لذت ببری! براش دوباره گزارشم را فرستادم و گفتم این آخرین نسخه این گزارش بود ولی تو هیچ جوابی ندادی که خوبه یا نه. بعد جواب داد که من دارم سعی میکنم که از تعطیلاتم لذت ببرم ولی نمیشه چون این گزارش باید قبل از برگشتن من فرستاده بشه! در ضمن گزارش تو کامل بود نیازی نبود که دوباره برام بفرستی!!!!! دیوانه. آخرش هم نوشته از نبودن من حداکثر لذت را ببر
این درد و مرضم داره حسابی اذیتم میکنه. واقعا بعضی روزها کاملا خانه نشین و البته رختخواب نشین میشم و اصلا نشستن هم اذیتم میکنه یعنی خسته ام میکنه. احساس میکنم اقلا یه ده ست بدمینتون فرد اعلا بازی کردم که اینجوری ماهیچه های پاهام و دستهام خسته و کوفته و گرفته هستن ولی دقیقا هیچ کاری نکردم! امروز به شک افتادم نکنه مال این ارتروز گردن کوفتی هست که اصولا قابل درمان نیست و فقط باید باهاش ساخت که منم چقدر میسازم!! فعلا یه کتاب نرمشهای مخصوص آرتروز سفارش دادم ببینم چی میشه. فکر میکردم مال استرس شدید باشه ولی این روزهای غیر از استرس روتینی که همیشه تو وجودم هست که بالاخره میخوای در اینده چه غلطی بکنی، مشکل خاص دیگه ای نیست! ولی تقریبا هفته ای دو روز غیر قابل استفاده میشم!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:41 | لینک  | 

اولا که خیلی ممنون که لطف فرمودین و گفتین که مثل آدم نوشتن (یه کم سنگین نوشتن) به من نمیاد کلی به خودم امیدوار شدم که من آدم بشو نیستم!
اوستا جمعه تشریف گرامی شون را بردن ولایت و برای بیش از دو هفته وجود ندارن. من که روز آخر تا آخرین لحظات خرش را چسبیده بودم که یه ماده برام سفارش بده تا قبل رفتنت. فکر کنم خیلی دلش میخواست درجا خفم کنه. چون در حال تعویض لباس بود (لخت نبود!) که من در اتاقش را کوبیدم. آقا میگه بیا تو و بعد هر چی درو واز میکردم باز نمیشد!! حالا من کلی نگران سلامتی خودم شده بودم که اینقدر اوضاع دستم خراب شده که حتی نمیتونم در اتاق را باز کنم که آقا گفت صبر کن در قفله!! درو باز کرده بهش میگم اگه درو قفل کردی چرا میگی بیا تو!! میگه داشتم آخرین کارهام را راست و ریست میکردم و میخواستم کسی مزاحم نشه! گفتم خوب پس برای چی وقتی در زدم میگی بیا تو، جواب نمیدادی خوب! بعد بهش میگم فلان ماده را امروز کار کردم و جواب نداده لطف کن یکی دیگش را سفارش بده. حالا آقا دم اخر از من اصول دین میپرسه! کدوم بود؟ چرا جواب نداد؟ قبلی چی بود؟ تفاوتشون چیه؟! منم شدید مضطرب که اگه این جواب نده من باید برم خودم را دربست بکشم، بهش گفتم باور کن خودم هم گیجم، حالا تو یکی دیگه سفارش بده. گفت باشه. بعد برای اینکه جو را عوض کنه گفت مسافرت دوست داری؟! گفتم بستگی داره. گفت به اینکه مسافرت کجا باشه؟ اگه بخوای بری خانه خوشحال میشه حتما! گفتم بله. بعد بهش گفتم من جای تو بودم فقط برای دو هفته نمیرفتم امریکا. گفت چرا؟؟ گفتم آخی چیزی نمیفهمی! تا بری باید برگردی، اقلا یه ماهی بمون
فقط شانس آوردم که اوستا رفت چون تازه فهمیدم یه گندی تو ازمایشات قبلی ام زدم که مقاله و پتنت میره زیر سئوال!! همش هم تقصیر اشتباه خودم هست. به نکبتی میگم اگه بهش بگم حتما منو میکشه. گفت نه ولی خیلی ناراحت میشه، نگو! گفتم تو که من دیوانه صادق را میشناسی. اگه اینجا بود همین الان بهش میگفتم. فعلا که چند روزی از موضوع گذشته کمی حالم بهتره و میخوام برم تو فاز ماسمالیزاسیون که صد البته ازش متنفرم. ولی چاره ای نیست، نباید به روی خودم بیارم
این چند روز تمام قسمتهای سریال دایی جان ناپلئون را برای چندمین بار دیدم. دیروز هم که خبر فوت دوستعلی سریال را شنیدم شاخ درآوردم. داشتم همان قسمتهای مربوط به این خدا بیامرز را میدیم که خبر را خواندم.
دوشنبه هفته دیگه سمینار دانشگاه هست که باید سخنرانی از خودمون درکنیم. برنامه سخنرانی و پوستر را فرستادن دیدم که شماره ۹ که مال پوستر من بود هیچ جایی تو سالن ندارهبرای مسئول مربوطه ایمیل زدم که جناب، همه شماره ها هست جز ۹. معمولا ۱۳ نحس هست و نمی نویسن نه ۹!!یارو هم کلی هل کرده بود و جواب داد فلانی که نقشه محل پوسترها را ریخته تلفنش اشغاله تا چند دقیقه دیگه مشکل حل میشه، نگران نباش لطفا! بعد هم یه نقشه جدید با شماره ۹ برام فرستاد. جلسه سخنرانی ام هم باحاله، ساعت ۵/۲ بعداظهر و مدیر جلسه یه پروفسور نورولوژیست، فارماکولوژیست و سم شناس هست  هرچی دارم فکر میکنم که موضوع بیوفیزیک ایمونولوژیک من به این شازده انگلیسی چه ربطی داره، نمی فهمم! خدا به خیر کنه.
آخر هفته خوبی هست، بازم هیچ کدام از این نکبتی ها خانه نیستن. دوشنبه هم تعطیله. باز از اون تعطیلات مسخره انگلیسی در روزهای دوشنبه بهار و تابستان که مردم برن حال کنن. بدون هیچ دلیل خاصی برای تعطیلی!

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:3 | لینک  | 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
 
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

پانوشت: این مطلب را از یه ایمیلی که برام اومده بود برداشتم. مال خودم نیست! مال طرف فرستنده هم نیست! از این عرضه ها نداره

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:11 | لینک  | 

کلی با خودم کل کل کردم که اینو بنویسم یا نه!! سعی میکنم از هیج لغت بی تربیتی استفاده نکنم فقط چون کمی هاج و واج مونده بودم گفتم بنویسم ببینم شما هم هاج و واج میشین یا نه!
از آنجائیکه تصمیم گرفتم زیاد سرم را به اینترنت گرم نکنم و خیر سرم بشینم درس بخونم چند روزی که لب تاپ را میزارم دانشگاه و شبها را بدون اینترنت سر میکنم. ولی مگه من آدم میشم بجاش میشینم تلویزیون تماشا میکنم!! فکر کنم باز باید به متد خیلی قدیمی دوران کنکور دانشگاه برگردم که خودم را با طناب به صندلی بسته بودم که از جام تکون نخورم و فقط درس بخونم. خلاصه....دیشب دیدم یه برنامه در مورد قسمتهای ناموسی بدن انسان داره و سه تا دکتر متخصص راه افتاده بودن تو شهرهای مخلتف با کامیون (!) و از مردم میخواستن اگر مشکلی در ارتباط با قسمتهای ناموسی بدنشون دارن و روشون نمیشه برن دکتر بیان پیش ما مطرح کنن! اولین جایی که رفتن یه مرکز خرید شلوغ شهر بود و یه جایی دکونشون را برپا کردن و رفتن بین زنها که با فلان جاتون مشکلی ندارین؟!!! روتون نمیشه به دکتر بگین؟ ما اومدیم بهتون کمک کنیم...بفرما داخل..(این قسمت مربوط به خانمها بود). داخل دکونشون هم یه ماکت خیلی بزرگ از قسمت ناموسی بدن خانمها گذاشته بود و وقتی رونمایی فرمودن همه زدن زیر خنده. دکترها هم جدی گفتن خنده نداره! بعد کلی سئوال کردن که فلان قسمت اسمش چیه و بمان قسمت چیه و .......هیچ کس بلد نبود!!!! (فکر کنم باید از آقایون میپرسید). آخر سر دکتره لجش دراومده بود که مگه خودتون از اینا ندارین؟؟؟؟ حالا این به کنار. رفت سر قسمتی که مریض پیدا کردن که اینا ویزیتشون کنن. مریض میامد تو و با کلی عشوه و ناز که مشکل دارم و روم نمیشه برم دکتر و اصلا نمیدونم طبیعی هستم یا نه و از دوست پسرم یا شوهرم خجالت میکشم و ....منم در تعجب خجالت این خانمهای محترمه انگلیسی مونده بودم که چشمتون روز بد نبینه... شلوراشان را جلوی دکتر و دوربین کشید پایین و صحنه های منزجز کننده نشان داد که اصلا باورم نمیشد!!!!!!!!!!! نه یکی نه دوتا نه سه تا.........کلکسیون انواع و اقسام مختلف!!! باور نمیکردم که این خانمی که روش نمیشه بره دکتر چطوری اجازه داده تصویرش (!!!) از تلویزیون پخش بشه؟!!!در مورد مریضهایی که احتیاج به عمل جراحی داشتن هم دوربین بی حیا رفت تو اتاق عمل و تمام صحنه های بی ناموسی عمل را نشان داد!!! چند هفته بعد از عمل هم برگشتن دکون همین دکترهای اولی و بهبودی را بطور کامل نشان داد!!!! پناه بر خدا.... اصلا نمی فهممشون!!! اصلا!!! امروز به نکبتی میگم که این چه برنامه مزخرفی بود. اونم کلی اه و اوه کرد و گفت اینجا انگلیسه دیگه...اینا دوست دارن خودشون را جلوی بقیه لخت کنن و نشان بدن!! تحفه های نطنز! حالا اگه مالی بودین یه چیزی! با این هیکلهای گوریل وار !! خدای اعتماد به نفس هستن دیگه! احمقها
خدمت دوستان گرامی. مقاله فقط فرستاده شده! خودتون که مطلع هستین از فرستادن تا چاپ شدن راه درازی در پیش هست و اصلا ممکنه به مقصد نرسه. استا امروز با کلی لبخند فرمودن که هفته خیلی خوبی را پشت سر گذاشتم. دو تا مقاله فرستادم و یه پتنت ثبت کردمو (آمریکایی جهانخوار! همه را به نام خودش میدونه! نمیگه ما میگه من!) منم بهش گفتم پس باید این هفته را جشن بگیری دیگه! آقا هفته پیش گفتن اگه تا جمعه بهم آدرس رستوران ترکی را بدی قبل مسافرتم میبرمتون ولی ظاهرا خبری نشد! البته این چند روز اینقدر سرش شلوغ بود که یه روز که کارش داشتم مجبور شدم موقع رفتن با لباس فرم دوچرخه سواری دستگیرش کنم که جواب سئوالم را بگیرم.

نوشته شده توسط هما در ساعت 15:51 | لینک  | 

جمعه که اوستا خبر ثبت پتنت را داد زودی رفت تو کار فرستادن مقاله. عصرش رفتم بهش بگم که ۴ نفر از ۷ نفر با رستوران ترکی موافق هستن که دیدم قیافه اش شبیه بچه های کلافه شده! میگم چی شده؟ میگه این ژورنال میگه فقط ۶ تا شکل و جدول میتونیم بفرستیم ولی ما ۱۱ تا داریم! بعد گفت داری میری خانه؟ گفتم آره. گفت نمیشه بمونی و کمکم کنی که شکلها را کم کنیم؟ گفتم رو چشم! تو جان بخواه، کیه که بده؟ نشستیم به قلع و قمع اشکال و هی میگفتیم حیفه، شکلهای خوبی هستن! خلاصه به زور شد ۶ تا شکل و یه جدول . یعنی بازم یکی زیاد بود ولی دیگه نمیشد کاریش کرد. بعد زودی یه مقاله مال چند سال پیش اون مجله را پیدا کرد و گفت ببین اینا ۷ تا دارن، پس میشه، بی خیال!! و فرستادن. امروز صبح زود ایمیل زده که ژورنال چند تا ایراد از مقاله گرفته، میشه ببینی چیه. بعد با کلی ذوق بچه گانه میگه چون زود جواب دادن یعنی مقاله را پسندیدن!  اولین ایرادش همون یه شکل اضافه بود.
هوا یه دو سه روزی خوب بود. یعنی میشد گفت بهاره! درختهای بیچاره هم زود برگهای کوچولوشون را به طبیعت نشان دادن. ولی الان دوباره سرد شده و من بدبخت چسبیدم به شوفاژ و دارم با برادرم چت میکنم که میگه بعداظهرهای تهران وحشتناک گرم شده!!! دو روز تعطیلی آخر هفته خیلی خوش گذشت چون هیچکدام از این نکبتی ها خانه نبودن و من صفا کردم. اول از همه شوفاژ را خاموش کردم برای دو روز. بعد هم قرمه سبزی فرد اعلا بار گذاشتم که بوش تمام خانه را برداشته بود. بعد هم تا بوق سگ تلویزیون با صدای بلند گوش کردم. دیروز که یکی شون برگشته بود دیدم دوباره شوفاژ را روشن کرده. رفتم بهش بگم که لطفا رضایت بده که شوفاژ را خاموش کنیم که دیدم یه بخاری برقی کوچولو هم تو اتاقش روشنه!!!!!! اتاقش عین حمام بود و میگفت سردمه! حالا من پنجره اتاقم چارتاق واز بود. خدا منو بکشه ولی شدیدا میخواستم بهش بگم یه زنگ بزن به این دوست پسر ابله ات بیاد گرمت کنه

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:9 | لینک  | 

هیپ هیپ هورا....بالاخره پتنت کذایی ثبت شد. جان به لبم کرد این پتنت. از روز اول اوستا پتنت شدن این کارو کوبید تو کله بنده تا الان. البته نمیدونم بعدش باید چی کار کرد! شاید کله گنده تازه زیر لحاف باشه. آقا الان ایمیل زده که بالاخره ثبت شد و میتونیم مقاله ات را هم بفرستیم برای ثبت. چه روزی هم این خبر خوش را داده! دو روزه باز پاهای بنده تشریف بردن مرخصی! اصطلاح من برای وقتی هست که ماهیچه های پام میرن تو فاز گرفتگی کوفتی که نتیجه مستقیم یه استرس کوفتی هست که از سرم گذشته. دیروز نشستم عمیقا به آزمایشاتی که کردم و باید بکنم فکر کردم و احساس کردم هیچ غلطی نکردم تا حالا! نگین دختر دیوانه، پس این مقاله چیه! همش دارم فکر میکنم این مقاله اراجیفی بیش نیست و رو شاخه اش هست که برگشت بخوره. البته به اوستا چیزی نگفتم چون ایشون شدید معتقده که مقاله خوبی هست! تقصیر خودش هم نیست، قسمتهای فیزیک و ریاضی اش که کار خودش هست خوبه ولی قسمتهای ایمونولوژیکش را که قرار بود سلمان پوفیوز چک کنه و هیچ غلطی نکرد به نظر من شدیدا ریپ میزنه. از آنجائیکه میخواد برای یک ژورنال کلینیکال هم بفرسته احساس میکنم بی برو برگرد رد میشه! خلاصه که اینقدر نگران مقاله و کار کوفتی ام بودم که امروز که از خواب بلند شدم دیدم به به، به به..پاهام باز رفتن مرخصی. یکی بگه تو را چه به عمیق فکر کردن، همین رو سطح هم دست و پا بزنی از سرت زیاده! ایرانی یعنی بیل زن، یادت رفته؟!! اوستا ایمیل زد که بیا در مورد این آزمایشات کذایی صحبت کنیم. آخ این آزمایشه هم دق مرگ من شده، چند روز پیش براش قیمت مواد از یک کمپانی جدید را درآوردم و میگه لازم نیست همه اش را بخریم. آزمایشات تو نشان داد که آنتی ژن کار میکنه!! نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم که آزمایش من نشان داده که یه چیزی بین ۴ تا چیز کار میکنه ولی معلوم نیست اون چی هست! گدا بازی آقا منو کشته....بهش میگم حالم خوب نیست و خانه ام. باشه برای فردا. میگه چرا؟ مشکل چیه؟ براش توضیحات دادم که دردم اینه. نگرانی خودم کم بود، نگرانی آقا هم اضافه شده! کلی توصیه ایمنی کرده که برو حتما دکتر ببین. گفتم تو که میدونی نظر من در مورد دکترهای این مملکت چیه. بعد هم کلی پیش بینی کرده که شاید کمبود منیزیم و کلسیم داری. شاید فشار خون بالا داری! براش توضیح دادم که این اتفاق معمولا بعد از مسترس شدن بنده در شرایط حاد پیش میاد. پارسال این مشکل را اصلا نداشتم ولی امسال این تقریبا پنجمین باره که اینجوری شدم و از اون روزی شروع شد که با جنابعالی سر درست کردن اون پوستر کذایی کل کل کردم و ناکوت شدم. بعد هم که تصمیم گرفتی دیگه اوستای ما نباشی چندین بار اینجوری شدم (اوه، چه رومانتیک نوشتم، نه؟ ). دیروز هم که خیر سرم عمیق فکر کردم و غرق شدم!! تجربه این حالت را هم هر وقت تو ایران از دست رئیس ابله ام عصبانی و ناراحت بودم داشتم و چیز جدیدی نیست و فقط بدبختم که اوضاع روح و روان بنده هیچ تغییری نکرده فقط یک جور دیگه دارم اذیت میشم. الان جواب داده که اگه دکترهای اینجا را قبول نداری برگرد ایران و برو دکتر! درضمن قبول کردن که آدم آسانی برای کار کردن نیستن. خدا به خیر کنه 
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:19 | لینک  | 

اوستا امروز فرمودن که از اول ماه می به مدت دو هفته تشریف ندارن و میرن زیارت خانواده محترم. این یعنی اینکه تو سمینار دانشگاه که قراره من و نکبتی بعنوان دانشجوهای سال دوم سخنرانی و ایضا ارائه پوستر داشته باشیم، نیستن. جلوی خودش به نکبتی میگم بنظرت خوبه که نیست یا نه! نکبتی پاچه خوار هم گفت نمیدونم ولی اگه سئوالی ازمون بشه که بلد نباشیم وجود استاد لازمه. منم با بدجنسی گفتم ولی فکر کنم نباشه بهتره. من که در حضور ایشون همان یه ذره اعتماد به نفسم را هم از دست میدم. امروز ایمیل زده بود که گزارشاتی که قرار بود بنویسین را بیارین. حالا مهلتش آخر ماه می هست! منم با صداقت براش نوشتم که من هیچ کاری نکردم. فکر کنم خیلی زور زد که خودش را کنترل کنه که از دستم عصبانی نشه. معلوم شد که بخاطر سفر قریب الوقوعشون میخوان که زودتر گزارش را بدیم بره! ای خدا....حاضرم صبح تا شب تو آزمایشگاه باشم ولی دست به نوشتن به زبان اجنبی نبرم!
دیروز یه استاده که از ایسلند اومده اینجا دنبال دانشجوی دکتری بگرده و فعلا دست از پا درازتر داره میچرخه، منو تو راهرو دیده و میگه چرا اینقدر خسته و درب و داغونی؟! منم زودی گفتم آخه دانشجوی سال دوم هستم. با خنده گفت مهم نیست، باید بیشتر بهت خوش بگذره! گفتم نه، استرسش بیشتر شده. گفت آبجو بخور، خوش باش!!! با خنده بهش گفتم توصیه ات بدرد من نمیخوره، من آبجو دوست ندارم. گفت چی دوست داری پس؟؟؟!!!!! گفتم ورزش دوست دارم که الان نه وقتش را دارم نه توانش را! پیر شدیم رفت!!! با حالت تاسف کله اش را تکان داد و گفت برو هر کاری میخوای بکن!! فکر کنم روش نشد بگه که اصلا برای چی زنده هستی!
امروز رفتم برای مصاحبه کار داوطلبانه بعنوان مترجم برای پناهندگان ایرانی. اولا که گم شدم و نیم ساعتی دور خودم میچرخیدم. جالب بود که از ۱۰ نفر پرسیدم (رهگذر) و گفتن بلد نیستیم ولی خیابانش همون دور و ور بود. بعدم که از یه مغازه دار جنتلمن پرسیدم و با کلی لبخند از کامپیوتر برام گشت و پیدا کرد. همه خیلی مودب جواب میدن و البته من سراغ کسانی میرم که قیافه هاشون معقول میزنه. خلاصه رسیدم به یک ساختمان درب و داغون و دیدم خودشه! رفتم تو و هر چی آدم درب و داغون بود اونجا ولو بود. مصاحبه با مسئول مربوطه خیلی جالب بود. به جائیکه اون از من سئوال کنه که مثلا زبان انگلیسی ام دستش بیاد، شروع کرد به توضیح در مورد مرکز و بعد من ازش در مورد پناهنده های ایرانی پرسیدم که گفت زیاد داریم. یا چرت میگفت یا ایرانی های پناهنده بیشترشون انگلیسی شون خوبه!! چون به من گفت الان فقط یه مترجم فارسی داریم و اونم زیاد وقت نداره. یعنی این همه پناهنده به قول خودش را یه نفر جوابگو هست؟ غیر از مترجمی چندین کار داوطلبی دیگه هم بود که ازم خواست تو اون فسمت هم مشارکت کنم و گفت حتی آموزش هم میدیم بهت که مثلا بعنوان مشاور به پناهنده ها خدمات بدی. حمال مفت دیده بود و هول کرده بود! گفتم شرمنده، کار دانشگاه خیلی وقت ازم میگیره، نمیتونم بهتون قول بدم که حتما کمکتون کنم. یه عکس هم از ایران پشت سرش بود که دو تا مرد را در حال بیل زدن نشان میداد!!!!!!!!!!! خدایا چقدر این انگلیس ها بیشرفن!! یعنی پوستر از این بهتر برای ایران پیدا نکردین؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:55 | لینک  | 

امروز یاد دوران مزخرف کار برای رئیس ابله ام تو ایران افتادم. اوستا صبح ایمیل زده بود که ساعت ۲ میریم با فلانی جلسه داشته باشیم. بازم اومد تو آزمایشگاه و گفت ساعت ۲ بیکاری دیگه؟! گفتم بله! حالا یه آب نبات خفن گنده هم تو دهنم بود و خوردن و آشامیدن در آزمایشگاه ممنوع هستقیافه ام خیلی خنده دار شده بود! میخواستم ساعت دو برم دم در اتاق استاد مربوطه که باهاش جلسه داریم وایسم که دیدم کارت دانشگاهم را نیاوردم و اون قسمت هم فقط با کارت میتونی وارد بشی. مجبور شدم برم سراغ اوستا که باهم بریم. در اتاقش را زدم و میگم حاضری؟ میگه برای چی؟!!!!! یعنی از خنده ترکیده بودم که آقا باز یادش رفته! گفتم ساعت نزدیک دو هست، جلسه داریم. عین بچه ها دست و پاشو گم کرده بود و زود دفتر کذایی یادداشتهاشو ورداشت که بریم و کلی تشکر که یادآوری کردی. با خنده بهش میگم تو واقعا یک منشی نیاز داری که همه چیز را برات یادآوری کنه. گفت آره، واقعا نیاز دارم.
جلسات اینجا زمین تا آسمان با مملکت ما فرق داره! تو اتاق استاده فقط یه صندلی بود که اوستا به من گفت بشینم و بعد نگاه کردن و دیدن دیگه صندلی نیست و استاده خیلی باحال به اوستام گفت بشین رو میز. اونم اوستای من با اون لنگهای درازش! زود هم رفتن سر اصل مطلب و فقط آخر جلسه دوتاشون مثل بچه ها در مورد گرنتهایی که گرفتن و دانشجوهایی که دارن کل کل کردن!!!!!! اوستای منم که بیچاره همش باید حسرت بخوره. چون نه دانشجوهای خوبی داره و نه گرنت جدید گیرش اومده! بیچاره. موقع برگشتن نکبتی فضول میگه که برای چی فقط تو را برد جلسه؟! گفتم در مورد آزمایش من و چینی و یه کم هم موضوع خودت سئوال داشت که فقط برای چینی خوب شد چون میتونه بهش کمک کنه. گفت پس چرا تو را برد جلسه؟!!! گفتم برو از خودش بپرس! شکر خدا که اوستای من کاملا شبیه گازهای بی اثر میمونه وگرنه نکبتی پشت سر و جلو سر من چه حرفها که نمیزد!!!!
به قول یکی از دوستان وبلاگی، ماهی من آقا هست چون از اشتهای سیری ناپذیر برخوردار هست! البته الان صاحبش هم همین مشکل را پیدا کرده! خرس شدم رفت!! اعتیاد به شکلات خوری پیدا کردم شدیدا و یه روز را هم بدون شکلات نمیتونم سر کنم. خدا به دادم برسه. چند روز پیش اومدم به ماهی ام غذا بدم که یاد کارتون پلنگ صورتی افتادم. یادتونه یه قسمت بود که یه ماهی از دریا گرفته بود که ماهی کم کم از زندگی آبی به زندگی خشکی تغییر زندگی داد و طوری شده بود که وقتی انداختش تو آب داشت خفه میشد؟!! وقتی میخواستم براش غذا بریزم دیدم کله اش کاملا عمود به آب هست و دهانش کاملا بیرون آب که مستقیم غذا بره تو دهنش
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:36 | لینک  | 

این یه هفته همش به خرکاری گذشت. یه کور نتیجه ای روز ۵شنبه بدست اومد که باعث شوق و ذوق استاد گرامی در جلسه روز جمعه شد ولی ازمایشات دیروزم نشان داد که همه خوشحالیمون الکی بود! خدایش آزمایشی که طراحی کرده بودم خیلی باحال بود! کلی نتیجه گیری ازش دراومد که خودم تا نصف شب کم کم به عمق نتایج پی میبردم و مونده بودم که چه آزمایشی طراحی کردم و خودم خبر نداشتم. اوستا هم فرمودن که آزمایشات عجیب با نتایج جالبی بود. یادم رفت بهش بگم که بی عرضگی بنده را در آنالیز ریاضی آزمایشات به طراحی بی نظیر ازمایشات ببخش. وضع ریاضی ام خیلی خرابه به خدا. امروز داشتم پوند را به دلار تبدیل میکردم، به جای اینکه دلار را دو برابر پوند کنم هی نصف میکردم و همه چیز ارزون میشد!!!!! جالا فردا باید اول هفته اقا را خراب کنم و بگم همش کشک بود و این آزمایش جواب نمیده. بدبختی بنده، اصفهانی بودن آقا هست که واقعا کلافه ام کرده! سلمان پوفیوز روز جمعه که جواب آزمایشات را دید گفت که این موادت خوب نیست و باید عوضش کنی. گفتم به من نگو به اوستا بگو که حاضر نیست عوض کنه چون گرونه! بعد میگه خوب پولتون را از شرکت قبلی پس بگیرن، مشکلی نیست! اینجا ایران نیست خانم اینجا انگلیسه!!! یه چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم اتفاقا اگه ایران بود با دوتا عربده و یه قلدری شاید میشد پول را پس گرفت ولی اینجا قانون داره، الکی که کسی پول پس نمیده! یادم رفت به اوستا بگم که میشه اینکارو کرد یا نه!
تو جلسه جمعه اوستا اینقدر شنگول و منگول بود که همه تعجب کردیم. البته من شب قبلش ساعت ۸ شب تو دانشگاه دیدمش که نیشش تا پس کله اش باز بود و ازش پرسیدم کجا بودی گفت که یه جلسه طولانی مدت با هایدا داشتم و صحبتهای خوبی داشتیم. اینقدر خوشحال بود که من فکرم منحرفانه رفت جاهای دیگه به نکبتی پیغام دادم که جریان اینجوری بود، اونم زود جواب داد که حتما سکس داشتن!!! خدا ماها رو ببخشه ولی پشت سر اوستا حرف زدن از واجبات یک دانشجوی دکتری خوب هست دیگه!!! به نکبتی میگم بیا بریم با این دوتا حرف بزنیم که حالا نوبت ماست که مشکلات شما را حل کنیم و اگه شما دوتا لطف کنین و با هم ازدواج کنین هم شما خوشحال میشین هم ما از دست دیوانگی های اوستا راحت میشیم! خلاصه آخر جلسه، استاد گرامی پیشنهاد شام گروهی را در یه رستوران مطرح کردن و گفت تصمیم بگیرین که کجا بریم. منم زودی گفتم که من که قبلا بهت گفته بودم که یه رستوران ترکی خوب اینجا هست. اخمهاش رفت تو هم که اون که شبیه غذاهای ایرانی هست، یه جای جدید انتخاب کن! گفتم ببین، من غذای چینی و هندی و اصولا غذای تند دوست ندارم. ایتالیایی و عربی را هم که قبلا تست کردیم. فقط همین میمونه دیگه. خودمونیمو! من خیلی شجاع هستم. تو گروهی که دو تا هندی و دو تا چینی هست با این شجاعت از تنفرم از غذای چینی و هندی حرف میزنم. غذاهای کارائبین هم که مربوط به مملکت نکبتی میشه معجونی از غذاهای آفریقایی هست که بازهم تند هست. اقا میفرمایند که میدونی که فلفل برای بدنت لازمه! منم گفتم میدونی که گوشت و ماهی هم برای جنابعالی و مخصوصا اون حافظه موقت مزخرفت خیلی لازمه. خلاصه که به هیچ نتیجه ای نرسیدم و فقط نکبتی شدیدا پاچه ام را گرفت که چرا میخوای نظر خودت را به بقیه تحمیل کنی و منم گفتم آخه من تو این گروه آدم مهمی هستم. اگه نمیخواین میزارم میرم! فکر کنم همه خوشحال میشن!
به حد مرگ خستم و یه عالم هم کار دارم. آقا تو جلسه فرمودن که کی میخوای نوشتن مقاله دومت را شروع کنی؟ منم با لبخند بهش گفتم اتفاقا بهش فکر کردم. گفت خوب چیکار کردی؟ گفتم نه، کار خاصی نکردم و فقط فکر کردم!!! رئیس جماعت همشون سرتاپا یه کرباس هستن. یه عالم کار نوشتنی، سخنرانی کمتر از سه هفته دیگه تو سمینار دانشگاه، آماده کردن پوستر مربوطه و یه آدم گشاد به اسم هما خانم
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:54 | لینک  |