تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

به به به به.....چه میکنه این آفتاب عالم تاب.....عشق میکنیم....به به به به...همچین تو آفتاب راه میرم و به به میگم که دوستان نازنین به وجود عقل در کله بنده شک کردن اساسی! ولی خدا وکیلی آفتاب و حرارت بالا اصلا مثل سابق اذیتم نمیکنه و تازه دارم کیف میکنم که استخوانهام داره گرم میشه!
مادر گرامی دوشنبه عمل کرد و شکر خدا عملش خوب بود و دردی نداشت فقط چشماش یه کاسه خون شده که خوشبختانه دکتر روش را پوشونده که خودش نبینه!!! یه لحظه که روش رفت کنار من وحشت کردم ولی خودش چیزی نمیدونه هنوز!
یه دکتر نصفه دیدم که قرار شد شنبه برم بیمارستان برای معاینات اساسی. خوشبختانه دکتر نگفت که همش عصبی هست و توهم داری! گفت باید معاینه کامل و آزمایشات کامل کنم چون داره اذیتت میکنه!
مثل میوه نخورده ها دارم خیار و گوجه و گیلاس و آلبالو و هندونه میخورم!! البته قیمت میوه و خوراکی ها با کشور چشم چپا فرق زیادی نداره و وقتی تبدیل به پوند میکنم احساس میکنم هنوز تو اون مملکتم!
مردم همچنان عصبی و فحشو هستن! دیروز تو اتوبوس یه خانمه به تمامی سردمداران نظام از اول تا آخر فحش را کشاند که همگی بسیار مشعوف شدن!
از اوستای گرامی خبری نیست ظاهرا به قولش عمل کرده که نمیخواد اصلا در طول سفرم منو اذیت کنه! امروز نکبتی میگه که سرش حسابی با امتحانات و ورق صحیح کردن شلوغه. مقاله گرامی را در دقیقه ۹۰ خروج بنده فرستاد برای یه ژورنال دیگه که اگه این دفعه برگشت بخوره من میدونم و اوستا!
راستی باز آرزو به دل موندم که یکی در بدو ورود ازم استقبال کنه و برام دست تکان بده!!! خانواده و یکی از دوستان نازنینم اومده بودن فرودگاه ولی رفته بودن تو یه قسمت دیگه فرودگاه وایساده بودن و وقتی من اومدم بیرون دیدم کسی نیست. از شانس قشنگم هم چمدانم با خودم نیامد!! داشتم میرفتم یه قسمت دیگه سالن که ببینم چمدان کجاست که دیدم خانواده و رفیق نازنین دارن تو یه قسمت دیگه سالن دنبال من میگردن که دست تکان بدن!!! زدم به شانه پدر گرامی که من اینجام داری دنبال کی میگردی؟!!! چمدان بعد از دو روز اومد. ظاهرا ایرفرانس هم در گند زدن چیزی از سیستم ایرانی کم نداره!

نوشته شده توسط هما در ساعت 18:53 | لینک  | 

این چند روز که نبودم هم مردم،هم رفتم شام رستوران ترکی، هم یه روزه پوستر دادم بیرون و هم دارم برمیگردم! چه میکنه این دختره ه ه ه ه ه ه.....
سه شنبه باز تخت مردم و عجیب دلم میخواست تو بیمارستان بستری بودم که اقلا یکی یه لیوان آب بده دستم. عصری اوستا ایمیل زده که حتما فردا میای رستوران؟! براش نوشتم که خودت همیشه میگی که هیچ تضمینی در زندگی وجود نداره، منم تضمین نمیکنم فردا بتونم سرپا باشم و بیام، اگه مثل امروز نعش باشم که دیگر هیچ. چهارشنبه صبح بلند شدم و یه کم رو پوستر کار کردم. اوستا گفته بود لطفا بی خیال طراحی خوشگل بشو و فقط متن را آماده کن. منم همین کارو کردم! البته بازم طرح و رنگش خوشگله. عصری یه سمینار تو دانشگاه بود که یکی از کله گنده های میکروسکوپ کونفوکال از دانشگاه آکسفورد برای سخنرانی اومده بود و اوستا از چند روز پیش خودش را خفه کرد که حتما شرکت کنین، یادتون نره شرکت کنین، من دارم میرم خانه ولی یادتون نره که حتما تو این سمینار شرکت کنین، من از خانه دارم ایمیل میزنم، سمینار یادتون نره، من اومدم دانشگاه، سمینار حتما بیاین!!! انصافا هم سمینار جالبی بود و کله گنده محترم علاوه بر سخنران بودن به معنای کامل، خیلی هم حس طنز داشت و از قول لنز میکروسکوپ یه چیزای بامزه ای تعریف میکرد که همه از خنده ریسه رفته بودن (خندوندن انگلیسی جماعت کار آسانی هست!). بعد سمینار اوستا اومده میگه زنده ای؟ میگم هنوز آره. امروز بهترم چون میتونم رو صندلی بشینم. گفت پس رستوران میای. گفتم آره نگران نباش . یه گندی زدم به غذا انتخاب کردنم که نگووووووووووووووووو!!! خوراک سفارش دادم!!! غذایی که اصلا حالم ازش بهم میخوره! حالا خوبه قبلش با رفیق hz کلی مشورت کرده بودم! البته خودم نمیخواستم کباب بخورم و گفتم میرم ایران و میخورم. از بین بقیه اسامی غیرآشنا نمیدونم چرا روی این یکی دست گذاشتم! اوستای بیچاره با کلی لبخند گفت پس الان دیگه خوشحالی؟! گفتم تو که میدونی من عمرا خوشحال بشو نیستم، تازشم غذاش بده، اشتباه کردم. حالا اوستا نسخه گیاهی خوراک گوشت را خورد و کلی به به کرد. نکبتی هم که خوراک مرغ خورد و گفت خوبه. ولی غذاش و پذیرایی اش تعریفی نداشت. سه بار به یارو گفتم برام قهوه بیار و باز برای نکبتی چایی آورد!!! آخر سر هم که صورتحساب را به جای اینکه بده دست اوستا داد دست نکبتی!!! قیافه اش آنقدر خنده دار شده بود که نگو! اوستا از هایدا هم دعوت کرده بود که بیاد و من و نکبتی کلی پشت سرش حرف زدیم که حتما زندگی اجتماعی اش همینه دیگه ولی نگو برای تشکر از اقدامات خانم در آشتی دادن ما اینکارو کرده بود! آخر سر که بهش گفت بابت کمکت خیلی ممنون، من خودم را زدم به کوچه علی چپ که بابت چی؟ گفت یادت رفته؟! کلی بین ما میانجیگری کرد! با شماها حرف زد، با من حرف زد، دوباره با شما حرف زد و باز با من حرف زد تا مشکل حل شد! منم با خباثت تمام گفتم اه ه ه ، کار این بود؟ من فکر کردم خدا این مشکل را حل کرداوستا فرمودن خوب یه جورایی میشه گفت کار خدا بوده ولی واسطش ایشون بود!
امروز کار پوستر را تمام کردم و براش فرستادم و گفتم الان میگه که این اراجیف چیه که نوشتی و شروع میکنه بالای منبر رفتن که اینکارو بکن و اونکارو بکن. زود جواب داد که خیلی خوبه! دقیقا به کنفرانس و شرکت کننده هاش توجه کردی و مطالبت مرتبط با این کنفرانس هست! یعنی من اگه بتونم عکس العمل ایشون را از قبل حدس بزنم واقعا هنر کردم! اصولا هر حدسی میزنم برعکس میشهبعدش هم چند تا ایراد کوچولو گرفت و کلی آرزوهای نازنین برای سفرم به ایران که خوش بگذره و عمل مامانت به خوبی انجام بشه و خودت زودتر خوب بشی. براش نوشتم که اگه مشکلی بود بهم خبر بده، من لپ تاپ نمیبرم ولی همه فایلهای مربوطه را میبرم. جواب داده که سعی میکنم که اذیتت نکنم! سلامتی تو از همه چیز مهمتره!!!!!!!!!!!! شانس آورد که بغل دستم نبود وگرنه اسلام را به خطر می انداختم اساسی  براش نوشتم خیلی از حرفهای مهربانانه و زیبات ممنون، بعضی وقتها گیج میشم که اوستای من واقعا کی هست!!!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 22:15 | لینک  | 

اولا که دو روز تخت مرده بودم! بدبختی این بود که وسط این مرگ و میر گشنم هم بود! اصلا حال نداشتم برم برای خودم یه چیز درست کنم بخورمبیچاره اینا که زمین گیر میشن و تنها هستن واقعا بدبخت هستن. تنهایی بد دردی به خدا! هر چند اگه به حرف اوستا هم گوش میکردم و سگ نگه میداشتم هم فایده نداشت. سگ که برای آدم غذا درست نمیکنه. نپرسین که علت مرگت چی بود چون خودم هم نمیدونم! اصلا نمیدونم چه مرگمه! جمعه یه سه ساعت رفتم مرکز شهر برای خرید آت و آشغال برای خانواده و خودم. اصلا هم حمالی نکردم چون مثل پیرزنهای خوب چرخم را برده بودم. شنبه صبح میخکوب رختخواب از خواب بیدار شدم و هر کاری کردم که تکانی بخورم و برم دانشگاه نشد که نشد! ظهر به زور خلاصه مقاله را برای آقا فرستادم و بهش زنگ زدم که چک کن ایمیلت را که جواب موبایلش را هم نداد! فکر کنم با زندگی اجتماعی اش مشغول بود! استغفرالله......عصری زنگ زده که از خلاصه مقاله ات ممنون. من دستکاری اش کردم و برات فرستادم ببین اگه مشکل نداره بفرستم. بعدش دوباره تخت خوابیدم تا فردا صبحش! یه ذره تکان خوردم و یه قیمه امام رابین هود برای خودم درست کردم و دوباره تخت خوابیدم تا بوق سگ! این از آخر هفته ما!
امروز آقا صبح منو دیده میگه هنوز از آزمایشاتت ناامیدی؟!! میگم کجای کاری اوستا...دارم از زندگی ناامید میشم! (امیدوارم دوباره فکر نکنه میخوام خودکشی کنم). میگه چرا؟؟؟ میگم حالم خوب نیست. یه لبخند زد و رفت!!!!!!! باور کنین همیشه عکس العملش همینه! عصری دو فقره جلسه گذاشته و میگه که تا قبل رفتنت پوستر را درست کن و بعد برو!!! چشمام را تا حداکثر ممکن باز کردم و گفتم چیز غیرممکن از من میخوای! کلی آزمایش و کار مهمتر دارم. حالا بیام اینو درست کنم؟! گفت سعی ات را بکن. بقیه اش با من! خنده ام گرفته بود که اصلا از اولش بقیه اش با تو!! فکر کنم تا دم در فرودگاه دنبالم بیاد که پوستر را بده تا بزارم بری! دیوانه
نکبتی امروز ایمیل زده که من به لیست غذاهای رستوران ترکی نگاه کردم و دیدم هیچ کدامشون را دوست ندارم! با خنده ایمیلی براش نوشتم که یه چیز تو مایه های جهنم که دوست نداری....غذات را با خودت بیار
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:15 | لینک  | 

با اینکه یه عالم کار دارم گفتم بیام یه پست جدید بزارم که بحث عوض بشه . اصولا چون شدید طرفدار آزادی بیان هستم سعی میکنم هیچ نظری را حذف نکنم مگر خیلی حرف زشت توش زده باشه. آخه بعضی ها دوست دارن برای درآوردن حرص نویسنده یه چیزایی بگن و وقتی ببینن که طرف حذفش کرده بیشتر جری میشن و باز مینویسن!! خدا شفا بده!
اوستا دیوانه یه کنفرانس تو لندن پیدا کرده و گیر سه پیچ بهم داده که توش شرکت کن! حالا زمانش کی هست؟ دو روز بعد از اینکه من از ایران برمیگردم. بعد میگه وقتی برگشتی تو لندن بمان و برو کنفرانس! میخواستم بگم بابا جان من باید زودی سبزیهای منجمد قرمه و کوکو را بزارم تو فریزر! دوما تو چرا اینقدر خری که هنوز نفهمیدی من حالم از هر چی کنفرانسه بهم میخوره؟ تازشم این کنفرانس در مورد میکروسکوپ هست و مطمئنا شرکت کنندگان بیشتر فیزیکدانن و اگه کسی بخواد سئوال فیزیکی از من بکنه من ول معطلم! (قراره پوستر ارائه بدم چون خوشبختانه زمان برای ارائه سخنرانی تمام شده). اصلا حرف گوش نمیده!!! یعنی کلافم میکنه از درجه بالای خریتش! حالا من تا ظهر امروز باید براش خلاصه پوستر را بنویسم و تحویلش بدم. هی میگه مطمئن هستم که مطلبت براشون خیلی جالب هست! میگم ببخشیدو این موضوع فقط برای جنابعالی جالب هست!یه کم سرخ و سفید شد و پرسید چرا؟ گفتم اون روز سمینار دانشگاه هیچ کس بهم نگفت که موضوع تزت جالبه! بنظر خودم که در مقایسه با مال بقیه بچه ها خیلی هم بی روح هست. خفه شد. بهش میگم خوب حالا فرض کنیم که من خلاصه را هم بنویسم. کی میخواد رو پوستر کار کنه؟ من که اینجا نیستم. گفت خوب تو ایران کار کن!!!!! یعنی به خدا میخواستم خفش کنم. میگه حتما میخوای بگی که تو تعطیلات کار نمیکنی؟ گفتم اصلا هم تعطیلات نیست. علاوه بر وظیفه مراقبت از مادر گرامی، خودم هم یه عالم کار دارم. اصلا این آدم هیچی نبفهمه. واقعا هنوز نمیدونم چی کار کنم! خیلی دلم میخواد دستش را بزارم تو پوست گردو که حالش جا بیاد.
دیروز بعد از جلسه کذایی که کمی میخواستم خفش کنم، ازش پرسیدم مراسم شام امشب پابرجا هست یا نه! گفت نه، هفته دیگه! با جیغ و خنده بهش گفتم خیلی ممنون، من که بهت گفتم وقتی من رفتم برین شام. خوب حرفم را گوش کردی! میگه چرا؟ کجا میخوای بری؟!!!!!!!!!گفتم جیگر حافظه! من که بهت گفتم جمعه دیگه میرم. گفت یادم رفته بود، پس وسط هفته میریم. اومدم بیرون و زودی براش ایمیل زدم که حافظه عزیز، من رستوران ترکی را بخاطر شباهت غذاهای این کشور به غذاهای مملکت خودمون انتخاب کردم. الان هم که دارم میرم ایران دیگه معنی نداره بریم این رستوران، خودم بهترشو میرم میخورمپس بی خیال رستوران بشو و یا بچه ها را ببر یه جای دیگه یا صبر کن وقتی من برگشتم بریم یه جای دیگه! عصری که رفتم پیشش باز کلی آسمون ریسمون بافته که من میخواستم این هفته بریم ولی ایمیل آدرس رستوران نمیدونم رفته بود فلان جای ایمیلهام و نتونستم پیداش کنم!!!! خدا وکیلی اینقدر دلایل چرتی میاره که خندم میگیره! میگم اوستا، باور کن ناراحت نشدم. ولی اگه هدف این شام خوردن اینه که غذای ترکی بخوریم من دیگه نمیخوام، اگه هدف چیز دیگه است بگو. یه کم فکر کرد که هدف اینکه مواظب باشم خوب غذاهاتونو بخورین!!!!! استکبار ابله! هنوز احساس اربابی داره مردک! خلاصه که بعد کلی کل کل قرار شد چهارشنبه بریم. بعد میگه حتما میای دیگه؟!! نمیدونستم وجودم اینقدر برای مراسم خوردن لازمه!
نوشته شده توسط هما در ساعت 7:3 | لینک  | 

این چند روز که این ابله ها نیستن و میشه بدون عذاب وجدان با صدای بلند تلویزیون ببینم، شبها قبل خواب مشغول فیلم دیدن میشم، نزدیک ساعت ۱۲ میشه تقریبا. (یکی به من احمق بگه که این ابله ها هر کاری میخوان میکنن و بعد تو عذاب وجدان میگیری که تلویزیون با صدای بلند ببینی؟!!). نمیدونم دست اندرکاران شبکه های تلویزیون دولتی این مملکت چه مرضی دارن که هر شب قبل از خواب مردم را با انواع فیلمهای جنایی و پلیسی و ترسناک بدرقه میکنن! یه شبکه که پشت سر هم از این سریالهای جنایی امریکایی میزاره! بردم یه شبکه دیگه که فیلم سینمایی داشت. رختخواب نازنین را هم جدیدا زمین پهن کردم چون تختم هنوز یه وری هست و تعادل ندارم! چراغ را هم خاموش کرده بودم که اگه خوابم برد چراغ روشن نمونه. یه ربع فیلم را دیدم و خوابم برد. از صدای جیغ هنرپیشه از خواب پریدم و چشمتون روز بد نبینه یک صحنه وحشتناک ترسناک خونین مالین چشم از کاسه دراومده روی صفحه تلویزیون بود. از ترس داشتم میمردم و زودی تلویزیون را خاموش کردم و رفتم زیر پتو!. دیشب هم باز از رو نرفتم و رفتم سراغ یه کانال دیگه که باز فیلم داشت. اول فیلم یه خانواده ۵ نفره مهربان و دوست داشتنی بود که به خودم گفتم شکر خدا این دیگه ترسناک نیست. خانواده محترم اساس کشی کردن و رفتن یه خانه خفن گنده، پر از اتاق و یه زیرزمین خفن. یه ذره احساس کردم که ممکنه یه اتفاقاتی بیفته ولی تنبلی ام اومد بزنم کانال دیگه. همینجور چرت زنان مشغول نگاه کردن بودم که نگو این خانه شاهد چندین قتل خانوادگی بوده که ارواح خبیثه تو تمام خانه ول میخورن و همه اعضا این خانواده جدید هم یه جوری گرفتار این ارواح میشن. باز گفتم که ولش کن، زیاد ترسناک نمیشه. شدید رفته بودم تو بهر فیلم که بچه جغله فیلم نصف شب رفت دستشویی و یهو تو آینه یک تصویر کریه یه روح خونین مالین نشان داد که جیغم دراومد و دست و پام شروع به لرزیدن کردن(الان که یادش می افتم خندم میگیره ولی خدایش خیلی ترسیدم!) زودی زدم یه کانال دیگه که دیدم یه جنازه رو زمین هست!!! ای خداااااااااااا، بعد میگن چرا اینقدر جرم و جنایت تو این مملکت زیاد شده! کوفت بگیرین آخه، چرا همش از این آشغالا نشان میدین؟!! امروز اخبار همش در مورد افزایش جرم و جنایت از نوع چاقو کشی تو جوانهای مملکتشون بود. تو همین تعطیلات دو تا نوجوان را با چاقو کشتن که یکیشون یکی از بازیگرهای فیلم هری پاتر بوده که کلی اشک و آه همه را درآورده. فقط برام جالبه که همه نقاط ضعفشون را تو اخبار میگن و مثل مملکت ما نیست که وقتی اخبار میبینی احساس میکنی تو بهشت زندگی میکنی ولی وقتی پاتو از در خانه میزاری بیرون جهنم را با تمام وجود احساس میکنی!
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:58 | لینک  | 

خوشبختانه هر دوتا هم خانه مزخرف گورشون را گم کردن. یکیشون برای ابد و اونیکی هفته دیگه برمیگیرده. اونشب که داشتم باهاشون دعوا میکردم اون ابله که مراسم سکسی پرسروصدا داره بهم گفت که من فردا دارم برای همیشه میرم، نیشم تا بناگوش باز شد اونم وسط دعوا! ولی جمعه که اومد خانه دیدم هنوز هست و مشغول مراسم شنیع با دوست پسر ابله اش هست! خیلی دلم میخواست بکوبم به در اتاقش که تو که گفتی امروز میری!! خوشبختانه شنبه که از دانشگاه اومدم هیچ کدامشون نبودن. اگه بگم چه چیزایی را این دختر هندی گدا زاده جمع کرده که بعدا بیاد ببره خندتون میگیره (اونکی نه اینکی!) سینی قراضه زیر جاظرفی، کهنه های آشپزخانه، مقوا، هر چی ظرف ظروف مربوط به خودش چه با کلاس و چه قراضه و درب و داغون که فکر کنم سمساری هم اینا را برنمیداره!! تستر را هم جمع کرده بود که رفتم بهش گفتم لطفا تا فردا صبح بزار چون من بدون نان نمیتونم صبحانه بخورم، فردا میرم یه دانه برای خودم میخرم. خانم هم گفت ببخشید و اصلا مال خانه، نمیخوامش! خیلی دلم میخواست بهش بگم اگه نمیخواستی برای چی جمع کردی؟ تازه فهمیدم تلویزیون قراضه خانه که من استفاده میکنم هم مال خانم هست. هی بهش میگم میخوای میگه نه که فکر میکنم شدید دروغ میگه چون وقتی کسی کهنه آشپزخانه را بخواد، تلویزیون نمیخواد؟!  
اینجا تا چهارشنبه تعطیله. رسما که شنبه و یکشنبه و دوشنبه تعطیله ولی دانشگاه ما سه شنبه را هم تعطیل کرده که همه صفا کنن! من که شنبه رفتم دانشگاه چون آزمایش گذاشتم و میخواستم یکشنبه هم برم که دیدم گند زدم با آزمایش گذاشتنم!! یه کار احمقانه ای کرده بودم که خودم هم خندم گرفته بود و متعجب که چطور همچین کاری کردم. بعد یادم افتاد که صبح که به چینی زنگ زدم تا جای یکی از مواد را بپرسم ازم پرسید که چرا روز تعطیل داری کار میکنی؟ گفتم که آخه دو هفته نیستم و میخوام آزمایشاتم را تمام کنم و بعد برم. بعد گفت که آهان، فکر کردم دیوانه هستی که روز تعطیل هم میای دانشگاه!! گفتم اونو که هستم! خلاصه که چینی ها هم با اون چشمای ریز و باریکشون هم میتونن آدم را چشم بزنن و گند بزنن به آزمایشات بنده!! چشم نداره دیوانگی منو ببنینه!
البته تعطیلات فرصت خوبی برای کارهای نوشتاری هست که گنده ترینش نوشتن گزارش برای انتقال بنده از MPhil به PhD هست که استا خودش را خفه کرد که بهم حالی کنه که این گزارش خیلی مهمه ولی اصولا برای من هرچیزی که خودم فکر کنم مهمه، مهمه و جدیدا نظر اوستا اصلا برام مهم نیست. بعد از اون گندی که تو فرستادن مقاله به یه ژورنال نامناسب زد، شدید از چشمم افتاده و دیگه به حرفهاش اعتماد ندارم و این خیلییییییییییییییی بدهبهم گفت بگرد دنبال یه ژورنال دیگه. بهش گفتم اجازه بده من یک کم بیشتر روی این مقاله کار کنم و چند تا آزمایش تکمیلی روش انجام بدم که شاید برای چاپ جالبتر بشه. گفت نه! هر چی من میگم انجام بده. اینجور موقعها شدید دوست دارم با یه چیزی بکوبم تو مخش. خلاصه که امروز هر چی مقاله و کتاب داشتم پهن کردم رو زمین که گزارش را شروع کنم ولی شدید خوابم میگیره! هوا هم سرد و مزخرفه. باید شوفاژ روشن کنم ولی دوست ندارم! نمیدونم این مملکت چش چپا کی میخواد گرم بشه؟ یه هفته گرم بود و تمام!!
راستی چینی ماشینش را فروخت و من دوباره بدبخت شدم و نمیدونم برای خرید عمده چه غلطی بکنم! ماشینش را ۵ ماه پیش ۴۰۰ پوند خرید و ۶۰۰ تا هم پول بیمه شو داده و دیروز فروخته ۱۵۰ پوند! ظاهرا بهش گفته بودن برای معاینه فنی کامل ماشین باید ۳۰۰ پوند بدی که اینم گفته ماشین مال خودتون من ۳۰۰ تا برای یه ماشین ۴۰۰ تایی نمیدم 
نوشته شده توسط هما در ساعت 12:22 | لینک  | 

دیروز وبلاگم را تو دانشگاه نوشتم. حقیقتش تا ساعت ۳۰/۸ شب دانشگاه بودم که این هم خانه های احمقم همه غلطهای مراسم شامشون را کرده باشن و وقتی میرم بتونم آرامش داشته باشم. هوا دیروز شدیدا ملس و جیگر بود و تو راه کلی حال کردم ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی در خانه را باز کردم یه موج هوای گرم دمیده (یعنی دم کرده) از تو خانه زد بیرون که حالم را بد کرد. در اتاقم را که باز کردم که افتضاحتر بود چون اتاق من رو به نور هست و روزهایی که آفتاب باشه گرمتر از جاهای دیگه خانه هست. دست زدم دیدم شوفاژ داغ داغه! نمیتونین تصور کنین که چطوری منفجر شدم. در اتاق اونیکه کمی قابل حرف زدن هست را زدم و اینقدر با عصبانیت بهش پریدم که حسابی ترسیده بود! (خودم هم ترسیده بودم!!). خداوکیلی نگین سخت میگیری. خودتون را بزارین جای من! یه جای آرام میخواین که بشینین فکر کنین که چه کارهایی کردین و چه کارهایی باید بکنین، برای فرداتون برنامه بریزین، دو تا مقاله بخونین، یهو میبینین در تو سرتون کوبیده میشه! زمین زیر پاتون در اثر صدای تلویزیون و ضبط میلرزه! دو تا احمق در مورد موضوعات بی کلاس و پوچ بلند بلند دارن ور میزنن، بوی گند غذای بوگندو خانه را گرفته و مجبورین حتی تو سرما پنجره را چارتاق باز بزارین! بعد که میبینی هیچ کاری نمیتونی بکنی مجبوری که تلویزیون روشن کنی یا موسیقی گوش بدی که یعنی اتلاف وقت. همه اینا را هم با توجه به اینکه من بدبخت تو زندگیم اصلا خوابگاهی نبودم و هیچ وقت مجبور نبودم با کسایی که دوستشون نداشتم تو یه خانه باشم، جمع بزنین و بینین چی از آب درمیاد! خلاصه هر چی خواستم بهشون گفتم و عجیب دلایل چرت و پرتی شنیدم که واقعا خنگ بودن اینا برام اثبات شد! میگم چرا شوفاژ روشن میکنین تو هوا به این خوبی؟ میگه همین الان خاموش کردم!!! میگم چرا روشن کردی؟ میگه سرد بود!! میگم مردم بیرون دارن لخت و پتی راه میرن! یا شما از این مردم نیستین یا اینکه اینا از یه کره دیگه اومدن؟!! میگه تو از کشور گرمسیر هستی، مشکل تو هست!! میگم اگه از کشور گرمسیر بودم که باید سردم میشد نه گرمم! تازه ما تو ایران سرمای برفی داریم که تو این مملکت نیست! چرا وقتی بلد نیستی یه چیزی الکی میگی؟!! سرتون را درد نمیارام. داستانش مفصله فقط بهم گفتن که ما بهترین بودیم و هی کی بعد از ما بیاد از ما بدتره میخوام برم به صاحبخانه بگم که اگه بخوای دانشجوی لیسانسه بیاره تو این خانه من دیگه نیستم! مطمئن هستم اونم میگه به سلامت!
امروز سر جلسه گروه یه اتفاق بامزه افتاد که بعدش من و نکبتی از خنده ترکیدیم! برای اولین بار تو زندگیم در این مملکت شنیدم که موبایل اوستا زنگ زد!! اونم وسط جلسه! اوستا هم زودی هول شد و صداش را خفه کرد. من تابلو هم که با یه خنده مشکوک به نکبتی نگاه کردم! نگو که اوستا دید و بعدش نکبتی بهم گفت بیچاره از خجالت سرخ سرخ شده بود. حقیقتش چند وقت پیش بود که نکبتی به اوستا گفته بود که تو باید زندگی اجتماعی داشته باشی و خوب نیست که فقط مشغول دانشگاه و کارهای علمی باشی. داستان مال همون روزه که به اوستا گفته بود که من و هما داریم برات دنبال زن میگیردیم. یه مدت بعدش که نکبتی باز در مورد زندگی اجتماعی از اوستا سئوال کرد، اوستا فرمودن که دارن! نکبتی هم با کلی ذوق به من گفت که مشکلمون داره حل میشه، ظاهرا یکی را پیدا کرده. بهش گفتم بابا جان شاید منظورش اینه که تو یه فعالیت اجتماعی داره شرکت میکنه مثلا در امور خیریه کمک به سگهای گرسنه شرکت داره!! میگه نه! social life یعنی اینکه با یه آدم سروکار داره اونم حتما دوست دخترشه. خلاصه که از این زندگی اجتماعی خبری نبود تا امروز که موبایل اوستا زنگ زد و من و نکبتی هم با نگاه بهم و لبخند زدن به اوستا فهموندیم که به به، به به، زندگی اجتماعی مبارک باشه اوستا! حالا اصلا معلوم نیست که کی بود و چی بود ولی چون ایشون شدید سرخ شد ما به این فکر افتادیم! مرد گنده خجالت نمیکشه! زندگی اجتماعی هم سرخ شدن داره آخه؟بعد جلسه به نکبتی میگم تو که روت زیاده برو ته و تو این زندگی اجتماعی را دربیار. میگه چطوری؟ میگم اول ازش بپرس راستی زندگی اجتماعی ات چطوره؟! بعد که جواب داد بپرس قد بلنده؟ خوشگله؟ موهاش بلونده؟ چشاش آبیه؟ بعد هم تصمیم گرفتیم که تو مهمانی شام هفته آینده که اگه خدا بخواد آقا قراره ما را ببره رستوران ترکی، ازش بخوایم که تنها نیاد و زندگی اجتماعی اش را با خودش بیاره . آقا امروز میگه که خوب کی بریم رستوران؟ منم زودی گفتم صبر کن من که رفتم ایران با بقیه گروه برین! میگه این رستوران پیشنهاد تو بود، حالا بدون تو بریم؟! گفتم ببخشیدو...اصلا پیشنهاد شام دست جمعی از من بود ولی جنابعالی گروه را وقتی من برای تعطیلات کریسمس رفته بودم ایران، بردی رستوران تایی! ایندفعه هم صبر کن من برم و گروه را ببر یه جائیکه دوست دارینکبتی گفت اگه این کارو کنیم که خیلی خبیث هستیم! گفتم هستین دیگه
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:4 | لینک  | 

این اوستا هم کپی رئیس ابله ام تو ایران هست و فقط مدل لطیفشه!!! امروز عصری که رفتم پیشش که فرمایش دیروزتون چی بود میگه که تو باید از خودت مدیریت نشان بدی و گروه را مدیریت کنی! از کار بقیه جویا بشی و همش منتظر من نباشی که بیام بهت بگم چی کار کنی! خودت برو سراغ بقیه که گزارش چی شد و به کجا رسید و کلی برای من رفت بالای منبر! بهش میگم جناب! مدیر اینجا شمایی نه من. اگه قراره من مدیریت کنم بلدم چی کار کنم. البته میدونم که رئیس خشنی میشم ولی کارم پیش میره مثل جنابعالی نیستم که بیای یه کاری را بسپاری به ما و بعد عصرش بجای اینکه بیای بپرسی چی کار کردین و چی کار نکردین بیای بپرسی قهوه میخورین؟!!!!!!! (همچین صورتش قرمز شد که حال کردم هروقت عصبانی میشه قرمز میشه). من اگه رئیس باشم مستقیم پیگیر کارهایی که بهشون سپردم میشم و هر قدم مراقب هستن که مطابق میل من کار کنم نه اینکه بسپارمشون به امان خدا که ببینم چی کار میکن. رفت بالای منبر که اون مدل برای کسانی هست که قدرت تفکر و تصمیم گیری درست ندارن و تو باید مراقب باشی ولی شماها در سطح دانشجوی دکتری و بالاتر هستین و نیازی به این مدل ندارین! زر میزنه به تمام معنی! اولا که ما از فرهنگها و زبانهای مختلف هستیم که این خودش مسئله سازه. تا یه موضوع برای همه جا بیافته کلی طول میکشه و اگه درست توضیح نده که اصلا جا نمی افته!! دوما که ما خنگ هم هستیم  چندین بار بهش گفتم که زیادی روی هوش و استعداد ما حساب باز کری اوستا ولی به گوشش نمیره! خلاصه یاد رئیس ابله افتادم که همیشه وقتی غر میزدم که اینجای کار اونجوری شده و فلانی همکاری نمیکنه میگفت که ریاست کن! خودت کارها را مدیریت کن! منم میزدم تو پوزش که جناب! مدیریت کردن حقوق مدیریت میخواد نه حقوق کارشناس آزمایشگاه! یعنی خر خودتی
بعدش رفتم سراغ چینی که تا حالا برای گزارش چه غلطی کردی و زود باش نشان بده! بدبخت زود برگه حساب کتاب زمان هر کس تو این پروژه را گذاشت جلوم. منم نگاه کردم دیدم اولش غلطه!! توپیدم بهش که این چرا اینجوریه؟ گفت اشکال نداره! گفتم کی میگه! اشکال داره و بدجور هم داره! زودی رفتم پیش اوستا که بفرما پیگیری کردم و ایشون همین حساب کتاب معمولی را خراب کرده و اونوقت تو رو هوش ما حساب باز کن!!! به نکبتی هم گفتم زود گزارشت را برام بفرست که چک کنم. خلاصه که مدیریت کردم ولی چینی که پکر شد حسابی به اوستا میگم من اگه به مدیریت ادامه بدم اینجا به خونم تشنه میشن! میگه اتفاقا من خیلی دوست دارم بتونم یه مدیر خشن بشم ولی نمی تونم!!! یه نگاه بهش کردم و گفتم بیا این کارو ول کن و برو دنبال یه کار دیگه! گفت چه کاری؟ گفتم دقیقا نمیدونم ولی مثلا چیزی تو مایه های مراقبت از سگها!! با خنده گفت که اتفاقا خواهرم بهم گفت که تو امریکا پول خوبی بابت شغل گردوندن سگهای آدمهای پولداری که وقت نمیکنن سگهاشون را بگردونن میدن! گفتم همینو بچسب
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:39 | لینک  | 

پخش مسابقات فوتبال مهم تو این مملکت زمین تا آسمان با مال ما فرق فوکوله! تلویزیون گفت که مسابقه فوتبال چلسی - منجستر یونایتد را ساعت ۷ پخش میکنه. منم که سابقه داشتم که وقتی داور سوت میزنه یعنی فوتبال شروع میشه! نگو اینا یه ساعتی میخوان برن پیشواز!! فعلا نیم ساعته که علاف هستم گفتم بیام اراجیف امروز را بنویسم تا فوتبال شروع بشه. تو پرانتز هم بگم که ای کاش میشد مسابقه فوتبال دوتا بازنده داشته باشه! مرده شور هر چی تیم انگلیسی هست
امروز تمام خنده های دیروز از دماغم درآمد. این اوستا کلافه ام کرد طوری که حاضر نشدم ریختش را هم ببینم. اون روز میگه تا این گزارش تمام نشه هیچ کاری نمیکنین و دربست در خدمت من و این گزارش هستین. من دیشب کارم را تمام کرده بودم و امروز رفتم ببینم مشق امروز چیه که دیدم آقا تشریف نداره. به نکبتی میگم کجاست میگه دیروز که گفت عصری میاد!!!!! گفتم غلط کرد به کی گفت؟ گفت تو نبودی! گفتم خوب برنامه امروز چیه؟ گفت نمیدونم! به چینی میگم برنامه امروز چیه؟ میگه نمیدونم!!! یعنی عصبانی شده بودم شدید. نه خودش هست نه اراذل و اوباشش میدونم چه غلطی باید بکنیم نه دیروز گذاشت که من برای امروزم آزمایش بزارم نه ایمیل زده که چه غلطی باید بکنم! علاف علاف. براش ایمیل زدم که این چه وصعی؟ به من نگفتی که امروز نمیام. نذاشتی من آزمایش بزارم. منم کارهای گزارشم تمام شده. الان هم فقط دارم وقتم را تلف میکنم! لطف عالی مستدام! زود جواب داده که من فکر کردم که دیروز بهت گفتم که خانه هستم که دفتر مشقهای بچه ها را صحیح کنم. ببخشید! تو الان بشین فلان غلط را بکن. براش جواب دادم که این حافظه موقت مزخرفت داره منو دیوانه میکنه. به من نگفتی و اصلا خبر هم ندادی (معمولا وقتی دانشگاه نمیاد یه ایمیل میزنه به همه که من نمیام). در ضمن فلان غلطی که میخوای را هم دیروز انجام دادم و برات فرستادم ولی جنابعالی جواب ندادی. دوباره زودی جواب داده که ببخشید! حق با تو هست. الان دیدم که دیروز برام فرستادی ولی لا به لای ایمیلهام گم شده بود!!!! از این به بعد یه عنوانی برای ایمیلهان بزار که گمشون نکنم!!! (آخر ایراد بنی اسرائیلی). بعد هم یه اصلاحیه ازم خواست. بعد هم برنامه کاری امروزش را برام فرستاد!! براش جواب دادم که روز خوبی داشته باشی. فقط خواستم بهت بگم که از اتفاق امروز درس گرفتم که دیگه به حرفت گوش نکنم! عصری که اومد دانشگاه ایمیل زد که بیا باهات صجبت کنم. براش نوشتم که اصلا تو مود خوبی نیستم ممکنه یه چیزی بهت بگم که بعدش مجبور بشم عذرخواهی کنم پس بهتره باهات صجبت نکنم. جواب داد که باشه هر وقت حالت خوب شد بیا چون من میخوام باهات صحبت کنم! نکبتی عصری اومده میگه اوستا میخواد ببینتت، گفتم غلط کرده من نمیخوام ببینمش. میگه اینقدر عصبانی هستی؟ گفتم از آدمهایی که از بقیه انتظار کار منظم دارن ولی خودشون منظم نیستن متنفرم. نه به اون خط و نشان کشیدن روز اولش نه به این گند زدن تو برنامه ریزی کردنش. از بی برنامگی متنفرم، از علافی متنفرم.از آدمهایی که هی گند میزنن و میگن ببخشید متتفرم. آقا هی میگه برین تو سایت ببینین پیرزن گروه گرازشش را چطوری نوشته و شما هم همینطوری بنویسین!!! هر چی گزارشها را نگاه میکنم میبینم که مال ما از همه کاملتره ولی آقا هی میگه نه مال فلانی را نگاه کنین! لجم در اومده که اگه این پیرزنه هوس کنه بشاشه به گزارشاتش هم این آقا از ما انتظار همینو داره!!!!! اه اه....آدم بی اراده
ارتباطات با دو هم خانه هندی مزخرف هم به نهایت افتضاح کشیده شده. احمقها هر روز برای شستن ظرفهاشون شوفاژ را روشن میکنن (سیستم آب گرم خانه به استثناء حمام با شوفاژ گرم میشه). هر چی به این احمقها میگم که آب جوش بزارین و باهاش ظرف بشورین نه اینکه تو این هوای خوب یه خانه را گرم کنین که ظرف بشورین تو گوش این احمقها نمیره که نمیره! منم روز شنبه خسته و کوفته از دانشگاه اومدم و دیدم شوفاژ روشنه و در و پنحره خانه بازه و خانه بصورت حمام گرم و آشپزخانه پر بوی گند غذای هندی هست و خانم صدای ضبط را هم بلند کرده که آشپزی کنه......دیگه زدم به سیم آخر و بهش پریدم که این صدای ضبط را کم کن من نمیخوام بشنوم و چرا باز شوفاژ روشن کردی و آخر سر هم با عصبانیت بهش گفتم گوه البته همیشه فارسی فحش میدم ولی ایندفعه از دهنم انگلیسی اش در رفت . خلاصه که از اون روز شدیدا با من لج افتادن و هی در خانه و اتافها را میکوبن به هم و هی مراسم شام کوفتی دارن و بو گند در میارن و خلاصه خیلی خوش میگذره .....خیلییییییییییییییییییییییی
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:53 | لینک  |