تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

من امروز چرت نزدم!!!!!! من امروز چهار ساعت تو دانشگاه پشت میزم نشستم بدون اینکه چرت بزنم میدم امروز را تو تاریخ ثبت کنن! تقریبا بعد از برگشت از مملکت امام زمان اولین روزی بود که تونسته بودم مثل آدم بشینم و بدون خمیازه و ولو شدن کار بکنم. البته مغزم وسط کار گیج میزد ولی زود خودم را کنترل میکردم. حقیقتش دیشب یه دعوای شدید با خودم داشتم (خود درگیری داشتم!). از خودم و تنبلی ام خسته شده بودم. احساس میکردم که حالم بهتره ولی تنبلی باعث میشه که نتونم آدم سابق باشم. به خودم گفتم ابله، این همه سختی کشیدی که بیای اینجا، بخوری و بخوابی و تلویزیون ببینی؟! خانه بابات که راحتر این کارا میکردی تازه نازت را هم میکشیدن! قرص میخوری که میخوری، قرار نیست که دیگه تا ابد الدهر به گشادی ات ادامه بدی که چی، قرص میخورم؟! خلاصه که اینقدر عذاب وجدان گرفتم که صبح پاشدم شال و کلاه کردم و رفتم دانشگاه. خوشبختانه این هفته اوستا تشریف ندارن و کسی نیست که حالم را بگیره. برای مقاله ام دو تا داور نظر دادن و گفتن که اگه این اصلاحات را انجام بدی مقاله ات قابل چاپ میشه. اوستا ایمیلش را برام فرستاده بود که ببین چی کار میشه کرد برای اصلاحات. خودش را که ندیدم ولی از لحن نامه اش معلومه خر ذوق شده بچه البته اصلاحات شامل انجام یک سری آزمایشات تکمیلی هست که من خودم را جر داده بودم که به اوستا حالی کنم که من باید برای این مقاله یه سری آزمایش انجام بدم ولی اوستا از رو نمیرفت و میگفت حرف منو گوش کن! البته تو ایمیلش اقرار فرمودن که هما پیش بینی کرده بود که این قسمت مقاله مشکل ساز خواهد شد.
خانواده شدیدا علاقه دارن امسال هم بیان اینجا ولی من خبیث الخبثا نمیخوام! هر چی فحش دوست دارین بهم بدین ولی تصور اینکه یه ماه باید هم کار دانشگاه و هم کار خانه بکنم، برام سخته. اونم بعد از یکماهی که از درس و دانشگاه دور بودم و اگه بخوام باز دور بشم اوستا دیگه صداش درمیاد. خودم هم اصلا اون انرژی پارسال را ندارم. باور کنین از وقتی اومدم حال اینکه برم گوشت فروشی ایرانی را ندارم و یکماه که فقط مرغ و ماهی میخورم. امروز به نکبتی میگم نمیخوام خانواده ام بیان، بهم گفت خیلی بدجنسی و بعد شروع کرد داستان  مادر دوستش را تعریف کرد که جمعه هفته پیش از سرطان مرده!!!! یعنی من در گوریل و بی احساس بودن این موجود هیچ شکی ندارم به خدا!!! آخر داستانش هم گفت ببین پس، درس بگیر و همین امروز برو برای خانواده ات دعوتنامه بفرست! منم تا اومدم خانه به مامانم زنگ زدم که زود برای خودت اسپند دود کن بنده خدا مامانم ترسیده بود که چی شده مگه؟ گفتم هیچی یه آدم سق سیاه ابله یه چیزی گفته، تو اسپندت را دود کن.
تو این مدت یه اتفاق جالب برام افتاد که چون شرحش مفصله میذارم برای بعد. فقط یکذره بگم که جریان پیدا کردن یه دوست قدیمی تو انگلیس بعد از ۲۰ سال هست

پانوشت:
+ از خانم دکتر یلدا جان بخاطر توصیه ایمنی اش خیلی خیلی ممنون
++ با اوستا کشف کردیم که ایشون از طعم گلاب که در باقلوا استفاده میشه خوششون نمیاد. در ضمن من باقلوای اصل یزدی براش خریدم آقا هومن! ما را دست کم نگیر لطفا

نوشته شده توسط هما در ساعت 17:16 | لینک  | 

امروز تصمیم گرفتم سر جلسه گروه حاضر بشم. اوضاع و احوالم قروقاطی شده! یکشنبه یهو دچار انگیزه حیات شدم و کلی ذوق کردم و کمی به سر و وضع اتاقم رسیدم و غذایی پختم و خوشحال که از فرداش حتما میتونم به زندگی برگردم. ولی دوشنبه دوباره برگشتم سر خانه افسردگی اولم و ایضا سه شنبه! چهارشنبه دوباره شنگول شدم و برای اوستا ایمیل زدم که حالم خوبه و دارم رو گزارشم کار میکنم. اوشون هم اظهار خوشحالی کردن و گفتن منو در جریان بزار. دیروز دوباره افول انرژی حیات داشتم و امروز نمی تونستم بفهمم حالم چطوره!! خلاصه که رفتم دانشگاه و دیدم جلسه امروز کنسله! بهش میگم پس چرا بهم ایمیل نزدی، گفت فکر نمیکردم مشکل ساز بشه! گفتم من فقط بخاطر جلسه اومدم. گفت خوب بشین یه کم کار کن!! گفتم حالم برای کار کردن خوب نیست. نکبتی کلی از دیدنم ذوق کرد و گفت بیا باهات کلی حرف دارم! اصولا وقتی موجود بی ذوق و بی احساسی از دیدن آدم خوشحال بشه خیلی به آدم می چسبه. کلی حرف زد و کلی خندیدیم و خدایش یه کم حالم بهتر شد. گفت چند روز پیش به اوستا گفتم که سعی کن آخر هفته هات بری بگردی و از زندگی لذت ببری. اوستا هم گفته که آخر هفته پیش همش بیرون بوده! نکبتی هم با کلی ذوق گفت چه خوب. اوستا هم شروع کرده به توضیح دادن که رفته مسابقات دوچرخه سواری و ...که نکبتی بهش گفته بسه دیگه، نمیخوام بیشتر بدونم! اونم گفته که ولی خودت پرسیدی! گفته آره ولی الان دیگه نمیخوام بدونم! نمیدونم چرا همه میخوان در مورد زندگی خصوصی و سکسی شون با من حرف بزنن!!!!!! گفت نمیدونی صورت اوستا چه سرخ و سفیدی شدگفته من در این مورد هیچوقت باهات حرف نمیزنم و زودی از اتاق رفته بیرون!! تصور صورت قرمز اوستا خیلی خنده دار بود. چه دانشجوهای خبیثی هستیم ما. کلی پشت سر دو تا دانشجوی فوق لیسانس هندی گروه و یه دختر لهستانی که جدید اومده حرف زد. ظاهرا اوستا داره یه دانشجوی دکتری جدید میگیره که یه پسره انگلیسی ۲۲ ساله هست! گفت خیلی خل و چل و بامزه بود، مثل همه انگلیسی ها! چینی-افغانی تا آخر این ماه بیشتر نیست و برمیگرده مملکتش. خیلی خوشحاله که داره از اینجا میره. امروز کلی با من درد دل کرد که این اوستا خیلی دیوانه است! گفتم میدونم، لازم به توضیح نیست. گفت وقتی برم یه ایمیل به همه میزنم که دیگه هیچ گونه تماسی با من نداشته باشین و من به هیچ ایمیلی جواب نمیدم! فقط تو میتونی با من تماس داشته باشی چون تو تنها دوست من در اینجا بودی!! هر چی فکر میکنم به علت دوستی ایشون با خودم پی نمیبرم! گفت که کاملا به زنش حق میده که ولش کرده و رفته!! وقتی یه موجود خنگی مثل این چینی-افغانی این نکته را بفهمه دیگه بدونین این مسئله چقدر تابلو هست! (خنگ از نظر درک احساسات بقیه)
موقع خداحافظی اوستا حالم را گرفت، فکر کنم با خودش فکر کردی که چند وقته کاری به کارم نداشته و داره زیادی بهم خوش میگذره! برای هزارمین بار ازم پرسید که میدونی چطوری باید گزارشت را بنویسی؟! باور کنین سر این گزارش چندین بار کل کل عظما داشتیم و نمیدونم چرا حالیش نمیشه که حرفهاش بجای کمک کردن به من فقط اعصابم را داغون میکنه. تنها چیزی که بهم میگه اینه که تو باید تو این گزارش نشان بدی که شایستگی انتقال از MPhil به PhD را داری!! تنها نکته کلیدی هم اینه که بتونی نکات جدید و نوآوری این پروژه را تو گزارشت برجسته نشان بدی!! (یاد احمدی نژاد می افتم که همیشه از برجستگیهای مردم ایران صحبت میکنه). خلاصه که من حالا حالاها با این شازده کل کل دارم. آخر سر هم گفت که کی خوب میشی که برگردی سرکارت؟! گفتم سئوال سخت نپرس. گفت سخته ولی برای من مهمه. گفت میدونم ولی من جوابش را نمیدونم. دست من نیست که. گفت اگه بخوای بازم استراحت کنی باید مراحل قانونی مرخصی استعلاجی را طی کنی. یادت باشه که اگه تا آخر سال دوم از گزارشت دفاع نکنی بهت دکتری نمیدن! یادت باشه که تا سه سال بیشتر بورس نداری و اگه سه ساله تمام نکنی دیگه بهت پول نمیدن!! بهش میگم برای چی چیزایی که میدونم را بهم میگی؟ میگه فقط یادآوری کردم! زود ازش خداحافظی کردم تا با حرفهاش بیشتر رو اعصابم راه نرفته! نه! اصلا خداحافظی هم نکردم، اون خداحافظی کرد

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:46 | لینک  | 

پنجشنبه برای اوستا ایمیل زدم و اوضاع و احوالم را براش تشریح کردم و گفتم اگه اجازه بدی فردا جلسه نیام چون نه هفته پیش کاری کردم و نه میدونم هفته دیگه میخوام چی کار کنم! فعلا دست خودم نیستم. اگه با این وضعیت من مشکل داری من سعی میکنم دنبال یه دکتر بگردم که یه نامه ای چیزی بهم بده که من نیاز به استراحت دارم. جواب داد که حتما برو دکتر، نه بخاطر نامه برای اینکه یکی تو اینجا هم مراقب حالت باشه و کنترلت کنه (حالا من یه چیزی گفتم،تو چرا دور برداشتی؟!!). بعد هم نوشته بود که هر چند روز یه بار بیا یه سری بهمون بزن نه برای جلسه فقط برای سلام کردن!! در ضمن نصف باقلوا را خوردیم! کلی خندیدم که شازده هم مشکل کمبود سلام داره . دیشب به موبایلم زنگ زد ولی من تو یه حالت گوهی بودم که مطمئن بودم باهاش حرف بزنم گریه ام میگیره. امروز هم که تو چرت عصرانه بودم دوباره زنگ زده بود (موبایلم خیلی وقته بی صدا هست تا آرامش داشته باشم!). بعد دیدم یه ایمیل زده که یا بهم زنگ بزن یا ایمیل بزن. منم چون بچه حرف گوش کنی هستم رفتم پیششکلی از دیدنم ذوق کرده و میگه نگرانت بودم میخواستم بدونم هنوز زنده ای؟!! گفتم همین؟! گفت آره! آخه ایمیلی که هفته پیش برام فرستادی خیلی نگران کننده بود و دیگه ازت خبری نشد. زیاد باهاش حرف نزدم، خدا وکیلی انگیلسی که میخوام حرف بزنم سردرد میگیرم!!اصولا هر گونه استفاده بهینه از مغزم تولید درد میکنه! میگه دکتر رفتی؟ میگم نه دیگه، گفتم اگه تو نامه بخوای میرم. آخه کی حال داره اول بره دکتر عمومی بعد اون برام وقت دکتر متخصص بگیره و تازه مگه دکتر متخصص میاد منو به عنوان مریض یه دکتر دیگه تحت کنترل داشته باشه؟! یه کم فکر کرد و گفت فکر نکنم! آخر سر هم گفت اگه کاری و کمکی از دستم برمیاد بگو! فکر کنم بنده خدا وجدان درد گرفته که مسئول بروز مرض اضطراب من خودشه! خلاصه کلی مهربان شده و گفت بازم بیا بهم سر بزن! گفت باقلوای ترک و یونانی را به ایرانی ترجیح میده چون ایرانی اش خیلی شیرینه و یه چیزی توش داره که از طعمش خوشش نمیاد! من که خودم اصلا باقلوا دوست ندارم و نمیدونم توش چی هست که اوستا نپسندیده.
این چند وقته که با یه قرص فسقلی از این رو به اون رو شدم، آرزو میکردم ایکاش نورولوژی خوانده بودم! (چه زود جو گیر میشم من). خیلی برام جالبه که با ور رفتن به نوروترانسمیترها و گیرنده هاش اینقدر بشه آدمها و شخصیتشون را عوض کرد. من همیشه و در همه حال، کار و وظیفه ام برام مهم بود و حتی رو به موت هم بودم باز هم اقلا بهش فکر میکردم و نگرانش بودم ولی الان عین خیالم نیست. فقط امیدوارم طبق حرف دکتر گرامی بعد از یکماه (شنبه ای که بیاد) بشم همان آدم سابق با دلشوره های مثبت وگرنه باید چمدانم را برای همیشه ببندم و برم چون اینجوری نمیشه کار کرد. صبر اوستای نازنین هم حدی داره بالاخره!

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:13 | لینک  | 

این هفته فقط یه بار اونم برای دادن سوغاتی اوستا از خانه رفتم بیرون! براش باقلوا و گز کاکائویی آورده بودم که طبق معمول کلی ذوق کرد و البته نمیدونم بعد از خوردن هم ذوق کرده یا نه! اوستا فرمودن که نگران حال من هستن و منم گفتم خودم هم نگرانم! ازش خواستم بهم دو هفته زمان بده که تا خودم را پیدا کنم و ایشون هم گفت دو هفته اشکال نداره ولی بیشتر نشه!! آخر سر هم فرمود که دیگه خرج کنفرانس رفتنت را نمیدم و باید از جیب خودت بدی. من پول میدم که بری چیز یاد بگیری نه اینکه هیچی یاد نگیری! منم گفتم باشه، نده، هرچی تو بگی. فقط موقع بدی را برای فرستادن من به کنفرانس انتخاب کردی و من قبلا هم بهت گفته بودم ولی گوش ندادی ......ولی بیخیال.
هنوز انگیزه ای برای هیچ کاری ندارمفقط تلویزیون می بینم، خبر میخوانم، غذا میخورم (نمی پزم!) و یه کار دیگه هم میکنم!! اصلا تمرکز برای انجام هیچ کاری ندارم وقتی میخوام تمرکز کنم یک سر دردی میگیرم که نگو. اصولا هم منگم. لطفا برام دعا کنین
امروز پول گاز اومد. وقتی چشمم به قیمت افتاد قلبم چند لحظه ای کار نکرد و بعد اومد تو دهنم زد! ۶۱۰ پوند!!!!!!! یعنی اگه هر کدام از این هم خانگی هام خانه بودن خونشون گردن خودشون بود. چقدر من خودم را جز دادم که ابله ها، لباس گرم بپوشین و اینقدر خانه را مثل حمام داغ نکنین. حالا هیچ کدامشون هم تشریف گندشون را ندارن و نمیدونم با این پول گاز وحشتناک چی کار کنم! البته شرکت احمق هم کنتور را حدسی خوانده، یعنی اصلا نخونده و یه رقم حدسی نوشته که باید زنگ بزنم و باهاشون کل کل کنم. خدا به خیر بگذرونهبه قول مهران مدیری:
پول گاز را باید بدهیم
پول برق جدا....
و دیگر هیچ!

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:10 | لینک  | 

 اوستا برعکس تصور من تو جلسه کاری به کارم نداشت! شاید با قیافه زاری که به خودم گرفته بودم یه هوا ترسیده بود که اگه چیزی بگه غش کنم! البته نصف زار بودن قیافه ام فیلم بودحقیقتش شب قبلش و روز جلسه حسابی ترسیده بودم که اگه بخواد حالم را بگیره چی کار کنم. سیستم مضطرب شدنم هم که قروقاطی شده! با خودم گفتم قیافه ات را زار کن شاید فایده داشته باشه! با ۱۰ دقیقه تاخیر رسیدم دانشگاه که دیدم شازده زنگ میزنه. گفت دیشب چند بار زنگ زدم که ببینم سالم رسیدی ولی جواب ندادی. گفتم خواب بودم. گفت حالت خوبه؟ میتونی بیای دانشگاه؟ گفتم اگه چند لحظه صبر میکردی تو آزمایشگاه بودم، تو کجایی؟! گفت منم آزمایشگاهم ولی تو را نمی بینم!! از در آزمایشگاه رفتم تو و گفتم اینجام دیگه! خدا را شکر روی مود خوبش بود چون چینی افغانی جایزه بهترین پوستر روز سوم را برده بود و آقا حسابی شنگول بود. تنها چیزی که گفت  ۳ بار تکرار این بود که هما پای پوسترش فقط برای ۱۰ دقیقه وایستاده بود! بار سوم که اینو گفت یه چشم غره ای بهش رفتم و به فارسی بلند گفتم خفه ام کردی به خدا!با ترس یه نگاهی بهم کرد و ساکت شد! فکرشو بکنین که اگه گفته بودم رو چمنها خوابیده بودم چی میشد!!! الان مطمئن هستم که تمام اعضای گروه پروژه و ایضا کله گنده های دانشگاه از موضوع خبر دارنو مطمئن هستم که اگه روزی ازش توصیه نامه بخوام حتما اینو توش مینویسه!
شکر خدا تمام علائم کوفتگی و گرفتگی عضلاتم که بیچاره ام کرده بود با این قرصهای ضدمسترس از بین رفته فقط شدیدا دچار گشادی در ناحیه ماتحت شدم(کسی انگلیسی دقیق این واژه را بلده به من بگه، برای گفتن به اوستا نیاز دارم!) حتی برای کارهای معمولی مثل غذا پختن، ظرف شستن، اتاق جارو کردن، دانشگاه رفتن، خرید رفتن و... به اراده بسیار قوی نیاز دارم و باید یه چند ساعتی تصمیم بگیرم تا اینکارها رو انجام بدم. خدا به خیر بگذرونه، فکر کنم یا اوستا را دق میدم یا پرونده ام را میزاره زیر بغلم و میگه برو همون جا که بودی!
ایرفرانس لعنتی موقع برگشتن بهم گیر داد که تو ویزای ترانزیت برای ورود به فرودگاه پاریس میخوای و نمیزاریم که بری. اولا این بلیطهای اینترنتی اینجا شدیدا تو ایران بیگانه هست و وقتی بهش نشان دادم گفت مهرش کو؟!! گفتم من همینجوری از اونور اومدم چیزی بهم نگفتن، شما چرا گیر میدین؟ خلاصه که گفت باید بری سفارت فرانسه و انگشت نگاری بشی و عکس ازت بگیرن و ویزای ترانزیت بگیری! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم که من برای ۲ ساعت تو فرودگاه پاریس حاضر نیستم انگشت نگاری بشم اونم با این وضع مزخرف سفارت فرانسه که از آزار ایرانی ها دم در سفارت لذت میبره. آقای پدر بنده خدا یه بلیط یه سره ایران ایر برام خرید که باز پشت دستم را داغ کردم دیگه با ایران ایر نپرم! تا وقتی از هواپیما بیرون نری احساس نمیکنی که از ایران خارج شدی! تازه اولش گیر داد که چرا بهت بلیط یه سره فروختن؟! بلیط یه سره فقط مال کسانی هست که پاسپورت انگلیسی دارن! تو صف تحویل چمدان که بودم یه آقاهه که قاط عظما زده بود و ظاهرا مسافر لس آنجلس هم بود به یه خانمه فحشهایی داد و هیچ کس هم هیچی نگفت که حالم بد شده بود. خانمه بلیطش بیزینس بود و نمیخواست تو صف ما بی کلاسها وایساده و داشت خارج صف میرفت تو که آقاهه هر چی فحش داشت بهش داد و فقط وقتی میخواست خانمه را بزنه یه مرده دستش را گرفت و کشیدش کنار! همین!
نوشته شده توسط هما در ساعت 16:10 | لینک  | 

امروز برگشتم یعنی فرار کردم! البته من اصولا دست به در رفتنم خوبه ولی خدا وکیلی دیدم دارم کم کم کم میارم! (قافیه را عشق است!) فعلا هم منتظر فردا هستم که فکر کنم استاد گرامی اخراجم کنه.
یه عالم چیز باید بنویسم و نمیدونم از کجاش شروع کنم. ماجرای سفر به مملکت امام زمان را بزارم برای بعد و فعلا این سفر کوفتی به لندن را بنویسم که تازه هست.
از همان اول ساز ناجور زدن اوستا گرامی شروع شد. اوستا چون لنگهای درازی داره تقریبا هر قدمش برابر دو قدم معمولی من هست یعنی وقتی که من مثل یک انسان سالم بخوام قدم بردارم. از آنجائیکه دکتری که تو ایران دیدم قرصهای ضداضطراب به ماتحت بنده بستن، دچار کمبود نفس و کاهش سرعت در راه رفتن شدم شدیدا. خلاصه که وقتی با اوستا از دم در اتاقش تا ایستگاه اتوبوس رفتم تقریبا یه چند متری جلوتر از من بود و این بهترین حالت در طول این سفر بود!!! قبل رفتن بهم گفت که چون دانشگاه پول سفر تو را نمیده من برات خرج میکنم. البته قبلا هم که پیشنهاد رفتن به این کنفرانس را داده بود بهش گفته بودم که اول پول کنفرانس قبلی منو یه جوری از حلقوم این دانشگاه بکش بیرون و بعد حرف یه کنفرانس جدید بزن. چینی- افغانی بدبخت که تمام مخارج سفر را از جیب داد و وقت نشد که ازش بپرسم که از پول پروژه ات میره یا از جیب خودت. لندن که رسیدیم باید با مترو میرفتیم محل کنفرانس برای ثبت نام. آخ چقدر با چمدانم دنبال این اقا تو این متروی لندن دویدم....خدا داند! بعضی جاها که گمش میکردم فقط از قد دراز و موهای کش بسته میتونستم بین جمعیت پیداش کنم! خسته و کوفته رسیدیم به محل کنفرانس و فهمیدبم که نیم ساعت دیر رسیدیم و ثبت نام امروز تمام شده و برین فردا بیان. شام رفتیم تو یه رستوران آشغال چینی-هندی و من مثل دخترهای خوب گفتم هر چی شما بگین! اینقدر ابله هست که دقت نمیکنه وقتی تو یه رستوران یه مشتری هم پیدا نمیشه یعنی چی! طرف غذای چند روز پیشش را به ما غالب کرد و حسابی هم اوستا را پیاده کرد. گفت که تو عمرش برای یه غذای آشغال این همه پول نداده بود. بهش گفتم خدا را شکر که اینجا پیشنهاد خودت بود! هتلی که رزرو کرده بود حدود یه ساعت و ربع با محل کنفرانس فاصله داشت و باید دو تا قطار و مترو عوض میکردیم تا برسیم بهش! گفت بقیه هتلهای نزدیک محل پر بودن ولی مطمئن هستم دروغ میگه و فقط بخاطر ارزونی اومده بود اینجا! یه روز که میخواست بره تو رستوران هتل نزدیک محل کنفرانس (که انصافا هتل شیکی هم بود) بهش گفتم معمولا رستورانهای هتلهای خوب گرانه و آقا زودی پشیمان شد و گفت بریم یه جای دیگه!! یعنی در دست و دل بازی آخرشه به خدا!! حالا خوبه از جیب پروژه میرفت نه از جیب خودش!
روز اول:
روز اول کنفرانس ساعت ۵/۷ صبح که اینجا خیلی زوده راه افتادیم یعنی من دویدم! آقا کشف کردن که ایستگاه نزدیک هتل هست و برعکس شب قبل نیازی به گرفتن تاکسی نیست و پیاده میشه رفت! اولش یه چند دقیقه سرحال راه رفتم ولی زود ریپ زدم و فاصله افتادن با اوستا شروع شد. باور کنین سرعتش غیر معمولی بود چون چینی-افغانی هم نمی تونست پا به پاش راه بره! عین لشکر شکست خورده رسیدیم به ایستگاه و باز مراسم دویدن دنبال ماتحت آقا شروع شد تا گمش نکنم! محل کنفرانس تو جایی شبیه نمایشگاه بین المللی بود که بیشترش نمایشگاه شرکتهای میکروسکوپی بود و سه تا سالن تو بغل این نمایشگاه درآورده بودن که بنظرم کار احمقانه ای بود چون سروصدای سالنهای دیگه و ایضا نمایشگاه مزاحم بود. پوستر بنده روز اول بود و گندی زدم که نگو!!!!!!!! اصلا نگاه نکردم که چه ساعتی باید کنار پوستر وایستم و فکر کردم باید عصر و بعد از تمام شدن سخنرانی ها باشه! نگو که ساعت ۲-۱ بود که دقیقا من تو چمنهای بیرون محل کنفرانس از شدت خستگی کوفتی ولو شده بودم و داشتم چرت میزدم!!!!! ساعت ۴ فهمیدم که چه گندی زدم و مونده بودم به اوستا چی بگم. فکرشو بکنین آقا در تمام مدت کنفرانس ناپدید بود و سر ظهر که از گرسنگی داشتم میمردم و دنبالش گشتم که ناهار بهم بده اصلا پیداش نکردم ولی زودی بعد از سخنرانی پیداش شد که خوب چی شد، چند نفر اومدن ازت سئوال کردن؟ منم که گندم بزنه با دروغ گفتنم بهش گفتم من فقط ۱۰ دقیقه وایستادم و کسی نیامد و حوصله ام سر رفت و رفتم! یعنی انگار چندین سطل آب یخ روش ریختن. پرسید فقط ۱۰ دقیقه؟!!! هیشکی نیامد؟!! گفتم نه! هیشکی منو دوست نداره!! همچین با لبخند بهم نگاه کرد که از ۱۰۰ تا فحش خواهر مادر بدتر بود. زودی ازش دور شدم ولی باز اومد سراغم که چرا ۱۰ دقیقه؟!! بعد در مورد سخنرانی ها ازم پرسید و من صادق احمق هم بهش گفتم که اکثرش را متوجه نشدم چون سطحش خیلی بالا بود. گفت خوب باید یاد بگیری! گفتم اینجا که نمی تونم یاد بگیرم، یادداشت کردم که بعدا برم مطالعه کنم. گفت خوب هیچ چیزی پیدا نکردی که برات جالب باشه و بخوای تو کارت استفاده کنی؟ گفتم نه! یعنی میخواست موهاشو از ته بکنه. شام رفتیم یه رستوران کارائبین (مال مملکت نکبتی) ولی از اونجائیکه من ناهار از جیب خودم مفصل خورده بودم اشتها نداشتم و به یه بستنی و آبمیوه قناعت کردم. آقا با کلی خنده میگه این رژیمت خیلی جالبه!! میگم من رژیم ندارم و فقط گشنم نیست. راستی تو ایران فهمیدم که سه کیلو چاق شدم ولی تو همان دو هفته دو کیلو کم کردم و مطمئن هستم که تو این سه روز لندن هم وزن کم کردم!
روز دوم:
باز مراسم دویدن صبحگاهی دنبال اقا شروع شد با این تفاوت که قیافه اش یه جوری عصبانی بود که حتی به پشت سرش نگاه هم نمیکرد که ماها داریم دنبالش میایم یا نه! وقتی رسیدم به محل کنفرانس فقط یه جا برای نشستن (در حقیقت لم دادن) پیدا کردم و یه ساعت ولو شدم! بعد رفتم یه صبحانه از جیب مبارک خوردم و رفتم سخنرانی. همش مراقب بودم که از صندلی نیافتم زمین! چون شدیدا وسط سخنرانی ها خوابم میگرفت و یه وری میشدم! سخنرانی های صبح که تمام شد دیگه طافت نیاوردم و رفتم دوباره رو چمنهای جلوی محل کنفرانس و این دفعه یه ۵/۲ ساعت غش کردم! دوباره یه ناهار از جیب مبارک خوردم و دیدم اینجوری فایده نداره، برم هتل. میخواستم بهش زنگ بزنم که دارم میرم ولی یادم افتاد که صبح اصلا نگاه نمیکرد که من دارم پشتش میام یا نه! خیلی راحت و زودتر از همیشه رسیدم هتل و تخت خوابیدم. آقا ساعت ۶ زنگ زده که کجایی؟ گفتم هتل. گفت امشب اینجا مهمانی هست گفتم شاید بخوای شرکت کنی. تو دلم گفتم گور بابای مهمانی و بهش گفتم حالم خوب نبود و اومدم استراحت کنم. گفت چینی-افغانی هم با تو برگشت؟! با خنده گفتم نه، من تنها بودم. چه میکنه این شازده با این ریاستش
روز سوم:
روز سومی وجود نداشت! صبح بلند شدم و دیدم هنوز منگم! بعد یاد مراسم دویدن صبحگاهی افتادم و احساس کردم دیگه نمیخوام تو چمن و مبل اونجا ولو بشم. رفتم تو پاویون هتل پیداش کردم و دیدم چمدان بسته نشسته و منتظر ما هست. پرسید چمدانت کو؟ گفتم من نمیام، میخوام برگردم دهاتمون. گفت آره دیگه، تو فقط اومده بودی کنار پوسترت وایسی!!!!!! یه نگاه بهش کردم و گفتم حالم اصلا خوب نیست. خدا وکیلی تصور دویدن با چمدان برام غیر ممکن بود و مطمئن بودم که وسط را ولو میشم. برگشتم و یه پرس چرت زدم و ساعت ۱۰ از هتل زدم بیرون و خش خشک رفتم ایستگاه قطار و بعد دهاتمون. آقا فکر میکرد که من نمیتونم خودم برگردم.
و این بود سفرنامه کنفرانس لعنتی لندن. مطمئن هستم که یه حال عظما ازم میگیره. تقصیر خود ابلهش بود. بهش گفته بودم من نمیخوام برم این سمینار، خیلی تخصصی هست، گفته بودم که من نمیدونم با چه حالی از ایران برمیگردم و اصلا برای همچین چیزی رو به راه هستم یا نه ولی کو گوش شنوا؟! خدایا خودت به خیر بگذرون. خوشبختانه با قرصهای ضداضطرابی که دکتر داده اصلا نگران و مسترس نیستم و یه جورایی بی خیال هم شدم!!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 18:29 | لینک  | 

اولا تشکر مخصوص از همه دوستانی که بابت عمل چشم مامانم از خودشون عکس العمل نشان دادند و برای حقیر چند کلمه ای نوشتن. عمل چشم مادر گرامی غیر از گند زدن دکتر ابله که یکی از مویرگهای چشم را پاره کرده بود و چشم بدبخت را به یکی از وحشتناکترین مدلهای چشم توی فیلمهای ترسناک درآورده بود دیگه مشکل خاصی نداشت!! خوشبختانه دیروز که ازش جدا شدم فقط کمی سفیدی چشمش قرمز بود!
دوما که اصولا برگشتن من از مملکت امام زمان بدون مشکل و دردسر نیست. فقط بگم که مجبور شدم یه بلیط یه طرفه بخرم چون برای بلیط قبلی مشکل پیش اومد و با یه روز تاخیر رسیدم. بعدا مفصل مینویسم.
فعلا هم مجبورم زورکی برم لندن برای شرکت تو کنفرانس. خسته ام گشنم و خوابم هم میاد ولی زوره دیگه! بدترین قسمتش اینه که اوستا هم میخوان تشریف بیارن!!! یعنی خدا بهش رحم کنه
وقتی نیست باید زود شال و  کلاه کنم و برم فقط بگم که دیروز وقتی اومدم و دیدم هوای این مملکت کوفتی هنوز سرده اشکم دراومده بود و از آنجائیکه هیچ لباس گرمی نداشتم تا خانه لرزیدم و فحش دادم. توجه کنید که کمترین دمای تهران از بالاترین دمای این سرزمین کوفتی بیشتر هست! دیشب که کمترین دما ۸ بود!

نوشته شده توسط هما در ساعت 14:47 | لینک  |