جمعه 29 شهریور1387
بالاخره بعد از ماهها مشقت این گزارش لعنتی را امروز که آخرین روزش بود تحویل مسئول مربوطه دادم
. دارم کم کم در انجام امورم در دقیقه ۹۰ تبحر پیدا میکنم. دفعه پیش که فرم مسخره را در دقیقه آخر وقت اضافه دوم تحویل دادم
. حقیقتش اینه که من خیلی وقته درگیر این گزارش بودم ولی فقط ذهنم درگیرش بود و عملا کار اصلی را تو همین دو هفته آخر انجام دادم و اونم وقتی بود که اوستا گفت که تا آخر هفته باید بهم تحویل بدی!! تقصیر خودشه! هنوز نمیدونه چطوری باید از ایرانی جماعت کار بخواد چون ما همش به روز آخر فکر میکنیم دیگه
. برای امضای فرم اوستا گیر داده بود که باید همه مدارکی که تا حالا داشتی را چک کنم. منم گفتم چک کن! گفت چند تا فرم ایمنی برای آزمایشات پر کردی؟ گفتم خدا وکیلی هیچی! فقط یه بار میخواستم به نکبتی کمک کنم که با نیتروژن مایع کار کنه و چون بین شما دو تا شکر آب بود مجبور شدم همه کارهاش را اعم از نوشتن و امضا خودم انجام بدم ولی خودت هم میدونی که ربطی به آزمایشات من نداشت! یه نگاه ناامیدانه کرد و گفت باشه همون هم قبوله برو بیار
یه بار بهش گفته بودم که من به خودم قول دادم دیگه هیچ کار سوپر احمقانه انجام ندم و این فرمهای مسخره ایمنی واقعا آخر کار احمقانه هست. بعد گفت واحد روش تحقیق را گذراندی؟ گفتم آره. گفت چند شدی؟ گفتم نمیدونم. اصلا برام مهم نبود که! دوباره یه ذره دیگه تو صندلی اش وا رفت و گفت اشکال نداره. خودم از مسئول مربوطه میپرسم و همون موقعه یه ایمیل زد. خلاصه که شانس آوردم اون روز بخاطر رعایت حال من خیلی خودش را کنترل کرد وگرنه دوباره دعوامون میشد. حالا دیروز که من خودم را تعطیل کرده بودم که خیر سرم برم کفش و لباس برای زمستان بخرم دیدم که آقا رو موبایلم زنگ میزنه. یعنی دلم میخواست با هرکی صحبت کنم غیر از ایشون! جوابشو ندادم و باز نیم ساعت دیگه زنگ زد! نزدیک خانه که رسیدم دوباره زنگ زد و بالاخره جوابشو دادم که بفرما؟ گفت برام ایمیل اومده که تو واحد روش تحقیق را افتادی!!! همه مشقات را تحویل داده بودی؟! گفتم آره بخدا. اصلا امکان نداره افتاده باشم. گفت برو ببین مشکل کجاست. اومدم از در خانه برم بیرون دیدم چینی بنده خدا نفس زنان خودش را رسانده که کجایی؟؟؟ اوستا دربدر دنبالت میگرده! کلی از بنده خدا تشکر کردم که بخاطر من از دانشگاه اومده دم خانه. بعد دیدم دختر لهستانی هم ایمیل زده که کجایی که اوستا کارت داره!!!
کاشف بعمل اومد که چون اسم من تو لیست این واحد از اولش نبوده هیچ نمره ای هم برام رد نشده با اینکه تمام مشقام و نمراتش هست!!! اینجا هم سیستم کشکی هست به خدا. خلاصه که به خیر گذشت!
دختر لهستانی بخاطر پاچه خواری وحشتناک و بقول من مارمولک بازی اش شدیدا مورد غضب نکبتی واقع شده. میگه تو عمرش موجودی به این پاچه خواری ندیده ولی من بهش گفتم من زیاد از این جونورها دیدم و تازه میدونم باید چطوری باهاشون برخورد کرد. در نهایت مهربانی و کنار اومدن باهاشون باید نوکشون را بچینی که پاشون را از گلیمشون درازتر نکنن. خدا را شکر آزمایشی که پا به پای من و با پروتوکل من انجام داد نتایج بسیار خوبی داد. خیلی خوشحال شدم چون همش نگران بودم که اگه نتونه با روش من جواب بگیره یه جورایی جوابهای خوب من میره زیر سئوال و با اینکه اوستا شدیدا به صداقت من ایمان داره ولی ممکنه با خودش فکر کنه که من یه جورایی جواب سازی میکنم! دیروز که جوابهاشو دیدم براش توضیح دادم که فکر کنم که اشکال کارت مال فلان موضوع بوده که با روش من برطرف شده. امروز اومدم تو آزمایشگاه و دیدم شدیدا داره جلوی اوستا با نتایجش پز میده و احساس برش داشته بود. بعد اوستا بهم گفت که این فکر میکنه که بخاطر فلان موضوع کارش جواب نمیداده!!! نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم و گفتم اینو که من بهش گفتم! حالا شد نظر ایشون؟!! خودش هم اونجا بود و یه ذره تو صندلی اش فرو رفت! عجب روزگاری شده خدا! حرف خودم را از دهان خودش تحویل اوستا میده مارمولک. خلاصه که پروتکل من به اسم پروتکل هما ثبت شد و قرار شد به نسل بعدی که میان تو آزمایشگاه بعنوان رفرنس داده بشه
. نکبتی هم موقع توضیح آزمایشات آینده اش گفت که دیگه نمیخواد از سلمان پوفیوز هیچ کمکی بگیره چون اصلا مفید نیست و بجاش از کمک هما استفاده میکنم! اوستا هم یه نگاهی بهم کرد و گفت خوبه...حالا وظیفه استاد راهنما را هم انجام میدی دیگه! گفتم آره پس لطفا دو تا دکتری بهم بده یکی شیمی خودم و یکی هم ایمونولوژی سلمان را
.
به روال نوشتاری آقا سعید میخوام پاچه خدا را بخارونم که خدا جون لطفا کمک کن که با این تعریف و تمجیدها باد نکنم که فرداش با مخ بیام زمین. لطفا مثل همیشه که هوامو داشتی بازم بهم کمک کن
آخرین خبر غم انگیز مربوط به حوزه خانه بنده اینه که یه همخانه جدید هندی برای اتاق کوچیکه هم پیدا شد یعنی آخر ضرب المثل مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه!!! یعنی من دارم با سه تا هندی زندگی میکنم
البته فعلا یکی. یکی دیگه هفته دیگه میاد و اونکی دو هفته دیگه. شکنجه از این بیشتر میخواین؟ فکر کنم باید موقع دعا کردن از افعال معکوس استفاده میکردم تا درست درمیامد
دختر لهستانی بخاطر پاچه خواری وحشتناک و بقول من مارمولک بازی اش شدیدا مورد غضب نکبتی واقع شده. میگه تو عمرش موجودی به این پاچه خواری ندیده ولی من بهش گفتم من زیاد از این جونورها دیدم و تازه میدونم باید چطوری باهاشون برخورد کرد. در نهایت مهربانی و کنار اومدن باهاشون باید نوکشون را بچینی که پاشون را از گلیمشون درازتر نکنن. خدا را شکر آزمایشی که پا به پای من و با پروتوکل من انجام داد نتایج بسیار خوبی داد. خیلی خوشحال شدم چون همش نگران بودم که اگه نتونه با روش من جواب بگیره یه جورایی جوابهای خوب من میره زیر سئوال و با اینکه اوستا شدیدا به صداقت من ایمان داره ولی ممکنه با خودش فکر کنه که من یه جورایی جواب سازی میکنم! دیروز که جوابهاشو دیدم براش توضیح دادم که فکر کنم که اشکال کارت مال فلان موضوع بوده که با روش من برطرف شده. امروز اومدم تو آزمایشگاه و دیدم شدیدا داره جلوی اوستا با نتایجش پز میده و احساس برش داشته بود. بعد اوستا بهم گفت که این فکر میکنه که بخاطر فلان موضوع کارش جواب نمیداده!!! نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم و گفتم اینو که من بهش گفتم! حالا شد نظر ایشون؟!! خودش هم اونجا بود و یه ذره تو صندلی اش فرو رفت! عجب روزگاری شده خدا! حرف خودم را از دهان خودش تحویل اوستا میده مارمولک. خلاصه که پروتکل من به اسم پروتکل هما ثبت شد و قرار شد به نسل بعدی که میان تو آزمایشگاه بعنوان رفرنس داده بشه
به روال نوشتاری آقا سعید میخوام پاچه خدا را بخارونم که خدا جون لطفا کمک کن که با این تعریف و تمجیدها باد نکنم که فرداش با مخ بیام زمین. لطفا مثل همیشه که هوامو داشتی بازم بهم کمک کن
آخرین خبر غم انگیز مربوط به حوزه خانه بنده اینه که یه همخانه جدید هندی برای اتاق کوچیکه هم پیدا شد یعنی آخر ضرب المثل مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه!!! یعنی من دارم با سه تا هندی زندگی میکنم
نوشته شده توسط هما در ساعت 16:42 | لینک
|
چهارشنبه 27 شهریور1387
روز عجیب غریبی بود دیروز. اولا که پریشب که پست قبلی را نوشتم که مثلا حالم بهتر بشه، هیچ فایده ای نکرد، نشستم یه ایمیل برای اوستا زدم و خیلی دوستانه ازش شکایت کردم که واقعا ازت کاملا ناامید شدم. براش نوشتم اون روز که اومدم ازت کمک خواستم و گفتی که وظیفه ام نیست و بعدش خودم مسئله را راحت حل کردم و مسلما تو راحتر از من میتونستی حل کنی، اینقدر به خودم فحش دادم که چزا ازت درخواست کمک کرده بودم! مطمئن هم باش که دیگه در آینده ازت هیج کمکی نخواهم خواست، خوشحال باش! آخرش هم در مورد برخورد اونروز ازش سئوال کردم که واقعا منو دم در اتاقت دیدی یا نه؟! از دستم اینقدر نارحت بودی که حتی یک کلمه هم باهام حرف نزدی؟! یا اینکه چون ابعاد نکبتی از من بیشتر هست فقط اونو دیدی؟
براش نوشتم که اولش برام اصلا مسئله ای نبود ولی وقتی نکبتی هم این سئوال را ازم کرد و پرسید چیکار کردی که اوستا از دستت دلخوره، برام سئوال برانگیز شد. آخرش هم نوشتم که اصلا انتظار هیچ جوابی ازت ندارم و فقط اینا را بهت گفتم که هیچ حرفی تو دلم باقی نمونه!.......خدا وکیلی حالم بعد از نوشتن این ایمیل خیلی بهتر شد
فردا صبحش اومد تو آزمایشگاه و گفت ایمیلت را خواندم و باید اعتراف کنم که منظورت را نفهمیدم!!! یعنی نتونستم بفهمم که وقتی داشتی اینو مینوشتی چه حالی داشتی! ناراحت بودی؟!!!! سرم را بطور سمبلیک دو بار کوبیدم رو میزم و گفتم نه، خیلی خوشحال بودم، اصلامیخواستم بلند شم برقصم ولی چون ساعت ۳ صبح بود گفتم به جاش برات ایمیل بزنم
. بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت متاسفانه هیچ جوابی برای حرفهات ندارم! گفتم انتظارش را داشتم ولی بی خیال. بعد با ذوق گفت خیلی خوشحالم که امروز اومدی دانشگاه و اینجا میبینمت!!! دیوانه! در تمام روز اینقدر تحویلم گرفت و مهربان برخورد کرد که حالم داشت بهم میخورد
البته دیروز خیلی روز بدی براش بود، یه دره هم دلم براش سوخته بود! هم من و هم نکبتی کلی از دستش کفری و دلخور بودیم! دیروز جلسه نکبتی بود. دکتر غار ابله گیر سه پیچ بهش داده بود که باید تو این هفته جلسه داشته باشی، حتی اگر استاد مشاورات نباشن! منم اگه نخواسته بودم که هایدا حتما باشه، من را هم زورپیچ میکرد!! خلاصه که اوستا طبق معمول تو جلسه شاشیده بود به هیکل نکبتی (دقیقا گفته خود نکبتی بعد جلسه بود!) و نکبتی اینقدر از دستش عصبانی و کفری بود که یه راست اومد سراغ منو با حالت عصبی و جیغ جیعو تعریف کرد که اوستا طبق معمول به جای اینکه طرف دانشجو باشه مثل یه استاد غریبه ازش سئوال کرده بوده و اشکال گرفته بود!! بهم گفت که دارم میرم خانه و اگه اوستا اومد سراغم بهش بگو که نمیخواد اصلا ببینتت و باهات حرف بزنه و اصلا نمی دونه کی دوباره میاد دانشگاه! اوستا هم یه ربع بعدش اومد سراغش و منم چون از دستش کفری بودم حرفهای نکبتی را با غلظت بالا تحویلش دادم و گفتم که خیلی عصبانی بود. گفت از دست کی؟ گفتم معلومه دیگه، از دست تو، همه از دست تو عصبانی و ناراحت هستن! بیچاره قیافه اش خیلی ضایع شد یه دفعه! یه ذره دلم براش سوخت ولی وقتی یاد حال اون روزم افتادم به خودم گفتم حقشه!
حالا از اونور رفتم سراغ اوستا ایرانی و فهمیدم که اوستا اون روز بعد از اینکه دلش برای من سوخته به ایشون ایمیل زده که اگه میشه به هما کمک کنیم و جلسه اش را عقب بندازیم!!! شاخ درآورده بودم! به اوستا ایرانی گفتم که باور کن که این آدم دیوانه هست. به من مستقیما گفت که نمی تونم کمکت کنم و از اونور به تو اینو گفته و به هایدا هم گفته که به هما کمک کنیم!!! ولی هیچی به خود من نگفته اصلا و گذاشته که من اینقدر در موردش قضاوت اشتباه کنم و ازش دلخور بشم! میمرد به خودم هم خبر میداد؟؟؟ جلسه با اوستا ایرانی خیلی مفید بود و کلی نکات کلیدی بهم گفت و مهمترینش این بود که با اوستات بساز، فقط یه سال مونده، سعی کن روابطتتون خوب باشه چون اگه بخوای بعدا خارج بمونی و کار پیدا کنی خیلی میتونه کمکت کنه (بعید میدونم!). کلی هم در مورد سوء تفاهمهایی که بخاطر تفاوت فرهنگی برامون پیش میاد حرف زد و گفت یه ۶-۷ سالی طول میکشه که به فرهنگ اینا عادت کنی!! عصری که با اوستا برای اتمام گزارش لعنتی جلسه داشتم براش سوهان عسلی بردم. با کلی ذوق گفت پس دیگه از دستم عصبانی نیستی؟!! خنده ام گرفته بود و گفتم ببین، قاطی نکن، این دو موضوع هیچ ربطی با هم ندارن! تو دلم گفتم حتی اگه بخوام بکشمت هم قبلش بهت آب و غذا میدم
حالا از اونور رفتم سراغ اوستا ایرانی و فهمیدم که اوستا اون روز بعد از اینکه دلش برای من سوخته به ایشون ایمیل زده که اگه میشه به هما کمک کنیم و جلسه اش را عقب بندازیم!!! شاخ درآورده بودم! به اوستا ایرانی گفتم که باور کن که این آدم دیوانه هست. به من مستقیما گفت که نمی تونم کمکت کنم و از اونور به تو اینو گفته و به هایدا هم گفته که به هما کمک کنیم!!! ولی هیچی به خود من نگفته اصلا و گذاشته که من اینقدر در موردش قضاوت اشتباه کنم و ازش دلخور بشم! میمرد به خودم هم خبر میداد؟؟؟ جلسه با اوستا ایرانی خیلی مفید بود و کلی نکات کلیدی بهم گفت و مهمترینش این بود که با اوستات بساز، فقط یه سال مونده، سعی کن روابطتتون خوب باشه چون اگه بخوای بعدا خارج بمونی و کار پیدا کنی خیلی میتونه کمکت کنه (بعید میدونم!). کلی هم در مورد سوء تفاهمهایی که بخاطر تفاوت فرهنگی برامون پیش میاد حرف زد و گفت یه ۶-۷ سالی طول میکشه که به فرهنگ اینا عادت کنی!! عصری که با اوستا برای اتمام گزارش لعنتی جلسه داشتم براش سوهان عسلی بردم. با کلی ذوق گفت پس دیگه از دستم عصبانی نیستی؟!! خنده ام گرفته بود و گفتم ببین، قاطی نکن، این دو موضوع هیچ ربطی با هم ندارن! تو دلم گفتم حتی اگه بخوام بکشمت هم قبلش بهت آب و غذا میدم
خدمت رفقا و خوانندگان عزیز عرض شود که ظاهرا سوء تفاهمی پیش اومده که بنده قصد تور کردن اوستا را دارم! اولا عرض شود که اوستا تور شدنی نیست و فکر کنم بعد از شکستی که تو ازدواجش داشته به خودش واکسن ضدتور شدگی زده! دوما که من عرضه این کارها را ندارم و اصولا تورم از اول خلقتم پاره پوره بوده و هر وقت هم که اراده کردم کسی را تور کنم خیلی زود از ته تور در رفته!!! کاریش نمیشه کرد، هیچ استعدادی در این زمینه ندارم
خلاصه که اگر فکر کردین خبری از جانب من هست، اشتباه کردین. البته من خیلی دوست دارم که بتونم بدون دردسر صاحب یه پاسپورت غیر از پاسپورت ایرانی بشم ولی ....
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:36 | لینک
|
سه شنبه 26 شهریور1387
اصلا از اون اول هم باید مغز خودم را کار میگرفتم و بیخودی جلوی این یانکی سگ دوست رو نمی انداختم که بخواد برای من طاقچه بالا بزاره و بعد هم اشک منو دربیاره! الان که دارم دقیق فکر میکنم میبینم چیزی که بیش از همه منو اذیت کرد این بود که صراحتا گفت نمیتونم کمکت کنم و نمی تونمش اصلا درست نبود چون میتونست و فقط نخواست، نمیدونم چرا! باز نگین دختر اینقدر گیر نده! خداوکیلی برام مهمه که بدونم بعد از نزدیک دو سال جایگاه بنده پیش حضرت اوستا کجاست و تا چه حدی میتونم روش حساب کنم و ازش کمک بخوام. فعلا که پاک ناامید شدم
. این مسئول مربوطه که به من گفته بود جلسه ات باید حتما این هفته برگزار بشه یه رئیس داره که میشه رئیس مسئول مربوطه!! امروز براش ایمیل زدم که خانم محترم، این استاد مشاورهای من این هفته تشریف ندارن و هایدا که اصلا تا آخر سپتامبر نیست. آخه این معقوله که من بدون استاد مشاورم مورد پرسش و پاسخ قرار گیرم؟ هایدا تو جلسه قبلی من کلی توصیه های مفید به من داده بود (این قسمت دروغ سیزده بود!!) و من میخوام که ایشون حتما تشریف داشته باشن. حالا بگو تکلیف من چیه؟! رئیس مسئول محترم هم خیلی محکم جواب داد که اصلا نباید بدون مشاورات جلسه برگزار کنی! من الان تو پرونده ات یادداشت میکنم که جلسه ات به بعد موکول بشه! یعنی به همین سادگی تمام شد و رفت. حالا من کلی هفته پیش اعصاب بدبختم را خط خطی کردم و هیچ کس هم بهم نگفت که از ایشون بپرس. لعنت بر احمق جماعت که همه جای دنیا هست!
جزو اثرات این داروی ضدمسترسی که میخورم نوشته که تغییر خلق و خو میده! اون اولا فکر میکردم که خوب پس من که الان بداخلاق و سگی هستم حتما بعد از خوردن این قرصها خوش اخلاق و گربه ای میشم
. اون روز که اوستای ابله اشکم را درآورد یه کم به خودم شک کردم که چرا اینجوری شدم! چون من همیشه اول عصبانی میشدم و بعد از یک روز که همه انرژی ام در اثر عصبانیت خالی میشد دچار خلاء احساسی میشدم و زر میزدم!! اما ایندفعه مستقیم رفتم تو خط زر زدن! امروز که از صبح عصبی بودم و تا بوق سگ هم عصبانی موندم و الان هم که اینقدر قاطی پاتی شدم که خوابم نمیبره و اومدم این اراجیف را بنویسم، فهمیدم که واقعا خلق و خوم عوض شده!!! اول اشکم در میاد و بعد عصبانی میشم. قراره به خودم فحش ندم ولی خودمونیم خیلی خریت کردم که سر این موضع کوچیک حرص خوردم.
امروز رفتم این فرمهای مسخره گزارشات مسخره تر دانشگاه را بدم به اوستا که پر کنه و امضاء کنه که دیدم نکبتی هم داره از اون ور راهرو میاد طرف اتاقش. گفتم کاریش داری؟ گفت نه! با یه قیافه که زهرمار بهش تعارف کردی!! بعد گفت تو چیکارش داری که بهش گفتم و در اتاق اوستا را زدم. اوستا طبق معمول در اتاقش قفل بود و بعد مثل این دخترهای جوان دم بخت که مرد غریبه در خانه شون را میزنه، سرش را یواشکی از لای در آورد بیرون که ببینه کیه!!! بعد چشمش افتاد به نکبتی و نیشش تا بناگوش واز شد و کلی خوش و بش و چطوری و ... منم هاج و واج مونده بودم که من هم این وسط آدم هستم به خدا! وجود دارم به خدا!! فکر کنم اگه جای من سگ اونجا بود بیشتر توجه میکرد بهش! فرمها را دادم دستش و گفت که تا عصری کاملش میکنم که دروغ گفت مثل سگ! اون موقع زیاد مسئله را جدی نگرفتم ولی وقتی موجود خنگی مثل نکبتی بگه که چرا اوستا حال منو پرسید و حال تو را نپرسید یک کم رفتم تو فکر و گفتم خوب آخه تو رو دوست داره منو که اصلا دوست نداره!!
این دختر لهستانی که اومده تابستان برای اوستا کار بکنه بچه باحال و در عین حال جانوری هست. خیلی زرنگه و با خر کاریش شدیدا برای خودش تو گروهمون جا باز کرده. اون موقعه که اومده بود من تو پس لرزه های قرص خوری بودم و دانشگاه نمیرفتم. چند هفته ای هست که من کوچ کردم به آزمایشگاه جدید و یه کامپیوتر قرق کردم و اونجا مستقر شدم و با این دختره کلی رفیق شدم. مثل خودم خل و چله و میشه باهاش حسابی خندید. از یه طرف هم خیلی زبله ولی نمیدونه که برای من نباید زبل بازی دربیاره! یه چند وقته که داره روی یه آزمایشی کار میکنه که بقول اوستا تنها کسی که جوابهای فوق العاده از این آزمایش تو گروه گرفته من هستم! ولی آزمایشات این دختره جوابهای پرت و پلا داده. اوستا هفته پیش بهش گفت که دقیقا برو عین کارهایی که هما میکنه را انجام بده تا بتونی جواب بگیری. منم گفتم باشه، من میام کنار دستت و تمام مراحل کارت را چک میکنم. امروز که با هم کار کردیم مجبور شدم چند بار حالش را بگیرم
اول حساب کتاب غلظتهاش را چک کردم و بعد رفتیم سراغ محلول درست کردن. داشت به مدل خودش محلول درست میکرد که گفتم چی کار میکنی؟! گفت فلان و بمان! گفتم ببین خواهر، اگه قراره پروتکل منو بری باید هر طور که من میگم عمل کنی. گفت آخه فلان و بمان...گفتم من به این کارها کار ندارم، هر چی من میگم باید گوش کنی
دوباره اومد اعتراض کنه که گفتم برای آخرین بار میگم! اینجوری درست کن! اولش نفهمید که روش کارم چطوری هست ولی وسطش که دوزاری اش افتاد گفت راست میگی، روش تو راحتتره....پریدم وسط حرفش که دقیقتر هم هست. فکر نمیکرد که من اینجوری محکم جلوش وایستم از بس باهاش هرهر کرکر میکنم ولی از آنجائیکه اگه من بخوام رئیس بشم از اون رئیسا میشم مجبور شدم روی سگی ام را هم نشان بدم! خلاصه، اوستا عصری اومد تو آزمایشگاه و ازش پرسید که چیکار کردی و اونم شروع به توضیح دادن کرد و گفت که از پروتکل the homa دارم استفاده میکنم!!! منم زرتی زدم زیر خنده که مگه من the homa هستم؟!! اوستا متعجب منو نیگاه کرد و بهش حالی کردم که برای اسم که دیگه the نمیخواد! اوستا هم گفت که از بس همه غلط غلوط حرف میزنن من دیگه غلطهاتون را نمیگیرم
جزو اثرات این داروی ضدمسترسی که میخورم نوشته که تغییر خلق و خو میده! اون اولا فکر میکردم که خوب پس من که الان بداخلاق و سگی هستم حتما بعد از خوردن این قرصها خوش اخلاق و گربه ای میشم
امروز رفتم این فرمهای مسخره گزارشات مسخره تر دانشگاه را بدم به اوستا که پر کنه و امضاء کنه که دیدم نکبتی هم داره از اون ور راهرو میاد طرف اتاقش. گفتم کاریش داری؟ گفت نه! با یه قیافه که زهرمار بهش تعارف کردی!! بعد گفت تو چیکارش داری که بهش گفتم و در اتاق اوستا را زدم. اوستا طبق معمول در اتاقش قفل بود و بعد مثل این دخترهای جوان دم بخت که مرد غریبه در خانه شون را میزنه، سرش را یواشکی از لای در آورد بیرون که ببینه کیه!!! بعد چشمش افتاد به نکبتی و نیشش تا بناگوش واز شد و کلی خوش و بش و چطوری و ... منم هاج و واج مونده بودم که من هم این وسط آدم هستم به خدا! وجود دارم به خدا!! فکر کنم اگه جای من سگ اونجا بود بیشتر توجه میکرد بهش! فرمها را دادم دستش و گفت که تا عصری کاملش میکنم که دروغ گفت مثل سگ! اون موقع زیاد مسئله را جدی نگرفتم ولی وقتی موجود خنگی مثل نکبتی بگه که چرا اوستا حال منو پرسید و حال تو را نپرسید یک کم رفتم تو فکر و گفتم خوب آخه تو رو دوست داره منو که اصلا دوست نداره!!
این دختر لهستانی که اومده تابستان برای اوستا کار بکنه بچه باحال و در عین حال جانوری هست. خیلی زرنگه و با خر کاریش شدیدا برای خودش تو گروهمون جا باز کرده. اون موقعه که اومده بود من تو پس لرزه های قرص خوری بودم و دانشگاه نمیرفتم. چند هفته ای هست که من کوچ کردم به آزمایشگاه جدید و یه کامپیوتر قرق کردم و اونجا مستقر شدم و با این دختره کلی رفیق شدم. مثل خودم خل و چله و میشه باهاش حسابی خندید. از یه طرف هم خیلی زبله ولی نمیدونه که برای من نباید زبل بازی دربیاره! یه چند وقته که داره روی یه آزمایشی کار میکنه که بقول اوستا تنها کسی که جوابهای فوق العاده از این آزمایش تو گروه گرفته من هستم! ولی آزمایشات این دختره جوابهای پرت و پلا داده. اوستا هفته پیش بهش گفت که دقیقا برو عین کارهایی که هما میکنه را انجام بده تا بتونی جواب بگیری. منم گفتم باشه، من میام کنار دستت و تمام مراحل کارت را چک میکنم. امروز که با هم کار کردیم مجبور شدم چند بار حالش را بگیرم
نوشته شده توسط هما در ساعت 0:22 | لینک
|
شنبه 23 شهریور1387
اومدم یه چیزی بنویسم که نگین این دختره همش غر میزنه و اعصاب ما را خرد میکنه! شاید جو وبلاگم یک کمی لطیفتر بشه
یکی برنامه های تلویزیون اینجا برنامه ای هست به اسم X factor که در حقیقت مسابقه آواز خوانی هست که هر سال در این مملکت انجام میشه و یه عالم آدم با استعداد و بی استعداد میان جلوی ۴ تا داور آواز میخونن که اگه جواب مثبت بگیرن میرن مرحله بعد و الی آخر تا اینکه یه نفر بالاخره برنده میشه. برنده این مسابقه ظاهرا زندگی اش از این رو به اون رو میشه. برنده دو سال پیشش این برنامه، تو اختتامیه المپیک پکن برنامه اجرا کرد. اگه اختتامیه را دیده باشین، آخرش یه جورایی سلام به لندن بود چون المپیک بعدی تو لندن هست. خلاصه که الان این مسابقه در مرحله اولیه هست که داره تو شهرهای انگلیس میچرخن که استعداد پیدا کنن. هفته پیش یه هندی اومده بود تو این برنامه. من اولین بارم بود که هندی تو این برنامه میدیدم. معمولا قبل از اینکه جلوی داورها مراسم اجرا کنن، مجری برنامه یه گپی باهاشون میزنه که کی هستی و برای چی اومدی و... هندی کلی با اعتماد به نفس به مجری گفت که من اومدم که برنده بشم و من فوق العاده هستم و یه مشت اراجیف دیگه! همه این حرفها را هم تحویل داورها داد. بهش گفتن خوب بخون ببینیم چیکار میکنی. جاتون خالی نباشه، با یه صدای مزخرفی شروع به خواندن کرد که داورها هم نتونستن جلوی خندشون را بگیرن
بعد که تمام شد، یکی از داورها بهش گفت که تو اعتماد به نفس نداری، توهم داری
حالا آقا شدید بهش برخورده بود و تا اومد بیرون به داورها فحش داد و به مجری برنامه گفت که اون روزی را میبینم که همین داوره بیاد پیش من و ازم درخواست کار کنه و به پای من بیوفته و منم بهش میگم برو بیرون!!!!!!!! یعنی من در کف اعتماد به نفس کاذب این جماعت موندم به خدا
چند وقت پیش یه برنامه خیلی جالب انگیزناک بود که زودتر از اینا میخواستم بنویسم ولی نشد. برنامه در مورد مشکل بانوان محترم این مملکت در مورد باسن مبارکشون بود!!! دو تا خانم مجری برنامه اولش لخت و پتی نشسته بودن جلوی چند تا نقاش که از باسنشون نقاشی بکشن و میگفتن که خیلی ناراحت کننده هست که بانوان انگلیسی به این منطقه حساس و استراتژیک توجه ای نمیکنند!!!! بعد که نقاشی تمام شد فهمیدن که خودشون هم در این منطقه مشکل دارن
. راه افتادن تو مراکز خرید و از خانمهایی که با باسنشون مشکل دارن خواستن که دورشون جمع بشن تا یه ثوابی براشون بکنن! ازشون میپرسیدن که چرا به این قسمت توجه ندارین، میگفتن چون پشتمون هست
اولین کار قالب گیری از ماتحت محترمه بود! از این قالبهای فلزی عظیم. بعد که قالب باسن را گذاشتن جلوشون بعضی خانمها شروع به گریه زاری کردن که وای....ما نمیدونستیم باسنمون اینقدر فاجعه هست!!!
بعد دو تا مجری یه سری نسخه براشون پیچیدن، اعم از ورزشهای مخصوص، جورابهای مخصوص، لباس پوشیدن مناسب که یا بزرگتر و یا کوچیکتر به نظر بیاد و در نهایت یه جشنی گرفتن و باسنهای ترمیم شده حدیدشون را به همه نشان دادن و همه هم کلی به به چه چه کردن و خودشون هم از خوشحالی در پوست خودشون نمی گنجیدن! این برنامه تو همون موقعهایی بود که بحث لایحه حمایت از خانواده تو ایران داغ داغ بود و اعتراضات بالا گرفته بود. با خودم فکر میکردم که خداوندا، بزرگیت را شکر، عدالت را بنازم! زنهای این مملکت همه مشکلاتشون حل شده و فقط مشکل اندازه باسنشون مونده که اونم به حمدالله با کمک دو مجری این برنامه حل شد!! ولی ما هنوز اندرخم گرفتن حق طبیعی و مساوی خودمون باید بجنگیم که شوهر نره بدون اجازه همسرش زن بگیره!!!
یکی برنامه های تلویزیون اینجا برنامه ای هست به اسم X factor که در حقیقت مسابقه آواز خوانی هست که هر سال در این مملکت انجام میشه و یه عالم آدم با استعداد و بی استعداد میان جلوی ۴ تا داور آواز میخونن که اگه جواب مثبت بگیرن میرن مرحله بعد و الی آخر تا اینکه یه نفر بالاخره برنده میشه. برنده این مسابقه ظاهرا زندگی اش از این رو به اون رو میشه. برنده دو سال پیشش این برنامه، تو اختتامیه المپیک پکن برنامه اجرا کرد. اگه اختتامیه را دیده باشین، آخرش یه جورایی سلام به لندن بود چون المپیک بعدی تو لندن هست. خلاصه که الان این مسابقه در مرحله اولیه هست که داره تو شهرهای انگلیس میچرخن که استعداد پیدا کنن. هفته پیش یه هندی اومده بود تو این برنامه. من اولین بارم بود که هندی تو این برنامه میدیدم. معمولا قبل از اینکه جلوی داورها مراسم اجرا کنن، مجری برنامه یه گپی باهاشون میزنه که کی هستی و برای چی اومدی و... هندی کلی با اعتماد به نفس به مجری گفت که من اومدم که برنده بشم و من فوق العاده هستم و یه مشت اراجیف دیگه! همه این حرفها را هم تحویل داورها داد. بهش گفتن خوب بخون ببینیم چیکار میکنی. جاتون خالی نباشه، با یه صدای مزخرفی شروع به خواندن کرد که داورها هم نتونستن جلوی خندشون را بگیرن
چند وقت پیش یه برنامه خیلی جالب انگیزناک بود که زودتر از اینا میخواستم بنویسم ولی نشد. برنامه در مورد مشکل بانوان محترم این مملکت در مورد باسن مبارکشون بود!!! دو تا خانم مجری برنامه اولش لخت و پتی نشسته بودن جلوی چند تا نقاش که از باسنشون نقاشی بکشن و میگفتن که خیلی ناراحت کننده هست که بانوان انگلیسی به این منطقه حساس و استراتژیک توجه ای نمیکنند!!!! بعد که نقاشی تمام شد فهمیدن که خودشون هم در این منطقه مشکل دارن
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:36 | لینک
|
جمعه 22 شهریور1387
گیج شدم حسابی! امروز رفتم پیش هایدا (استاد مشاور بنده، چینی هست ولی تو استرالیا بزرگ شده) بهم گفت که دیروز قبل اینکه تو بهم ایمیل بزنی و کمک بخوای اوستات بهت پیغام داد که هما خیلی نگرانه و حالش خوب نیست، بیا ببینیم چطور بهش کمک کنیم!! نمیدونم راست گفت یا برای بهبود روابط اوستا شاگردی این حرف را زد! بهش گفتم من مطمئن هستم اگه میخواست کمک کنه خودش میتونست با یک تلفن کوچیک مشکل را حل کنه. ازم پرسید که اصلا کی بهت گفته که جلسه ات هفته دیگه هست؟ گفتم مسئول مربوطه. گفت اون به تو نباید بگه اصلا! باید به اوستات بگه و اون به تو. گفت دیروز همین مشکل برای دانشجوی من پیش اومد و من زنگ زدم و گفتم چون من تا آخر این ماه دانشگاه نمیایم جلسه ایشون باید بیفته به ماه دیگه. اصلا بدون هماهنگی با اوستات نباید به تو چیزی بگن! تو دلم گفتم خوش به حال دانشجوت و به هایدا گفتم منم فقط از اوستا همین کارو میخواستم. گفت برو و اصلا نگران نباش. مهم این گزارش هست که تو تمام کردی. بقیه اش کارهای اداری هست. رفتم گزارش را دادم به اوستا و طبق معمول روزهایی که از دستش دلخورم اصلا نگاش هم نکردم. پرسید حالت بهتره امروز؟! میخواستم بگم به کوری چشم دشمنان بهترم، میخوای بدترش کنی؟! جوابش را ندادم و گزارش را دادم دستش. کلی به به چه چه کرد! آخ چقدر لجم میگیری وقتی کسی که آدم را دانسته اذیت میکنه، بعدش خودش را لوس میکنه برات که مثلا از دلت دربیاره! به اینکاراش میگم رفتارهای بچه گانه! بعد گفت که دیروز که گریان از اتاقم رفتی بیرون خیلی ناراحت شدم!!! (نکن همچین!
منم که حساسسسسسسسسسسس). گفتم تنها مشکلم با تو اینه که حرفهام را نمیفهمی. گفت باور کن میفهمم چی میگی! گفتم پس چرا جوابهایی که میدادی هیچ ربطی به مشکل من نداشت؟ گفت کاری نمیتونم بکنم! گفتم پس چطور هایدا که همین مشکل برای دانشجوش پیش اومد تونسته حل کنه ولی تو نمی تونی؟ تو که مدیر گروهی استاد! گفت فرق داره!!! همون فرق فوکوله برره ای ها هست به خدا! بحث را ادامه ندادم چون هیچ فایده ای نداره چون آقا خر خودش را سواره! فقط بهم گفت که احساس میکنم تو زیادی نگران این جلسه هستی ولی این جلسه زیاد مهم نیست!!!!!!! یعنی جیغم دراومده بود که مردک، تو ۶ ماهه که منو جون به لب کردی که این جلسه برای دکترات سرنوشت سازه و حالا میگی مهم نیست؟؟؟؟؟ من به کدام ساز تو باید برقصم آخه؟! بعد هم گفت که تو فکرم که کم کم تو را برای جلسه دفاعت آماده کنم!!!!!!!!!! یعنی فکر کنم کم کم باید تو یه آسایشگاه خوب این شهر برای خودم جا رزور کنم
حالا از اون ور مسئول کمک به مشکلات روحی روانی دانشجویان دکتری در ارتباط با مشکلاتشون با استاد راهنماها، برام ایمیل زده که هفته دیگه بیا ببینمت و از روند کارت و این گزارش لعنتی خبردار بشم! نمیدونم برای چی میخواد دوباره منو ببینه! اونم الان که از دست اوستا کفری هستم و کافیه یه جرقه بزنه و من آتیشی بشم! قابل توجه خوانندگان جدید که این مسئول یک دکتر ایرانی هست که وظیفه اش کمک به دانشجوها هست و در حقیقت طرف دانشجو را میگیره و من یه بار در اوج بدبختی ناشی از رفتارهای دیوانه کننده اوستا رفتم پیشش و یه درد دل حسابی باهاش کردم. ایشون هم یه گفتگوی دوستانه با اوستا کرد که مشکلات منو به زبان اوستایی باهاش مطرح کنه و بعد هم به این نتیجه رسید که مشکلات من و اوستا اصلا ربطی به دانشگاه نداره!!!! اصلا فکر نمیکردم اینقدر تابلو بود که من عاشق اوستا بودم
. بهم گفت که اون از یه جای دیگه تحت فشاره و تو از یه جای دیگه و اینجا سر هم خالی میکنین!! بهش گفتم اون را نمیدونم ولی من فقط از جانب ایشون تحت فشارم
البته یه هوا راست میگفت. اون موقع من هم تو دانشگاه مشکل داشتم و هم تو خانه از دست این عوضی های هم خانه ام. نمیدونم بهش چی بگم. اصلا حوصله درگیر کردن خودم و بقیه را ندارم. از یه طرف دیگه هم صداقتم که همه را کشته ممکنه کار دستم بده و یه حرفهای غیرمستقیم بزنم (چون با این اوستا میشه فارسی حرف زد که قربونش برم در بیان غیرمستقیم مقصود هیچ کم و کسری نداره!) که بعدا مشکل ساز بشه.
حالا از اون ور مسئول کمک به مشکلات روحی روانی دانشجویان دکتری در ارتباط با مشکلاتشون با استاد راهنماها، برام ایمیل زده که هفته دیگه بیا ببینمت و از روند کارت و این گزارش لعنتی خبردار بشم! نمیدونم برای چی میخواد دوباره منو ببینه! اونم الان که از دست اوستا کفری هستم و کافیه یه جرقه بزنه و من آتیشی بشم! قابل توجه خوانندگان جدید که این مسئول یک دکتر ایرانی هست که وظیفه اش کمک به دانشجوها هست و در حقیقت طرف دانشجو را میگیره و من یه بار در اوج بدبختی ناشی از رفتارهای دیوانه کننده اوستا رفتم پیشش و یه درد دل حسابی باهاش کردم. ایشون هم یه گفتگوی دوستانه با اوستا کرد که مشکلات منو به زبان اوستایی باهاش مطرح کنه و بعد هم به این نتیجه رسید که مشکلات من و اوستا اصلا ربطی به دانشگاه نداره!!!! اصلا فکر نمیکردم اینقدر تابلو بود که من عاشق اوستا بودم
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:15 | لینک
|
پنجشنبه 21 شهریور1387
چه روز مزخرفی بود خدا! دیشب که اینقدر خواب چرت و پرت دیدم که صبح با ناله از خواب پریدم. دو فقره خواب بمباران تهران توسط هواپیماهای آمریکایی (دومیش که دم صبح هم بود اینقدر وحشتناک بود که از ترس انفجار موشکی که بغل خانه مون افتاده بود از خواب پریدم!)، یک فقره دعوای مفصل با برادر گرامی و وسطهاش هم یه اراجیفی بود که یادم نمیاد فقط میدونم صبح که بلند شدم از دیشبش خسته و داغونتر بودم. البته من هر شب خواب چرت و پرت میبینم ولی هیچ وقت به این شدت وحشتناک نبود. نشستم که این گزارش لعنتی را تمام کنم و بعد برم سراغ اوستا ببینم چه کاری میتونه برام بکنه. سرساعت دم اتاقش حاضر شدم و آقا طبق معمول چند وقته در اتاقش قفل بود و میگه بیا تو!! بهش میگم چرا در اتاقت را قفل میکنی مگه کسی در نزده میاد تو؟ میگه آره!! زود رفتم سر اصل مطلب که خوب من چی کار کنم؟ میگه گزارشت را امروز به دستم برسان! گفتم با اون مشکل ندارم با جلسه مشکل دارم. گفت ظاهرا باید جلسه ات هفته دیگه باشه!! میگم اونو که من بهت گفتم ولی من نمیتونم هفته دیگه جلسه داشته باشم. میگه چرا؟! میگم معض ارا!! (مطمئنم که غلط نوشتمش!) تو هفته پیش به من گفتی که حداقل تا یه ماه دیگه وقت داری و حالا امروز میگی هفته دیگه؟!! منطقی حرف نمیزنی! دوباره رفت بالای منبر و کلی سخنرانی چرت و پرت که اگه هفته دیگه حلسه را تمام کنی دیگه استرست ادامه پیدا نمیکنه و تو کارت خوب بوده و نباید نگران باشی! میگم لطفا نقش دکتر منو بازی نکن، در ضمن من باید تشخیص بدم که جلسه هفته دیگه برام بیشتر استرس داره یا یه ماه دیگه نه شما. من میدونم کارم خوب بوده، مشکل من تو ارائه مطلب در حضور جمع هست که نیاز دارم زیاد تمرین کنم چون نمیخوام دوباره مثل چند ماه پیش گند بزنم. میگه خوب میخوای من چی کار کنم؟ گفتم لطفا کمکم کن و با مسئول مربوطه صحبت کن تا بهم بیشتر وقت بدن. گفت نمی تونم! این جزو وظایف من نیست! گفتم ولی تو که شاهد بودی من یک ماه و نیم تمام مریض بودم، تازه خودت بهم گفته بودی که تا یه ماه دیگه وقت دارم. اگه باهاشون صحبت کنی شاید بهم وقت بیشتری بدن. گفت نمیتونم. خودت برو ببین باید چه مراحلی طی کنی تا مرخصی پزشکی بهت بدن! خدا وکیلی شدید دلم میخواست هر چی فحش بلدم بهش بدم ولی فقط خودم را کنترل کردم و همه عصبانیتم را ریختم تو خودم و با اشک دم مشکم بهش گفتم ولی فکر میکنم این کمک میتونه جزو وظایف تو بعنوان استاد من باشه. دوباره گفت که اصلا اگه وقت بیشتر بخوای از اون ور وقت کم میاری و بعد سه سال دیگه پول نداری! جیغم دراومده بود که بسه دیگه! چند بار اینو تکرار میکنی؟ حافظه من به خرابی حافظه جنابعالی نیست. اومدم از اتاقش برم بیرون که مثلا مثل احمقها اومد بهم دلداری بده و گفت من مطمئنم که تو مشکل پیدا نمیکنی، تو کارت خیلی خوب بوده و ....پریدم وسط حرفش که متاسفانه تو مثل یه بچه کوچولو با من رفتار میکنی ولی باور کن که من بچه نیستم. یعد هم بهش گفتم بیا در اتاق را پشت سر من قفل کن نکنه کسی درنزده بیاد تو اتاقت. خیلی کفری بودم، نه بخاطر اینکه نخواست بهم کمک کنه، بخاطر اینکه فکر میکنه من احمقم. خدا وکیلی میتونم برم ازش شکایت بکنم که ایشون اصلا به من نگفته بوده که من باید تا هفته دیگه این جلسه را داشته باشم و گند بزنم به پرونده آقا تو دانشگاه. با یه مشت حرف مزخرف میخواست منو خر کنه و اصلا به این اقرار نکرد که سهل انگاری خودش بوده چون آقا سرش شلوغه این روزا.
اومدم خانه و برای هایدای بیچاره که همش نقش واسطه را تو مشکلات ما با اوستا بازی میکنه ایمیل زدم که میتونی کمکم کنی؟ بنده خدا رفته با اوستا صحبت کرده بوده که یه جوری به هما کمک کنیم. قراره با مسئول مربوطه صحبت کنه تا اگه بشه برام بیشتر وقت بگیره. بهش میگم اوستا طبق معمول مشکل منو نمیفهمه! میگه نه، کاملا مشکلت را فهمیده. گفتم اگه فهمیده بود چرا اینقدر در جواب حرفهای من پرت و پلا میگفت!!
اومدم خانه و برای هایدای بیچاره که همش نقش واسطه را تو مشکلات ما با اوستا بازی میکنه ایمیل زدم که میتونی کمکم کنی؟ بنده خدا رفته با اوستا صحبت کرده بوده که یه جوری به هما کمک کنیم. قراره با مسئول مربوطه صحبت کنه تا اگه بشه برام بیشتر وقت بگیره. بهش میگم اوستا طبق معمول مشکل منو نمیفهمه! میگه نه، کاملا مشکلت را فهمیده. گفتم اگه فهمیده بود چرا اینقدر در جواب حرفهای من پرت و پلا میگفت!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:16 | لینک
|
سه شنبه 19 شهریور1387
قاطی کردم عظما با این قوانین مسخره دانشگاههای اینجا. تو ایران به دانشجوی دکتری بعد از طی واحدها و گذراندن امتحان بورد دیگه کاری ندارن تا روز دفاع. اینجا هر ۶ ماه یه حالی به آدم میدن و ایضا هر یکسال!! هر ۶ ماه باید یه گزارش کوچولو بدی که چه غلطی کردی و چه غلطی میخوای تا ۶ ماه بعدش بکنی و هر یکسال یک گزارش و جلسه بررسی پیشرفت سالانه. از آنحائیکه امسال باید گزارش ترانسفر تحویل بدم (چون سال دومی هستم) بهم گفتن که دیگه لازم نیست گزارش سالانه هم بدی و فقط فرمش را پر کن! (این انگلیسها عاشق کاغذ بازی هستن). فرصت نهایی پر کردن این فرم جمعه هفته دیگه هست و من باید گزارش ترنسفر را هم تا اون موقعه تحویل بدم یعنی هر دو با هم. امروز نکبتی بهم گفت که جلسه ترنسفرش سه شنبه هفته دیگه هست!!! گفتم چه زود! (ما رسما تا دو ماه دیگه وقت داریم که این جلسه را داشته باشیم). بعد گفت که دکتر غار اومده بهش گفته که دیشب بهش اطلاع دادن که جلسه ات سه شنبه دیگه هست چون باید همه جلسات تا جمعه هفته دیگه تمام بشه! جالبه که اوستا هنوز هیچی به نکبتی نگفته درصورتیکه مسئول اصلی ایشون هست!!! من بدبخت با نگرانی برای مسئول مربوطه ایمیل زدم که من تا هفته دیگه گزارشم را به دانشگاه میدم ولی جلسه را نمیتونم تا هفته دیگه داشته باشم. مسئول نازنین جواب دادن که چون جلسه سالیانه ات باید تا هفته دیگه برگزار بشه باید جلسه ترانسفرت هم که در حقیقت همین جلسه هست تا هفته دیگه برگزار بشه!!!! بهش جواب دادم که باور کن که من نمیتونم یه هفته ای برای همچین جلسه ای که نقش کلیدی در دکتری من داره و اگه موفق نشم باید با فوق لیسانس برگردم مملکتم، آماده بشم. جون مادرت یه راه حلی برام پیدا کنین! جواب داده که نگران نباش، من مطمئن هستم که تو میتونی و موفق میشی!!!!!!!!!یعنی شانس آورد که دم دست من نبود، آخه ابله، تو از کجا میدونی؟!!!!!!! برای اوستا ایمیل زدم که جون سگات مرا دریاب!! تو خودت گفتی که من تا دو ماه دیگه وقت دارم، اینا چی میگن؟؟ آقا بعد ۵ ساعت که من از دلهره داشتم سکته میکردم جواب داده که بیا فردا در موردش با هم حرف بزنیم!! فکر کنم خودش هم مثل خر تو گل موندی چون حرفش با حرف دانشگاه زمین تا آسمان فرق داره و منم رو حرف آقا حساب باز کرده بودم. الان مثل سگ پشیمان شدم که چرا برای اون یکماه و نیمی که تو پس لرزه ناشی از مصرف داروها تو خانه تخت خوابیده بود از دکترم نامه ای نگرفتم که بر مبنای اون بتونم تقاضای زمان بیشتر کنم. خدا جون خودت به دادم برس
مقاله بالاخره روز یکشنبه توسط اوستا دوباره فرستاده شد. بنده خدا از صبح یکشنبه روی تصحیح نهایی اش کار میکرد و هی هم زنگ میزد و ازم سئوال میکرد. آخر سر گفت این نسخه نهایی هست و اگه موافقی بفرستم بره. منم نشستم دقیق خواندمش و سه تا اشکال گنده ازش گرفتم و گفتم درستش کن! مثل بچه خوب حرفم را گوش کرد و بالاخره فرستاده شد. امیدوارم بتونم خبر پذیرش مقاله ام را بهتون بدم. همش فکر میکنم چه روزی خوبی خواهد بود. اولین مقاله که اسم اولش خودم هستم
متاسفانه اسم سلمان پوفیوز هم توش خواهد بود
.
اخ اگه بدونین این کوزت (همخانه هندی جدید) چه پدری از من تو آخر هفته درآورد! باور کنین از وقتی از خواب بیدار شد تا بوق سگ تو آشپزخانه بود و مشغول آشپزی و بعدش دیگ سابی! یعنی مونده بودم که این هیکل ریغو مگه چقدر میتونه بخوره!! شنبه دو بار مراسم آشپزی با بوی وحشتناک و یکشنبه سه بار!! یعنی آخر سر میخواستم برم سرش داد بزنم که به خدا من دیگه نمیتونم نفس بکشم. هوا هم سرد شده بود و نمی تونستم پنجره اتاق را باز بذارم و بیرون هم شدید بارانی بود. تا میومدم یه نفسی بکشم میدیدم دوباره از آشپزخانه داره بو میاد. بوی غذاهاشون هم شدید نافذه و عجیب نشست میکنه
. روز دوشنبه که رفت سر کار من به مدت یکساعت تمام در و پنجره خانه را باز گذاشتم ولی وقتی عصری اومدم خانه دیدم باز خانه بو میده. به مامانم میگم که سر نماز از خدا بخواه که من را از شر هندی جماعت راحت کنه. میگه چطوری؟ چی کار کنه؟ گفتم مامان جان،لطفا تو کار خدا دخالت نکن، تو فقط دعات را بکن!!
مقاله بالاخره روز یکشنبه توسط اوستا دوباره فرستاده شد. بنده خدا از صبح یکشنبه روی تصحیح نهایی اش کار میکرد و هی هم زنگ میزد و ازم سئوال میکرد. آخر سر گفت این نسخه نهایی هست و اگه موافقی بفرستم بره. منم نشستم دقیق خواندمش و سه تا اشکال گنده ازش گرفتم و گفتم درستش کن! مثل بچه خوب حرفم را گوش کرد و بالاخره فرستاده شد. امیدوارم بتونم خبر پذیرش مقاله ام را بهتون بدم. همش فکر میکنم چه روزی خوبی خواهد بود. اولین مقاله که اسم اولش خودم هستم
اخ اگه بدونین این کوزت (همخانه هندی جدید) چه پدری از من تو آخر هفته درآورد! باور کنین از وقتی از خواب بیدار شد تا بوق سگ تو آشپزخانه بود و مشغول آشپزی و بعدش دیگ سابی! یعنی مونده بودم که این هیکل ریغو مگه چقدر میتونه بخوره!! شنبه دو بار مراسم آشپزی با بوی وحشتناک و یکشنبه سه بار!! یعنی آخر سر میخواستم برم سرش داد بزنم که به خدا من دیگه نمیتونم نفس بکشم. هوا هم سرد شده بود و نمی تونستم پنجره اتاق را باز بذارم و بیرون هم شدید بارانی بود. تا میومدم یه نفسی بکشم میدیدم دوباره از آشپزخانه داره بو میاد. بوی غذاهاشون هم شدید نافذه و عجیب نشست میکنه
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:17 | لینک
|
شنبه 16 شهریور1387
قراره تا یه ماه دیگه یه هم خانه دیگه هم برام بیاد. کجایی؟! معلومه دیگه آسیایی!!
فقط نمیدونم من که آسیایی نیستم این وسط چی کار میکنم! هفته پیش از خرید برمیگشتم که دیدم صاحبخانه با دو عدد هندی داره تو آشپزخانه صحبت میکنه. گفت این هم خانه جدیدت هست
یعنی حالم گرفته شد حسابی! بعد هم که گفت میخوام برای اون اتاق کوچیکه هم یه مشتری بیارم!! یعنی نتونستم خودم را کنترل کنم و گفتم وای خدای من! تصور چهار نفر تو یه خانه متوسط مایل به کوچیک و یه دستشویی و حمام و صف توالت صبحگاهی، حالم را بد کرده بود! امیدوارم نتونه کسی را پیدا کنه
.
خدمت داداش هومن بی وفا عرض شود که وقتی باید برای یک قران دو زار پولت برنامه ریزی داشته باشی مجبوری که خسیس بشی. اونم تو جایی که اگه بی پول باشی هیچ کس نیست که به دادت برسه. و اگه بی پول بشی رو راست باید بری بمیری. دوما از اینکه سر ماه عین صاحبخانه ها برم در اتاق اینا را بزنم و بگم که سهم پول اینترنتت را بده بدم میاد. ترجیح میدم از خیر شریک شدن حتی اگر به نفعم باشه بگذرم.
این دختر جدیده ظاهرا تو مملکتش نقش کوزت را در خانواده داشته! خداوند مرا ببخشد
. هر روز که ساعت ۷ از سر کار برمیگرده میره تو آشپزخانه و انواع بوی گند را از غذاهاش در میاره و بعد غذای فرداش را آماده میکنه و میگیره میخوابه. دیشب اینقدر عمق فاجعه زیاد بود که خودش اسپری خوش بو کننده ورداشته بود و همه جای خانه را سمپاشی میکرد که بوی غذاش محو بشه!
دیروز تو جلسه یه هوا حال اوستا را گرفتم البته ایشون از رو نمیره! اولا که از وقتی مدیر گروه شده دیگه تو آزمایشگاه نمیاد که سر بزنه. هفته پیش فقط یه بار اومد و این دختر لهستانی اینقدر از دیدنش هول شده بود که تند تند همه حرفهای یه هفته اش را بهش زد! اوستا گفت چقدر هیجان زده هستی! گفتم از دیدن شما هست دیگه
از بس کم پیدا شدی! چند وقته گذاشتمش سرکار که من میخوام بعد از گرفتن دکترام برم آمریکا برای postdoc! دیروز تو جلسه گفت که اگه بخوای بری باید چند تا مقاله خوب داشته باشی و شروع کردن به شمردن مقالاتی که من میتونم از کارم در بیارم! بعد گفت که تو باید طوری قابلیت خودت را نشان بدی که راحت قبولت کنن و بهت ویزا بدن! چون تو خودت میدونی که از یک کشور funny هستی!!!! یه چشم غره اساسی بهش رفتم و گفتم کشور من funny نیست جناب! دوباره شلوارش را خیس کرد و با ترس گفت منظورم اون معنی funny نبود!! خودت میدونی منظورم چیه!!!!!!! ابله! قرار بود که برای کار رو پروژه چینی-افغانی به من و نکبتی پول بده آقا! سر ماه شد و خبری از اضافه حقوق بابت این کار نشد. نه بابا! فکر میکنین رفتم بهش گفتم که پول من چی شد؟! از این عرضه ها ندارم هنوز! فقط بهش گفتم که من تا چند وقت دیگه باید رو این پروژه کار کنم؟ چون سلول عین بچه هست و هی باید بهش آب و غذا بدی و پوشکشو عوض کنی و نمیشه به امان خدا ولش کرد! گفت تا هر وقت میخوای ولی اول کارهای خودت. بهش گفتم آخه اوستای بیولوژیکی این پروژه هر روز کارهامو پیگیری میکنه و ایمیل میزنه که دیروز چی کار کردی و امروز میخوای چی کار کنی؟! اوستا هم فرمودن خوش به حالش که وقت این کارها را داره!! منم با توپ پر پریدم بهش که شما هم وقت داشتی ولی خودت خواستی دیگه وقت نداشته باشی چون مدیریت برات مهمتر هست! یه کم فکر کرد و گفت راست میگی، حق با توهست! بخاطر تجربه کار کشت سلول و کار با میکروسکوپ کونفکال، یه تصویرهایی از سلولها تحویل اوستای این پروژه دادم که دقیقا کف کرده بود!! اینقدر ذوق کرده بود که منم از دوقش کلی کیف کردم! هی میگفت که وای این عکسها عین عکسهایی هست که تو مقالات دیدم
خلاصه که اگه من بخوام ول کن این کار بشم فکر نکنم ایشون ول کن بشه! البته اینقدر موجود نازنین و دوست داشتنی هست که اصلا دلم نمیاد بهش بگم که دیگه برات کار نمیکنم! از بس خرم دیگه!!!
خلاصه که فعلا دارم فی سبیل الله کار میکنم.
کارهای مقاله را بالاخره تمام کردم و برای اوستا فرستادم. در جواب کلی بال بال زد که روند مقاله را خیلی خوب پیش بردی و نتایج جدید را خیلی با مقاله همخوان کردی و کارت واقعا قابل تحسینه
یه چند دقیقه تو اسمانها داشتم برای خودم عرش را طی میکردم ولی وقتی مقاله را باز کردم دیدم کلی ایراد گرفته
یه دو سه تا فحش آبدار نثارش کردم که این چه طرز خر کردن دانشجو هست مردک؟!! حضوری که بهش گفتم گفت که نه، ایرادات من خیلی کوچیک بود! نمردم و معنی کوچیک را هم فهمیدم! ولی بازم احساس خوبی بود. دیروز بهم گفت که کم کم داری حرفه ای میشی و منم زودی بل گرفتم که جون هر کی دوست داری این دکتری من را بده برم دیگه!! کلی خندید و رو یه ورق کاغذ نوشت دکتری هما و داد دستم
.
توی یکی از سایتهای دوست یابی اسم اوستا را پیدا کردم و براش درخواست دوستی فرستادم. البته از عکس پروفایلش خوشم اومد چون یه عکس باحال از مامان سگه جای عکس خودش گذاشته بود
. درخواست دوستی را نپذیرفته و برام ایمیل زد که من دوست ندارم که دانشجوهام حتی اگر باهاشون دوست باشم هم توی این لیست اضافه کنم!!! هر وقت دکترات را گرفتی اونوقت تو را اضافه میکنم!!! خیلی دوست داشتم یه شیشکی براش بزارم ولی بلد نیستم! براش نوشتم که خیلی معذرت میخوام که همچین کاری کردم. حقیقتش اینه که من از عکس سگت که اینجا بود خوشم اومد و چون دلم براشون تنگ شده بود اینکارو کردم که همیشه عکسش تو لیستم باشه!!! جواب خوبی برای حالگیری اوستا نبود؟!! بعد جواب داد که نیاز به معذرت خواهی نیست. فکر کنم بدون اضافه کردن هم بتونی عکسهاشون را ببینی. شایدم به زودی براشون یه پروفایل اینجا باز کنم!!!!!!! منم جواب دادم که مشتاقانه منتظرم که با سگهات اینجا دوست بشم
چینی بیچاره بین رفتن و نرفتن گیر کرده! دیروز تو جلسه کلی اوستا باهاش مهربون صحبت کرده بوده و هر چی چینی میخواستی بحث را بکشه طرف موضوع رفتنش گفته که گذشته را فراموش کن و به انجام کارهات و نوشتن مقاله فکر کن!!! ظاهرا چینی جدیدا نتایج خوبی گرفته که اوستا خوشش اومده و اینجوری حرف زده وگرنه همیشه از تنبلی و بی سوادی این چینی شاکی هست و مثل خاله زنکها به همه هم این موضوع را گفته و واسه این بیچاره آبرو نذاشته!
خدمت داداش هومن بی وفا عرض شود که وقتی باید برای یک قران دو زار پولت برنامه ریزی داشته باشی مجبوری که خسیس بشی. اونم تو جایی که اگه بی پول باشی هیچ کس نیست که به دادت برسه. و اگه بی پول بشی رو راست باید بری بمیری. دوما از اینکه سر ماه عین صاحبخانه ها برم در اتاق اینا را بزنم و بگم که سهم پول اینترنتت را بده بدم میاد. ترجیح میدم از خیر شریک شدن حتی اگر به نفعم باشه بگذرم.
این دختر جدیده ظاهرا تو مملکتش نقش کوزت را در خانواده داشته! خداوند مرا ببخشد
دیروز تو جلسه یه هوا حال اوستا را گرفتم البته ایشون از رو نمیره! اولا که از وقتی مدیر گروه شده دیگه تو آزمایشگاه نمیاد که سر بزنه. هفته پیش فقط یه بار اومد و این دختر لهستانی اینقدر از دیدنش هول شده بود که تند تند همه حرفهای یه هفته اش را بهش زد! اوستا گفت چقدر هیجان زده هستی! گفتم از دیدن شما هست دیگه
کارهای مقاله را بالاخره تمام کردم و برای اوستا فرستادم. در جواب کلی بال بال زد که روند مقاله را خیلی خوب پیش بردی و نتایج جدید را خیلی با مقاله همخوان کردی و کارت واقعا قابل تحسینه
توی یکی از سایتهای دوست یابی اسم اوستا را پیدا کردم و براش درخواست دوستی فرستادم. البته از عکس پروفایلش خوشم اومد چون یه عکس باحال از مامان سگه جای عکس خودش گذاشته بود
چینی بیچاره بین رفتن و نرفتن گیر کرده! دیروز تو جلسه کلی اوستا باهاش مهربون صحبت کرده بوده و هر چی چینی میخواستی بحث را بکشه طرف موضوع رفتنش گفته که گذشته را فراموش کن و به انجام کارهات و نوشتن مقاله فکر کن!!! ظاهرا چینی جدیدا نتایج خوبی گرفته که اوستا خوشش اومده و اینجوری حرف زده وگرنه همیشه از تنبلی و بی سوادی این چینی شاکی هست و مثل خاله زنکها به همه هم این موضوع را گفته و واسه این بیچاره آبرو نذاشته!
نوشته شده توسط هما در ساعت 13:3 | لینک
|
سه شنبه 12 شهریور1387
این هم خانه جدیدم خیلی جوکه به خدا
. اولا که پارسال هندوستان را به مقصد انگلیس ترک کرده و هنوز بوی وطن میده!! دوما که خوشبختانه کار میکنه و صبح میره و عصری میاد خانه و سوما گیاهخوار هم هست. دیشب که داشتیم شام و نهار فردامون را تو آشپزخانه درست میکردیم کلی با دهان باز به کارهای این دختره نگاه میکردم. غذاش یه نسخه ای از ماست خیار بود که کلی آت و آشغال بهش اضافه میکرد! هی میخواستم بگم که بابا جان هر چی هم بزنی دستش بالاخره ماست هست و لاغیر! حالا بین خودمون باشه که ما یه فامیلی داشتیم که از ماست خیار خوری میلیارد شد!! بعد از اتمام عملیات ماست خیار نوبت رسید به نان درست کردن!! همچین مثل این شاطرهای حرفه ای خمیر را ورز داد و با ورنه افتاد به جونش و رو اجاق گاز با یه ظرف مخصوص نان درست کرد که من دهانم همینجوری برای چند دقیقه وا مونده بود
(دقیقا قیافه ام همینجوری بود و میخ کاراش بودم!). بعد با یه دستمال آشپزخانه همه کاره (!!!) همچین پفی به نان داد که کیف کردم
. بعد دیدم کارم خیلی زشته که زل زدم بهش. بهش گفتم که شرمنده من اولین باره می بینم که یکی رو اجاق گاز نان درست میکنه! با اینکه دید من دارم مثل گاو به نانش نگاه میکنم ولی دریغ از یک تعارف خشک و خالی!! جماعت بی ادب! سه تا نان درست کرد و دو تاش را پیچید تو بقچه اش برای فردا و یکی اش را هم برد که با ماست خیارش بخوره! هی میخواستم بهش بگم اگه میشه این خمیرت را انگشت نگاری کن که بشه نان بربری و من هم یه فیضی ببرم
. خدا منو سوسک کنه ولی واقعا دیروز خیلی از دست کاراش خندیدم! همش فکر میکردم حتما آخر هفته که بیکار بشه یه تنور تو حیاط خانه میزنه و دکان نانوایی راه میندازه. البته بگم که نانش اصلا بوی خوب نان نداشت که دل آدم را غش بندازه. ازش پرسیدم که تلویزیون داری تو اتاقت که اگه داری باید تو پولی که بابت تلویزیون نگاه کردن میدیم شریک بشی. قیافه اش شبیه کسی شد که بهش زهرمار تعارف کردی و با یه اه اهی گفت که نه!!! گفتم چرا؟ گفت تلویزیون اینجا را دوست ندارم همه شبکه هاش برنامه های انگلیسی پخش میکنه!!!!!!! یعنی ترکیده بودم از خنده که این بشر خنگ انتظار داره اینجا تو تلویزیون براش انچیکدانا پخش کنن!! بعد ازم پرسید که صورتحساب آب و برق و گاز را چطوری میدین؟! گفتم به زور!!!
بر و بر نگام کرد و مجبور شدم براش توضیح بدم که یه دو ماهی طول کشید که قبض گاز را بدیم چون بقیه هم خانه ها نبودن و مجبور به توسل به ائمه اطهار و ایضا صاحبخانه شدم که اینا را پیدا کن که پول گاز را بدن و بالاخره بعد از دریافت اخطاریه قبل دادگاه پول را دادیم
نمیدونم چرا جدیدا از دریافت این اخطاریه ها خوشم اومده!!!!!!!!!
آخرین خبر داغ این حوزه هم اینه که چینی تصمیم گرفت که کارش را نصفه ول کنه و برگرده مملکتش! امروز خوشحال و خندان اومد تو آزمایشگاه و گفت تمام شد میتونم برگردم! من با تعجب بهش نگاه کردم که یعنی چی؟ گفت هیچی الان با اوستا جلسه داشتم و اونم موافقت کرد که من برم. گفتم نصفه کاره مگه میشه؟ گفت مشکل من نیست. دیگه نمی تونم اینجا را تحمل کنم. میخوام برگردم. چند وقتی هست که با اوستا کارد و پنیر شدن ولی فکر میکردم از آنجائیکه اینا به هر سازی میرقصن و اصولا اهل تحمل در مقیاس بالا هستن هیچوقت کارش را ول نمیکنه و بره. خلاصه که خدا به داد ما برسه با این اوستای جدید که حسابی ریاست برش داشته! وقتی به نکبتی خبر را دادم فقط گفت خوش به حالش که داره میره!
آخرین خبر داغ این حوزه هم اینه که چینی تصمیم گرفت که کارش را نصفه ول کنه و برگرده مملکتش! امروز خوشحال و خندان اومد تو آزمایشگاه و گفت تمام شد میتونم برگردم! من با تعجب بهش نگاه کردم که یعنی چی؟ گفت هیچی الان با اوستا جلسه داشتم و اونم موافقت کرد که من برم. گفتم نصفه کاره مگه میشه؟ گفت مشکل من نیست. دیگه نمی تونم اینجا را تحمل کنم. میخوام برگردم. چند وقتی هست که با اوستا کارد و پنیر شدن ولی فکر میکردم از آنجائیکه اینا به هر سازی میرقصن و اصولا اهل تحمل در مقیاس بالا هستن هیچوقت کارش را ول نمیکنه و بره. خلاصه که خدا به داد ما برسه با این اوستای جدید که حسابی ریاست برش داشته! وقتی به نکبتی خبر را دادم فقط گفت خوش به حالش که داره میره!
نوشته شده توسط هما در ساعت 17:59 | لینک
|
یکشنبه 10 شهریور1387
یک همخانه جدید برام اومد. اصلا نیازی به پرسش نیست! معلومه که هندی هست
هفته پیش که صاحبخانه زنگ زد و گفت میخواد یکی را بیاره که خانه را ببینه ازش پرسیدم کجایی هست گفت آسیایی!! حالا نگو که تو فرهنگ لغت این صاحبخانه بنده که از بد روزگار خودش هم هندی هست، آسیایی یعنی هندی! حالا خوبه بیشتر جمعیت آسیا را چینی ها ورداشتن! خلاصه که چرخ بازیگر داره همینطور برای بنده عربی میرقصه و فقط اگه همخانه بعدی هم هندی باشه دیگه خوشی هام کامل کامل میشه
فعلا که این دختره با یه پسره اومده که نمیدونم برادرشه یا دوست پسرش و فعلا هر دوشون تو خانه هستن! هنوز هیچی نشده اومده به من میگه که میخوام اینترنتت را باهات شریک بشم. منم گفتم شرمنده، من دوست ندارم شریک بشم. ۱۰ دقیقه بعد صاحبخانه زنگ زده که نمیشه اینترنتت را باهاشون شریک بشی؟!!! یعنی در کف سرعت عمل اینا موندم. به صاحبخانه هم گفتم که ما تو این خانه هیچ وقت اینترنت شریکی نداشتیم که این بار دومش باشه. همیشه هر کس برای خودش داشته.
اوستا که دچار بحران خود بزرگ بینی مطلق شده (فکر کنم در کودکی و ایضا نوجوانی و ایضا جوانی دچار عقده های شخصیتی عدیده ای بوده که مهمترینش این بوده که کسی تحویلش نمیگیرفته!!) تو جلسه جمعه اشک نکبتی و حال منو گرفت. البته من که عادت کردم و به مدد قرصهای ضدمسترس هم زودی به حالت عادی برگشتم ولی نکبتی حالش خیلی گرفته شد! بنده خدا به اوستا گفت که من از کریسمس تا حالا تعطیلی نداشتم و اگه میشه هفته دیگه مرخصی میخوام. اوستا هم یک سخنرانی طولانی در باب استفاده از مرخصی به مدت دو ماه ارائه داد!!! حالا نکبتی هی میگفت که یک هفته میخوام برم، اوستا هم میگفت میدونم ولی مواظب باش دو ماه نشه که از اون طرف بعد از سه سال دیگه بورس نداری و بی پول هستی!!! یعنی آخر پرت و پلا بود به خدا. بعد هم نوبت رسید به من و خیلی با احتیاط گفت که گزارش و مقاله ات در چه مرحله ای هست و منم گفتم که مقاله را تا دوشنبه بهت تحویل میدم و اونیکه را خدا داند چون شدید با نوشتنش مشکل دارم! گفت میخوای کمکت کنم؟ گفتم نه، مشکل خود تو هستی چطوری میخوای بهم کمک کنی؟
بعد هم برای من رفت بالای منبر که بیش از سه سال بورس نداری و یک روز بعد از سه سال این پولت قطع میشه!! یه نفس عمیق کشیدم وگفتم نمی فهمم چرا این حرف را چند بار تکرار میکنی؟ من از روز اول که اعلامیه این دکتری را دیدم فهمیدم که برای سه سال پول دارم. گفت میخوام یادآوری کنم! خیلی جلوی خودم را گرفتم که بهش نگم که حافظه من که مثل تو اینقدر درب و داغون نیست که یادآوری بخواد! بهش گفتم من اگه تو سه سال نتونم تمامش کنم برمیگردم ایران و کارهای نوشتنی را اونجا انجام میدم. گفت میتونی ولی من توصیه میکنم که اینکارو نکنی!! چون برمیگردی و اونجا کار پیدا میکنی و بعد دیگه از فکر دفاع و دکتری می افتی! خدا وکیلی اگه کسی یک روانپزشک خیلی خوب میشناسه بهم معرفی کنه که اوستا را بزور بفرستم پیشش، حالش خیلی خرابه! خوبه خود ابلهش میدونه که من ایران کار داشتم و ول کردم و اومدم اینجا! حالا میگه میری و دیگه بر نمیگردی. بازم خودم را کنترل کردم که نگم باشه، وقتی پولم تمام شد میام خانه تو و از سگات مراقبت میکنم و تو پول توجیبی ام را بده
اوستا که دچار بحران خود بزرگ بینی مطلق شده (فکر کنم در کودکی و ایضا نوجوانی و ایضا جوانی دچار عقده های شخصیتی عدیده ای بوده که مهمترینش این بوده که کسی تحویلش نمیگیرفته!!) تو جلسه جمعه اشک نکبتی و حال منو گرفت. البته من که عادت کردم و به مدد قرصهای ضدمسترس هم زودی به حالت عادی برگشتم ولی نکبتی حالش خیلی گرفته شد! بنده خدا به اوستا گفت که من از کریسمس تا حالا تعطیلی نداشتم و اگه میشه هفته دیگه مرخصی میخوام. اوستا هم یک سخنرانی طولانی در باب استفاده از مرخصی به مدت دو ماه ارائه داد!!! حالا نکبتی هی میگفت که یک هفته میخوام برم، اوستا هم میگفت میدونم ولی مواظب باش دو ماه نشه که از اون طرف بعد از سه سال دیگه بورس نداری و بی پول هستی!!! یعنی آخر پرت و پلا بود به خدا. بعد هم نوبت رسید به من و خیلی با احتیاط گفت که گزارش و مقاله ات در چه مرحله ای هست و منم گفتم که مقاله را تا دوشنبه بهت تحویل میدم و اونیکه را خدا داند چون شدید با نوشتنش مشکل دارم! گفت میخوای کمکت کنم؟ گفتم نه، مشکل خود تو هستی چطوری میخوای بهم کمک کنی؟
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:37 | لینک
|
پنجشنبه 7 شهریور1387
اوستا مدیر گروه شد!!! فقط ایمان آوردم که گروه شیمی این دانشگاه باید کشک عظما باشه که کسی را که خودش معتقد بوده یکی از بدترین مصاحبه های زندگیش را برای اینکار انجام داده بوده بعنوان فرد مورد نظر اتتخاب کردن!! شاید هم باید گفت بقیه کاندیداها چقدر افتضاح بودن!!! من امروز به عمق فاجعه اساسی پی بردم وقتی احساس کردم رفتار اوستا شبیه مدیرگروه ها شده چون متاسفانه تمام تجربه کاری من با یه مدیر گروه بوده!!!! خلاصه که آقا را احساس کاملا برداشته و شدید دلم میخواست چند تا متلک آبدار نثارش کنم ولی با خودم گفتم بی خیال بزار فعلا خوش باشه. اوستا هر روز عادت داشت چند باری به آزمایشگاه و ماها سر بزنه ببینه چه غلطی میکنیم ولی این هفته اصلا اینکارو نکرد!! وقتی رفتم دم اتاقش که ازش یه سئوال بکنم دیدم که در اتاقش را قفل کرده ولی بلند شد اومد درو باز کرد!! میخواستم بگم ابله، پس برای چی قفل کردی! تو این مملکت که کسی در نزده وارد اتاق نمیشه! خلاصه که گاومون زائیده اساسی! قبلا هم آقا یا وقت نداشت یا در دسترس نبود، حالا با این شغل جدیدشون دیگه بدتر هم خواهد شد. خدا بهمون کمک کنه
خبر خیلی خوب این بود که شنیدم سگ پوفیوز اوستا که میخواست کفتر خدا بیامرز را بخوره، دو روز تمام اسهال گرفته بود
. اول فکر کردم شاید مال غذای زیادی بود که خوردن ولی وقتی گفت که فقط همون یکی مریض شده فهمیدم که آه دل کفتره گرفتتش و ایضا من و مامانم
خبر خیلی خوب این بود که شنیدم سگ پوفیوز اوستا که میخواست کفتر خدا بیامرز را بخوره، دو روز تمام اسهال گرفته بود
نوشته شده توسط هما در ساعت 21:11 | لینک
|
دوشنبه 4 شهریور1387
نمیدونم چرا چند وقته چرخ بازیگر منو درگیر حیوانات کرده و البته فعلا برتری با خاطرات بد هست
. نترسین، سگهای اوستا زندن! اگه نبودن که من الان تو زندان بودم و چون سیگاری نیستم ازتون درخواست میکردم وقتی میان دیدنم برام آدامس بیارین
. جمعه طبق قرار قبلی ساعت ۴ رسیدم دم خانه اوستا. البته ۴ و سه دقیقه! این انگلیسهای وقت شناس هم دقیقا دم ۴ خانه اوستا بودن و داشت موبایل منو میگرفت که من دوان دوان و نفس زنان خودم را رسوندم بهش. بچه های اوستا را که تحویل گرفتم دیدم دارن از گرسنگی له له میزنن!! فکر کنم به این بنده خداها هیچی نداده بودن بخورن. خلاصه ظرف غذا ۲ بار پر و خالی شد. با خودم گفتم بزار از حضور من خیلی لذت ببرن!! یه کنسرو گوشت سگی هم براشون باز کردم (سگهای اوستا برعکس خودش گیاهخوار نیستن!) که اینقدر خوششون اومد که داشت نصف قوطی را هم قورت میداد که یاد ضرب المثل خودمون افتادم که سوراخ کن بنداز گردنت
. خلاصه که بعد چپوندن اون همه غذا تو حیاط ولو شدن و من هم داشتم برای خودم از سیب و گلابی حیاط اوستا بهره مند میشدم که دیدم از پسره خبری نیست. صداش کردم و دیدم پیروزمندانه از پشت درخت اومد بیرون در حالیکه بال یه کفتر بیچاره تو دهنش بود و بدبخت از ترس داشت سکته میکرد. جلوی پای من کفتر را انداخت زمین که مشغول خوردن بشه که زدم پس گردنش و با یه حرکت انتحاری کفتر را بغل کردم و رفتم تو خانه. آخ اگه بدونین قلب این کفتر بیچاره از دست این دو تا هیولا چه تپشی داشت
. دستم را که از دور کفتر برداشتم خون خالی بود
دو تا فحش به سگه دادم و گفتم برو بیرون. بیشرفها ول کن نبودن و میخواستن هرجور شده کفتر را از دست من بگیرن. بدبختی خانه اوستا هم هیچ چیز بدرد بخور برای بستن بال این بنده خدا پیدا نکردم. بردمش رو میز گذاشتم و در اتاق را بستم و فکر کردم که چطوری این بیچاره را ببرم خانه. تمام سوراخ سنبه های خانه این اوستای یالغوز را گشتم ولی چیز بدرد بخور پیدا نکردم. میخواستم رو بالشی اش را بردارم و کفتر را بپیچونم و ببرم خانه تا حالش جا بیاد ولی دلم نیامد. یه دستمال کمی تمیز تو آشپزخانه پیدا کردم و بعد پیچوندن کفتر تو دستمال گذاشتمش تو کیسه سیاه و زدم بیرون. سگها کلی پارس کردن و گفتم خفه شین! به باباتون سلام برسانین
.
حالا اومدم خانه و بعد معاینه دقیق دیدم استخوان بالش کاملا شکسته و نصفش نیست
. اینقدر دلم براش سوخته بود که نگو. از شانس بدم هم تو خانه هیچ لوازم پانسمان نداشتم و مغازه ها هم بسته بودن. براش غذا و اب گذاشتم و فرداش رفتم کلی لوازم پانسمان خریدم. ولی زخمش حسابی بود. همش میخواستم بالش را بکنم چون خیلی نزدیک به کنده شدن بود!!! بعد از تمیز کردن و بانداژ برای اوستا ایمیل زدم که آره پسرت همچین دست گلی به آب داده و راهی بنظرت میرسه که من با این بیچاره چی کار کنم که خوب بشه؟! اوستا با یه روز تاخیر جواب دادن که من در تعجبم که تو چطوری تونستی کفترو از دست اینا نجات بدی چون اینا به این راحتی ول کن کفتر نمیشن!!! خدایش تو اون لحظه یهوو غیرتی شدم و حالیم نبود که با دو تا سگ طرفم! اگه وحشیانه میخواستن کفتر را ازم بگیرن، پدرم در میامد. ولی فکر کنم چون سیر بودن زیاد تقلا نکردن. بعد هم کلی آدرس بهم داد که فلان جا برو و البته گفت که اگه استخوان بالش شکسته باشه نمیشه کاری کرد
. ایمیل اوستا را وقتی خواندم که کفتره جلوی چشمم جان داد و یه حالی ازم گرفته شد که نگین
برای اوستا نوشتم : مرد! ایشون هم بعد از اظهار تاسف فرمودن که امیدوارم یه روز بتونی سگم را بخاطر این کارش ببخشی!!! نمیدونستم سگها هم به بخشش نیاز دارن!!! دیروز کلی غصه دار بودم. به مامانم زنگ زدم و کلی زر زر کردم و مامانم هم کلی از دستم خندید!!!!!!!! یادمه یه بار همسایه طبقه اولمون گوسفند خریده بود که قربانی کنه و از حماقتش چند روز زودتر خریده بود! منم با این گوسفند بیچاره رفیق شده بودم و هر روز که میامدم خانه یا میرفتم باهاش حرف میزدم و کلی بع بع بازی میکردم و براش کاهو میبردم. آخ اگه بدونین اون روز که اومدم خانه و دیدم کله اش یه وره و خودش یه ور دیگه چه گریه ای کردم!!!!!
حالا اومدم خانه و بعد معاینه دقیق دیدم استخوان بالش کاملا شکسته و نصفش نیست
نوشته شده توسط هما در ساعت 12:32 | لینک
|
