تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

مسافر جان، جیگر اعتیادت را برماز قدیم گفتن که یکی از علل اعتیاد رفیق بد هست! مثل من
خدا وکیلی خبر خاصی نیست. همچنان در حالت قهر بسر میبرم البته بقول خسرو شکیبایی خدابیامرز قهرم ولی حرف میزنم! برای آزمایشات جدیدی که میخواستم انجام بدم باید یه سری فرم مسخره ایمنی پرمیکردم. خداوکیلی مسخره تر از این فرمها تو زندگیم ندیدم! یه جا نوشته که خطرات این آزمایشی که میخواین انجام بدین را بنویسین بعد تو پرانتز نوشته که شدیدترین حالت خطرناک را در نظر بگیرین!!!!! منم داشتم فکر میکردم که شدیدترین اینه که این مواد جدید را بگیرم دستم و بخوام همه را با هم سربکشم که از شر اوستا راحت بشم البته قبلش باید اونو از شر خودم راحت کنم! فرمها را ایشان باید امضاء کنه. با امید زیاد که حتما تو اتاقش تشریف نداره و حتما جلسه هست، خیلی آرام زدم به در اتاقش و میخواستم فرمها را از زیر در بدم تو که دیدم فرمود بله! منم مجبوری رفتم تو اتاقش و بدون اینکه سلام کنم فرمها را گذاشتم رو میزش. ظاهرا کسی تا حالا باهاش قهر نکرده چون نمیدونه باید چیکار کنه. بهم سلام کرد و بعد فرمها را گرفت و خوند و امضاء کرد. بعد سر یه موضوع دیگه دوباره از دستش کلافه شدم اساسی! هفته پیش دکتر غار نازنین ابله اومده بود تو آزمایش و من بدبخت بیچاره را بدون روپوش و عینک ایمنی تو آزمایشگاه دیده بود. بعد هم مثل دهن لقها به اوستا گزارش داده بود و اوستا هم یه ایمیل مسخره برام زد که یکی تو رو تو آزمایش بدون روپوش و عینک دیده و من هم اسم تو را گذاشتم تو لیست زرد! اگه یه بار دیگه تو را اینجوری ببینن و گزارش بدن، اسمت میره تو لیست قرمز و دیگه نمیتونی تو آزمایشگاه کار کنی!!!!! حالا من بدبخت از اتاقم که ته آزمایشگاه هست در اومده بودم که برم سر یخچال و ببینم که موادی که برام اومده را نکبتی کجا گذاشته و در همین حین دکتر غار ابله نازنین اومده بود تو آزمایشگاه. براش ایمیل زده بودم که اصلا این لیست زرد و قرمز چیه؟ مگه بازی فوتباله اینجا؟ چرا قبلا به ما نگفتی که همچین چیزی هست؟ چرا قبلا نگفتی که تو آزمایشگاه جاسوس داری؟ اصلا من اون موقع کار آزمایشگاهی نمیکردم و هیچ کسی هم مشغول آزمایش نبود و هیچ خطری منو تهدید نمیکرد. آقا طبق معمول جواب ایمیلهای اینجوری را ندادن و منم مجبور شدم حضوری ازش بپرسم که این چیزهایی که گفتی یعنی چه؟! یه مشت اراجیف تحویل من داد که باز داشتم منفجر میشدم. اگه من اینجا سکته کردم شماها شاهد باشین که از دست این ابله هست. جدیدا هر وقت باهاش بحثم میشه قلبم درد میگیرهبمیرم برای خودم! بهم میگه که اگه بلایی سر تو بیاد تو آزمایشگاه و تو بمیری منو میفرستن زندان و حتی وکیل دانشگاه هم نمیتونه کاری برام بکنه!!!!! بهش میگم من دارم میگم که من تو اون لحظه کار آزمایشگاهی نمیکردم و این آقا هم ازم نپرسید که تو داری چیکار میکنی و فقط به شما گزارش داده، تو از زندان رفتن حرف میزنی؟؟! تو قبل از اینکه اسم منو تو لیست بزاری باید به من میگفتی. بعد دوباره یه زر مزخرف دیگه زد که من مسئول بیست و خورده ای هیئت علمی و کارشناس و کوفت و خورده ای دانشجو هستم و نمیتونم همه را کنترل کنم. گفتم دلیل نمیشه، اگه یه بار دیگه یه جاسوس دیگه منو توی آزمایشگاه بدون روپوش و بدون کار کردن ببینه و به تو بگه منو از کار می اندازی که! یعنی من حق دفاع از خودم را ندارم؟ اگه اینجوری یه رختکن بیرون آزمایشگاه بزار که ما لباسهامون را اونجا عوض کنیم و بعد بریم تو آزمایشگاه و بعد از اونجا بریم تو اتاقمون!! تازه چطور تو آزمایشگاه طبقه بالا این مقررات وجود نداره و اونجا کویته؟؟ میگه مسئول آزمایشگاه اونجا تو جلسات ایمنی دانشگاه نمیاد و آزمایشگاهش جزو این قوانین نیست ولی من چون رئیس ایمنی دانشگاه هستم و ........خداوکیلی حالم از حرفهاش بهم میخورد و بدون اینکه نگاش کنم گفتم که خودت را خسته نکن، من یه چیز میگم تو یه چیز دیگه میگی، من باید برم با یکی دیگه حرف بزنم. خیلی دلم میخواست بگم که بخاطر یه زندان نرفتن، اسم منو انداختی تو لیست زردها؟؟ حالا میمیری بری زندان؟!!
این آزمایش جدیده اگه جواب نده من باید سر بزارم به بیابان! به نکبتی میگم اگه جواب نده چیکار کنم؟ میگه اول گریه کن و بعد بزار برو! میگم نمیشه بدون گریه بزارم برم؟! امروز که داشتم مقدماتش را فراهم میکردم روی پلیتم نوشتم که خدا جون، قربونت برم، برای نجات از شر شیطان بزرگ بهم کمک کن که این آزمایش جواب بده وگرنه من از دست این ابله، دیوانه میشم به خدا. قردا معلوم میشه.
امروز از دست مسئول سایت پروژه از خنده ترکیده بودم. خیلی موقع خوبی هم بود چون خیلی وقته از ته دل نخندیده بودم و این خنده واقعا کارگشا بود و بعدش کلی انرژی مثبت داشتم. ماجرا از این قرار بود که پوستری که درست کردم یه اشکال کوچولوی تکنیکی داشت که فقط آدم واردی مثل ایشون تونست تشخیص بده و بهم گفت که درستش کنم و دوباره براش بفرستم. منم امروز فرستادم و دیدم جواب داده که فکر میکنم هنوز بعضی از فونتهات مشکل داره و اون کاری که بهت گفتم را کامل انجام ندادی. بعد یادم افتاد که راست میگه و من از تنبلی همه فونتها را درست نکرده بودم. براش نوشتم که خیلی باهوشی، اصلا فکر نمیکردم متوجه این نکته کوچیک بشی. جواب داد که تشخیصش آسان نبود ولی من خیلی دقت میکنم. آخرش هم نوشت که میتونی سکوت منو در قبال این اشتباهت بخری! ازش پرسیدم که قیمت سکوتت چنده؟ فکر کنم گران باشه؟ بعد جواب داد که البته گرانه ولی برای تو با یه ماچ روی گونه مشکل حلهیعنی تا چند دقیقه فقط خندیدم. اصلا فکر نمیکردم همچین جوابی بده! این مسئول سایت یه دکتر (پزشک نیست) هلندی هست که وقتی تو هلند بودیم به زور ماهی خام به خورد من داد و هی میگفت که خیلی خاصیت داره و برای سلامتیت خوبه!! منم برای اینکه شجاعت خودم را نشان بدم بزور ماهی خام را دادم پایین و گفتم به به! خیلی هم وراجه و کلی در مورد دو تا گربه ای که داره برام سخنرانی کرد و سر منو برد.  براش نوشتم که خیلی ممنون که باعث شدی کلی بخندم. چون فاصله مون خیلی زیاده برات یه کارت پستال ماچ روی گونه میخرم و پست میکنم
نوشته شده توسط هما در ساعت 21:9 | لینک  | 

چقدر محل ندادن سخته خدا! دیروز تو جلسه پدرم دراومد. همش باید مراقب می بودم که محل سگ اوستا ندم و بهش نگاه نکنم. (منظور خودش هست نه سگش). دانشجو گوزو هم اومده بود تو جلسه با اینکه مریض بود و طبق اصول انسان دوستانه باید ما را از دیدن خودش محروم میکرد ولی با پروویی تمام اومده بود و موقع سرفه کردن هم همچین ویروس و باکتری هاش را میداد وسط جمع که همه حال کنن! من که زودی یه دستمال ورداشتم و جلوی دماغ و دهنم گرفتم تا آقا بعد از ۵-۶ تا سرفه فرد اعلا فهمید که باید دستمال بگیره جلوی دهنش! اینم از آدم جهان اولی پیشرفته مثلا! من و نکبتی که آخر جلسه سردرد و احساس گلودرد داشتیم شدیدا! بعد جلسه به گوزو گفتم که ویروسهات واقعا قوی هستن چون من کاملا احساسشون میکنم. فرمودن ببخشید! در تمام طول جلسه حتی یک نگاه هم به اوستا نکردم و وقتی ازم در مورد کارهای هفته قبل و هفته بعد پرسید، یا زمین نگاه میکردم یا نکبتی را! خدایش خیلی سخت بودچون ما عادت داریم وقتی با کسی حرف میزنیم بهش نگاه کنیم و من در تمام طول مدت در حال کنترل گردن و چشمام بودم که یهو نره طرفش! قبل جلسه فکر کرد که اگه از پوسترم تعریف کنه منو خوشحال میکنه و منم در نهایت حالگیری همچین زدم تو ذوقش که خفه شد! کلی به به و چه چه کرد و گفت حتما همه جداگانه ازت تشکر کردن دیگه؟ منم در حالت سیاست نکبتی بدون اینکه نگاش کنم فقط گفتم آره! هر چی منتظر شد من بیشتر حرف بزنم یا ذوق کنم دید که من ساکت ساکتم.  نکبتی میگه تو چطوری میتونه این همه مدت از دستش عصبانی باشی؟ گفتم کجاشو دیدی؟! بابام همیشه میگه خدا به داد اون کسی برسه که تو ازش بدت بیادالان هم اوستا رفته تو لیست بدها! دیروز مدیر سایت پروژه بهم ایمیل زد و گفت تو واقعا هنرمندیاز آنجائیکه آدم واردی تو کار خودش هست خیلی از تعریفش ذوق کردم (جزو لیست کسانی نبود که باید به دستور پیرزن پروژه ازم تشکر کنه!). ازم خواسته که پس زمینه پوستر را جداگانه براش بفرستم که بعنوان پس زمینه سایت ازش استفاده کنه. از گذاشتن پوستر به دلایل امنیتی معذورم. ولی وقتی یاد پوسترهایی که تو مملکت امام زمان درست کرده بودم می افتم با خودم میگم اینا اگه اونها را میدیدن چی میگفتن! آخه برای این پوستر از عکسهایی که اعضای پروژه از کارهاشون بدست آورده بودن باید استفاده میکردم و دستم باز نبود که خوشگلهاشو انتخاب کنم ولی برای کارهای قبلیم عکسهای زیبا انتخاب میکردم.
امروز که تعطیل بود یه سر کوچولو رفتم دانشگاه که دیدم اوستا دوچرخه بغل با لباس مخصوص دم در اتاقش داره با هایدا حرف میزنه! روز تعطیل این دوتا اینجا چی کار میکردن!! اومدم مسیر را تغییر بدم که دیدم اوستا منو دیده و به هایدا هم ندا داده بود، چون برگشت منو نگاه کرد. مجبور شدم به مسیر ادامه بدم و رفتم یه چاق سلامتی غلیظ با هایدا کردم و بدون اینکه به اوستا نگاه کنم رد شدمحتی صدای سلام کردنش را هم شنیدم ولی اصلا محل ندادم. خدا جون، خودت میدونی من موجود پست فطرت و حق نشناسی نیستم ولی به جون خودت، گریه های اون روزم یادم نمیره، احساس خاک برسری مطلق تو دیار غربت اونم از دست یه یانکی سگ پرست خیلی برام سنگین بود
دیروز نکبتی را حسابی گذاشتم سرکار! بهش گفتم تو چرا دوست پسر نداری؟ تو که دختر با استعدادی در این زمینه هستی. گفت یعنی چی؟ کدام استعداد؟ گفتم خیلی عشوه و ناز داری که کاملا مرد پسنده! آخ اگه بدونین چه خر کیفی شد این دختر گفت تو از کجا فهمیدی؟!!! گفتم خانمها خیلی بهتر اینو درک میکنن. من چندین بار وقتی با اون پسره انگلیسی حرف میزدی بهت دقت کردم. وحشتناک براش عشوه میومدی. گفت راست میگی؟ من اصلا متوجه نمیشدم! گفتم همینه دیگه! معمولا خود آدم نمیفهمه چی کار داره میکنه!! پسر انگلیسی یه پسر از خودراضی با ماتحت زنانه ای بود که همش قربان خودش میرفت و الان هم به عنوان استاد تو یه دانشگاه دیگه داره کار میکنه و نکبتی از دوری اش داره بال بال میزنه. خلاصه که نکبتی از این تعریفی که ازش کردم اینقدر خوشحاله که نگو و نپرس. امروز هم بهم اعتراف کرد که دنبال یه مرد انگلیسی سکسی میگرده و هنوز پیداش نکرده!
وای چقدر حرف زدم! تازه یه چیز دیگه مونده. دیروز این چینی دیوانه آدرس خانه جدیدم را پرسید و وقتی بهش گفتم با جیغ گفت وای، اون منطقه خیلی مزخرفه، نرو! گفتم چرا؟ گفت پر لات و لوت هست! گفتم اینجا هم که الان هستم اینجوریه. گفت نه، اونجا بدتره. بعد چند تا خاطره تعریف کرد که دوستاش اونجا مورد حمله لات و لوتها قرار گرفتن. اینقدر حالم گرفته شده بود که نگو. از نکبتی پرسیدم که تو همچین چیزی شنیدی؟ گفت نه، از اوستا بپرس! به اوستا ایمیل زدم که شنیدم که همه مناطق مزخرف اینجا را میشناسی، میشه بگی اینجا که من میخوام برم چطوره؟ جواب داد که دقیق نمیدونه و بعد یه وب سایت برام فرستاد که نقشه تمام محلات این شهر را داشت و میتونستی تمام مشخصات این محلات را چک کنی و با جاهای دیگه مقایسه کنی. مثلا از نظر تعداد مدرسه، دانشگاه، باشگاه ورزشی، امنیت، لات و لوت، آتیش سوزی و خیلی چیزای دیگه. وقتی نگاه کردم دیدم با اینجایی که هستم فرقی نداره! خلاصه که دل و زدم به دریا و میخوام برم. خدا جون لطفا من را دریاب 
در آخر هم حیفم اومد که آخرین شاهکار هنر نقاشی ام را اینجا نذارم. اینو سر جلسه کشیدم و استاد نامحترم هم دید و فکر کنم خیلی خودش را کنترل کرد که چیزی بهم نگه!! فکر کنم افراد کاملا واضح و مشخص هستن!

 

نوشته شده توسط هما در ساعت 16:47 | لینک  | 

یه خبر نمیدونم خوب یا بد! میخوام برم یه خانه دیگه. اون روز که این دختره ابله با نصف شب خانه اومدنش اعصابم را خرد کردم رفتم تو سایت دانشگاه و دنبال خانه گشتم. یه آگهی پیدا کردم که یه دختره مسلمان دو آتشه که الکل و گوشت خوک نمیخوره دنبال یه همخانه دختر مثل خودش میگرده. با خودم گفتم این خودشه! اقلا از مراسم شب زنده داری از نوع الواتی خبری نیست دیگه. براش ایمیل زدم که من دنبال یه جای خلوت میگردم که از دانشجوی سال اولی خبری نباشه. درضمن منم مثل خودت مسلمان هستم و با من مشکل الکل و گوشت خوک نداری دیگه. بنده خدا یه روز عصر با ماشینش اومد دانشگاه دنبالم و خانه را بهم نشان داد. از اینجا بزرگتر و دل بازتر بود و صد البته گرانتر! ولی دیگه مشکل پول آب و برق و گاز را ندارم چون روی اجاره خانه هست. دختره موجود جالبی بود. متولد انگلیس بود ولی با مادر و پدر خارجی. گفت مادرش مال سنگاپوره ولی باباش را نفهمیدم چی گفت! تازه دو ساله که به دین مبین اسلام گرویده است! ازدواج هم کرده و شوهرش و خانواده اش لندن هستن و خودش اینجا درس میخونه و خانه هم مال مامانش هست. الان بهم زنگ زد که مامانش هم قبول کرده و اگه خدا بخواد ماه دیگه میرم اونجا. یعنی میشه من از هندی جماعت راحت بشم خدا جون؟
یکی از کارهایی که من دوست دارم طراحی پوستر با کامپیوتر هست. بعد از دعوایی که با اوستا سر پوستر هلند کردم و بهش فهموندم که تو که سواد هنری نداری حرف نزن، اوستا به استعداد من پی برد. سمینار سال دیگه تو اسپانیا هست و چون سمینار گنده ای هست، پیرزن پروژه تصمیم گرفته بود که پوستر برای اعلان درست کنن. اوستا هم بهش گفته بود که هما از اینکارا دوست داره. بعد به من گفت و منم با کلی ذوق گفتم قبول. خلاصه که وقتی اولین نسخه را برای پیرزنه فرستادم کلی از خودش ذوق در کرد و گفت کارت خیلی عالیه. اوستا هم گفت که کارت خیلی خوب بود چون راضی کردن این پیرزن کار خیلی سختیهفکر کنم آینده منه!! دیروز آخرین نسخه را بعد از اصلاحات براش فرستادم. امروز دیدم که دو تا ایمیل از کله گنده گروه هلندی و اسپانیایی رسیده که بعد از کلی به به و چه چه، ازم تشکر کرده بودن. کلی خرذوق شده بودم و به نکبتی گفتم ببین کیا ازم تشکر کردن، خیلی خوشحالم. بعد دیدم یکی از این کله گنده ها ایمیل پیرزنه را برام فرستاد که توش نوشته بود که کار هما خیلی فوق العاده بوده و همتون باید جدا جدا براش ایمیل بزنین و ازش تشکر کنین!!!!!!!!حالا من فکر کردم اینا خودشون اینکارو کرده بودن نگو که دستور از بالا صادر شده بوده و سرپیچی از دستور این پیرزن هم محاله!! اوستا من که مثل سگ ازش میترسه. البته اوستا هیچ تشکر کتبی ازم نکرد. هنوز قهرم، شدیدا و عمیقا! هر وقت تو راهرو میبینمش بدون اینکه سلامش کنم، سرم را میندازم پایین و از کنارش رد میشم. امیدوارم بفهمه!!! امروز به نکبتی میگم که مردک ابله به من میگه بی ادب. میگه خیلی برات مهمه؟!!!! میگم آره، مگه برای تو مهم نیست که کسی بهت بگه بی ادب؟ میگه نه! خیلی ها بهم گفتن ولی برای من اصلا مهم نیست!!!!!!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 23:11 | لینک  | 

رفقای نازنین
من حالم خیلی بهتره. نگران نباشین اگه هستین!!
دیروز اقا اومد بهم گفت که برو با دکتر ایرانی دانشگاه حرف بزن. منم با استفاده از سیاست ماتحتی نکبتی بدون اینکه نگاش کنم گفتم من دیگه نمیخوام با ایشان حرف بزنم. بازم اوج خریتش هست به خدا. اوستا ایرانی بهم گفته بود که اگه بازم باهاش مشکل پیدا کردی بیا که شکایت رسمی تنظیم کنیم. مطمئن هستم که خودش میدونه اینو! شکایت رسمی هم یعنی گند زدن به هیکل آقا و ایضا خودم اگه بخوام بعدا تو این مملکت یا خارجه کار پیدا کنم. منم فقط بخاطر گل روی خودم اینکارو نمیکنم. اگه یک درصد به آینده ام مطمئن بودم که نیازی به این بشر ندارم حتما اینکارو میکردم.
خلاصه که با سیاست ماتحتی که از نکبتی یاد گرفتم خیلی حالم بهتره. بقول قدما: ادب از که آموختی از بی ادبان. دارم فکر میکنم حالا که این آدم فکر میکنه که من بی تربیت هستم بزار واقعا بی ادب باشم که اقلا پیش وجدان خودم شرمنده نشم! بی ادبی را عشق است
نوشته شده توسط هما در ساعت 9:43 | لینک  | 

دوست جونان عزیزم. ببخشید که ناراحتتون کردم، شرمنده
شاید از این به بعد دیگه وقتی حالم بده هیچی ننویسم. فقط چون هیچ کاره دیگه غیر از نوشتن نمیتوستم بکنم این کار زشت را مرتکب شدم و شماها را ناراحت کردم.ولی اگه اینا را نمی نوشتم فکر کنم پست بعدی زیارت نامه هما میشد!!!!!!!
خدا وکیلی نمیدونم که چرا این احمق یانکی (یانکی یعنی آمریکایی!) سر یه موضوع خیلی خیلی بی اهمیت به اعصاب من گند زد. اصلا نمی فهمم! طبق معمول جلسه گروه روزهای جمعه بود و آخر جلسه حرف رفتن رستوران شنبه شب شد. یعنی یانکی اینو گفت که خوب فردا شب میرم رستوران دیگه. هیچ کس هیچی نگفت. دلیل سکوت من این بود که هفته پیش حرفها زده شده بود و مکان هم معلوم بود و فقط چون دانشجو گوزو (دانشجوی جدید اوستا که یه پسر ۲۴ ساله انگلیسی مشنگ هست) گفت که نمیتونه بیاد، افتاد به این هفته. یانکی دوباره تکرار کرد که فردا شب میریم رستوران دیگه. بازم صدا از کسی درنیامد. من بدبخت دستم زیر چونه ام بود و تو فکر خیلی چیزا بودم جز این موضوع. یانکی دستش را زد زیر چونش و دهنش را مثل منگولها باز کرد و زل زد به من!! خدا را شاهد میگیرم که اگه فاصله ام بهش نزدیکتر بود یه سیلی آبدار خوابونده بودم تو گوشش. نمیدونم با خودش چی فکر میکنه! که این نهایت خوشمزگی اشه که ادای منو دربیاره! یا فکر میکنه من لذت میبرم وقتی ادای منو درمیاره؟! بلند بلند به فارسی گفتم خدایا کمکم کن! بعد بهش گفتم ما باید چی بگیم الان؟ گفت یه احساسی از خودتون نشان بدین! گفتم میخوای برات این وسط برقصم که معلوم بشه من خوشحالم؟! گفت نه منظورم این نبود ولی خوب یه چیزی بگین که معلوم بشه از این موضوع راضی هستین و عصبانی نیستی. گفتم آخه برای چی باید عصبانی باشم؟! من هیچ وقت از اینکه بخوام شام برم رستوران اینقدر خوشحال نمیشم که بخوام نشانش بدم!!! لازم به ذکر است که در تمام این لحظات نکبتی ماتحت گرامی را طرفش کرده بود! خدایا من کی آدم میشم که بفهمم باید با هرکسی چطور رفتار کنم!
عصری رفتم تو اتاقش که ای کاش قلم پام شکسته بود و نمیرفتم! رفتم که بهش بگم جون هر کسی دوست داری تو مسائل غیر علمی بی خیال من بشو. فکر کنم اصلا من تو گروهت نیستم! فکر کنم من وجود ندارم! چون متاسفانه رفتارت منو خیلی اذیت میکنه. گفت سعی میکنم، ولی کار سختی هست. بعد پرسید که مگه امروز چی کار کردم؟! گفتم قبلا هم بهت گفته بودم که تو فرهنگ ما خیلی زشته که کسی ادای کسی را دربیاره. اونم تو سن و سال شما و من! گفت کی این کارو کردم؟!!!!! یعنی نمیدونم خودش را زد به خریت یا واقعا خره؟!! دقیقا اون کاری که کرده بود را براش درآوردم. گفت اصلا یادم نمیاد که همچین کاری کرده باشم!!!! گفتم آره دیگه، همیشه همینطوره! یه کاری میکنی و بعدش یادت میره. گفت معذرت میخوام! گفتم از شنیدن معذرت خواهی ات هم خسته شدم. سعی کن دیگه تکرار نکنی نه اینکه هی اینکارو انجام بدی و هی معذرت بخوای! یه دفعه آقا زد تو صحرای کربلا که کار تو هم خیلی زشت بود!!!!!!!!!!! گفتم چه کاری؟ گفت وقتی موضوع رستوران را گفتم هیچی نگفتی و ساکت بودی!!!!!!! یعنی مونده بودم که به این ابله چی بگم!! گفتم این موضوع تمام شده بود و ما تو جلسه قبل حرفش را زده بودیم. گفت ولی تو اصلا رفتی سراغ این دانشجو گوزو را بگیری که حتما بیاد رستوران!!! یعنی باز مونده بودم!! گفتم این اصلا وظیفه من نیست! گفت میدونم ولی به عنوان یکی از اعضای گروه هیچ تلاشی کردی که پیداش کنی؟؟؟؟ گفتم ایشون یه هفته هست که اومده اینجا، اصلا خودش یه بار هم نیامده تو آزمایشگاه خودش را نشان بده! من کجا برم دنبالش بگردم؟؟ تو کوچه خیابان؟؟ تو ساختمانهای دانشگاه؟؟؟ اصلا به من ربطی نداره. شماره موبایلش را نداری؟؟ با یه حالت عصبی گفت نه خیر، ندارم!!! بعد هم یه زری زد که به خدا تا حالا ازش ندیده و نشنیده بودم! گفت که من سرم خیلی شلوغه، بی کار نیستم که برای شماها برنامه بریزم که ببرمتون شام بیرون! من میتونم با خیلی از کسانی که دوست دارم شام برم بیرون!!!!!!!! همش تو فکر یادآوری صحنه ای بودم که من جلوش زانو زده بودم که توروخدا من گرسنه، بدبخت، بی پول را شام ببر بیرون!! ولی اصلا همچین صحنه ای یادم نمیامد! بهش گفتم دقیقا همین کارو بکن، چرا وقتت را با ما تلف میکنی؟! بعد با یه حالت عصبی تر گفت باشه، موضوع دیگه تمام شد، برو از اتافم بیرون!
اگه براتون بگم با چه حالتی ازدانشگاه تا حانه اومدم دلتون برام میسوزه! پس نمیگم! براش یه پیغام رو موبایلش فرستادم که تو هیچ حقی نداشتی با من اینجوری حرف بزنی! فقط آرزو دارم که بتونم راهی پیدا کنم و گروهت را زودتر ترک کنم. اگه خوشحال میشی بهت بگم که حالم خیلی بده و خیلی ناراحتم.
خدا جون! من ازت خواسته بودم منو از دست یه احمق نجات بدی و گیر یه احمق دیگه بندازی؟!!!
خدا جون! من که بهت گفته بودم لطفا یه کاری کن که دیگه گیر هیچ آدم بیشعور و نفهمی تو زندگیم نیافتم! اینم آدم بود انتخاب کردی؟! یه یانکی احمق که هیچی از احترام گذاشتن به آدم سرش نمیشه به من میگه بی ادب!!! یه یانکی احمق که با دو تا سگ زندگی میکنه که وقتی میخواد بهشون غذا بده از خوشحالی براش دم تکان میدن و له له میزنن!! من چی کار کنم خدا جون؟!! به خدا من سگ نیستم!
نوشته شده توسط هما در ساعت 17:28 | لینک  | 

هما حالش بده
هما حالش خیلی بده
هما خیلی خسته است
هما از دست یه یانکی دیوانه شده
هما به هیکلش گند زده شده
هما از گند زدن به هیکلش خسته شده
هما از شنیدن sorry خسته شده
هما بلد نیست ذوق کنه
هما بی تربیته
هما نتونست بخاطر یه رستوران رفتن از خوشحالی جلوی یه یانکی قر بده
هما نتونست یه دانشجوی سال اول گوزو را پیدا کنه
هما باید همه کار و زندگیش را ول میکرد
هما باید این دانشجو گوزو را پیدا میکرد
هما باید ازش قول میگرفت که حتما بیا با ما بریم رستوران
هما فهمید که مهمترین آدم اینجا همین دانشجوی گوزو هست
هما سر پیری باید قیافه اش را تو صورت یه یانکی ببینه
هما باید شکلات با طعم مزخرف marzipan را دوست داشته باشه
هما وقتی مقالش رد میشه باید این شکلات را بخوره
هما باید مثل یه سگ جلوی یانکی از خوشحالی دم تکان بده
هما باید مثل یه سگ برای شکلات جلوی یانکی له له بزنه
هما قلبش حسته است
هما دلش گرفته است
هما باید بره بمیره

نوشته شده توسط هما در ساعت 8:38 | لینک  | 

امان از وقتی که قراره برات بد بیاد، از همه طرف میاد! این هم خانه های جدید از نسل جدید هندی های انگیسی هستند! یعنی اونهایی که ننه باباشون بهشون لطف کردن و تو اینحا اینا را درست کردن و با اینکه قیافه ۱۰۰٪ هندی هست ولی دهنش را که باز میکنه لهجه غلیظ انگلیسی میاد بیرون. من الان با سه تا هندی زندگی میکم، خدا صبرم بده!! یکیش کوزت هست که هنوز مشغول بودرآوردن از سر و کونش هست و منم همچنان مشغول بوزدایی با انواع و اقسام بوگیرهای موجود در سوپرمارکتهای این مملکت. این دو تا دیگه از یه طرف گشاد به تمام معنی و از یه طرف بچه ننه به تمام معنی هستن که تا حالا ور دل مامانشون مورد ناز و نوازش قرار داشتن. یکیشون که غیر از این مشخصات دارای یک مشخصه دیگه هم هست و اونم شب زنده داری در دیسکوهای این مملکت هستخانم در عرض این دو هفته که اینجاست، فقط ۴ شب خانه اومده و از این ۴ شب، یک شب ساعت ۳ و دیشب ساعت ۲ اومد خانه! دیشب که مراسم شب زنده داری را بهمراه اونیکی دختره دست و پا چلفتی انجام داد. من بدبخت بعد از یه روز کاری خسته کننده با جواب آزمایشات مزخرف برای خودم خوابیده بودم که دیدم موبایلم زنگ میزنه. اصلا نمیتونم توضیح بدم که چطوری از خواب پریدم فقط میتونم بگم افتضاح بود! نگاه کردم دیدم شماره این دختر جدیده هست! حالا ساعت چنده؟ ۲ صبح! میگم چی شده؟ میگه درو باز کن من پشت در موندم!!!!!!!!! بازم نمیتونم احساسم را دقیق بیان کنم!! خیلی دوست داشتم یه عالم فحش انگلیسی بلد بودم و نثارش میکردم. درو براش باز کردم و بدون اینکه باهاشون حرف بزنم رفتم تو اتاقم ولی مگه خوابم میبردبه خدا قسم احساس مرگ داشتم. حالت تهوع شدید، تپش قلب، سردرد شدید. فقط مثل یه تیکه گوشت تو رختخواب افتاده بودم و اصلا خوابم هم نمیبرد. فکر کنم نزدیکهای ۵ بود که خوابیدم و ۷ صبح با صدای کوبیدن در دستشویی توسط کوزت از خواب پریدم. خدا جون؟ دقیقا گناه من چی بود که برزخم اینجوری شده؟!! (برداشت آزاد از سریال روز حسرت!). به دختره که بهم زنگ زده بود گفتم که این آخرین بارت باشه که نصف شب به موبایل من زنگ میزنی. گفت اخه کلیدم در خانه را باز نمیکردم.گفتم اصلا به من مربوط نیست، مشکل تو هست. میخواستی زودتر بیای خانه که من بیدار باشم و درو برات باز کنم. نه اینکه منو از خواب بپرونی. خدایش صدام به زور درمیامد و سرگیجه هم به درد و مرضهام اضافه شد. نیم ساعت بعد عنصر انگل اصلی اومد پایین و ازش پرسیدم که این روند شب زنده داری ات را معمولا چند وقت به چند وقت تکرار میکنی؟! گفت هر وقت دلم بخواد! گفتم تو مزاحم آرامش من هستی. من واقعا دانشجو هستم و به استراحت شبم نیاز دارم. تو حق نداری مزاحم استراحت من بشی. گفت میدونم ولی من دوست دارم از زندگی ام لذت ببرم!!! دیشب هم مشکل این بود که کلیدمون درو باز نمیکرد! گفتم هفته پیش هم که با سه تا از دوستات اومدی خانه و صدای حرف و خنده و کوبیدن در اتاقت و توالت نذاشت من بخوابم. به صاحبخانه زنگ زدم و گفتم من با این مشکل دارم. گفت حق با تو هست ولی من اجازه ندارم که بهش بگم نرو بیرون و شب دیروقت نیا خانه ولی نباید مزاحم تو بشه. بهش گفتم تو اگه کسی نصف شب بیاد تو خانه ات از خواب بیدار نمیشی؟! گفت چرا! گفتم پس ایشون در هر صورت مزاحم آرامش من هست. در ضمن ما تو این خانه سابقه اینکارها را نداشتیم و این اولین باره که من همچین دانشجویی تو زندگی ام می بینم! خانم سال اول رشته نمیدونم چی چی روزنامه نگاری هست!! فکر کنم کارش تهیه خبر از دیسکوها و نایت کلوبها باید باشه
سر ظهر به زور رفتم دانشگاه و اوستای گرامی با خبر رد شدن مقاله گرامی دومین حال گیری امروز را بهم داد. خودش که حالش بدتر از من بود. وقتی نظرات داوران محترم را خواندم از ترس رو به سکته بودم. یه ایرادات اصولی به مقاله و کارم گرفته بودن که یهو احساس کردم اگه کسی روز دفاعم از من این سئوالات را کنه من چه غلطی باید بکنم!! رفتم سراغ اوستا که وقت داری؟ گفت برای چی؟ گفتم شدید نیاز به انرژی مثبت دارم خنده اش گرفته بود و گفت نظرات اونا را خوندی؟! گفتم آره! گفتم منم دیشب همین احساس را داشتم. گفتم ولی این پایان نامه من هست و من باید ازش دفاع کنم نه تو! گفت زیاد نگران نباش، اشکالاتی که اینا گرفتن، نهایت اشکالاتی هست که میتونه کسی بگیره یعنی که آخرشه!!! با اینکه مقاله رد شده، اوستا میخواد دوباره بهشون بگه که این داورها اصلا مفهوم اصلی مقاله را نگرفتن و به چیزهایی ایراد گرفتن که اصلا پایه و اساس مقاله نیست و ازشون بخواد که مقاله را به داورهای دیگه بدن! من فکر میکنم فقط کوچیک کردن ارزش کار خودمون هست و باید یه راست بفرستیم یه جای دیگه. حالا قراره بشینیم مفصل در موردش صحبت کنیم، هر وقت آقا وقت داشتن!
الانم میخکوب رختخوابم. حالم بده. قلبم ریپ میزنه و دست و پام هم میلرزه. به نکبتی میگم دلم شدید بغل مامانم را میخواد. یه بغل گرم و مهربان که آدم را محکم تو آغوش بگیره و حتی برای یه لحظه از همه مشکلات دنیا فارغش کنه. نکبتی میگه بعنوان یه مسلمان، استاد میتونه تو را بغل کنی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 16:17 | لینک  | 

یه اعتراف بکنم اینجا! امروز یکشنبه هست و وقت اعتراف هست دیگه!!من امسال سه تا از سریالهای ماه رمضان را دیدم و امشب که آخرین قسمت روز حسرت پخش شد گفتم یه چیزی در موردشون بنویسم.
روز حسرت: منظورش روزهایی هست که ما وقتمون را تلف کردیم و این سریال را دیدیم!
با دیدن قسمت آخرش شدیدا احساس کردم که دلم میخواد کارگردان و نویسنده را بالای چوبه دار ببینم! یعنی آخر کشک بود. اینا خجالت نمیکشن از خودشون فتوا میدن و بهشت و جهنم و دوزخ آدمها را نشان میدن؟! این اصحاب کهف به چه حسابی مثلا تو برزخ برای خودشون جفتک چارگوش مینداختن و به ریش ملت میخندیدن؟! سرنوشت مسعود با یک درجه تخفیف نسبت به زن مرحومش هم که خیلی جوک بود . فریده هم که از شدت خوبی و خری حال آدم را بهم میزد و اصلا انگار نه انگار که این خانم باعث دق مرگ شدن معصومه بی نهایت معصوم شده بود و هیچ مجازاتی هم براش درنظر نگرفتن! این سریال واقعا به یک مشاور پزشکی نیاز داشت. فکر کنم بیشتر پول مشاوره را داده بودن به مشاور مذهبی و دیگه پول برای مشورت با اقلا یه دانشجوی سال چندم پزشکی هم باقی نمانده بود! من که فقط یک ترم تو بیمارستان لقمان، بخش مسمومین بودم، میدونم که کسی که مواد مخدر زیاد مصرف کرده باشه را یه شبه نمی فرستن خانه، که خوش اومدی ولی یادت باشه که اون دنیا خبری نیست که میخوای خودت را بکشی!!!!(من که کلی با شنیدن این جمله متحول شدم چون تا حالا فکر میکردم اون دنیا خبری هست!!!). قضیه این سرمی که چندین سال هم به دست معصومه و هم به دست مسعود وصل بود را نفهمیدم!! معصومه خانم که هم سرم دستش بود و هم روزه بود!!!! به حق چیزهای نشنیده و ندیده! صحنه آخری که حامد را تو جهنم نشان داد خیلی باحال بود، یعنی از خنده مرده بودمیاد جوک معتاده افتادم که چون آدم خوبی بود فرستاده بودنش بهشت! یه روز فرشته میره بهش سرمیزنه تا ببینه حال و روزش چطوره که معتاده بهش میگه شوژ میاد، شردمه! فرشته هم میگه خوب برو اونطرف که نزدیک جهنم هست بشین. دوباره چند وقت دیگه بهش سر میزنه و دوباره معتاده میگه هنوز شوژمیاد! فرشته میگه خوب برو بچسب به در جهنم! دوباره چند وقت دیگه میاد و میبینه که معتاده هنوز سردشه! دیگه عصبانی میشه و در جهنم را باز میکنه و پرتش میکنه تو جهنم! بعد چند وقت نگرانش میشه و میره سراغش. تا در جهنم را باز میکنه معتاده میگه: ببند، ببند، شوژ میاد. جوکهای این سریال خیلی زیاده. فقط خوشبختانه از بار عاطفی ناشی از لاس زدن این زن و شوهر فوق مومن که تو قسمتهای اول حال آدم را بهم میزد، کاسته شده بود! خدا وکیلی گنجاندن صحنه ماچ و موچ از شنیدن حرفهای صدمن یه غاز لاس زدن این مثلا مومنین خیلی بهتر بود!

بزنگاه:
فکر کنم خود عطاران هم نفهمید که چی داده بیرون! نشان دادن معتاد در قالب یه آدم بامزه که عاشق بچه اش هست یعنی چی؟! اگه میخوان قبح عمل اعتیاد را از ذهن مردم پاک کنن که بدبختانه یه سری جور این کار را کشیدن و آمار اعتیاد بطور واضح گویای این مسئله هست و دیگه نیازی به درافشانی ایشون نبوده! امروز تو یه سایتی خواندم که نوشته بود چرا همه سریالهای ماه رمضون، زنان را دربدر دنبال شوهر نشان دادن و بعد یکی گفته بود که آخه شوهر تو ایران کم پیدا میشه! خداوکیلی تنها نکته این سریال بازی بی نظیر درسا کوچولو بود. پشت صحنه اش هم که اعصاب منو خورد کرد. دختر بیچاره را ۴ صبح بردن سر صحنه که گریه کن که بابا میخواد بره ترک کنه!!! تا حالا فکر میکردم معتاد یواشکی (برای حفظ آبروش) میره ترک کنه و نمیدونستم که یه محله دنبالش راه می افتن و کلی تشویقش میکنن که آقا میخواد خیر سرش اعتیادش را ترک کنه!! خدایا، چه دوره زمونه شده! پناه بر تو 

مامور بدرقه:
باز اعتیاد، باز دختر ترشیده که برای شوهر بال بال میزنه، حتی اگه طرف قبلا ازدواج کرده باشه و بچه داشته باشه، حتی اگه بره زندان!! من نمیدونم این بهاره رهنما کی از بازی کردن تو نقش دختر ترشیده احمق دست برمیداره.نیروی انتظامی منگول منش! همسر خیلی خوب خر منش!! خانواده که همش با هم دعوا دارن و بهم حرفهای زشت میزنن! بیچاره این دو تا بچه این سریال فقط نقش کتک خور را بازی کردن و هر وقت میامدن تو صحنه یه پس گردنی از یه جا میامد تو سرشون!!! آدمهایی که یه روده راست تو شیکمشون نیست و همش دروغ میگن!! این سریال را فقط کمی تونستم تحمل کنم و وسطهاش را ندیدم ولی وقتی قسمت آخرش را دیدم، احساس کردم که هیچی را از دست ندادم!!

اونیکی را هم که فقط یه قسمت دیدم و حالم از بافت سوپر سنتی اش بهم خورد

نپرسین که دختر، چرا وقتت را پای سریالهای این مملکت گذاشتی؟ مگه تلویزیون خودتون برنامه نداره؟! خودم هم نمیدونم چرا! پارسال اصلا نگاه نکردم ولی امسال دلم میخواست نگاه کنم!
کسی نمیخواد بپرسه که تو کی درس میخوانی پس؟!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 0:14 | لینک  | 

به به...به به...چه کیفی داره وقتی دوستان ندیده سراغ نتیجه جلسه را میگیرندوستان دیده که جای خود دارن. خلاصه که خیلی مخلصیم رفقا.
برای آماده شدن برای جلسه، پنجشنبه را برای خودم تعطیل عمومی اعلام کردم! خدایش تنها کار مفیدی که کردم خواب فراوان و استراحت مطلق بودالبته علت هم داشت، هم خستگی فکری روزهای قبل بود و هم اینکه قلبم شدید تاپ تاپ میکرد و از شدت خستگی نمی تونستم حتی از رختخواب بلند شم! خلاصه که ساعت ۹-۱۰ شب تازه تونستم یه کم کار علمی بکنم و متن سخنرانی ام را بنویسم و بعدش یه مقاله توپ پیدا کردم که یک قسمت کار من را کاملا توضیح میداد! تا ۲ نصف شب بیدار بودم و بعد از خدا خواستم که لطفا این یه شب را بدون دیدن خواب مزخرف سپری کنم که اثر کرد!! صبح که بیدار شدم اول یه ایندرال فرد اعلا خوردم که صدای قلبم را خفه کنه که خدایش خیلی موثر بود و در تمام طول جلسه اصلا صدا نمیداد. اسلایدهام خیلی خوشگل بود یعنی خودم که خیلی کیف کرد. در جاهای مختلف هم از انیمیشن و شکلکهای بامزه استفاده کردم که همه کلی خندیدن! هایدا هم گفت که باید ازت بخوام که تو طراحی اسلایدهای سخنرانی هام کمکم کنی. اولین کسی که اومد تو جلسه دکتر غار نازنین بود. فکر کنم نحوه برخوردش خیلی تو کارم اثر داشت. حیف که اسلام دست و پای ما را حسابی بسته وگرنه یه ماچ گنده اش میکردم! (پسرمون خوشتیپه، چشم ابرو مشکی). تا اومد تو جلسه گفت که من حتی بدون این جلسه هم حاضرم گزارشت را امضاء کنم چون گزارشت کامل و خوبهفقط باید در مورد برنامه یکسال باقیمانده ات توضیحات بیشتر با ذکر زمان بدی. در ضمن قانون جدید گذاشتن که دانشجوهای سال دوم باید الان عناوین فصول مختلف پایان نامه شون را تحویل دانشگاه بدن!!! بقول خودمون نوبت ما که رسید آسمان تپید! بقیه علما هم از راه رسیدن و جلسه شروع شد. خوشبختانه اوستا گرامی یک گوشه نشسته بود که من راحت میتونستم بهش نگاه نکنم و حرص نخورم! دکتر غار نازنین پرسید که دوست داری اسلاید به اسلاید ازت سئوال کنم یا آخرش. منم گفتم اسلاید به اسلاید. خیلی روش بهتری هست چون جلسه را از حالت رسمیت کاملا انداخت و انگار من یک جلسه مشاوره با اساتیدم داشتم که نتایجم را براشون ارائه بدم و اونها هم نظر بدن. یه اعتماد به نفسی پیدا کرده بودم که نمیدونم از کجا اومده بودالبته خدا وکیلی من تو تمام ریز کارم هستم و فقط این زبان انگلیسی الکن که بعضی وفتها لغتها میرن یه جایی قایم میشن، اذیتم میکنه! هایدا برعکس اون چیزی که من فکر کردم این دفعه اصلا طرفم نبود و کلی سئوالات اساسی پرسید که بعضی ها را من جواب دادم و بعضی ها را اوستا! تو جواب یکی از سئوالش هم گفتم که این چیزی که میگه اصلا مهم نیست که من بخوام براش وقت بزارم. سر یکی از اسلایدها هم وقتی سئوالها تمام شد اوستا فرمودن که من هم یه سئوال دارم و بی شرف یه سئوال سخت پرسید! یک کم فکر کردم و دیدم بلد نیستم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم تو بعنوان استاد راهنما اصلا حق نداری تو این جلسه ازم سئوال کنی، این همه وقت سئوال کردن داری، حالا اینجا سئوالت گرفته؟همه کلی خندیدن و اوستا با صدای خیط شده گفت ولی من میتونم سئوال بپرسم! (اینقدر بپرس که جونت در بیاد!!). سر اسلاید یکی از نتایجم هم گفتم که من میخوام این آزمایش را تکرار کنم ولی اوستا نمیذاره!!! همه با تعجب گفتن چرا؟؟ گفتم از خودش بپرسین! خلاصه که جلسه خوبی بود. اخرش منو بیرون کردن و دو دقیقه با هم صحبت کردن و بعد همه اومدن بیرون و بهم گفتن آفرین! تمام شد. اوستا که چند بار فرمودن و حتی عصری که منو تو راهرو دید باز گفت آفرین! هنوز باهاش قهرم و فکر نکنم فعلا آشتی کنم. البته از حرفهایی که تو جلسه گروه زد فهمیدم که خدا را شکر فهمیده که چرا من از دستش ناراحتم و مثل آدم حرف زد. نکبتی گفت وقتی از جلسه تو اومد بیرون خیلی خوشحال بود از تو بیشتر خوشحال بود
مثل آقا سعید پاچه خواری کنم که خدا جون از قدرتی که بهم تو جلسه دادی ممنون. فکر کنم خوب استفاده اش کردم. لطفا بازم هوام را داشته باش
عصرش با نکبتی بالاخره رفتیم سینما و شام که کادوی تولدم بود!!!!! بعد از نزدیک دو ماه! یک اعتراف تکان دهنده بکنم و اونم اینه که بار اولم بود که تو این مملکت رفتم سینما! اولا سینما وسط شهره، دوما سینما گرونه (۵ پوند دانشجویی)، سوما تنهایی سینما رفتن را دوست ندارم ! میدونم که دلایلم کافی نیست ولی برای خودم کافیه! خدایش سینما بود!کیفیت صدا و تصویر بی نظیر (مثل ندید بدیدا). اصلا احساس میکردم یه قسمتی از فیلم هستم و واقعا تو صحنه هستم. فیلم موزیکال بود و پر از رقص و آواز (هندی نبودو!!!). جای همه دوستان خالی.
اوستا یک جمله معروف داره که هر وقت نسخه اول هر چیز مکتوبی را میدیم دستش میگه: این شروع خوبی هست! اولین بار که شنیدم خیلی کیف کردم و فکر کردم واقعا یعنی این شروع خوبی هست ولی بعدش فهمیدم که هر آشغالی را هم تحویلش بدیم همین را میگه و اصولا برای ناامید نشدن آدم اینو میگه. دیروز نکبتی گفت که نسخه اول مقالش تمام شده ولی خودش اصلا خوشش نمیاد. گفتم نگران نباش، اوستا میگه این شروع خوبی هست! کلی خندید و گفت راست میگی. بعد بهش گفتم که من مطمئنم اوستا بار اولی که با دوست دخترش مشغول بوده این جمله معروف را استفاده کردهاز خنده ترکیده بود و طبق معمول گفت هما، تو خیلی خبیثی!
نوشته شده توسط هما در ساعت 9:56 | لینک  | 

ظاهرا دوستان از پست قبلی من اشتباه برداشت کردن و چون همه اشتباه برداشت کردن پس تقصیر من بوده دیگه!!
من از دست اوستا دلم گرفته و اعصابم داغونه. گور بابای جلسه! بقول خودم که جدیدا از کاربردهای فحش های ایرانی لذت میبرم: کون لق هر چی جلسه مسخره هست
اقا دیشب در جواب ایمیل روز قبل من که یه جورایی مربوط به موضوع دعوا هست گفت که حالت بهتره؟ احساس کردم که امروز خوشحال نیستی!!!!!!!!! یعنی در کف خریت به وضوح بالای این بشر موندم به خدا. حالا من داشتم جلوش زر زر میزدم (خاک بر سرم!).
براش نوشتم که: من دیگه از اینکه برات توضیح بدم که چه حرفها و رفتارهایی ات منو اذیت میکنه واقعا خسته شدم. احساس میکنم فقط با اینکارا وقتم را تلف میکنم. تصمیم گرفتم که تو این مدت باقیمانده دکتری ام بی خیالت بشم تا کمتر اذیت بشم و از خدا هم خواستم که به من نیرو و صبر کافی بده که بتونم این دوره را سپری کنم! آمین
متاسفانه هنوز نمیتونم بگم کون لق اوستا!
نوشته شده توسط هما در ساعت 10:37 | لینک  | 

جلسه کذایی بنده روز جمعه کذایی هست! به دکتر غار گفتم که من یه هوا خرافاتی هستم و چون تمام جلساتم تو این مملکت روز جمعه بوده این یکی را هم بنداز جمعه به خانواده چیزی نگفتم چون جدیدا دعاهای مامانم برعکس میشه! شما هم از من نشنیده بگیرن بالاخره یه چیزی میشه دیگه! یا بهم میگن تو میتونی به عنوان یک دانشجوی دکتری شناخته بشی و یا میگن که بیا یه فوق دیگه بگیر و برو خانه ات!
امروز از دست اوستای دیوانه اینقدر دلخور و ناراحت شدم که برای اولین بار تو این وادی احساس کردم ازش متنفرم! وقتی هم رفتم تو آزمایشگاه و دیدم اونجاست مثل یه موجود کاملا بی تربیت باسن گرامی را کردم طرفش که یعنی.....خدایش خیلی از دستش کفری هستم....امیدوارم تا مدتها ریختش را نبینم اقلا تا روز جمعه! فقط میتونم بگم اگه من تا حالا به یه خر گفته بودم که چه مدل حرفها و کارهات منو ناراحت میکنه مطمئن بودم که خره تا حالا دیپلمش را گرفته بود و کنکور هم قبول شده بود ولی این آدم هنوز نمیفهمه!!!دیروز بهش میگم که دیگه کاملا شبیه رئیس ابله سابقم شدی! میگه قیافه ام؟؟؟ میگم نه بابا..رفتارهات..عشقت به این جلسات طولانی و مزخرف هر روزه ..احساس رئیس بودنت..مدل راه رفتنت...مدل حرف زدنت...فقط اگه جیغ بزنی و فحش هم بدی دیگه کاملا میشی خودش! ساکت شد و هیچی نگفت و من بلند بلند گفتم که من احمق را بگو که برای فرار از دست اون اومدم اینجا و گیر تو افتادم! نکبتی هم از اون ور میگه هما! صبر داشته باش! فقط یه سال مونده! بقول خودم...دل قوی دار سحر نزدیک است
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است......

نوشته شده توسط هما در ساعت 17:43 | لینک  | 

زهره جان، از لطفی که به نوشته هام داری خیلی ممنون عزیز
داداش هومن هم که کلی این دفعه ما را چوبکاری کردن. لطف عالی مستدام
ظاهرا دوستان مفهوم دقیق پست قبلی را نگرفتن! اولا که من قبلترش در مورد تنگی دلم برای سگهای اوستا گفتم و یهو دیدم که ویکتور هوگو هم میگه که سگی را نوازش کن! فهمیدم که فقط من نیستم که از نوازش سگ لذت برده بودم دوما که از اینکه ویکتور هوگو هیچ اشاره ای به دین و مذهب تو آروزهاش نکرده بود برام خیلی جالب بود. مثلا نگفته که برو کلیسا که آرامش بگیری ولی توی اکثر آروزهاش میشه خداشناسی را کاملا لمس کرد. البته این نظر منه، ممکنه یکی بگه که ویکتورهوگو کافر بوده اصلا!
این چند وقت اخبار این وادی شبیه هفته های قبل بود. طبق معمول اوستا تو جلسه حالم را گرفت، بعد هم طبق معمول سعی کرد از دلم دربیاره!! منم یه هوا خبیث بازی درآوردم که بعدش طبق معمول مثل سگ پشیمان شدم!
اوستای دیوانه دوباره تو جلسه گیر داد به من که میخوام تو را برای جلسه دفاعت آماده کنم و مطمئن هستم که تو توی اون جلسه مشکل پیدا میکنی (تو ارائه مطلب و حرف زدن). بعد هم از این هفته باید یک روز در هفته جلسه بزارین و کلی از همدیگر سئوالات علمی کنین تا برای اون جلسه کذایی آماده باشی. حالا همه این گند زدن به هیکل من را جلوی این دختر لهستانی که نمیدونم چرا باید تو جلسات ما شرکت کنه، انجام داد. منم فقط برای اینکه بحث را تمام کنه سرم راتکان تکان دادم که یعنی باشه، هر چی تو بگه! ولی وقتی کاملا ساکت میشم آقا میفهمه که من از دستش عصبانی هستم. آخر جلسه گفت که چون دانشجو جدید هفته دیگه میاد میخوام همه گروه را شام ببرم بیرون و دوباره به من نگاه کرد که تصمیم بگیرن که کجا بریم! منم با بی میلی تمام گفتم که برای من فرقی نداره، هر جایی که بقیه بگن قبوله. دیگه نمیخوام جایی را انتخاب کنم. بعد پرسید که اینجا رستوران ایرانی هست؟ گفتم نه. گفت لندن که هست؟! گفتم آره، فکر کنم ۳۰ تایی باشه. گفت خوب میتونیم یه روز ماشین کرایه کنیم و بریم لندن!!!!!!!!!!!!! یعنی در کف چرت گفتن اوستا مونده بودمآخه کدوم ابله ای برای یه ناهار یا شام میره لندن؟!! گفت که ۲۰۰ پوند برای اینکار گذاشتم کنار و حالا خودتون تصمیم بگیرین! میخواستم بگم که پولش را بده من که اجاره خونه یکماهم در میاد
عصری چون هم از حرفهای اوستا جلوی دختر لهستانی کلافه بودم و هم نکبتی شدید از پاچه خواری این دختره جلوی اوستا کلافه بود، تصمیم گرفتیم بریم پیش اوستا که در مورد این دختره باهاش حرف بزنیم. من چند وقتی هست که از بودن این دختره تو جلسات خودمون ناراضی هستم و دلیلی نمی بینم که یه لیسانسه تو جلسات دانشجوهای دکتری شرکت کنه. با نکبتی رفتیم اطاق اوستا و اولش ترسید و گفت باز از دستم عصبانی هستین؟ گفتم نه! فقط یه خواهش داشتیم و اونم اینه! اصلا فکرش را نمیکرد که ما همچین چیزی ازش بخوایم! گفت چرا نباشه؟ نکبتی گفت چون بعضی وقتها ما میخوایم در مورد موضوعاتی باهات صحبت کنیم که دلیلی نداره ایشون هم بشنوه. منم گفتم که وقتی تو چینی را از گروه ما جدا کردی باید ما را هم از ایشون جدا کنی. اصلا اول جلسه از نتایج و کارهای اون بپرس و وقتی کارش تمام شد بهش بگو بره بیرون و جلسه ما بدون ایشون ادامه پیدا کنه. گفت چرا؟!! گفتم من نمیخوام یه دانشجوی سال دوم لیسانس تو جلسه ما باشه. همچین شوکه شد و رفت بالای منبر که برای من عنوان فوق لیسانس و دکتری و لیسانس فرقی با هم نداره و همه عضو یه گروه هستیم و ......بهش گفتم ولی ایشون هیچ کمک فکری به ما نمیکنه و فقط داره از کمک ما بهره میبره، چه لزومی داره که تو بحثهای مربوط به پروژه ما حضور داشته باشه؟! بعد اوستا یه زری زد که فقط دلم میخواست براش شیشکی بکشم!!!! گفت که از وقتی این دختره اومده تو گروه من احساس میکنم که گروه فعالتر شده و نتایج بهتری میگیره!!!!!!!! یه چشم غره وحشتناک بهش رفتم که در مورد من که اصلا ایشون هیچ نقشی نداشته و فقط اگر یادت باشه، آزمایشی که جواب نمیگرفت را من براش اصلاح کردم و اگه من نبودم هنوز تو اون علط غلوطهای قبلی اش مونده بود. مردک ابله مثل همه رئیس روسا از پاچه خواری این دختره کمال لذت را میبره و همچین برداشت احمقانه ای کرده!!! هر چی فکر میکنم اصلا مبنای حرفش را نمیفهمم. به نکبتی میگم ایشون در کار تو تاثیر مثبت گذاشته؟ میگه نه! بعد به اوستا گفتم که واقعا شرمنده ولی قضاوتت کاملا اشتباه هست و تقصیر خودت هم نیست چون اصلا به آزمایشگاه سر نمیزنی که چی به چی هست و فقط هفته ای یه بار نتایج را میبینی. خلاصه که سعی وافر نمودیم که زیراب این دختره را بزنیمالبته فرداش دو تامون پشیمان بودیم چون اوستا شدید خاله زنک هست و همه این حرفها را تحویل دختره میده و مطمئن هستیم که فکر میکنه ما از روی حسودی این حرفها را زدیم.
امروز با نکبتی رفتم تو کار پخش کاتالوگ محصولات یه شرکت، تو خانه های مردم کمک کردم!!! برای خودم خیلی جالب بود و نکبتی هم کلی ذوق کرد که من کمکش میکنم و انگیزه ام از اون بیشتره!! هوای امروز خیلی محشر بود و دلم میخواست همش راه برم! برای همین بهش گفتم میام بهت کمک میکنم و چرخ دستی ای هم را میارم که کاتالوگها را بریزم توش. بعدش هم رفتم خانه اش و تو کار بسته بندی بقیه کاتالوگها کمکش کردم که باز هم خیلی ذوق کرد. همه اینکارها را بخاطر دل خودم کردم به خدا! دوست داشتم از خانه و بوگند غذاهای این دختره ابله راحت باشم، دلم میخواست یه کار غیر از کارهای علمی هر روزه بکنم! بقول خودم، دلم یک چیز تازه میخواهد
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:48 | لینک  | 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
 
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد،
و چون زندگی بدین گونه است.
 
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
 
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه‌ دارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند،
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند،
و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
 
امیدوام اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌ نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
 
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
 
و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشی،
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
 
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:21 | لینک  | 

ایول! داداش هومن؟ دلت برام تنگ شده بید؟!! بالاخره یکی غیر از ماهی خدابیامرزم پیداش شد که دلش برام تنگ بشه!
این چند روزه خبر خاصی نبود. یکسری آزمایشات جدید انجام دادم که چون هفته پیش خیلی سرخوش بودم این هفته جواب آزمایشات جدید ترکمون بود! شرمنده که بی ادب شدم ولی فقط همین خوب وصفش میکنه. اوستا هم که هی میخواد منو از این سری آزمایشات منصرف کنه که من زیر بار نمیرم. فعلا احساس میکنم مال ماده ای هست که یکسال پیش خریدیم و تاریخ مصرفش ۶ ماهه بوده و بیشرف گران هم هست. فعلا که اوضاع آزمایشی خوب نیست.
دختر هندی جدیده که قرار بود این هفته بیاد برخلاف سایر هم وطنان معطرش دختر خوب و مهربانی هست. فقط مشکلش اینه که تو یه خانواده پرجمعیت بزرگ شده و بچه آخر بوده و همه حسابی بهش رسیدن و یه هوا لوس تشریف داره و نمیدونه که چطوری خودش باید مراقب خودش باشه و خلاصه از پس زندگی تنهایی بربیاد. همش دوست داره حرف بزنه و منم که نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را! این اتاق کوچیکه که این بنده خدا گرفته به لعنت خدا نمی ارزه. از وقتی من اینجا اومدم به عنوان انباری استفاده میشده و هیچ بنی بشری توش زندگی نکرده. صاحبخانه پول دوست هم که بدون اینکه اتاق را تمیز کنه فقط کلید را داد دست این بنده خدا و پول را ازش گرفت! کلی بهش کمک کردم که اتاق را مرتب کنه و لوازمش را جابجا کنه. میخواد اینجا فوق لیسانس زیبایی بخونه!!!!! اولش که گفت یه چند دقیقه ای اینجوری بودم! بعد گفت که تو چی میخونی؟ گفتم در مقایسه با رشته تو من دارم زشتی میخونم. سه سالی تو آرایشگاه کار میکرده ولی احساس میکنه که باید وارد آموزش این رشته بشه و برای آموزش نیاز به فوق لیسانسش داره. حالا همه این حرفها را زدم ولی امروز که رفتم خانه که در خانه را براش باز کنم بهم گفت که میخواد دنبال یه جای دیگه بگرده چون اصلا از اتاقش خوشش نمیاد و همون یه شبی که اونجا خوابید کلی عنکبوت و موجودات مو‌ذی دیگه حالش را جا آورده بودن! (اینجا موش نداره نگران نباشین! انواع پشه های خفن در سایزهای مختلفه داره!). از یه طرف از اینکه یه نفر کم میشه خوشحالم و از طرف دیگه تنها موجودی بود که کمی ازش خوشم اومد!
آخر هفته تقریبا خل شده بودم!!! شدید دلم برای سگهای اوستا تنگ شده بود و نمیدونستم چیکار کنم میخواستم بهش زنگ بزنم که دارم میام سگهاتو ببینم ولی با خودم فکر کردم باز شلوارش را خیس میکنه و به خودش میگه این دختره میخواد از طریق سگهام آویزان من بشه. به نکبتی میگم که دلم برای سگهاش تنگ شده. میگه خوب برو باهاش زندگی کن!!! میگم نکته را نگرفتی فقط دلم برای سگهاش تنگ شده نه خودش!!! گفت خوب برو با سگهاش زندگی کن!!!!!!!! اگه کسی مشکلی داره بگه من به نکبتی بگم که براش حل کنه! حقیقتش دلم برای لیس زدنشون تنگ شده بود!!! امروز اوستا گفت که باید زود بره خانه چون سگهاش احساس تنهایی میکنن!! منم زودی گفتم که من دلم برای سگهات خیلی تنگ شده! بدون اینکه نگام کنه گفت میخوای بیارمشون دانشگاه که ببینیشون؟!!!!! گفتم نمیدونم ولی لطفا یه کاری بکن که ببینمشون! بعد زودی گفت پس الان دیگه از سگها خوشت اومده و دلت میخواد یکی داشته باشی!!!!!!!! گفتم نه! من فقط سگهای تو را دوست دارم یه کم سرخ و سفید شد و گفت پسره را ؟ گفتم هر دوتاشون را. آخه رفتارهای متفاوتی داشتن. گفت آره. شخصیتهاشون کاملا با هم فرق داره!!!! نمردم و فهمیدم که سگ هم شخصیت داره!!!!! فکر کنم به زودی جملاتی نظیر: تو به شخصیت سگ من توهین کردی! به شخصیت سگم احترام بزار! را هم از زبان اوستا بشنوم.
امروز اوستای فوق لیسانسم خبر چاپ اولین مقاله ای که اسمم توش هست را بهم داد. دو سال پیش در واپسین روزهای ایران بودنم به یکی از بچه های فوق کمک کرده بودم و اونم لطف کرده بود و اسمم را تو مقاله گذاشته بود. کلی ذوق زده شدم و با اینکه ژورنالش مالی نیست ولی بازم خیلی خوبه. به اوستا گفتم و اونم با کمال اطمینان گفت که مقاله دومت هم به همین زودی ها چاپ میشه!  

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:31 | لینک  |