تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

اولا که من اینقدر کینه ای نیستم و فقط کمی شبیه شتر، کینه ای هستم دوما که نکبتی رقمی نیست که حرفش برام مهم باشه و شکر خدا دو روزه فراموش کردم و از دوشنبه دوباره با هم دوست شدیم!! ولی اگه اوستا اینو گفته بود باید حالا حالاها به من سلام میکرد که شاید جواب سلام بگیره!! البته موضوع دیگه ای هم بود. باید دوشنبه عصری میرفتیم خانه دختر لهستانی که یه ماهی بود منو کچل کرده بود که حتما باید شام بیای خانه ام تا غذای لهستانی بدم به خوردت! منم هی میگفتم که بزار تو خانه ام جا بیافتم (چه ربطی داره؟! ) بزار کارهای مقاله ام را تمام کنم و خلاصه این هفته تمام دلایلم تمام شد و مجبور بودیم که دوشنبه عصری بریم خانه اش. واضح و مبرهن هست که همراه شدن با کسی که باهاش قهری و رفتن به مهمانی خیلی سخته! برای همین قبل از رفتن باهاش صحبت کردم و بدبخت هم کلی ذوق کرد و موقع برگشتن گفت که از صبح تا حالا حالم بد بود ولی الان خیلی بهترم. شام لهستانی معجونی شبیه سالاد الویه خودمون بود که به جای مرغ از سوسیس استفاده کرده بود و تخم مرغ هم نداشت چون کل محتوا را توی تخم مرغ نیمرو پیچوند و داد دستمون! یه غذای خفنی بود که تا صبح خواب دیدم ولی خوشبختانه خوابهاش خنده دار بود و وقتی از خواب بلند شدم کلی خوشحال و خندان بودم.
ماجرای سرگیجه ام به جای جالبی رسید. میتونم ماجرای خودم و این قرص کوفتی را به عنوان یه مقاله تو ژورنالهای معتبر چاپ کنم! دکتر گرامی از راه دور فرمودند که اگه فکر میکنی مال قطع کردن قرص هست دوباره شروع کن ببین چی میشه! منم آخر هفته شروع کردم و دیدم بعله! سرگیجه پر! براش ایمیل زدم که لطف کنین و سرگیجه را به علائم قطع این داروی لعنتی اضافه فرمائید! ولی مشکل من اینجاست که من با این دارو مشکل دارم چون تمرکزم را از بین میبره و وقتی به زور تمرکز میکنم خوابم میبره!! فرمودن که کم کم قطعش کن! گفتم من قبلا هم کم کم قطعش کردم! یعنی الان باید کم کم کم قطع کنم؟!! حواب فرمودن آره!! خلاصه الان در حال کم کم کم قطع کردن هستم!
جلسه روز جمع با اوستای ابله بعد از سه ربع تاخیر که بنده دم در اتاقشون دخیل بسته بودم و ایشون رو موبایل من که تو آزمایشگاه بود زنگ میزد که دیر میام، انجام شد. کلی لبخند تحویلم داد که منم یه چشم غره اساسی بهش رفتم که لبخندش خشکید!! از بدقولی و دیرکردن متنفرم. حالا خوبه قبلش کلی تقویمش را بالا پایین کرده بود که یه ساعت دقیق بهم بگه! تا نشست پشت میزش گفت خوب چه خبر؟ حالت بهتره؟ منم بدون اینکه جواب سئوالتش را بدم رفتم سر اصل موضوع که تکلیف این مقاله چی میشه! گفت تو میخوای چیکارش کنی؟! گفتم ببین! اسم تو به عنوان نویسنده مربوطه تو این مقاله هست و من فقط حمالیش را کردم. گفت آخه من میخوام تو تصمیم گیرنده باشی چون میخوام در آینده شغل منو ادامه بدی!!!!! با خنده بهش گفتم که چه تو بخوای و چه نخوای من شغل تو را در آینده ادامه میدم چون الان یه عنوان دانشجوی دکتری یه حس بدی دارم که فقط با انتقالش به یه دانشجوی بدبخت دیگه میتونم آرام بگیرم. کلی خندید و با ذوق گفت چه خوب! چپ چپ نگاش کردم و گفتم نکنه استاد راهنمای تو هم همچین بلایی سرت آورده بوده که تو این کارو با من کردی؟!! یه کم فکر کرد و گفت نه! من اصلا استاد راهنمام را زیاد نمی دیدیم چون علاقه اصلی اش خرید و فروش ماشینهای اسپرت بود و گهگاهی به دانشگاه سرمیزد و ما خودمون بودیم و خودمون! فکر کنم بازم یه جورایی داره تلافی میکنه چون ماها را که خیلی وقته به امان خدا ول کرده که بزنیم تو سرو کله خودمون تا جواب بگیریم. خلاصه بهش گفتم که من میخوام یه بار با این داورهای مقاله که رسما شاشیدن به هیکل بنده و شما یه دعوا کنم ولی چون تجربه ندارم نمیدونم که نتیجه اینکار چی میشه! بدتر نشه؟! گفت نه، فکر خوبی هست. یه بار امتحان کنیم. قرار شد بشینم تک تک ایراداتی که به مقاله گرفته جواب بدم و این چند روز هم درگیر همین بودم و خدا کنه که امشب تمام بشه و آقا هم در طول آخر هفته بخونه. آخر جلسه هم گفت که مطمئنی که در مورد چیز دیگه ای نمیخوای باهام صحبت کنی؟!!!!! خنده ام گرفته بود و تو دلم گفتم چرا میخوام ازت خواستگاری کنم ولی هم خانواده ام اینجا نیستن و هم زندگی با سگهات خیلی سخته و من تحمل سگ را به عنوان هوو ندارمبعد بهم گفت که تو امروز تو جلسه گفتی که من مثل احمق با تو رفتار میکنم! گفتم بله، خیلی وقتها دقیقا اینکارو میکنین. گفت ولی من رسما اعلام میکنم که تو بهترین کارائی و نتیجه را تو گروه من داری. گفتم مرسی، فقط مشکل اینه که من این حرفت را اصلا احساس نمیکنم. گفت مشکل از احساس تو هست! گفتم باشه، این دفعه هر وقت احساس کردم داری مثل یه احمق باهام برخورد میکنی بهت میگم. 

* فوتبال ایران- امارات را بصورت متن و مستقیم خواندم و خدا را شکر کردم که تصویر ندارم تا جون به لب بشم!

* این تختخواب دوبل اتاق جدیدم ورشکستم کرد! امروز کلی پیاده شدم که ست دوبل بخرم چون تا حالا یک نفره گذاشته بودم و بدجوری ضایع بود. حالا قراره شنبه سفارشاتم بیاد در خانه. اتاقم که خوشگل شد حتما عکسش را میزارم اینجا.

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:52 | لینک  | 

قرصهای پزشک ابله اینجا را دارم میخورم. هیچ فرقی تو سرگیجه بنده نداشته و فقط چون از دسته داروهای اعصاب هست یه حالت شنگولی خاصی بهم دادهالبته دکتر بهم گفته بود که با خوردن این قرصها احساس خواب آلودگی بهت دست میده ولی ظاهرا من اصولا موجود خاصی هستم و داروها هم اینو تایید میکنن! حالا منتظرم که ۱۰ روزم تمام بشه و برم دوباره دکتر عمومی را ببینم شاید اجازه وصال دکتر متخصص را بهم بده. دکتر خودم هم بهم گفته که اگه فکر میکنی مال قطع اون قرصهاست میتونی دوباره شروع کنی ببینی سرگیجه ات قطع میشه یا نه! فکر کنم باید یه مقاله حسابی از اثر این قرص بر سیستم مغز و اعصاب بنده دربیاد!
استاد گرامی در ادامه سیاستهای بی خیال شدن موجوداتی مثل ما (خوشبختانه فقط من نیستم تقریبا بی خیال همه دانشجو جماعت شده!) این هفته در اوج بود و اصلا جواب هیج ایمیلی را هم نداد! امروز تو جلسه بهش میگم که باور کن که احساس خیلی بدی دارم وقتی ایمیل میزنم و جواب نمیگیرم چون فکر میکنم دارم با دیوار حرف میزنم! باز هم جمله مسخره ببخشید را تکرار کرد که شدید از شنیدنش بهم حالت تهوع دست میده. یاد جوکی میافتم که میگن یه امریکایی تو رشت سوار قطار بوده و ناخواسته(!) بادی ازش در میره و امریکایی مودب (!) هم برمیگرده و میگه sorry! رشتی هم میگه چقدر بی تربیته! گوزیده و رنگش هم میگه!!!!!!! (ظاهرا ساری به رشتی یعنی زرد!) هر وقت اوستا میگه ساری من یاد این جوک میافتم و خندم میگیره.  
خداوندا بزرگیت را شکر. از همه جماعت خورده بودیم ولی باور کن تحمل خوردن از یک گوریل را نداشتم دیگه تو جلسه امروز موضوع کار با میکروسکوپ کونفوکال یه جای دیگه مطرح شد و من فکر کردم منظور اوستا یک دانشگاه دیگه تو همین شهر هست. نگو توضیحاتی که اوستا داشت میداد در مورد کار تو آزمایشگاه دیگه تو کشور دیگه مثلا هلند هست که صد سال پیش قرار بود بریم ولی اوستا فهمیده بود که اجازه مخصوص میخواد و از این جور اراجیف ولی ظاهرا الان مشکلات برطرف شده که البته من چشمم آب نمیخوره! من اولش گفتم که سخته که نمونه ها را ببرم یه جای دیگه کار کنم که اوستا فرمودن ولی تو که گفته بودی میخوای اونجا کار کنی که تازه دوزاری من افتاد که منظور آقا کجا هست. بعد نکبتی نه گذاشت و نه ورداشت و گفت تو اصلا نفهمیدی که اوستا چی گفت! با تعجب نگاش کردم که چی؟ گفت هیچی از حرفهاشو نفهمیدی! اصلا تو امروز هیچی نمی فهمی!!!!!!!!!!! باور کنین چند لحظه فقط به صورتش خیره شدم که داشت لبخندزنان به من میگفت که تو نفهمی!!! بهش گفتم از لطفت خیلی ممنون! و دوباره یه موج عصبانیت تمام وجودم را گرفت که از آثارش لرزش بدن و جاری شدن اشک است. سرم را انداختم پایین و سعی کردم خودم را کنترل کنم ولی سخت بود. از جام بلند شدم به اوستا گفتم که ببخشید ولی من باید جلسه دوست داشتنی گروهت را ترک کنم چون نمیتونم تحملش کنم. موقع خروج هم محکم زدم رو شانه نکبتی که این رئیست به اندازه کافی مثل یه موجود احمق با من برخورد میکنه و دیگه نیازی به وجود تو نیست که به من بگی من احمقم و چیزی نمی فهمم ای خدا......من چرا اینقدر بدشانسم! از هر ننه قمری بخورم؟؟؟؟؟ از یه گوریل نفهم که هر دفعه که تو کارش راهنمایی اش میکنم بهم میگه هما تو چقدر باهوشی و من خودم را کنترل میکنم که بهش نگم که من خیلی باهوش نیستم بلکه تو خیلی خنگی! یه لحظه یاد همه کمکهایی که بهش کردم افتادم. یاد اینکه خانم اگه من روش آزمایشش را تائید نکنم اونو شروع نمیکنه! یاد اینکه میره به اوستا میگه که هما اینو تائید کرده و اوستا هم بهش میگه اگه هما تائید کرده مشکلی نیست! خاک بر سر من! البته بیشتر خاک بر سر این موجود نفهم بیشعور که حرف دهنش را نمیفهمه! چه گیری افتادم من خدا جون  تا میام یه ذره جون بگیرم و سرحال وایستم دوباره یه مشت از یه جا میخوره تو دک و پوزم. پناه بر تو. رفتم بیرون و یه چرخی زدم و بعد یادم افتاد که من با این اوستا دیوانه حرف دارم و باید ازش وقت بگیرم که تکلیف این مقاله که الان عین شورت مامان دوز بلاتکلیف رو زمین مونده را مشخص کنه. دم در آزمایشگاه وایسادم و بالاخره ازش وقت گرفتم. نکبتی هم اومد طرفم و تا اومد دهنش را باز کنه که منظورم این نبود که تو احمقی...گوشهام را گرفتم و گفتم لطفا تا مدتی با من حرف نزن.
راستی این رعنا (هم خانه جدید) واقعا موجود نازنینی هست. این هفته که منو شوکه کرده بود! عصری بهم پیغام داد که هر وقت خواستی بیای خانه بگو که با ماشین بیام دنبالت! در حالیکه تو مهربانی این دختر مونده بودم بهش گفتم که خیلی ممنون. من دیروقت میام خانه و نمیخوام مزاحمت بشم. گفت هر وقت خواستی بگو! من نمیخوام تو این سرما پیاده بیای خانه!! باور کنین هضم مهربانی اش خیلی سختهساعت ۸ رسیدم خانه و تا درو باز کردم اومد پایین که چرا بهم زنگ نزدی پس؟؟ من منتظر تماست بودم!! تا حالا فکر میکردم داره تعارف میکنه! بعد فهمیدم که اینا تو مرامشون تعارف ندارن که بابا!! بهش گفتم برام خیلی سخته که همچین درخواستی ازت بکنم و من فوقش به بابام میتونم بگم با ماشین بیا دنبالم حتی به دوستم هم نمیتونم همچین چیزی بگم. حالا فکر کردم قضیه تمام شد! دوباره فرداش زنگ زد که من امشب دوستم را شام دعوت کردم خانه و تو هم دعوتی و فقط بگو که کی میای خانه که بیام دنبالت! گفتم باشه ساعت ۶ بیا دنبالم. دوستش یه دختر نازنین دورگه باحال بود. مامان اوکراینی و بابای کنیایی!! رنگش سیاه کمرنگ بود که معلوم بود نژاد مامانه هم کمی روش اثر کرده. فوق العاده بامزه و دوست داشتنی بود. شام هم کباب بره درست کرده بود که هر چند تند بود و من اصلا غذای تند دوست ندارم ولی با جو دوست داشتنی مهمانی و به مدد آب پرتغال فراوان خوردمش. جای دوستان خالی خوش گذشت. سر شام هم رعنا اینقدر از من تعریف کرد که چقدر دختر خوب و بی سروصدا و تمیز و healthy (نوشابه و کاکائو و چیپس و بستنی نمیخورم ولی میوه حتما میخورم) هستم که حالم بد شده بود!! منم از دوستش که قبل از مسلمان بودنش هم باهاش دوست بوده پرسیدم که رعنا قبلا هم اینقدر مهربان بوده؟! گفت آره! همیشه مهربانه. گفتم خوبه! پس ربطی به مسلمان شدنش نداره
خدا جون....از اینکه به حرفم گوش دادی و تونستم یه خانه آرام و دوست داشتنی پیدا کنم که توش بوی مهربانی میاد خیلی ازت ممنون. کوچیکتم! لطفا خودت سر فرصت حال نکبتی را بگیر!

پی نوشت: نکبتی برام ایمیل زده که من قصد نداشتم بهت توهین کنم و واقعا متاسفم که ناراحتت کردم. معذرت میخوام و لطفا باهام حرف بزن!!! براش نوشتم که متاسفانه هضم حرفی که بهم زده برام خیلی سخته. لطفا بهم فرصت بده تا از پس هضمش بربیام! فعلا که رودل گرفتم
این عکس را الان دیدم. خیلی خوشم اومد. بعضی ها هاله نور دارن ولی بعضی ها قرص کامل نور دارن

نوشته شده توسط هما در ساعت 13:46 | لینک  | 

اصولا دکتر دیدن در ممالک متمدن (!) سخته و از اون سختر دکتر متخصصه! میگن خدا را راحتر میشه دید تا دکتر متخصص. من بیچاره از وقتی این قرصهای ضدمسترس را گذاشتم کنار، دچار یه سرگیجه مسخره ای شدم که فقط در موقع حرکت سر و ایضا حرکت چشم بدون حرکت سر عارضم میشه و از همه بدتر موقعه هست که تو خیابان راه میرم و به ماشینها یا آدمهای در حال حرکت نگاه میکنم! یعنی بدبخت عظما میشم! همش احساس میکنم که ماشینهای دارن یه راست میان تو شیکم بنده و از آنجائیکه میدونم که نمیان فقط مجبورم سرم را شدیدا بندازم پایین و به هیچی نگاه نکنم چون قاطی میکنم! با مشاورت با یلدای نازنین تصمیم گرفتم که بعد از دو هفته تحمل این رنج، برم دکتر ببینم و ازش تقاضا کنم که منو به یه دکتر متخصص معرفی کنه تا از دست این سرگیجه لعنتی راحت شم ولی زهی خیال باطل. دیروز کلی قیافه مریضهای بدبخت را به خودم گرفتم و رفتم مرکز پزشکی دانشگاه. منشی اولش فرمودن که عصری ساعت ۳ بیا که دکتر عمومی ببینتت. منم با یه حالت زار گفتم اگه مستقیم برم بیمارستان میتونم زودتر دکتر ببینم؟ منشی هم گفت که اونجا هم باید ۳-۴ ساعت منتظر بمونی. گفتم باشه، پس عصری میام. بعد یه هوا دلش سوخت و گفت بزار ببینم پرستارمون وقت داره الان ببینتت!!! تو دلم گفتم خدایا، شکرت! من میخوام دکتر متخصص ببینم، این ابله منو حواله آمپول زن میده! بعد رفتم خدمت پرستار خپله. از اینترنت چند صفحه ای که شرح حال مرضم بود را پرینت گرفته بودم و نشان پرستار دادم و گفتم که چه مرگمه. شروع کرد به تایپ کردن اطلاعات بنده تو کامپوترش و یه فشاری ازم گرفت و چند تا سئوال مسخره کرد و بعد گفت دکتر ویزیتت نکرده؟! گفتم نه، گفتن که عصری! گفت صبر کن برم دکتر صدا کنم بیاد ببینتت. گفتم چشم! بعد یه قیافه فوق مریض به خودم گرفتم و سرم را گذاشتم روی تخت معاینه و چشمام را بستم و خنده ام را هم خوردم!! خلاصه دکتر عمومی اومد و دوباره براش توضیح دادم و اونم گفت فلان دارو را براش بنویس تا من امضاش کنم. بعد پرستار پرسید که دوزش چقدر باشه و دکتر باسواد هم یه کتاب خفن برداشت و گفت همیشه دوز اینو یادم میره!!! بهشون گفتم من نمیتونم دکتر متخصص ببینم؟! گفتن نه ه ه ه ه ه ه ه!!! ۲-۳ ماه طول میکشه حداقل و تازه تو اول باید درمانهای ما را انجام بدی و اگه جواب نگرفتی میفرستیمت پیش متخصص! بهش میگم ولی وضعیت من اورژانسه، من تو خیابان درست نمیتونم راه برم، همش نگرانم که نرم زیر ماشین! میگه میدونم ولی مورد اورژانس نیستی چون حملات قلبی و موارد رو به موت جزو اورژانسه! گفتم خیلی ممنون، پس من برم بمیرم دیگه؟! هیچی نگفتن و منم که روم زیاد شده بود گفتم من واقعا نمی فهمم مردم این کشور چطوری هنوز زندن!!
عصری اومد خانه و گرفتم تخت خوابیدم تا صبح! امروز صبح از مرکز پزشکی زنگ زدن که دکتر دوباره میخواد تو را ببینه! رفتم پیشش و گوش و چشم و گلو را چک کرد و گفت این چند وقت بیماری خاصی نداشتی؟ گفتم حقیقتش اینه که یه دارو میخوردم که قطع کردم. گفت مال همونه! گفتم آخه جالبه که دکتر خودم امروز جواب ایمیلم را داده و گفته که مال قطع این دارو نیست! گفت ولی فکر میکنم که هست. گفتم خوب چیکار کنم؟! گفت این دارو که بهت دادم بخور، اگه تا ۱۰ روز دیگه خوب نشدی بیا یه فکر دیگه برات بکنم. اگه حالت بدتر شد هم زودتر بیا. گفتم چشم!
رفتم دارو را خریدم. ۳۰ تا قرص به عبارتی ۷ پوند! میگه اگه دانشجو هستی این فرمها را پر کن تا پولت را پس بدن. دفترچه حاوی فرمها را گرفتم و الان داشتم میخوندم و از خنده مرده بودم! دقیقا ۱۶ صفحه فرم هست که باید پر بشه و یه عالم سئوال از خودم و جد آبادم و کار و زندگی و خانه و مستقلات و کوفت و زهر مار میپرسه که ۷ پوند بهم برگردونه!!!!!! بخوره تو سرتون! باید یه ۲۰ پوند به من بدن که این فرمهای مسخره را بخونم و پر کنم
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:34 | لینک  | 

رفیقم میگه برو یه دوست پسر بگیر تا مشکلاتت حل بشه!
اوستا میگه برو سگ بگیر تا مشکلاتت حل بشه!
یه نتیجه گیری خیلی ساده: دوست پسر مساوی است با سگ! یا توانایی سگ و دوست پسر در حل مشکلات بنده یکسان هست!!!

اوستا تو جلسه فرمودن که الان همه دلخوشی زندگیش فقط سگهاش هستن! گفت وقتی میرم خانه بهم سلام میکنن!! من با خنده بهش گفتم که یه پارس یعنی سلام یا دو پارس!! گفت یه دونه بعد گفتم حالت را هم میپرسن؟! یه چشم غره بهم رفت و گفت نه، فقط سلام میکنن!! از ترس اینکه دوباره ادای منو درنیاره دیگه ادامه ندادم! نکبتی هم مثل مادر بزرگهای سیاه پوست گنده بهش گفت که تو به یه زن نیاز داری!! اوستا هم در حالی که رنگ صورتش به رنگهای مختلف طیف نور عوض شد گفت نه! نکبتی ول کن نبود که، گفت اقلا یه زن سگ دوست!! اوستا باز گفت نه! خیلی خودم را کنترل کردم که نگم: پس یه سگ زن (ماده) . بعد دوباره موضوع مسخره بهتر بودن سگ از زن را توضیح داد که سگهاش همیشه خوشحالن و من از خوشحالی اونا خوشحال میشم حتی اگر یه روز خیلی خسته کننده تو دانشگاه داشته باشم! بعد نکبتی میگه آخه اونا سگن!! اوستا میگه میدونم! من تو دلم میگم باور کن که نمیدونی!! بعد نکبتی آخر هوش نداشتش را بکار میگیره و میگه فرض کن یه روز بری خانه و ببنین که سگهات تو حالت خوبی نیستن و محلت نمیدن!! چی کار میکنی؟ با خودم فکر کردم که این دختر ابله واقعا میدونه تفاوت حیوان با انسان چیه؟! چطوری میشه یه سگ تو good mood نباشه آخه!!! مثلا با سگ همسایه دعواش شده باشه؟!! یا با صاحبش؟!! پول نداره قبوض مختلفه را بده؟! زنش گذاشته رفته خانه مامانش اینا؟!!! بهش میگم سگ همیشه یه حالت داره، همیشه از دیدن ایشون خوشحال میشه! دیگه حرفی نداشت بزنه. گفت خوب پس، با سگات خوش باش! 
آزمایش کوفتی دوباره جواب نداد. حتی با پلیت و بافر جدید! شنبه از صبح تا عصر دانشگاه بودم و وقتی دیدم جواب نداد اینقدر حالم بد شد که دلم میخواست فقط بشینم زار بزنم ولی اصلا اشکم درنمیامد! راستی من اشکم در مواقعی درمیاد که احساس کنم بهم توهین شده وگرنه برای بقیه موارد ماتحت سوزی های زندگیم اشکم درنمیاد! موقع برگشت به خانه بلند بلند با خودم میخوندم:
ای خدا، ای فلک، کار ما، هستی ما، در ید قدرت توست
از خودت ناامیدم نکن، حالا دیگه نوبت توست
اینقدر خوشم میاد بعضی وقتها یه چیزهایی به ذهنم میرسه که اصلا بهش فکر نکردم ولی انگ اون لحظه هست امیدوارم خداوند یه هوا مطالعات ایمونولوژیکش را بیشتر کنه و یه الهامی بهم بده که چه غلطی باید بکنم الان!

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:18 | لینک  | 

فکر کنم حتما تو زندگیتون دچار چشم زدگی توسط مردمان چشم شور شدین. امروز کشف کردم که این دختر لهستانی که شکر خدا حضورش خیلی کم شده، چشماش خیلی شوره! امروز یه سر اومده بود تو آزمایشگاه و طبق معمول کلی حرافی کرد و ازم در مورد خانه جدیدم پرسید که گفتم شکر خدا جای خوبی پیدا کردم و فعلا که همه چیز خوبه. یه نگاه سر تا پایی بهم انداخت و گفت کاملا از قیافه ات معلومه! خیلی خوب و سرحال شدی! اصلا قیافه ات کلی عوض شده!! منم با ترس آب دهنم را قورت دادم و گفتم امروز دو تا اتفاق خوب افتاد برام، اولش اینکه بعد از مدتها هوا آفتابی شده و من کلی خوشحالم و دومش اینه که امروز پلیتهای جدید برای آزمایش کوفتی بدستم رسیده و میتونم آزمایشم را انجام بدم. گفت نه، معلومه که خانه جدید خیلی روت تاثیر داشته و ....من احمق هم یادم رفت بزنم به تختهیعنی ظهر نشده دیدم یه بدن درد و سردرد وحشتناکی اومده سراغم که نگو و نپرس! هر چی فکر کردم که آخه چرا، من که حسابی مراقب خودم هستم، اصلا دلیل پیدا نکردم که یاد حرفهای سق سیاه افتادم! 
دختر لهستانی چون دانشجوی لیسانس هست و هم چون خیلی فضوله از خبرهای زیر و درشت گروه خبر داره. امروز بهم گفت که خیلی ها از دست قوانین جدید و حرفهای اوستا بعنوان مدیر گروه ناراحت هستن. گفت که چند شب پیش با بچه های سال دومی و چند تا از استادها رفته بودن شام بیرون و شاهد بود که چطوری همه از دستش کلافه بودن و حرفهای زشتی پشت سرش میزدن! آقا به دکتر غار گفته که بازده کاری ات در تدریس اصلا خوب نیست و باید کار تحقیقاتی را کم کنی و بیشتر روی تدریس متمرکز بشی!! میگفت که دو تا از استادها میخوان از دانشگاه برن و آقا هم هیچ تغییری در مواضعش نداده. کلی خندم گرفته بود و بهش گفتم خیلی زوده که! هنوز دو ماه نشده! اولین چیزی که کفر همه را درآورده قانون من درآوردی لیست زرد و قرمز هست. قراره من براش یه کارت زرد و قرمز طراحی کنم تا آقا بزاره تو جیبش و هر جایی که از کسی خلافی سرزد بهش نشون بده!! خانمی که تو قسمت اطلاعات ساختمان کار میکنه چند روز به من و نکبتی گفت که الان تقریبا همه دانشگاه تو لیست زرد هستن. دیروز با نکبتی روی یه کاغذ زرد اسامی افرادی که تو این لیست هستن را نوشتیم و بهش گفتم که اولین نفر اسم خود اوستای دیوانه را بزار! اوستا هم وقتی لیست را دید مثلا خندید ولی فکر کنم بدش نمی اومد با یه چیزی بکوبه تو کله ما!! باور کنین حتی از راه رفتن تو آزمایشگاه هم میترسم! قانون اینه که بدون عینک ایمنی و روپوش حق ایستادن حتی برای یک ثانیه در آزمایشگاه را نداری مگر اینکه در حال حرکت باشی!!! امروز که شنیدم چند تا از دانشجوهای مدیر گروه نامحترم سابق تو لیست قرمز هستن و هر وقت یکی از ماها را میبینین کلی به اوستا فحش میدن 
با این دانشجوی گوزو مشکلات اساسی دارم! اصلا میشه من با کسی مشکل نداشته باشم! اولا که بچه هست، فقط ۲۳ سالشه! دوما لهجه شدید انگلیسی انگلیسی داره که حال منو بهم میزنه شدیدا! سوما که بو میده!!! نمیدونم چطوری بگم که چه بویی میده! بوی این پسر بچه های ۱۷-۱۸ ساله که زیاد حمام دوست ندارن و به اقتضای سنشون ورجه وورجه زیاد دارن! شایدم بوی یه من موی فرفری هست که نمیدونم چطوری رو کله اش بصورت عمودی وایسادن! فکر کنم خیلی سخته که در مورد یه بو توضیح نوشتاری داد!! ایکاش تکنولوژی پیشرفت کرده بود تا نمونه بوی این بشر را اینجا میذاشتم ولی از اون بوهای تیزی هست که دماغ آدم را اذیت میکنه اونم من که از دماغم میشه بعنوان دماغ سگ استفاده کرد!! چهارم هم که همه کارهاش صدا داره! وقتی غذا میخوره همچین ملچ ملوچی راه میندازه که  احساس میکنم که یکی از نشخوارکنندگان تو اتاق هست ولی وقتی نیگاه میکنم میبینم ایشونه!! امروز به نکبتی میگم میشه یه وقتی بذاره و به این عشق جدیدت طرز صحیح غذا خوردن بدون صدا را یاد بدی؟!!! کلی خنده اش گرفته بود و گفت راست میگی، من هم از صدای غذا خوردنش اذیت میشم. خلاصه که این گوزو (باور کنین فامیلش هم چیزی تو همین مایه ها هست!!) جون میده برای راه رفتن رو اعصاب بنده. الان هم چند وقته که بنده به تصمیم خودم قرصهای ضدمسترسم را گذاشتم کنار و تو یه حالتی هستم که با کوچکترین عاملی شدیدا عصبی میشم. امروز تو جلسه گروه، گوزو اومد پشت سر من نشست و اوستای دیوانه هم شروع کرد ازش سئوال کردن. نمیتونین تصور کنین که چقدر حالم بد شد وقتی این بشر شروع به حرف زدن کرد!!!!! یه کم خودم را کنترل کردم و بعد دیدم سرم درد میکنه، بعد احساس کردم که یه سری امواج از گوشم میره تو مغزم و میکوبه تو مخم!! به خودم گفتم حواست را بده به یه چیز دیگه و شروع کردم به ولگردی تو اینترنت که صدای اوستا دراومد که لطفا گوش کن ببین این چی میگه!!! برای تو هم لازمه!!! فقط گوشهام را گرفتم و گفتم ببخشید سرم درد میکنه و نمیتونم گوش بدم! زودی از اتاق زدم بیرون و دیدم سردردم خوب شد!!!!!! برگشتم تو اتاق و با بیشترین فاصله ممکن از گوزو نشستم و خدا را شکر حرف زدنش تمام شد. عزا گرفتم این یه سال باقیمانده با این پسربچه بوگندو چی کار کنم! اوستا بهش گفته بشین با هما صحبت کن و ازش برای کار روی سلول و میکروسکوپ کمک بگیر. منم یه کتاب خفن میکروسکوپ دادم دستش که برو اینو بخوان  

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:27 | لینک  | 

هیپ هیپ هورا...دوباره اینترنت و تلفن و تلویزیون دار شدم. بعد از یه هفته خماری. امروز از شرکت مربوطه اومد و همه را برام وصل کرد. مجانی! جالبه که نکبتی یه بار اتاقش را تو خانه اش عوض کرده بود و ۷۰ پوند بابت انتقال سرویس از این اتاق به اون اتاق گرفتن ولی برای انتقال سرویس از یه خانه به خانه دیگه مجانی هست! بعد یه هفته مکالمات تلگرافی با مادر گرامی امروز بهش زنگ زدم و گفتم بیا یه دل سیر با هم صحبت کنیم که از شانس بد من مهمان اومده بوده خانه و مامان جان من هم که خدا نکنه کسی بیاد خانه اش، همه هوش و حواسش میره پیش مهمان و من دیگه وجود ندارم!
دیشب بیخوابی زده بود به کلم و ساعت ۵/۲ نصف شب بدون وجود هیچ مزاحمی شخصا از خواب پریدم و تا ۵/۶ مشغول تماشای فیلم انتخابات امریکا شدم. گزارش لحظه به لحظه بود و وقتی اوباما پیروز شد همه چیز ترکیدبرام جالب بود که این جماعت اینجوری از خودشون خوشحالی نشان میدن و دلم یه هوا برای اوبامای بدبخت سوخت که واقعا چطوری میخواد جواب این همه مشتاق و هوادارش را بده که همه منتظر معجزه هستن. خبرنگار یکی از این شبکه های انگلیسی با یه زن سیاه پوست مصاحبه کرد و گفت که امروز صبح تو امریکای جدید از خواب بیدار شدی؟! زنه هم خیلی جالب گفت که تازه میخوام برم تو امریکای جدید بخوابم!! اوستای دیوانه هم ابزار خوشحالی کردن که یه رئیس جمهور جدید دارن. بهش میگم که ایشون واقعا میخواد همه چیزو عوض کنه که همه منتظر یه امریکای جدید هستن؟ مگه قبلا اوضاع اینقدر خراب بوده که همه مشتاق تغییر هستن؟ بعد یاد بعضی ها افتادم که قول تغییر و تحول و عدالت و هزار تا چیز دیگه داده بود و البته الان همه دچار تغییر و تهوع شدن!اصولا آدم باید مراقب باشه که زیاد جو گیر نشه وگرنه حرفهایی میزنه که بعدا مثل خر تو گلشون می مونه! من که بخیل نیستم. امیدوارم اولین کاری که میکنه این نیروهای ابلهش را از عراق و افغانستان بکشه بیرون تا شاید این انگلیسهای ابله هم همین کارو بکنن! باور کنین وقتی تو اخبار اینجا میبینم که یه جنازه یه سرباز انگلیسی که تو عراق یا افغانستان کشته شده را با چه ابهت و عظمتی خاکسپاری میکنن که آقا قهرمان بوده و برای دفاع از مملکت جنگیده، لجم در میاد. اینا خرن یا خودشون را به خریت میزنن؟!!
کلی خجالت کشیدم وقتی اوستای ابله فرمودن که تو اخبار خوندم که یکی از وزیراتون بخاطر مدرک تقلبی از آکسفورد از کار برکنار شده! گفتم بله، تازه کلی از خاطرات آکسفوردش هم برای دانشجوهاش تعریف کرده! گفت ولی تو میتونی بعدا از خاطرات کمبریج رفتنت تعریف کنی چون واقعا رفتی!!! (من یه نصف روز تو گروه جیرجیرک شناسی کمبریج بودم) پیدا کنید پرتغال فروش رابهش میگم که بابام گفته برات بلیط میخرم که تعطیلات کریسمس برگردی ایران ولی من نمیخوام برم چون احتمال میدم که این دفعه اگه برم ایران دیگه برنگردممیگه من تو ژانویه اینجا نیستم و از دستم راحتی!! گفتم زیاد فرفی نمیکنه!
هم خانه یا دختر صاحبخانه که میخوام اسمش را رعنا بزارم، اول هفته رفت لندن و بهم زنگ زد که تا دوشنبه خداحافظی کنه. بهش گفتم که شوفاژ خانه را لطفا روزها خاموش کن چون من نیاز ندارم و باید در مصرف انرژی صرفجویی کرد. با یه ذوقی گفت به مامانم بگم کلی خوشحال میشه و عاشقت میشه من اینجا بابت پول برق و آب و گاز جداگانه پول نمیدم و همان پولی که بابت اجاره خانه میدم همه را شامل میشه. پول گاز امسال اینجا نسبت به پارسال ۷۰٪ گران شده و شانس آوردم که اینجا چشمم به جمال قبض گاز روشن نمیشه که قبض روح بشم! شوهر رعنا پاکستانی هست و البته متولد انگلیس. برام جالب بود که وقتی ازش پرسیدم که کجایی هست کلی لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت پاکستان! گفت شوهرش آخر هفته اومده بوده خانه مامانش و ازش بخاطر رفتار بدش معذرت خواهی کرده بوده. دلم میخواست بگم که بیخود امیدوار نباش که این جماعت آدم بشو نیستن ولی مگه من چی کاره بیدم؟!
مامانم میگه اتاقت رو به آفتابه؟! میگم اگه آفتاب باشه آره! دو هفته ای هست که افتاب ندیدم، شما که میبینین سلام منو بهش برسونین و بگین به سرزمین این چشم چپها هم بتاب
برای کسانیکه از کلاه قرمزی خاطره دارن:
http://forum.iranproud.com/download-movie-persian-kolah-ghermezi-dar-farang-c8-f3182
اینو الان پیدا کردم: کلاه قرمزی در فرنگ. ظاهرا نتیجه کار ایرج طهماسب تو خارج بوده. آقای مجری از کلاه قرمزی میپرسه که وقتی پدر و مادر پیر میشن، بچه مثل چه چیز در دستشون هست؟! کلاه قرمزی هم باحال میگه آفتابه

نوشته شده توسط هما در ساعت 22:27 | لینک  | 

اولا از لطف دوستان به منزل نو خیلی ممنون. متاسفانه من هنوز تو خانه جدید اینترنت ندارم و تا فردا که بیان برام نصب کنم تو خماری اینترنت هست. برای همینه که دیر مطلب گذاشتم. فعلا که خدا را شکر اوضاع خوبه و از همه چیز خانه و بخصوص هم خانه و در واقع دختر صاحبخانه راضی هستم. یه جورایی تعادلم بهم خورده! خانه قبلی هیچ کس باهام حرف نمیزد و تا منو میدیدن ماتحتشون را تحویل من بدبخت میدادن. اینجا این بنده خدا زیادی منو تحویل میگیره. اگه خانه باشه که حتما صبح بهم سرمیزنه که دیشب راحت خوابیدی؟ کم و کسری نداری؟ اگه خانه نباشه که یا زنگ میزنه یا پیغام میده. البته چند بار هم از اتاقش تو طبقه بالا به من که طبقه پایین هستم زنگ زده که حالم را بپرسه!! آخر هفته هم رفت لندن و قبل رفتن گفت که تو اتاقش یه سری دی وی دی فیلم داره که اگه دوست داشتم برم نگاه کنم. با تعجب بهش گفتم که مگه در اتاقت را قفل نکردی؟! گفت نه! من به تو اطمینان دارم!! فقط برای روشن شدن موضوع بگم که تو خانه قبلی کوزت ابله برای رفتن به توالت و حمام در اتاقش را قفل میکرد و اون جدیده که حتی برای رفتن به آشپزخانه هم در اتاقش را قفل میکرد که احساس خیلی بدی بهم دست میداد. دیروز هم با هم رفتیم مرکز شهر برای خرید. یعنی من اول با اتوبوس رفتم ولی بعد بهم زنگ زد که کجایی که بیام دنبالت که بریم خرید. یه منطقه شهر که متاسفانه منطقه مزخرفی هم هست مغازهایی داره که گوشت و مرغ حلال دارن. مغازه ایرانی هم اونجا هست. برای رفتن به اونجا باید دو کورس اتوبوس سوارشم که موقع برگشتن با بار و بندیل حسابی خسته ام میکنه ولی دیروز به لطف این دختره (باید زودتر یه اسم براش پیدا کنم!) با ماشین رفتیم و اومدیم. رانندگی اش عین ایرانی ها هست خیلی خرکی میرونه! یه ماشین نو هم خریده که کاملا اسپرت هست و جون میده واسه رانندگی به مدل ایرانی ها! همچین ویراژی بین ماشینها میداد که یه هوا ترسیده بودم. پاچه مامانش را هم با یه بسته زعفران فرد اعلاء خاروندم. بالاخره فهمیدم که مامانش مال سنگاپوره و باباش مال مالزی و هر دو مسیحی. باباش که میگه مسیحی دو آتیشه هست. هیچ کدامشون هم از مسلمان شدن دخترشون راضی نیستن ولی شده دیگه! اونم بخاطر عشق به یه پسر مسلمان. جمعه قبل از رفتنش به لندن یه زر زر مفصل برام کرد و توضیح داد که با شوهرش مشکل داره چون اصلا بهش احترام نمیذاره و مثل یه موجود احمق باهاش برخورد میکنه! همچین اشکی جلوم میریخت که هر چی فحش بلد بودم نثار مردان احمق روزگار کردم که لیاقت چیزی به اسم عشق را ندارن. میگه که شوهرش مخالف درس خوندنش هست و وقتی فهمید که دو واحد را افتادم بهم گفت که دیگه دانشگاه را ول کنم. وقتی هم خبر اینکه دانشگاه موافقت کرده که دیگه کلاس نرم و فقط امتحان بدم را بهش دادم اصلا خوشحال نشد و کلی سرم داد و فریاد کرد که درس خوندن برای تو فایده نداره و برای چی داری وقتت را تلف میکنی و بلند شو بیا سر خانه و زندگیت و چند تا شیکم برام بزا!!!!!!!!
از اوستا خبری نیست. امروز داشتم فکر میکردم نکنه مرده!! نه ایمیلی نه حضوری! البته جای شکرش باقیه ولی وقتی کارش داری و نمیتونی پیداش کنی سخته. نکبتی جمعه بهش ایمیل زده و هنوز ازش جوابی نگرفته! بهش میگم خیلی احساس خوبی هست. ما فقط یه روز در هفته اونم به مدت یکساعت تو جلسه گروه استاد راهنما داریم و بیشتر بحث هم در مورد موضوعات عمومی از جمله خرید هات چاکلت هست
مشتاقانه منتظر انتخاب رئیس جمهور آینده امریکا هستم و اخبارش را دنبال میکنم. دیروز یه مصاحبه تو تلویزیون دیدم که از یه پسر سیاه پوست ۷-۸ ساله امریکایی در مورد اینکه کدومشون بهترن سئوال میکرد. پسره هم گفت اوباما. گفت چرا؟ پسره یه کم فکر کرد و بعد گفت که خوب میرقصه باور کنین طرز فکرش زیاد فرقی با بزرگترهاش نداره. اصولا بعد از شناخت دقیق اوستا تونستم جواب این سئوالم را پیدا کنم که چرا اکثر رئیس جمهورهای امریکا احمق هستن!
در مورد عکس هم باید صبر کنین که به اتاقم سروسامان بدم. هنوز مناسب عکاسی نیست!

نوشته شده توسط هما در ساعت 13:25 | لینک  | 

شاید خنده تون بگیره ولی خودم هم از خوندن پست قبلی ام گریه ام میگیره!!!! بعد به خودم میگم آخه کسی که روضه میخونه که خودش گریه نمیکنه دیوانه!! یه حس هست. میاد و میره. هر وقت خوشحالی سراغت نمیاد ولی امان از وقتی غمگین بشی.
شکر خدا اساس کشی تمام شد و الان دو روزه که تو خانه جدید مستقر شدم. با اینکه قرار بود تا آخر ماه جای قبلی باشم (چون پولش را داده بودم) ولی سه شب پیش با این کوزت احمق دعوام شد و دختر بیشعور نفهم بهم فحش داد (گفت برو به جهنم! منم گفتم دم درش منتظرت میمونم!) و اصلا شبش نتونستم بخوام و تصمیم گرفتم هر چه زودتر برم خانه جدید که احتمال دیدن این احمق را به صفر برسونم. خداوندا لطفا منو از همزیستی با این جماعت نفهم در آینده در امان دار! آمین.
دختری که مامانش صاحب این خانه جدید هست واقعا دختر نازنینی هست. شایدم از بس من اینجا با آدم مزخرف سروکار داشتم این برام مثل فرشته میمونه. وقتی کلید را بهم داد گفت که میام تو اسباب کشی کمکت میکنم. کلی تشکر کردم و گفتم که دوست ایرانی ام ماشین داره و میاد. گفت باشه ولی اگه کمک خواستی بهم بگو. دوستم را نتونستم پیدا کنم و مجبور شدم بهش زنگ بزنم که بیاد کمک. بنده خدا کلی کمک کرد. خدا خیرش بده. تازه صبح که از خواب بیدار شدم بهم زنگ زد که دیشب خوب خوابیدی؟! حالا خودش تو اتاق بالا سر من خوابیده! بهش گفتم که واقعا اولین آدم مهربانی هستی که بعد از این دو سال تو این مملکت دیدم.
باور کنین اساس کشی معضل بزرگی هست و از اون بدتر تنهایی انجام دادن هست. من تجربه اساس کشی خیلی زیاد دارم چون متاسفانه مجبور بودیم خانه مون را هر ۲-۳ سال عوض کنیم و من تقریبا تو این امر خبره شدم. فکر میکردم که اساس چندانی ندارم ولی وقتی همه را جمع کردم دیدم خدایا من چقدر اسباب دارم. قسمت اعظمش هم کتاب و مقاله و مجلات فیلمی بود که آقای پدر و داداش عزیزوار برام فرستاده بودن. خلاصه کل اسباب تو ۳ بار بارکشی با ماشین تمام شد و دیشب که دیگه کامل مستقر شده بودم و احساس گشنگی میکردم یادم افتاد که محتویات یخچال و فریزر را با خودم نیاوردم. دیگه روم هم نمیشد به کسی بگم بیا کمک. خودم با چرخ دستی و یه ساک گنده راه افتادم و آوردمشون. تقریبا موقع برگشتن احساس مرگ مطلق داشتم و چیزی به اسم پا و کمر برام نمانده بود دیگه. ولی وقتی در خانه جدید را باز کردم و دیدم بوی گند غذای هندی و نان سوخته روی اجاق نمیاد کلی ذوق کردم و به خودم گفتم به دردش می ارزه! در مجموع همه چیز خانه از قبلی بهتره. اتاق بزرگتره شیکتره گرم و نرمتره و از همه مهتر دختره هست که وقتی منو میبینه باهام حرف میزنه نه اینکه ماتحتش را بکنه طرفم! (البته هنوز اولشه ). تازه فهمیدم کلی هم قدم خیر هستم و نمیدونستم. دختره بهم گفت که ترم پیش دو تا از درسهاش را افتاده بوده و دانشگاه گفته بود که باید دوباره این واحدها را بگیری و بیای سر کلاس ولی دیروز بعد از تجدید نظر نهایی بهش گفته بودن که لازم نیست که سر کلاسها حضور داشته باشی و فقط آخر ترم بیا امتحان بده. کلی از این موضوع خوشحال و ذوق زده بود. موجود جالبی هست. مسیحی بوده و دو ساله که مسلمان شده چون یه دوست پسر مسلمان داشته که الان شوهرش هست. دیروز کلی با هم بحثهای اسلامی کردیم و از دیدگاهش به دین خیلی خوشم اومد. به نظرم کسانیکه مسلمان بدنیا میان با کسی که اسلام را قبول میکنه خیلی فرق داره. من احساس میکنم که ماها خدا را تو اسلام را از پایین به بالا میشناسیم (منحرف فکر نکنین!!) یعنی از طریق امام و پیغمبر میرم بالا تا برسیم به خدا ولی این دختره از بالا رسیده به پایین (بی تربیت ها!!) یعنی اول خدا را شناخته و باورش کرده و بعد رسیده به پیغمبر! میگه که فقط قران را خوانده و نمازش را هم به زبان انگلیسی میخونه! همش هم میگفت انشاءالله ( با یک لهجه خیلی قشنگ این عبارت را میگفت) که در آینده یاد میگیرم که به عربی بخونم. نقاط مشترک فکری زیاد داریم فقط اینکه به حجاب به عنوان سپری در مقابل نظر سوء مردها نگاه میکنه برام قابل هضم نبود. گفت قبلا که میرفته نایت کلاب همش در شهر بهش پیشنهاداتی میشده ولی الان که حجاب داره و نایت کلاب هم نمیره دیگه هیچ مردی جرات نداره بهش پیشنهادات ناموسی بده. روم نشد بهش بگم که دختر خوب وقتی خوشگل میکنی (بدون آرایش هم خوشگله) و میری نایت کلاب انتظار داری که پیشنهاد هم نگیری؟!!
با اوستا هم کماکان روابط چیز مرغی هست. به مناسبت دو سالگی ورودم به این مملکت یه ایمیل براش فرستادم که توصیف کننده حال و روز من در دو سال قبل و الان بعد از دو سال بود. یه چیزی تو مایه های آخر پست قبلی ام ولی خیلی باحالتر که خودم کلی از خوندنش کیف میکردم. مخاطب ایمیلم اون نبود و انگار دارم با خدا حرف میزنم و حرفهای رد و بدل شده را بین خودم و خدام را براش نوشتم که ببین بعد از دو سال هنوز کسی هست که میتونی منو واقعا ناراحت کنه. آقا یه جواب سوپر احمقانه برام نوشت که کاری به محتوایتش ندارم ولی آخرین جمله اش برام خیلی خنده دار بود که نوشته بود 
Perhaps the real problem is you need a dog. Much easier to get along with than housemates, co-workers and bosses.
فقط ببینین من با چه احمقی طرفم !!! تو ایمیلم یه جور اشاره کرده بودم که اگه من تو ایران ناراحت میشدم خانواده و دوستانی داشتم که منو حمایت احساسی میکردن تا بتونم تحمل کنم ولی اینجا کاملا تنهام. این جواب آقا در قبال این مشکل من یا بقول خودش حل مشکل من هست! یه جواب دندان شکن و شاید ماتحت سوزانی براش نوشتم به این مضمون که اگه من هنر زندگی مشترک نداشتم یعنی اینکه من مشکل دارم و اصلا خودم را نمیبخشم که بیام یه سگ را تو زندگیم جانشین انسانی کنم که عمیقا معتقدم برترین مخلوق خداوند هست چون عقل و شعور داره و میتونه فکر کنه احساس کنه و حرف بزنه. لطفا به انسان بعنوان یه انسان احترام بزار و با سگ مقایسه اش نکن. فعلا که جواب نداده و فکر نکنم جوابی داشته باشه که بده و فقط امیدوارم بفهمه!! فقط بفهمه!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 14:45 | لینک  | 

دو ساله شدم! خودم نه! بودنم تو مملکت چشم چپا. روز اول را یادم نمیره. الان که فکر میکنم میبینم چقدر شجاع بودم اون موقعهفکرشو بکنین، نمیدونستم جایی که میرم چطوریه، خانه نتونسته بودم پیدا کنم چون همه پول پیش میخواستن که باید از قبل براشون میفرستادم و هر چی میگفتم که برام سخته که از ایران براتون پول بفرستن حالیشون نمیشد! نمیدونستم اوستا کیه. روز یکشنبه ساعت ۱۲ وارد لندن شدم و فهمیدم که همان روز ساعتها را کشیدن عقب. اینجا ساعتها را روز تعطیل عقب جلو میکنن که مردم وقت برای قاطی نکردن داشته باشن! چمدان کوچولوی حاوی پذیرش دانشگاه را هواپیمایی محترم ایران ایر ازم گرفت و انداخت تو بار. وسط پرواز فهمیدم که من این برگه ها را تو گمرگ لازم دارم که بگم من اینجا دانشجو هستم. به مهماندار گفتم چی کار کنم؟ گفت نگران نباش، همراهت پلیس میفرستن تا برگه ها را از چمدانت برداری و بهشون نشان بدی! فکر کنم زیادی خوش شانس بودم که وقتی به مامور گمرگ گفتم که برگه هام تو چمدانم تو قسمت بار هست، بدون همراهی پلیس مهر ورود را تو پاسم زد! یه چمدان خفن داشتم که واقعا بلند کردنش برام خیلی سخت بود. هر کی برام بلندش میکرد میپرسید توش چیه؟! منم میگفتم زندگیمه! بعد خرید بلیط اتوبوس به اوستا زنگ زدم که من ساعت ۳۰/۷ میرسم دهاتمون. گفت بیام دنبالت؟! گفتم لطف میکنید! وقتی از اتوبوس پیاده شدم احساس مرگ داشتم! سرد بود. پاهام از یه روز کامل نشستن روی صندلی قفل کرده بود و فکر کنم قیافه ام تابلو معلوم بود که خیلی خستم! اوستا اومد طرفم و اسمم را صدا کرد و برای اولین بار چشمم به جمالش روشن شد! گفت شام خوردی؟ گفتم نه! گفت پس بریم یه چیزی بخوریم. گفتم نه! خیلی خستم. با تاکسی رفتیم هتل و توی راه اعلام کرد که سلمان پوفیوز که استاد راهنمای دومت هست عراقیه!! نمیدونم چرا این مسئله را اینقدر مهم دانست که در بدو ورود منو روشن کرد. شب اول را تو یه هتل نزدیک دانشگاه بودم که البته یه خانه بزرگ بود که صاحبخانه هتلش کرده بود. اوستا پول تاکسی را داد و منو تحویل هتلدار داد و وقتی میخواست بره زودی پول تاکسی اش را بهش دادم. با تعجب گفت واقعا میخوای بدی؟! گفتم آره! مثل خر ذوق کرد. از همان موقع فهمیدم که چقدر دست و دلبازه!
روزهای بعدم هم خیلی خوب یادمه. یه خانم ایرانی مهربان پیدا کردم که دو شب خانه اش موندم. ۱۹ سال اینجا بود و دلش برای جوبهای بوگندوی تهران لک زده بود و عزمش را جزم کرده بود که برگرده ایران. شوهرش را فرستاده بود که کار پیدا کنه و هر شب باهاش تلفنی حرف میزد. شوهرش دکتری یه چیزی داشت و قرار بود تو دانشگاه کار پیدا کنه و ظاهرا طبق معمول داشتن رو اعصاب بدبخت برک میزدن! اولین شبی که اومدم این خانه هم یادمه. تنها تنها شده بودم! به مامانم زنگ زدم و فقط بهش گفتم باهام حرف بزن میخوام صداتو بشنوم. بیچاره مامانم. فکر کنم خودش را خیلی کنترل کرد که گریه نکنه و فقط دلداریم میداد که آرام باش.
خدا جون، چقدر زود گذشت! نمام روزهایی که تو خیابان مدبر با گریه پیاده راه میرفتم و ازت میخواستم یه راه فرار جلوی پام بزاری یادمه. حتی باهات دعوا میکردم! یادته؟ بهت میگفتم مثلا منم بنده توم؟! چرا منو نمیبینی؟ چرا به حرف دلم گوش نمیدی؟ نمیدونم چی بگم! اون روزی که اینجا هم تمام مسیر دانشگاه تا خانه را با گریه اومدم به خودم گفتم بیا! تحویل بگیر! همینو میخواستی؟! کوچه اینجا با ان و گوه سگ بهتره یا کوچه سرازیری مدبر؟ بازم با خدا کار داری؟ بازم باید به حرفت گوش بده؟ اصلا دیگه حرفی دازی؟! نمیدونم، نمیدونم، هیچی نمیدونم

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:25 | لینک  | 

هوای این مملکت کوفتی سرد شده و من دارم از تمام لوازم و ابزارآلات زمستانی استفاده میکنم. شال گردن ودستکش و کلاه. حسابی خودم را میپیچونم و بعد میرم بیرون میبینم که یه دختر یا پسری با بلوز آستین کوتاه و شلوارک داره جلوم راه میرهاینجا اکثرا مریض شدن. اوستا یه هفته هست که آنفولانزای سگی گرفته سرفه هاش عین عوعوی سگ میمونه! یه گوشش هم کیپ گرفته. دانشجو گوزو که دو هفته هست سرفه میکنه. دختر لهستانی هم سرمای سخت خورده و گفت نمیدونه از یه پسر هندی گرفته یا از دکتر غار نازنین ابله! حرفی از دوست پسرش این وسط به میان نیامد. نکبتی هر روز صبح میگه که مریضه ولی تا عصر خوب میشه! البته از درمانهای فلفلی آفریقایی برای کشتن انواع باکتری و ویروس استفاده میکنه. منم هنوز مریض نشدم، بزنم به تخته. فکر کنم برای تکمیل خوشی هام همین را فقط کم دارم. 
آزمایش کوفتی جواب نداد و وقتی به اوستا خبر دادم دستور داد که هیچ آزمایش دیگه ای در این راستا انجام ندم که مبادا مواد مصرف بشه و فورا به حضورش شرفیاب بشم. منم رفتم و گفتم فرمایش. گفت برام بنویس دقیقا چیکار کردی!!!!!!! بدون اغراق بار دهمی بود که براش توضیح میدادم که چه غلطی دارم میکنم. بعد گفت مطمئنی فلان آنتی بادی به بمان آنتی ژن میچسبه؟! گفتم قاعدتا باید بچسبه! گفت نه، مطمئن بشو! گفتم باشه، از کمپانی مربوطه میپرسم. پرسیدم و گفتن آره میچسبه! دوباره مراسم چرا این آزمایش جواب نمیده شروع شدبقول نکبتی اگه این آزمایش تا حالا جواب داده بود تو میتونستی دفاع کنی. الان یکسالی هست که درگیر این آزمایش کوفتی هستم و حالا که مواد را از یه کمپانی دیگه خریدیم باز جواب نمیده. تازه با زبل بازی ناخواسته خودم و خریت محض شرکت مربوطه، از یکی از مواد، سه تا و از دوتاشون، دو تا برامون فرستاد ولی به قیمت یکدونه حساب کردن! خلاصه هنوز اندر خم یه کوچه ام.
جلسه اوستا با چینی همیشه قبل از جلسه ما هست. الان دو هفته هست که منم تو جلسه شون حضور فیزیکی دارم چون زود میرم و اتاقم هم که با چینی مشترکه. این هفته شاهد بودم که اوستا چه گندی به هیکل این بدبخت چینی زد! کاملا مثل یه موجود احمق باهاش صحبت میکنه و چیزهایی ازش میپرسه و میخواد که من احساس میکنم اینجا مهد کودک یا فوقش دبستان هست!! یعنی اگه یکبار جرات کنه با من اینجوری حرف بزنه، شبش جسد سگش را مثل فیلم پدرخوانده رو تختش میبینه. بعد جلسه به چینی میگم آخه مگه تو دیوانه ای که اینجا موندی؟؟ میگه تو هم متوجه شدی؟!! بعد میگه خیلی عصبانی شدم! نمردم و معنی عصبانی شدن را فهمیدم، البته به سبک چینی! چینی میگه که یه کار با درآمد خوب تو منچستر پیدا کرده ولی باید حتما قرارداد ۵ ساله امضا کنه ولی خودش دوست داره برگرده چین. به من گفت میخوای تو رو به اونا معرفی کنم که جای من بری؟! میگم من که هنوز دکتری نگرفتم. تازه تو ۷-۸ تا مقاله داری ولی من که هنوز از اینکارم مقاله درنیامده. در خنگ بودن این بشر شکی ندارم ولی رفتار اوستا اصلا مناسب نیست. آخه ابله، خودت این بشر را انتخاب کردی، حالا که تو انتخابت اشتباه کردی چرا این بیچاره را اینجوری اذیت میکنی! باور کنین بنده خدا بدتر از من افسردگی مطلق گرفته! همیشه نیشش تا بناگوش باز بودو کلی با همه میخندید ولی الان از صبح تا عصر ازش صدا در نمیاد!
آخر جلسه نکبتی به اوستا دستور داد که برامون هات چاکلت بخر، از اونایی که احتیاج به شیر نداره و در ضمن چون هما ترک شکلات کرده، دیگه شکلات سفید نخر و همون مارزیپن را بخر!!! آخه اوستا دوشنبه یکسری شکلات و بیسکویت بهم داد که بزارم تو اتاقمون و گفت که شکلات سفید را برای تو خریدم! منم اون موقع نزدم تو ذوقش ولی بعد که اومد تو اتاقمون و گفت چرا بازش نکردی گفتم من تو رژیمم و شکلات و چیپس دیگه نمیخورم. جاتون خالی قیافش خیلی ضایع شد. نکبتی میگه خیلی دوستت داره که برات شکلات سفید خریده که تو دوست داری، خواسته از دلت دربیاره! گفتم دوست داشتنش بخوره تو سرش، بجای اینکارا با آدم درست حرف بزنه، نه مثل احمقها! ظاهرا فقط من شکلات سفید دوست داشتم ولی بدون حضور من هم شکلات در کمتر از دو روز تمام شد! خلاصه، اوستا آخر جلسه تو دفتر کذایی اش نوشت که گروه تقاضای هات چاکلت کرده! بزور جلوی خنده ام را گرفتم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم ببخشیدو، ایشون گروه نیست و فقط یه نفره! خیلی خودم را کنترل کردم که بگم البته هیکلش مثل یه گروهان میمونه! گفت خوب پس، گروه بگه که چی میخواد! بعد منتظر بود که من حرف بزنم و منم به نکبتی گفتم گروه، بهش بگو چی میخوای!مردک ابله، نقش مامور خرید بازی میکنه واسه ما! وقتی یاد اون همه خوراکی که براش آوردم میافتم بدجائیم میسوزه! عصری هم اومد تو آزمایشگاه که مثلا کمک کنه که این میکروسکوپ قراضه را راه بندازیم. بعد از کلی که من بدبخت زور زدم و با کمک ایمیلی یه جنتلمن هلندی (اونیکه باید ماچش کنم نه، یکی دیگه!) تونستم یکم راهش بندازم، آقا میگه کار میکنه دیگه باید خوشحال باشی!! هنوزم درست کار نمیکنه! اگر دردم یکی بودی چه بودی!  آخرسر گفت که باید بره فلان فروشگاه تا هات چاکلت سفارشی گروه را بخره!!! نکبتی گفت همیشه جمعه ها میری خرید؟ اونم گفت معمولا. بعد نکبتی خیلی باحال بهش گفت پس هفته دیگه لیست خریدم را بیارم برات؟!آقا هم یه کم بهش برخورد و گفت نه لطفا! بعد گفت دیگه کسی چیزی نمیخواد بخرم؟ حالا غیر از من و نکبتی کسی تو آزمایشگاه نبود و منظورش من بودم دیگه! جوابش را ندادم و دوباره گفت کس دیگه ای چیزی نمیخواد؟!! ابله یانکی 
نوشته شده توسط هما در ساعت 16:19 | لینک  |