ماجرای سرگیجه ام به جای جالبی رسید. میتونم ماجرای خودم و این قرص کوفتی را به عنوان یه مقاله تو ژورنالهای معتبر چاپ کنم! دکتر گرامی از راه دور فرمودند که اگه فکر میکنی مال قطع کردن قرص هست دوباره شروع کن ببین چی میشه! منم آخر هفته شروع کردم و دیدم بعله! سرگیجه پر! براش ایمیل زدم که لطف کنین و سرگیجه را به علائم قطع این داروی لعنتی اضافه فرمائید! ولی مشکل من اینجاست که من با این دارو مشکل دارم چون تمرکزم را از بین میبره و وقتی به زور تمرکز میکنم خوابم میبره!! فرمودن که کم کم قطعش کن! گفتم من قبلا هم کم کم قطعش کردم! یعنی الان باید کم کم کم قطع کنم؟!! حواب فرمودن آره!! خلاصه الان در حال کم کم کم قطع کردن هستم!
جلسه روز جمع با اوستای ابله بعد از سه ربع تاخیر که بنده دم در اتاقشون دخیل بسته بودم و ایشون رو موبایل من که تو آزمایشگاه بود زنگ میزد که دیر میام، انجام شد. کلی لبخند تحویلم داد که منم یه چشم غره اساسی بهش رفتم که لبخندش خشکید!! از بدقولی و دیرکردن متنفرم. حالا خوبه قبلش کلی تقویمش را بالا پایین کرده بود که یه ساعت دقیق بهم بگه! تا نشست پشت میزش گفت خوب چه خبر؟ حالت بهتره؟ منم بدون اینکه جواب سئوالتش را بدم رفتم سر اصل موضوع که تکلیف این مقاله چی میشه! گفت تو میخوای چیکارش کنی؟! گفتم ببین! اسم تو به عنوان نویسنده مربوطه تو این مقاله هست و من فقط حمالیش را کردم. گفت آخه من میخوام تو تصمیم گیرنده باشی چون میخوام در آینده شغل منو ادامه بدی!!!!! با خنده بهش گفتم که چه تو بخوای و چه نخوای من شغل تو را در آینده ادامه میدم چون الان یه عنوان دانشجوی دکتری یه حس بدی دارم که فقط با انتقالش به یه دانشجوی بدبخت دیگه میتونم آرام بگیرم
* فوتبال ایران- امارات را بصورت متن و مستقیم خواندم و خدا را شکر کردم که تصویر ندارم تا جون به لب بشم!
* این تختخواب دوبل اتاق جدیدم ورشکستم کرد! امروز کلی پیاده شدم که ست دوبل بخرم چون تا حالا یک نفره گذاشته بودم و بدجوری ضایع بود. حالا قراره شنبه سفارشاتم بیاد در خانه. اتاقم که خوشگل شد حتما عکسش را میزارم اینجا.
استاد گرامی در ادامه سیاستهای بی خیال شدن موجوداتی مثل ما (خوشبختانه فقط من نیستم تقریبا بی خیال همه دانشجو جماعت شده!) این هفته در اوج بود و اصلا جواب هیج ایمیلی را هم نداد! امروز تو جلسه بهش میگم که باور کن که احساس خیلی بدی دارم وقتی ایمیل میزنم و جواب نمیگیرم چون فکر میکنم دارم با دیوار حرف میزنم! باز هم جمله مسخره ببخشید را تکرار کرد که شدید از شنیدنش بهم حالت تهوع دست میده. یاد جوکی میافتم که میگن یه امریکایی تو رشت سوار قطار بوده و ناخواسته(!) بادی ازش در میره و امریکایی مودب (!) هم برمیگرده و میگه sorry! رشتی هم میگه چقدر بی تربیته! گوزیده و رنگش هم میگه!!!!!!! (ظاهرا ساری به رشتی یعنی زرد!) هر وقت اوستا میگه ساری من یاد این جوک میافتم و خندم میگیره.
خداوندا بزرگیت را شکر. از همه جماعت خورده بودیم ولی باور کن تحمل خوردن از یک گوریل را نداشتم دیگه
راستی این رعنا (هم خانه جدید) واقعا موجود نازنینی هست. این هفته که منو شوکه کرده بود! عصری بهم پیغام داد که هر وقت خواستی بیای خانه بگو که با ماشین بیام دنبالت! در حالیکه تو مهربانی این دختر مونده بودم بهش گفتم که خیلی ممنون. من دیروقت میام خانه و نمیخوام مزاحمت بشم. گفت هر وقت خواستی بگو! من نمیخوام تو این سرما پیاده بیای خانه!! باور کنین هضم مهربانی اش خیلی سخته
خدا جون....از اینکه به حرفم گوش دادی و تونستم یه خانه آرام و دوست داشتنی پیدا کنم که توش بوی مهربانی میاد خیلی ازت ممنون. کوچیکتم! لطفا خودت سر فرصت حال نکبتی را بگیر!
پی نوشت: نکبتی برام ایمیل زده که من قصد نداشتم بهت توهین کنم و واقعا متاسفم که ناراحتت کردم. معذرت میخوام و لطفا باهام حرف بزن!!!
براش نوشتم که متاسفانه هضم حرفی که بهم زده برام خیلی سخته. لطفا بهم فرصت بده تا از پس هضمش بربیام! فعلا که رودل گرفتم
این عکس را الان دیدم. خیلی خوشم اومد. بعضی ها هاله نور دارن ولی بعضی ها قرص کامل نور دارن![]()

عصری اومد خانه و گرفتم تخت خوابیدم تا صبح! امروز صبح از مرکز پزشکی زنگ زدن که دکتر دوباره میخواد تو را ببینه! رفتم پیشش و گوش و چشم و گلو را چک کرد و گفت این چند وقت بیماری خاصی نداشتی؟ گفتم حقیقتش اینه که یه دارو میخوردم که قطع کردم. گفت مال همونه! گفتم آخه جالبه که دکتر خودم امروز جواب ایمیلم را داده و گفته که مال قطع این دارو نیست! گفت ولی فکر میکنم که هست. گفتم خوب چیکار کنم؟! گفت این دارو که بهت دادم بخور، اگه تا ۱۰ روز دیگه خوب نشدی بیا یه فکر دیگه برات بکنم. اگه حالت بدتر شد هم زودتر بیا. گفتم چشم!
رفتم دارو را خریدم. ۳۰ تا قرص به عبارتی ۷ پوند! میگه اگه دانشجو هستی این فرمها را پر کن تا پولت را پس بدن. دفترچه حاوی فرمها را گرفتم و الان داشتم میخوندم و از خنده مرده بودم! دقیقا ۱۶ صفحه فرم هست که باید پر بشه و یه عالم سئوال از خودم و جد آبادم و کار و زندگی و خانه و مستقلات و کوفت و زهر مار میپرسه که ۷ پوند بهم برگردونه!!!!!! بخوره تو سرتون! باید یه ۲۰ پوند به من بدن که این فرمهای مسخره را بخونم و پر کنم
اوستا میگه برو سگ بگیر تا مشکلاتت حل بشه!
یه نتیجه گیری خیلی ساده: دوست پسر مساوی است با سگ! یا توانایی سگ و دوست پسر در حل مشکلات بنده یکسان هست!!!
اوستا تو جلسه فرمودن که الان همه دلخوشی زندگیش فقط سگهاش هستن! گفت وقتی میرم خانه بهم سلام میکنن!! من با خنده بهش گفتم که یه پارس یعنی سلام یا دو پارس!! گفت یه دونه
بعد گفتم حالت را هم میپرسن؟! یه چشم غره بهم رفت و گفت نه، فقط سلام میکنن!! از ترس اینکه دوباره ادای منو درنیاره دیگه ادامه ندادم! نکبتی هم مثل مادر بزرگهای سیاه پوست گنده بهش گفت که تو به یه زن نیاز داری!! اوستا هم در حالی که رنگ صورتش به رنگهای مختلف طیف نور عوض شد گفت نه! نکبتی ول کن نبود که، گفت اقلا یه زن سگ دوست!! اوستا باز گفت نه! خیلی خودم را کنترل کردم که نگم: پس یه سگ زن (ماده)
. بعد دوباره موضوع مسخره بهتر بودن سگ از زن را توضیح داد که سگهاش همیشه خوشحالن و من از خوشحالی اونا خوشحال میشم حتی اگر یه روز خیلی خسته کننده تو دانشگاه داشته باشم! بعد نکبتی میگه آخه اونا سگن!! اوستا میگه میدونم! من تو دلم میگم باور کن که نمیدونی!! بعد نکبتی آخر هوش نداشتش را بکار میگیره و میگه فرض کن یه روز بری خانه و ببنین که سگهات تو حالت خوبی نیستن و محلت نمیدن!! چی کار میکنی؟ با خودم فکر کردم که این دختر ابله واقعا میدونه تفاوت حیوان با انسان چیه؟! چطوری میشه یه سگ تو good mood نباشه آخه!!! مثلا با سگ همسایه دعواش شده باشه؟!! یا با صاحبش؟!! پول نداره قبوض مختلفه را بده؟! زنش گذاشته رفته خانه مامانش اینا؟!!! بهش میگم سگ همیشه یه حالت داره، همیشه از دیدن ایشون خوشحال میشه! دیگه حرفی نداشت بزنه. گفت خوب پس، با سگات خوش باش!
آزمایش کوفتی دوباره جواب نداد. حتی با پلیت و بافر جدید! شنبه از صبح تا عصر دانشگاه بودم و وقتی دیدم جواب نداد اینقدر حالم بد شد که دلم میخواست فقط بشینم زار بزنم ولی اصلا اشکم درنمیامد! راستی من اشکم در مواقعی درمیاد که احساس کنم بهم توهین شده وگرنه برای بقیه موارد ماتحت سوزی های زندگیم اشکم درنمیاد! موقع برگشت به خانه بلند بلند با خودم میخوندم:
ای خدا، ای فلک، کار ما، هستی ما، در ید قدرت توست
از خودت ناامیدم نکن، حالا دیگه نوبت توست
اینقدر خوشم میاد بعضی وقتها یه چیزهایی به ذهنم میرسه که اصلا بهش فکر نکردم ولی انگ اون لحظه هست
امیدوارم خداوند یه هوا مطالعات ایمونولوژیکش را بیشتر کنه و یه الهامی بهم بده که چه غلطی باید بکنم الان!
دختر لهستانی چون دانشجوی لیسانس هست و هم چون خیلی فضوله از خبرهای زیر و درشت گروه خبر داره. امروز بهم گفت که خیلی ها از دست قوانین جدید و حرفهای اوستا بعنوان مدیر گروه ناراحت هستن. گفت که چند شب پیش با بچه های سال دومی و چند تا از استادها رفته بودن شام بیرون و شاهد بود که چطوری همه از دستش کلافه بودن و حرفهای زشتی پشت سرش میزدن! آقا به دکتر غار گفته که بازده کاری ات در تدریس اصلا خوب نیست و باید کار تحقیقاتی را کم کنی و بیشتر روی تدریس متمرکز بشی!! میگفت که دو تا از استادها میخوان از دانشگاه برن و آقا هم هیچ تغییری در مواضعش نداده. کلی خندم گرفته بود و بهش گفتم خیلی زوده که! هنوز دو ماه نشده! اولین چیزی که کفر همه را درآورده قانون من درآوردی لیست زرد و قرمز هست. قراره من براش یه کارت زرد و قرمز طراحی کنم تا آقا بزاره تو جیبش و هر جایی که از کسی خلافی سرزد بهش نشون بده!! خانمی که تو قسمت اطلاعات ساختمان کار میکنه چند روز به من و نکبتی گفت که الان تقریبا همه دانشگاه تو لیست زرد هستن
با این دانشجوی گوزو مشکلات اساسی دارم! اصلا میشه من با کسی مشکل نداشته باشم! اولا که بچه هست، فقط ۲۳ سالشه! دوما لهجه شدید انگلیسی انگلیسی داره که حال منو بهم میزنه شدیدا! سوما که بو میده!!! نمیدونم چطوری بگم که چه بویی میده! بوی این پسر بچه های ۱۷-۱۸ ساله که زیاد حمام دوست ندارن و به اقتضای سنشون ورجه وورجه زیاد دارن! شایدم بوی یه من موی فرفری هست که نمیدونم چطوری رو کله اش بصورت عمودی وایسادن! فکر کنم خیلی سخته که در مورد یه بو توضیح نوشتاری داد!! ایکاش تکنولوژی پیشرفت کرده بود تا نمونه بوی این بشر را اینجا میذاشتم
دیشب بیخوابی زده بود به کلم و ساعت ۵/۲ نصف شب بدون وجود هیچ مزاحمی شخصا از خواب پریدم و تا ۵/۶ مشغول تماشای فیلم انتخابات امریکا شدم
کلی خجالت کشیدم وقتی اوستای ابله فرمودن که تو اخبار خوندم که یکی از وزیراتون بخاطر مدرک تقلبی از آکسفورد از کار برکنار شده! گفتم بله، تازه کلی از خاطرات آکسفوردش هم برای دانشجوهاش تعریف کرده! گفت ولی تو میتونی بعدا از خاطرات کمبریج رفتنت تعریف کنی چون واقعا رفتی!!! (من یه نصف روز تو گروه جیرجیرک شناسی کمبریج بودم) پیدا کنید پرتغال فروش را
هم خانه یا دختر صاحبخانه که میخوام اسمش را رعنا بزارم، اول هفته رفت لندن و بهم زنگ زد که تا دوشنبه خداحافظی کنه. بهش گفتم که شوفاژ خانه را لطفا روزها خاموش کن چون من نیاز ندارم و باید در مصرف انرژی صرفجویی کرد. با یه ذوقی گفت به مامانم بگم کلی خوشحال میشه و عاشقت میشه
مامانم میگه اتاقت رو به آفتابه؟! میگم اگه آفتاب باشه آره! دو هفته ای هست که افتاب ندیدم، شما که میبینین سلام منو بهش برسونین و بگین به سرزمین این چشم چپها هم بتاب
برای کسانیکه از کلاه قرمزی خاطره دارن:
http://forum.iranproud.com/download-movie-persian-kolah-ghermezi-dar-farang-c8-f3182
اینو الان پیدا کردم: کلاه قرمزی در فرنگ. ظاهرا نتیجه کار ایرج طهماسب تو خارج بوده. آقای مجری از کلاه قرمزی میپرسه که وقتی پدر و مادر پیر میشن، بچه مثل چه چیز در دستشون هست؟! کلاه قرمزی هم باحال میگه آفتابه
از اوستا خبری نیست. امروز داشتم فکر میکردم نکنه مرده!! نه ایمیلی نه حضوری! البته جای شکرش باقیه ولی وقتی کارش داری و نمیتونی پیداش کنی سخته. نکبتی جمعه بهش ایمیل زده و هنوز ازش جوابی نگرفته! بهش میگم خیلی احساس خوبی هست. ما فقط یه روز در هفته اونم به مدت یکساعت تو جلسه گروه استاد راهنما داریم و بیشتر بحث هم در مورد موضوعات عمومی از جمله خرید هات چاکلت هست
مشتاقانه منتظر انتخاب رئیس جمهور آینده امریکا هستم و اخبارش را دنبال میکنم. دیروز یه مصاحبه تو تلویزیون دیدم که از یه پسر سیاه پوست ۷-۸ ساله امریکایی در مورد اینکه کدومشون بهترن سئوال میکرد. پسره هم گفت اوباما. گفت چرا؟ پسره یه کم فکر کرد و بعد گفت که خوب میرقصه
در مورد عکس هم باید صبر کنین که به اتاقم سروسامان بدم. هنوز مناسب عکاسی نیست!
شاید خنده تون بگیره ولی خودم هم از خوندن پست قبلی ام گریه ام میگیره!!!! بعد به خودم میگم آخه کسی که روضه میخونه که خودش گریه نمیکنه دیوانه!!
یه حس هست. میاد و میره. هر وقت خوشحالی سراغت نمیاد ولی امان از وقتی غمگین بشی.
شکر خدا اساس کشی تمام شد و الان دو روزه که تو خانه جدید مستقر شدم. با اینکه قرار بود تا آخر ماه جای قبلی باشم (چون پولش را داده بودم) ولی سه شب پیش با این کوزت احمق دعوام شد و دختر بیشعور نفهم بهم فحش داد (گفت برو به جهنم! منم گفتم دم درش منتظرت میمونم!) و اصلا شبش نتونستم بخوام و تصمیم گرفتم هر چه زودتر برم خانه جدید که احتمال دیدن این احمق را به صفر برسونم. خداوندا لطفا منو از همزیستی با این جماعت نفهم در آینده در امان دار! آمین.
دختری که مامانش صاحب این خانه جدید هست واقعا دختر نازنینی هست. شایدم از بس من اینجا با آدم مزخرف سروکار داشتم این برام مثل فرشته میمونه. وقتی کلید را بهم داد گفت که میام تو اسباب کشی کمکت میکنم. کلی تشکر کردم و گفتم که دوست ایرانی ام ماشین داره و میاد. گفت باشه ولی اگه کمک خواستی بهم بگو. دوستم را نتونستم پیدا کنم و مجبور شدم بهش زنگ بزنم که بیاد کمک. بنده خدا کلی کمک کرد. خدا خیرش بده. تازه صبح که از خواب بیدار شدم بهم زنگ زد که دیشب خوب خوابیدی؟! حالا خودش تو اتاق بالا سر من خوابیده! بهش گفتم که واقعا اولین آدم مهربانی هستی که بعد از این دو سال تو این مملکت دیدم.
باور کنین اساس کشی معضل بزرگی هست و از اون بدتر تنهایی انجام دادن هست. من تجربه اساس کشی خیلی زیاد دارم چون متاسفانه مجبور بودیم خانه مون را هر ۲-۳ سال عوض کنیم و من تقریبا تو این امر خبره شدم. فکر میکردم که اساس چندانی ندارم ولی وقتی همه را جمع کردم دیدم خدایا من چقدر اسباب دارم. قسمت اعظمش هم کتاب و مقاله و مجلات فیلمی بود که آقای پدر و داداش عزیزوار برام فرستاده بودن. خلاصه کل اسباب تو ۳ بار بارکشی با ماشین تمام شد و دیشب که دیگه کامل مستقر شده بودم و احساس گشنگی میکردم یادم افتاد که محتویات یخچال و فریزر را با خودم نیاوردم
. دیگه روم هم نمیشد به کسی بگم بیا کمک. خودم با چرخ دستی و یه ساک گنده راه افتادم و آوردمشون. تقریبا موقع برگشتن احساس مرگ مطلق داشتم و چیزی به اسم پا و کمر برام نمانده بود دیگه. ولی وقتی در خانه جدید را باز کردم و دیدم بوی گند غذای هندی و نان سوخته روی اجاق نمیاد کلی ذوق کردم و به خودم گفتم به دردش می ارزه! در مجموع همه چیز خانه از قبلی بهتره. اتاق بزرگتره شیکتره گرم و نرمتره و از همه مهتر دختره هست که وقتی منو میبینه باهام حرف میزنه نه اینکه ماتحتش را بکنه طرفم! (البته هنوز اولشه
). تازه فهمیدم کلی هم قدم خیر هستم و نمیدونستم. دختره بهم گفت که ترم پیش دو تا از درسهاش را افتاده بوده و دانشگاه گفته بود که باید دوباره این واحدها را بگیری و بیای سر کلاس ولی دیروز بعد از تجدید نظر نهایی بهش گفته بودن که لازم نیست که سر کلاسها حضور داشته باشی و فقط آخر ترم بیا امتحان بده. کلی از این موضوع خوشحال و ذوق زده بود. موجود جالبی هست. مسیحی بوده و دو ساله که مسلمان شده چون یه دوست پسر مسلمان داشته که الان شوهرش هست. دیروز کلی با هم بحثهای اسلامی کردیم و از دیدگاهش به دین خیلی خوشم اومد. به نظرم کسانیکه مسلمان بدنیا میان با کسی که اسلام را قبول میکنه خیلی فرق داره. من احساس میکنم که ماها خدا را تو اسلام را از پایین به بالا میشناسیم (منحرف فکر نکنین!!) یعنی از طریق امام و پیغمبر میرم بالا تا برسیم به خدا ولی این دختره از بالا رسیده به پایین (بی تربیت ها!!) یعنی اول خدا را شناخته و باورش کرده و بعد رسیده به پیغمبر! میگه که فقط قران را خوانده و نمازش را هم به زبان انگلیسی میخونه! همش هم میگفت انشاءالله ( با یک لهجه خیلی قشنگ این عبارت را میگفت) که در آینده یاد میگیرم که به عربی بخونم. نقاط مشترک فکری زیاد داریم فقط اینکه به حجاب به عنوان سپری در مقابل نظر سوء مردها نگاه میکنه برام قابل هضم نبود. گفت قبلا که میرفته نایت کلاب همش در شهر بهش پیشنهاداتی میشده ولی الان که حجاب داره و نایت کلاب هم نمیره دیگه هیچ مردی جرات نداره بهش پیشنهادات ناموسی بده. روم نشد بهش بگم که دختر خوب وقتی خوشگل میکنی (بدون آرایش هم خوشگله) و میری نایت کلاب انتظار داری که پیشنهاد هم نگیری؟!!
با اوستا هم کماکان روابط چیز مرغی هست. به مناسبت دو سالگی ورودم به این مملکت یه ایمیل براش فرستادم که توصیف کننده حال و روز من در دو سال قبل و الان بعد از دو سال بود. یه چیزی تو مایه های آخر پست قبلی ام ولی خیلی باحالتر که خودم کلی از خوندنش کیف میکردم. مخاطب ایمیلم اون نبود و انگار دارم با خدا حرف میزنم و حرفهای رد و بدل شده را بین خودم و خدام را براش نوشتم که ببین بعد از دو سال هنوز کسی هست که میتونی منو واقعا ناراحت کنه. آقا یه جواب سوپر احمقانه برام نوشت که کاری به محتوایتش ندارم ولی آخرین جمله اش برام خیلی خنده دار بود که نوشته بود
Perhaps the real problem is you need a dog. Much easier to get along with than housemates, co-workers and bosses.
فقط ببینین من با چه احمقی طرفم !!! تو ایمیلم یه جور اشاره کرده بودم که اگه من تو ایران ناراحت میشدم خانواده و دوستانی داشتم که منو حمایت احساسی میکردن تا بتونم تحمل کنم ولی اینجا کاملا تنهام. این جواب آقا در قبال این مشکل من یا بقول خودش حل مشکل من هست! یه جواب دندان شکن و شاید ماتحت سوزانی براش نوشتم به این مضمون که اگه من هنر زندگی مشترک نداشتم یعنی اینکه من مشکل دارم و اصلا خودم را نمیبخشم که بیام یه سگ را تو زندگیم جانشین انسانی کنم که عمیقا معتقدم برترین مخلوق خداوند هست چون عقل و شعور داره و میتونه فکر کنه احساس کنه و حرف بزنه. لطفا به انسان بعنوان یه انسان احترام بزار و با سگ مقایسه اش نکن. فعلا که جواب نداده و فکر نکنم جوابی داشته باشه که بده و فقط امیدوارم بفهمه!! فقط بفهمه!!
روزهای بعدم هم خیلی خوب یادمه. یه خانم ایرانی مهربان پیدا کردم که دو شب خانه اش موندم. ۱۹ سال اینجا بود و دلش برای جوبهای بوگندوی تهران لک زده بود و عزمش را جزم کرده بود که برگرده ایران. شوهرش را فرستاده بود که کار پیدا کنه و هر شب باهاش تلفنی حرف میزد. شوهرش دکتری یه چیزی داشت و قرار بود تو دانشگاه کار پیدا کنه و ظاهرا طبق معمول داشتن رو اعصاب بدبخت برک میزدن! اولین شبی که اومدم این خانه هم یادمه. تنها تنها شده بودم! به مامانم زنگ زدم و فقط بهش گفتم باهام حرف بزن میخوام صداتو بشنوم
خدا جون، چقدر زود گذشت! نمام روزهایی که تو خیابان مدبر با گریه پیاده راه میرفتم و ازت میخواستم یه راه فرار جلوی پام بزاری یادمه. حتی باهات دعوا میکردم! یادته؟ بهت میگفتم مثلا منم بنده توم؟! چرا منو نمیبینی؟ چرا به حرف دلم گوش نمیدی؟ نمیدونم چی بگم! اون روزی که اینجا هم تمام مسیر دانشگاه تا خانه را با گریه اومدم به خودم گفتم بیا! تحویل بگیر! همینو میخواستی؟! کوچه اینجا با ان و گوه سگ بهتره یا کوچه سرازیری مدبر؟ بازم با خدا کار داری؟ بازم باید به حرفت گوش بده؟ اصلا دیگه حرفی دازی؟! نمیدونم، نمیدونم، هیچی نمیدونم
آزمایش کوفتی جواب نداد و وقتی به اوستا خبر دادم دستور داد که هیچ آزمایش دیگه ای در این راستا انجام ندم که مبادا مواد مصرف بشه و فورا به حضورش شرفیاب بشم. منم رفتم و گفتم فرمایش. گفت برام بنویس دقیقا چیکار کردی!!!!!!! بدون اغراق بار دهمی بود که براش توضیح میدادم که چه غلطی دارم میکنم. بعد گفت مطمئنی فلان آنتی بادی به بمان آنتی ژن میچسبه؟! گفتم قاعدتا باید بچسبه! گفت نه، مطمئن بشو! گفتم باشه، از کمپانی مربوطه میپرسم. پرسیدم و گفتن آره میچسبه! دوباره مراسم چرا این آزمایش جواب نمیده شروع شد
جلسه اوستا با چینی همیشه قبل از جلسه ما هست. الان دو هفته هست که منم تو جلسه شون حضور فیزیکی دارم چون زود میرم و اتاقم هم که با چینی مشترکه. این هفته شاهد بودم که اوستا چه گندی به هیکل این بدبخت چینی زد! کاملا مثل یه موجود احمق باهاش صحبت میکنه و چیزهایی ازش میپرسه و میخواد که من احساس میکنم اینجا مهد کودک یا فوقش دبستان هست!! یعنی اگه یکبار جرات کنه با من اینجوری حرف بزنه، شبش جسد سگش را مثل فیلم پدرخوانده رو تختش میبینه
آخر جلسه نکبتی به اوستا دستور داد که برامون هات چاکلت بخر، از اونایی که احتیاج به شیر نداره و در ضمن چون هما ترک شکلات کرده، دیگه شکلات سفید نخر و همون مارزیپن را بخر!!! آخه اوستا دوشنبه یکسری شکلات و بیسکویت بهم داد که بزارم تو اتاقمون و گفت که شکلات سفید را برای تو خریدم! منم اون موقع نزدم تو ذوقش ولی بعد که اومد تو اتاقمون و گفت چرا بازش نکردی گفتم من تو رژیمم و شکلات و چیپس دیگه نمیخورم. جاتون خالی قیافش خیلی ضایع شد. نکبتی میگه خیلی دوستت داره که برات شکلات سفید خریده که تو دوست داری، خواسته از دلت دربیاره! گفتم دوست داشتنش بخوره تو سرش، بجای اینکارا با آدم درست حرف بزنه، نه مثل احمقها! ظاهرا فقط من شکلات سفید دوست داشتم ولی بدون حضور من هم شکلات در کمتر از دو روز تمام شد! خلاصه، اوستا آخر جلسه تو دفتر کذایی اش نوشت که گروه تقاضای هات چاکلت کرده! بزور جلوی خنده ام را گرفتم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم ببخشیدو، ایشون گروه نیست و فقط یه نفره!
