جمعه 29 آذر1387
من اومدم! بدون خبر! یعنی فقط خانواده میدونستن که من میام چون خودشون بلیط فرستاده بودن! قراره بقیه را سورپریز کنم که فعلا در حال انجامش هستم و خدایش کار سختی هست!
دوباره هوا سرده، برف هم که اومده و منی که قرار بود برم جهنم هنوز هم دارم تو سرما برای خودم تیک تیک میلرزم! خانه هم سرده و شوفاژها جواب سرما را نمیدن. اینترنت هم که نفتی هست و یه جورایی انگیزه آدم را برای نوشتن از بین میبره. از وقتی نیت میکنی که مطلب بنویسی تا وقتی که صفحه باز میشه فاصله ای میفته که اصلا یادم رفت که چیا میخواستم بنویسم!
نکبتی روز قبل اومدن کلی برام احساسات به خرج داد که یه هوا ترسیده بودم! وقتی میخواستم ازش خداحافظی کنم تو آزمایشگاه نبود و بهش زنگ زدم که کجایی که میخوام برم. گفت نه، نرو!!! کلی خنده ام گرفته بود و گفتم چرا؟! گفت دلم برات تنگ میشه! کی میره این همه راهو! گفتم بالاخره دیر یا زود باید برای همیشه بریم دیگه! نکبتی هفته دیگه میره مملکتش و از هوای ۳۰-۳۲ درجه و سواحل دریاش لذت میبره. بهم گفت که حتما جای تو هم آفتاب میگیرم!
تو جلسه روز آخر هم اوستا یه مدلی حرف میزد که انگار این آخرین جلسه گروه در این سال هست. با تعجب بهش گفتم که مگه این جلسه آخره؟! گفت آره دیگه! هفته دیگه که تو نیستی! گفتم ولی بقیه هستن که! بعد به نکبتی نگاه کرد و گفت تو هستی؟ اونم با یه چشم غره که یعنی فراموشکار من که بهت گفته بودم که هفته بعد میرم خانه، گفت آره! چینی بدبخت هم گفت که اونم هفته دیگه هست. بعد اوستا گفت باشه پس هفته دیگه هم جلسه داریم ولی دیروقت چون خودم کلی جلسه دارم!!! ظاهرا میخواد با تمام اعضای گروه شیمی قبل از پایان سال جلسه داشته باشه و کارهایی که قرار بود بکنه و نکرده و شاید سال دیگه بکنه را براشون توضیح بده!!! (بی تربیت!). سر یه قسمت از نتایج کارم که ادامه کار بر روی شیشه های نازک بی پدر بود بهش گفتم که من تو این کار مشکل دارم و بگو که چیکار کنم. گفت فعلا به هیچی فکر نکن و فقط به تعطیلاتت فکر کنم و سعی کن خوشحال باشی!!!!! با خنده بهش گفتم که من خودم این کارها را بلدم، لطف کن اون قسمتی که بلد نیستم را بهم بگو! چون من که برگردم که تو نیستی که بتونم ازت بپرسم. توضیحاتش به درد عمش میخورد! حالا تو فکرم که وقتی نیست برم سراغ ایدا و ازش کمک بگیرم. چون این فسمت کار همش میره تو فیزیک نور و میکروسکوپ که طبق معمول من توش خنگ خنگم. اوستا هنوز مقاله را نفرستاده و خدا لعنتش کنه! روزی چند بار ایمیلم را چک میکنم ببینم فرستاده یا نه ولی هنوز خبری نیست! فکر کنم باز تنش میخاره و باید از راه دور حالش را بگیرم!
فعلا که خسته ام، سردمه، هوا کثیفه و منم کلافم! دیشب تا ۴ صبح بیدار بودم و خوابم نمیبرد و هیچ کس هم بیدار نبود که دو کلام باهاش حرف بزنم!! صبح هم که تا اومدم از خواب لذت ببرم که مادر گرامی مراسم بیدار باش صبحگاهی را با سروصدا آغاز کرد! بهش گفتم باور کن که من ۴ صبح خوابیدم. کلی بهم لطف کرد و گذاشت تا ۵/۱۰ بخوابم ولی دیگه نذاشت! از صبح تا حالا همش یه کم سرحالم و دوباره منگ و گیج میشم و تا میرم تو اتاق که بخوابم که از سرما از خواب بلند میشم و میام تو هال که بچسبم به بخاری.
دوباره هوا سرده، برف هم که اومده و منی که قرار بود برم جهنم هنوز هم دارم تو سرما برای خودم تیک تیک میلرزم! خانه هم سرده و شوفاژها جواب سرما را نمیدن. اینترنت هم که نفتی هست و یه جورایی انگیزه آدم را برای نوشتن از بین میبره. از وقتی نیت میکنی که مطلب بنویسی تا وقتی که صفحه باز میشه فاصله ای میفته که اصلا یادم رفت که چیا میخواستم بنویسم!
نکبتی روز قبل اومدن کلی برام احساسات به خرج داد که یه هوا ترسیده بودم! وقتی میخواستم ازش خداحافظی کنم تو آزمایشگاه نبود و بهش زنگ زدم که کجایی که میخوام برم. گفت نه، نرو!!! کلی خنده ام گرفته بود و گفتم چرا؟! گفت دلم برات تنگ میشه! کی میره این همه راهو! گفتم بالاخره دیر یا زود باید برای همیشه بریم دیگه! نکبتی هفته دیگه میره مملکتش و از هوای ۳۰-۳۲ درجه و سواحل دریاش لذت میبره. بهم گفت که حتما جای تو هم آفتاب میگیرم!
تو جلسه روز آخر هم اوستا یه مدلی حرف میزد که انگار این آخرین جلسه گروه در این سال هست. با تعجب بهش گفتم که مگه این جلسه آخره؟! گفت آره دیگه! هفته دیگه که تو نیستی! گفتم ولی بقیه هستن که! بعد به نکبتی نگاه کرد و گفت تو هستی؟ اونم با یه چشم غره که یعنی فراموشکار من که بهت گفته بودم که هفته بعد میرم خانه، گفت آره! چینی بدبخت هم گفت که اونم هفته دیگه هست. بعد اوستا گفت باشه پس هفته دیگه هم جلسه داریم ولی دیروقت چون خودم کلی جلسه دارم!!! ظاهرا میخواد با تمام اعضای گروه شیمی قبل از پایان سال جلسه داشته باشه و کارهایی که قرار بود بکنه و نکرده و شاید سال دیگه بکنه را براشون توضیح بده!!! (بی تربیت!). سر یه قسمت از نتایج کارم که ادامه کار بر روی شیشه های نازک بی پدر بود بهش گفتم که من تو این کار مشکل دارم و بگو که چیکار کنم. گفت فعلا به هیچی فکر نکن و فقط به تعطیلاتت فکر کنم و سعی کن خوشحال باشی!!!!! با خنده بهش گفتم که من خودم این کارها را بلدم، لطف کن اون قسمتی که بلد نیستم را بهم بگو! چون من که برگردم که تو نیستی که بتونم ازت بپرسم. توضیحاتش به درد عمش میخورد! حالا تو فکرم که وقتی نیست برم سراغ ایدا و ازش کمک بگیرم. چون این فسمت کار همش میره تو فیزیک نور و میکروسکوپ که طبق معمول من توش خنگ خنگم. اوستا هنوز مقاله را نفرستاده و خدا لعنتش کنه! روزی چند بار ایمیلم را چک میکنم ببینم فرستاده یا نه ولی هنوز خبری نیست! فکر کنم باز تنش میخاره و باید از راه دور حالش را بگیرم!
فعلا که خسته ام، سردمه، هوا کثیفه و منم کلافم! دیشب تا ۴ صبح بیدار بودم و خوابم نمیبرد و هیچ کس هم بیدار نبود که دو کلام باهاش حرف بزنم!! صبح هم که تا اومدم از خواب لذت ببرم که مادر گرامی مراسم بیدار باش صبحگاهی را با سروصدا آغاز کرد! بهش گفتم باور کن که من ۴ صبح خوابیدم. کلی بهم لطف کرد و گذاشت تا ۵/۱۰ بخوابم ولی دیگه نذاشت! از صبح تا حالا همش یه کم سرحالم و دوباره منگ و گیج میشم و تا میرم تو اتاق که بخوابم که از سرما از خواب بلند میشم و میام تو هال که بچسبم به بخاری.
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:48 | لینک
|
شنبه 23 آذر1387
آخ اگه بدونین تو این هفته من بدبخت همش لرزیدم! صبح از رختخواب میامدم بیرون، میلرزیدم! صبحانه میخوردم، حاضر میشدم برم دانشگاه، میلرزیدم. شوفاژ را میخواستم روشن کنم ولی میگفتم من که دارم میرم بیرون، پس بیخیال. تو راه دانشگاه میلرزیدم! دستهام با دستکش هم یخ یخ بود. میرسیدم دانشگاه و اولش خوب بود ولی بعد ۱۰ دقیقه میدیدم که اتاق هم سرده! دوباره کاپشن تنم میکردم و میشستم و سرما از پا میامد بالا! انواع و اقسام فحشهای نازنین را نثار انگلیسی جماعت کردم که بلد نیستن تو یه هوای سرد معمولی گرمای لازم اتاق را فراهم کنن. میرفتم اتاق دانشجوهای دکتری و میدیدم که عین حمام داغه! تا میشستم صفا کنم انواع صداهای سرفه و عطسه از موجودات سرماخورده ابله بلند میشد و بعد از ده دقیقه دیدم دارم سردرد و گلودرد میگیرم و عطای جای گرم را به لقاش بخشیدم و برگشتم سرجای یخ خودم. حالا این وسط اوستا اومده میگه با روپوش آزمایشگاه نباید تو اتاق بشینی! میگم سرده، مگه احساس نمیکنه؟! میگه چرا ولی مقررات ایمنی دانشگاه میگه که نباید با روپوش آزمایشگاه تو اتاقی که غذا میخورین بشینین! بابا یکی به من چند فقره فحش حسابی یاد بده که نثار هر چی قانون احمقانه و مسخره ایمنی بکنم!! دو بار فرم شکایت دانشگاه مبنی بر سرد بودن اتاق را پر کردم و فرستادم ولی هیچ اتفاقی نیافتد. شب میام خانه و تا اتاق گرم بشه میشه ۱۱ شب که باید رفت خوابید! نمیدونم چرا با اینکه شوفاژ داغ داغه ولی اتاق سرده! فکر کنم دررفت گرما زیاد داره. به اوستا میگم من شدید دلم میخواد برم جهنم! میگه چرا؟ میگم خسته شدم از بس تو این مملکت از صبح تا شب لرزیدم. اینجا میلرزم، خانه میلرزم! حالم بهم خورد دیگه. میگه خوب کاری نداره، اگه قتل کنی میری جهنم! بقول یکی از دوستان، مسیحیت هم دین خوبی هست، فقط با قتل میری جهنم! تو اسلام اگه چپ بگوزی باید بری جهنم
. بعد میگه تو باید بری آریزونا! میگم مگه اونجا جهنمه؟! میگه نه، هواش گرمه، همونه که تو میخوای. من فقط منتظر اجازه ایشون بودم که برم آریزونا که اونم گرفتم
. بعد بهش میگم که مملکت خودم که بهتره، اقلا هر ۴ فصل را دارم، تابستان گرما ذخیره میکنم برای زمستان سردش. میگه خوب دیگه، خوبی خارج اومدن اینه که آدم دلش برای مملکتش تنگ میشه و تازه میفهمه چه جای خوبی را از دست داده! یه چشم غره بهش رفتم و گفتم من همیشه مملکتم را دوست داشتم ولی ....
خبر داغ! گوزو موهاش را کوتاه کرد!!!! فقط میزان تغییر قیافه اش را بگم که وقتی پای کامپیوتر نشسته بود و اوستا اومد تو اتاق، نشناختش و ازم یواشکی پرسید این کیه؟! منم با خنده بهش گفتم نمیشناسی؟! گفت نه! گفتم ویلیامه ولی بدون موهاش!
اصلا باورش نمیشد! قیاقه اش الان شبیه پسربچه های ۱۰-۱۲ ساله شده. بقول خودم گل بود به سبزه هم آراسته شد! کاملا یه بچه به تمام معنی شده!
خبرداغ بعدی! چینی واقعا دیگه داره میره. البته دوماه دیگه. چون اینجا باید دو ماه قبل رفتن به دانشگاه اطلاع بدی که میخوای بری تا کارهای اداری اش انجام بشه. من که درست نفهمیدم چی میگه ولی گفت که شجاعت لازم برای رفتن را کسب کرده ولی این وسط نظر اوستا را نفهمیدم! یه روز دیدم همش داره سوت میزنه و آواز چینی میخونه! سوت زدنش هم خیلی مزخرفه! انگار سرود ملی یا مارش جنگی را بخوای با سوت بزنی! یکنواخت و اعصاب خورد کن! از کنجکاوی داشتم میمردم چون روز قبلش اصلا از صبح تا عصر صدا از این بشر درنیامد! بعد ازش پرسیدم چی شده؟ خیلی خوشحالی؟! گفت آره، یکی از بهترین روز زندگیمه! بالاخره میتونم از اینجا برم!
خبر داغ! گوزو موهاش را کوتاه کرد!!!! فقط میزان تغییر قیافه اش را بگم که وقتی پای کامپیوتر نشسته بود و اوستا اومد تو اتاق، نشناختش و ازم یواشکی پرسید این کیه؟! منم با خنده بهش گفتم نمیشناسی؟! گفت نه! گفتم ویلیامه ولی بدون موهاش!
خبرداغ بعدی! چینی واقعا دیگه داره میره. البته دوماه دیگه. چون اینجا باید دو ماه قبل رفتن به دانشگاه اطلاع بدی که میخوای بری تا کارهای اداری اش انجام بشه. من که درست نفهمیدم چی میگه ولی گفت که شجاعت لازم برای رفتن را کسب کرده ولی این وسط نظر اوستا را نفهمیدم! یه روز دیدم همش داره سوت میزنه و آواز چینی میخونه! سوت زدنش هم خیلی مزخرفه! انگار سرود ملی یا مارش جنگی را بخوای با سوت بزنی! یکنواخت و اعصاب خورد کن! از کنجکاوی داشتم میمردم چون روز قبلش اصلا از صبح تا عصر صدا از این بشر درنیامد! بعد ازش پرسیدم چی شده؟ خیلی خوشحالی؟! گفت آره، یکی از بهترین روز زندگیمه! بالاخره میتونم از اینجا برم!
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:39 | لینک
|
سه شنبه 19 آذر1387
منم مثل نیلی دارم فکر میکنم که اجداد ما هم باید خرس بوده باشن یا اصولا هر حیوانی که خواب زمستانی دارن! دو هفته ای میشه که اینجا حسابی سرد شده و شبها صفر و زیر صفر هست و روزها هم فوقش ۴-۵ درجه هست. لطفا دوستان مستفر در کانادا ازم ایراد نگیرن که اینم شد هوای سرد!!! برای این مملکت و دهات من با این خانه ها و ساختمانهای قدیمی و گدابازی شدید در سیستمهای گرمایی، این هوا سرده. صبحها هم که یا خورشید نیست و یا دیر درمیاد. خلاصه مجموعه عوامل دست به دست هم دادن که من شدید تنبل و خواب آلو بشم. صبحها که به زور ۵/۸-۹ از خواب بیدار میشم اونم منی که به سحرخیزی معروف بودم و لیلا بهم میگفت که من نمیدونم تو چه انگیزه قوی برای دانشگاه رفتن داری که صبح زود از خواب بیدار میشی. دوشنبه که با وجودی اینکه آزمایش داشتم و باید ۹ شروع میکردم، ساعت ۵/۱۱ رسیدم دانشگاه! اینقدر عجیب بود که نکبتی هم تعجب کرد که این چه ساعت اومدنه! امروز هم که ساعت ۱۰ جلسه گروه بود و من ۵ دقیقه قبلش کاملا خواب آلو خودم را رسوندم دانشگاه. ولی همچین جلسه ای بود که خوابم پرید!!
قرار بود که هر کس فوقش ۵ دقیقه حرف بزنه چون اوستا میخواست بقیه وقتش را صرف مقاله من و چینی بکنه. چینی بهش اولتیماتوم داده که اگه تا قبل کریسمس مقاله ام را تمام نکنی و نفرستی، از اینجا میرم! البته یه شش ماهی هست که این حرف را میزنه! خلاصه هر کدام ۵ دقیقه حرفمون را زدیم که نوبت رسید به چینی که آخرین نفر بود. سر یک موضوع خیلی احمقانه همچین بین اوستا و چینی گفتمان خشنی درگرفت که من حالت تهوع بهم دست داده بود! اوستا سه چهار بار تکرار کرد که "دارم عصبانی میشم!! چیزی نمونده که عصبانی بشم!! تو هنوز عصبانیت منو ندیدی!!! دعا کن که نبینی!!!" من که اصلا نگاهشون نمیکردم و فقط دعا میکردم این ۵ دقیقه که یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید زودتر تمام بشه! چینی هم که نمیدونم ترسیده بود یا میخواست دعوا را تمام کنه به اوستا گفت باشه، پس جلسه را تمام کن و سعی کن آرام باشی، همین! اوستا هم زود گفت باشه و برگشت طرف من که الان میرم سراغ مقاله تو، کاری نداری؟! منم که هر وقت جو متشنج میبینم حالم بد میشه تو کف لبخند ملیح اوستا بعد از این همه حرفهای خشن مونده بودم و گفتم نه، فقط زودتر تمامش کن لطفا! بعد که از اتاق رفت بیرون احساس کردم که اصلا دیگه خوابم نمیاد
. اصولا اوستا از اون موجوداتی هست که دیر عصبانی میشه و میگن اگه اینجور آدمها عصبانی بشن واقعا بد عصبانی میشن. نکبتی که ۶ سالی هست با اوستا کار میکنه میگه تاحالا ندیده که عصبانی بشه ولی دوستش تو باربادوس تونسته یه بار عصبانیتش را ببینه که واقعا وحشتناک بوده! قابل توجه دوستان جدید که اوستا چند سالی تو باربادوس استاد دانشگاه بوده و نکبتی را هم از همانجا پیدا کرده.
عصری رفتم تو اتاقش و دیدم یه عالم شکلات ردیف کرده تو کتابخانه اش! داشت در مورد مقاله حرف میزد که پریدم وسط حرفش که خبریه؟! مهمونی داری؟! خنده اش گرفته بود و گفت امروز نه، اینا را میخوام بعنوان هدیه کریسمس بدم به همکاران گروه. گفتم آفرین، چه مدیر گروه مهربان و خوبی! گفت میخوام بقیه را خوشحال کنم (خودش عاشق شکلاته و فکر میکنه که همه با دیدن شکلات باید مثل خر ذوق کنن!!). بعد بهم گفت که نمیخوام کسی الان بفهمه، لطفا به کسی چیزی نگو!! به کتابخانه اشاره کردم و گفتم خوب اقلا یه جوری قایمشون کن که کسی نبینه! گفت تو تنها کسی هستی که متوجه شدی!!!!!!!!! از خنده مرده بودم و گفتم ببخشید، من خیلی فضولم! گفت نه، خوبه، تو observer خوبی هستی!!
اوستا قراره یه ماهی بره استرالیا برای کار تحقیقاتی. یعنی ماه ژانویه را کاملا اونجا تشریف دارن و یه جورایی نفس راحت میشه کشید! البته اولش که تعطیلات هست ولی دانشگاه از ۵ ژانویه باز میشه. نکبتی از وقتی شنیده که میخواد بره استرالیا هی به من میگفت که منم خیلی دوست دارم برم استرالیا، ایکاش میشد منو با خودش ببره! نمیدونم چرا از استرالیا خوشش میاد! من که هر وقت یاد این میافتم که کسانی که استرالیا را استرالیا کردن زندانها و مجرمین انگلیسی بودن، اصلا دلم نمیخواد برم استرالیا. بقول خودم انگلیسی خوب چیه که آشغالش چی باشه!! (آیکون نژادپرست!) امروز سرجلسه که حرف استرالیا رفتن اوستا شد، نکبتی خیلی آرام گفت که منم میخوام برم استرالیا!! اوستا هم گفت میتونی! باید ۲۰ سال سخت کار کنی و بعد یه فرصت مطالعاتی خوب پیدا کنی و بری استرالیا برای تحقیقات!!!!!
نکبتی یه نگاه متعجب معصومانه ای بهش کرد که من ۲۰ سال دیگه بازنشسته میشم! اوستا گفت نه! چرا؟! من حدودا بیست سال ازت بزرگترم و بیست ساله که دارم سخت تلاش میکنم و این موقعیت را بدست آوردم. پس تو هم میتونی!! بعد جلسه کلی سربه سر نکبتی گذاشتم که بابا جان، از این اوستا آب گرم نمیشه!! فکر کردی الکی میبرتت استرالیا؟! بهش گفتم اگه میخوای حال اوستا را بگیری یه دوست پسر استرالیایی فرد اعلاء پیدا کن که دعوتت کنه استرالیا و بعد که رفتی اونجا به اوستا ایمیل بزن که من بدون هیچ تلاش و کوششی اومدم استرالیا!!
قابل توجه دوست عزیز مشتاق دیدن درخت کریسمس. اینم درخت کریسمس دانشکده ما. فکر کنم بخاطر مشکل اخلاقی که با ستاره نمیدونم چندپر جماعت دارم، ستاره اش تو عکس نیافتد!! نگین چرا دور و ورش را ننداختی، دو تا کپسول آتش نشانی بغل دستش بود!!
عصری رفتم تو اتاقش و دیدم یه عالم شکلات ردیف کرده تو کتابخانه اش! داشت در مورد مقاله حرف میزد که پریدم وسط حرفش که خبریه؟! مهمونی داری؟! خنده اش گرفته بود و گفت امروز نه، اینا را میخوام بعنوان هدیه کریسمس بدم به همکاران گروه. گفتم آفرین، چه مدیر گروه مهربان و خوبی! گفت میخوام بقیه را خوشحال کنم (خودش عاشق شکلاته و فکر میکنه که همه با دیدن شکلات باید مثل خر ذوق کنن!!). بعد بهم گفت که نمیخوام کسی الان بفهمه، لطفا به کسی چیزی نگو!! به کتابخانه اشاره کردم و گفتم خوب اقلا یه جوری قایمشون کن که کسی نبینه! گفت تو تنها کسی هستی که متوجه شدی!!!!!!!!! از خنده مرده بودم و گفتم ببخشید، من خیلی فضولم! گفت نه، خوبه، تو observer خوبی هستی!!
اوستا قراره یه ماهی بره استرالیا برای کار تحقیقاتی. یعنی ماه ژانویه را کاملا اونجا تشریف دارن و یه جورایی نفس راحت میشه کشید! البته اولش که تعطیلات هست ولی دانشگاه از ۵ ژانویه باز میشه. نکبتی از وقتی شنیده که میخواد بره استرالیا هی به من میگفت که منم خیلی دوست دارم برم استرالیا، ایکاش میشد منو با خودش ببره! نمیدونم چرا از استرالیا خوشش میاد! من که هر وقت یاد این میافتم که کسانی که استرالیا را استرالیا کردن زندانها و مجرمین انگلیسی بودن، اصلا دلم نمیخواد برم استرالیا. بقول خودم انگلیسی خوب چیه که آشغالش چی باشه!! (آیکون نژادپرست!) امروز سرجلسه که حرف استرالیا رفتن اوستا شد، نکبتی خیلی آرام گفت که منم میخوام برم استرالیا!! اوستا هم گفت میتونی! باید ۲۰ سال سخت کار کنی و بعد یه فرصت مطالعاتی خوب پیدا کنی و بری استرالیا برای تحقیقات!!!!!
قابل توجه دوست عزیز مشتاق دیدن درخت کریسمس. اینم درخت کریسمس دانشکده ما. فکر کنم بخاطر مشکل اخلاقی که با ستاره نمیدونم چندپر جماعت دارم، ستاره اش تو عکس نیافتد!! نگین چرا دور و ورش را ننداختی، دو تا کپسول آتش نشانی بغل دستش بود!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:33 | لینک
|
جمعه 15 آذر1387
خدا منو ببخشه! چه اسمی روی این بدبخت گذاشتم!!
امروز داشتم کامنتها را میخوندم و کلی خندم گرفته بود و از یه طرف هم عذاب وجدان گرفتم! چند وقته احساس میکنم که این بنده خدا یه هوا شوت هم هست!! شاید اسمش را عوض کنم و بزارم یول! یول یه اصطلاحی بود که پسرخاله چلمنگ من برای کسانیکه که شوت بودن بکار میبرد و حالا خودش از همه یول تر بود!! حالا لطفا نظر بدین که کدام بهتره؟ گوزو یا یول؟! اسم خودش ویلیام هست هست ولی مخففش را بکار میبرن و بهش میگن ویل. یول زیاد با ویل فرق ندارهه که!
این عکس را یواشکی ازش گرفتم و خودش نفهمید اصلا. موهاش را با این دستمال که ملاحظه میکنین بست و وقتی نکبتی ازش پرسید چرا گفت که از دست موهام خسته شدم!!! باور کنین یه خروار مو روی سرش هست که نمیدونم چطوری موهای کناری مرتبه و موهای وسط همه وز وزی!! اگه دقت کنین تو عکس دستکش آزمایشگاه هم دستش کرده! کاشف بعمل آمد که اقا به خیلی چیزها حساسیت داره که یکی اش بادام زمینی هست! به نکبتی گفت که کسی که قبلا پای این کامپیوتر نشسته بوده و با موس کار کرده بوده داشته بادام زمینی میخورده و موس آغشته به بادام زمینی شده و اگه ایشون دستش بخوره به موس، حساسیتش عود میکنه!! نکبتی دیروز گفت که از دستش کلافه شدم و خیلی موجود آزاردهنده هست! بهش گفتم من همون اول کشف کردم ولی تو قبول نداشتی ولی من الان دیگه هضمش کردم و فقط هنوز با صداهایی که درمیاره مشکل دارم! چند روزه که دوباره سرما خورده و یه دماغی بالا میکشه که حال آدم را بهم میزنه!
خدمت دوست عزیز عرض شود که من ۶ ماه پیش ایران بودم و هنوز ذخیره پسته و بادامم تمام نشده چون من خودم زیاد نمیخورم و بیشتر برای آشنایی بقیه با فرهنگ غنی و خوشمزه ایرانی بکار میبرم
در ضمن هر وقت به بابام بگم ذخیره ام تمام شده در کمتر از یه هفته آجیل فرد اعلاء تواضع میرسه درخانه
. کوچیک آقای پدر
این عکس را یواشکی ازش گرفتم و خودش نفهمید اصلا. موهاش را با این دستمال که ملاحظه میکنین بست و وقتی نکبتی ازش پرسید چرا گفت که از دست موهام خسته شدم!!! باور کنین یه خروار مو روی سرش هست که نمیدونم چطوری موهای کناری مرتبه و موهای وسط همه وز وزی!! اگه دقت کنین تو عکس دستکش آزمایشگاه هم دستش کرده! کاشف بعمل آمد که اقا به خیلی چیزها حساسیت داره که یکی اش بادام زمینی هست! به نکبتی گفت که کسی که قبلا پای این کامپیوتر نشسته بوده و با موس کار کرده بوده داشته بادام زمینی میخورده و موس آغشته به بادام زمینی شده و اگه ایشون دستش بخوره به موس، حساسیتش عود میکنه!! نکبتی دیروز گفت که از دستش کلافه شدم و خیلی موجود آزاردهنده هست! بهش گفتم من همون اول کشف کردم ولی تو قبول نداشتی ولی من الان دیگه هضمش کردم و فقط هنوز با صداهایی که درمیاره مشکل دارم! چند روزه که دوباره سرما خورده و یه دماغی بالا میکشه که حال آدم را بهم میزنه!
خدمت دوست عزیز عرض شود که من ۶ ماه پیش ایران بودم و هنوز ذخیره پسته و بادامم تمام نشده چون من خودم زیاد نمیخورم و بیشتر برای آشنایی بقیه با فرهنگ غنی و خوشمزه ایرانی بکار میبرم
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:59 | لینک
|
پنجشنبه 14 آذر1387
هنوز مشغول ور رفتن به مقاله و جوابهای دندان شکن به داورهای مقاله هستم. اوستا دوباره یه اصلاحیه برای هر دوتاش نوشت که فلان چیزو حذف کن و بمان چیزو اضافه کن و ... منم زودی انجام دادم و براش فرستادم. فرداش دیدم جواب ایمیل را داده! با تعجب فراوان که چه زود جواب داده، باز کردم و دیدم که نوشته من امروز وقت دندانپزشکی دارم و جلسه صبح را عصر برگزار میکنیم، لطفا به بقیه خبر بده! رفتم دانشگاه و به همه خبر دادم و نکبتی با تعجب گفت چرا به تو گفته؟!! گفتم نمیدونم، از خودش بپرس!! شاید فقط ایمیل من دم دستش بوده! من از دست حسادت این دختر چیکار کنم خدا! حالا خوبه این اوستا کاملا خنثی هست
. عصری شد و از جلسه خبری نشد. نکبتی اومده میگه ایمیلت را چک ببین چیز دیگه برات نفرستاده؟!!! گفتم نه، خبری نیست! بعد مجبور شدم برم دم اتاقش که این جلسه چی شد پس؟! نگو آقا اصلا یادش رفته بود!!! با کلی معذرت و دو بسته شکلات که یکی اش شکلات سفید مخصوص من بود اومد تو جلسه و باز طبق معمول یادش رفته بود که من تو رژیم هستم و شکلات نمیخورم!! البته گوزو نقش منو در خوردن شکلات سفید به خوبی بازی کرد و امروز دیدم از شکلات خبری نیست! به نکبتی میگم اسم من بد در رفته که شکلات سفید دوست دارم ولی انگار بعضی ها بیشتر دوست دارن! تو جلسه وقتی در مورد جواب آزمایش جدیدم صحبت کردم اوستا کلی خوشحال و ذوق زده شد ولی مجبور بودم خبر بد را هم بهش بدم که آنتی بادی مزبور تمام شد! اگه بدونین چقدر جا خورد و بد برخورد کرد!! گفت که قبلا به من گفتی چند تا آزمایش میتونی با این انجام بدی؟ گفتم ۵۰ تا! گفت حالا ۵۰ تا انجام دادی؟! گفتم نه! گفت پس بقیه اش چی شد؟! گفتم نمیدونم! شرکت مربوطه میگه خشک شده ولی من نمی فهمم چطوری یه مایع تو یخچال خشک میشه! میگن درش را خوب نبسته بودی! اگه بهش میگفتم که اشتباه بزرگ از من بوده که همان اول که تحویل گرفتم رقیقش نکرده بودم که فکر کنم منو از پنجره مینداخت بیرون!! مجبور شدم کمی از صداقتم را بزارم زیرم و روش بشینم
بعد با اخم گفت خوب الان میخوای چیکار کنی؟! گفتم شما بفرمائید! گفت دیگه نمیخواد رو این قسمت پروژه ات کار کنی!! گفتم چرا؟!! من تازه جواب گرفتم! گفت ولی فقط یکبار! گفتم ولی دیگه ماده ندارم که بازم جواب بگیرم! گفت خوب، آب ببند به چیزی که از ماده مونده و باهاش آزمایش کن! گفتم ولی غلظتش بهم میخوره! گفت خوب، جواب را با قبلی مقایسه کن! گفتم چشم
بعد دید من خیلی ناراحت شدم گفت ولی خیلی خوب شد که جواب گرفتی!!!! خوشحال نیستی؟!!!!!!!! گفتم اولش که جواب گرفتم خیلی خوشحال بودم ولی بعد که رفتم سراغ ماده ام و دیدم تمام شده همه خوشحالیم پرید! آخر جلسه ازم پرسید که خوب هفته ات را چطور گذروندی؟!!!!!! همینجوری نگاش کردم
! گفتم چی؟! گفت هفته قبل چطور بود؟! حالا من همه حرفهای علمی را زده بودم و نمیدونستم دیگه باید از چی حرف بزنم! فکر کنم بنده خدا یه کم مخش تکان خورده! تا حالا از این سئوالا نمیکرد! تازه من فقط در مورد تابستان خود را چگونه گذراندین بلدم انشاء بنویسم نه در مورد یک هفته!! 
دیروز با آنتی بادی آب بسته به نافش، آزمایش انجام دادم و دیدم خبری از جواب نیست. مونده بودم که چیکار کنم. نشستم فکر کردم که اوستا را با خوردنی میشه خر کرد! یه ظرف پسته و بادام فرد اعلاء ورداشتم و رفتم سراغش! از اون روزایی بود که خرکی مهربان بودم
(البته به من میگه تو همیشه مهربانی!! فکر کنم یادش رفته چه پاچه هایی ازش میگرفتم !!!!!!) دیدم قیافه اش خیلی خسته است. گفتم وقت داری چند لحظه باهات صحبت کنم. گفت آره. گفتم اگه خسته ای بزارم برای یه روز دیگه. گفت نه، خسته ام ولی اشکال نداره، حرفت را بزن. گفتم آزمایش جواب نداد، چیکار کنم؟! گفت تو رئیسی بگو میخوای چیکار کنی؟! بعد گفتم آخ جون! پس اگه من رئیسم من میخوام رو این آزمایش کار کنم، لطفا بازم برام آنتی بادی بخر
. کلی باهاش حرف زدم و گفتم که من تازه دارم میفهمم دکتری یعنی چی! تازه داره خوشم میاد ولی یکسال بیشتر نمونده! برای همین میخوام تحقیق را ادامه هم بدم! کلی ذوق کرد و گفت من که قبلا بهت گفته بودم که سال دوم خیلی سال سختی هست ولی تو به حرفم گوش نمیکردی و هی میگفتی منو با خودت مقایسه نکن!! یاد روزهایی افتادم که هی برام از مشکلات داستان سال دوم دکتری اش تعریف میکرد و منم کلافه میشدم که چرا منو با خودت مقایسه میکنی. بهش گفتم این چیزا را آدم باید خودش تجربه کنه
خلاصه بهم بعله داد که باز سفارش بدم. آخر سر هم پسته بادام را دادم بهش و شروع کرد به بال بال زدن، خدایش خوردنی هامون حرف نداره. نکبتی فعلا عاشق پسته و خرمای ایرانی شده. یه جور خرما را میبلعه که من تعجب میکنم!! بار اول که نصف جعبه را خورد
در راستای عکس گذاشتن، امروز این عکس را میذارم و لطفا تشخیص بدین که شخصیت مورد نظر کیه!
دیروز با آنتی بادی آب بسته به نافش، آزمایش انجام دادم و دیدم خبری از جواب نیست. مونده بودم که چیکار کنم. نشستم فکر کردم که اوستا را با خوردنی میشه خر کرد! یه ظرف پسته و بادام فرد اعلاء ورداشتم و رفتم سراغش! از اون روزایی بود که خرکی مهربان بودم
در راستای عکس گذاشتن، امروز این عکس را میذارم و لطفا تشخیص بدین که شخصیت مورد نظر کیه!

نوشته شده توسط هما در ساعت 20:23 | لینک
|
یکشنبه 10 آذر1387
از اونجائیکه هنوز در حال همه چیز زیبابینی هستم و این حالت الکی به آدم انرژی مثبت میده، جمعه تونستم از این آزمایش کوفتی که خدایش بیش از یه سال هست منو علاف کرده یه جواب بگیرم که بقول خودم میشه بهش گفت جواب! با کلی ذوق رفتم پیش اوستا که طبق معمول تو اتاقش نبود. راستی به من میگه که وقتی تو در اتاقم را میزنی من میفهمم که تویی
(دنبال اون شکلکی میگشتم که چشماش باباقوری میشه ولی اینجا نیست!!). اولین بار که گفت کلی خندم گرفته بود و خیلی دوست داشتم عبارت زیبای "نکن همچین" را براش به انگلیسی ترجمه کنم که جلوی خودم را گرفتم! گفتم چطوری میفهمی؟ گفت فقط تویی که سه تا میزنی به در و خیلی آرام و لطیف میزنی
! بهش گفتم آخه ما میگیم تق تق تق، پس باید سه باز زد دیگه! خلاصه براش ایمیل زدم و موفقیتم را به اطلاع رسوندم و بعد یه ساعتی جواب داد که آفرین! حالا من کلی در کف موفقیت بزرگم بودم که رفتم سراغ آنتی بادی مربوطه یا یه آزمایش تکمیلی روش انجام بدم که دیدم خالی خالی بید! جهت اطلاع عرض شود که این آنتی بادی از روز اول که خریدیم پدر منو درآورد. قرار بود فقط ۲۰ میکرولیتر توش باشه که تقریبا یعنی یه کف تف!
دوبار که با شرکت مربوطه تماس گرفتیم که هیچی تو این نیست و آخر سر کاشف بعمل اومد که مقدارش خیلی خیلی کمه و تازه بعد از سانتریفوژ کردن میشه ملاحظه کرد چون میره تو درش میمونه!! حالا من کلی برای اوستا حساب کتاب کرده بودم که اقلا ۵۰ تا آزمایش میتونم با این کف تف انجام بدم که فعلا دماغم شدید سوخته
البته مطمئنم که باید چیزی توش باشه ولی با چشم غیرمسلح دیده نمیشه!! وقتی خیلی زور زدم دیدم که یه رسوب شبیه یه دانه نمک اون تو مونده! زودی به شرکت مربوطه ایمیل زدم که این چه وضعی هست؟؟ آنتی بادی تون رسوب کرده !!! روم زیاد شده
حالا موندم چطوری به اوستا بگم. اصلا ذوق کردن به من نیامده به خدا!
دیروز با نکبتی تصمیم گرفتیم که دانشجوهای خوبی باشیم و روز تعطیل هم مثل خر کار کنیم! از صبح تا ۷ شب دانشگاه بودیم ولی چه فایده که یکی از آزمایشاتم جواب نداد و آزمایش دیگه ام هم به علت سردی بیش از حد هوا به دوشنبه موکول شد! باور کنین اتاق میکروسکوپ فریزر بود و اصلا حتی نمیتونستم از شدت سرما روی صندلی بشینم! اینجا برای صرفه جویی در مصرف انرژی سیستم گرمایی را در روزهای آخر هفته تعطیل میکنن و کاری به دانشجوهای فعالی مثل ما ندارن که میخوان روز تعطیل هم کار کنن. وقتی از آزمایشگاه اومدم بیرون احساس کردم که هوای بیرون از درون گرمتره!! تو اتاق که بدون کاپشن و دستکش نمیتونستم کار کنم!! تصمیم گرفتیم که دیگه تو زمستان هوس دانشجوی خوب بودن نکنیم!
دختر لهستانی چند وقته همش مریضه بنده خدا. موضوع جالبی هم هست چون شدیدا مراقبه که هیچ قرصی نخوره که کبدش دست نخورده بمونه!! نمیدونم برای کی میخواد بزارتش
یه بار که سردرد شدید داشت که کاملا از چشماش معلوم بود، بهش استامینوفن دادم ولی گفت نمیخورم چون برای کبدم خوب نیست! بهش گفتم دیوانه، دوز بالاش مشکل داره، یه دونه که کاری نمیکنه. گفت نه، من خیلی مراقب کبدم هستم. حالا جدیدا کلیه هاش مشکل پیدا کرده و بیچاره گیر این پزشکهای عمومی دانشگاه افتاده که هیچی بارشون نیست. جمعه که از درد کلیه اش نمیتونست درست راه بره و بازم مثل احمقها هیچی مسکن نمیخوره و همینطور درد میکشه! منم رو راست بهش گفتم خیلی دیوانه ای، یه کاری کن که از درد بمیری حالا! شنیدین که آدم هرچی بیشتر بخوادمراقب خودش باشه بیشتر بلا ملا سرش میاد؟! اینم قضیه این دختره هست.
امروز کلی از زوایای مختلف اتاق عکس گرفتم ولی الان که تو کامپیوتر بازشون کردم دیدم از هیچ کدام خوشم نمیاد! دوباره باید عکس بگیرم. فعلا این یه عکس که تو مسیر هر روزم هست را ببینین. یه پاییز زیبای بارانی بود. این تیکه مسیر را خیلی دوست دارم. عکس هم خیلی معنی داره!!

دیروز با نکبتی تصمیم گرفتیم که دانشجوهای خوبی باشیم و روز تعطیل هم مثل خر کار کنیم! از صبح تا ۷ شب دانشگاه بودیم ولی چه فایده که یکی از آزمایشاتم جواب نداد و آزمایش دیگه ام هم به علت سردی بیش از حد هوا به دوشنبه موکول شد! باور کنین اتاق میکروسکوپ فریزر بود و اصلا حتی نمیتونستم از شدت سرما روی صندلی بشینم! اینجا برای صرفه جویی در مصرف انرژی سیستم گرمایی را در روزهای آخر هفته تعطیل میکنن و کاری به دانشجوهای فعالی مثل ما ندارن که میخوان روز تعطیل هم کار کنن. وقتی از آزمایشگاه اومدم بیرون احساس کردم که هوای بیرون از درون گرمتره!! تو اتاق که بدون کاپشن و دستکش نمیتونستم کار کنم!! تصمیم گرفتیم که دیگه تو زمستان هوس دانشجوی خوب بودن نکنیم!
دختر لهستانی چند وقته همش مریضه بنده خدا. موضوع جالبی هم هست چون شدیدا مراقبه که هیچ قرصی نخوره که کبدش دست نخورده بمونه!! نمیدونم برای کی میخواد بزارتش
امروز کلی از زوایای مختلف اتاق عکس گرفتم ولی الان که تو کامپیوتر بازشون کردم دیدم از هیچ کدام خوشم نمیاد! دوباره باید عکس بگیرم. فعلا این یه عکس که تو مسیر هر روزم هست را ببینین. یه پاییز زیبای بارانی بود. این تیکه مسیر را خیلی دوست دارم. عکس هم خیلی معنی داره!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 23:45 | لینک
|
چهارشنبه 6 آذر1387
حاضرم صبح تا شب تو آزمایشگاه خرکاری کنم ولی نشینم یه گزارش یا مقاله به انگلیسی بنویسم!
اولا که نشستن به مدت طولانی دیوانه ام میکنه و همش مثل این بچه های تخس که یه جا بند نمیشن دوست دارم میز کار را ول کنم ولی چون نمیتونم ول کنم مجبورم که صفحه اینترنت باز کنم و مثل الان بشینم وبلاگ بنویسم! جواب داورهای مقاله را نوشتم و دادم خدمت اوستا و ایشون هم این بار تنبلی از زوایای مختلف جوابش معلوم بود و فقط در دو قسمت لطف کرده بود و غلطها را درست کرده بود ولی برای بقیه قسمتها توصیه فرمودن که از کمک نکبتی و گوزو (دانشجو جدیده) استفاده کنم مخصوصا گوزو! توجیهش هم این بود که بابت کمکهایی که بهش میکنی ازش کار بکش! منم براش نوشتم که من برای حرف زدن معمولی با این بشر نیاز به نکبتی بعنوان مترجم دارم
. برای یه قسمت دیگه هم گفته که بگرد و چند تا مقاله مزخرف که تو اون ژورنال چاپ شده پیدا کن و اونا را بکوب تو سر داورها که چطور اینا را چاپ کردین پس مال منم چاپ کنین دیگه
. خدایش سخته! هم پیدا کردن مقاله مورد نظر هم پیدا کردن نقطه ضعف مورد نظر و هم کوبیدن تو سر داورها. حالا میگه همه این کارها را بکن و بعد شاید بگردیم یه ژورنال دیگه پیدا کنیم و مقاله را بفرستیم اونجا! اینجور موقعها هست که لج بنده را درمیاره! فعلا جوابها را حاضر کردم و فرستادم خدمتش، خداکنه زودتر بخونه و یه کاری واسه این مقاله بکنه. امروز که دوباره داشتم مقاله را میخوندم که یه سری تغییرات جزئی توش بدم عمیقا متوجه شدم که واقعا مقاله خوبی هست و فقط این داورهای ابله چون چیزی از محتوای فیزیکی مقاله نفهمیدن گیر سه پیچ به قسمتهای ایمونولوژیک داده بودن که سلمان پوفیوز خیر سرش باید جوابگو میبود که اصلا نبود! فکر کنم باید به مامانم بگم یه نذری برای چاپ این مقاله بکنه
جلسه کذایی این هفته سه شنبه برگزار شد و من سنگ تمام گذاشتم و فکر کنم سه ربع جلسه فقط مربوط به مقاله کذایی و آزمایشاتم بود. آزمایشی که جواب نمیداد با یه اصلاحیه بنده جواب داد ولی مشکل اینجاست که زیادی جواب داد! یعنی حتی برای کنترل هم که نباید هیچ جوابی دیده بشه یه جواب خفن و حتی بیشتر از نمونه دیده شد که باز مجبور شدم زانوی غم به بغل بگیرم!
سر بحث در مورد مقاله هم اوستا دوباره شروع کرد که خوب تو میخوای بعد دکتری چیکار کنی؟!! منم صادقانه گفتم به انتخابات سال دیگه مملکتم بستگی داره ولی الان احساس میکنم دوست دارم به کار تحقیقاتی ادامه بدم و postdoc بشم. اگه بدونین چه ذوقی کرد این بشر!!! اول که باور نکرد و گفت راست میگی؟ مطمئنی؟ گفتم آره از کار تحقیقاتی خوشم اومده. با کلی ذوق گفت پس من تونستم وظیفه ام را با موفقیت انجام بدم! تا حالا فکر میکردم وظیفه اش جان به لب کردن من هست ولی ظاهرا کارش یه چیز دیگه بوده! بعد دوباره وقتی صحبت از مصائب و مشکلات دکتری بود و نکبتی داشت طبق معمول غر میزد من پابرهنه پریدم وسط حرفهاش که با تمام مشکلات من الان دکتری را دوست دارم و دارم لذت میبرم! دوباره اوستا متعجبانه پرسید واقعا؟! گفتم آره! فکر کنم با خودش فکر میکنه این دختره واقعا دیوانه هست !! شایدم مخم مقداری تکان خورده یا موقعی که کله ام را از پنجره بیرون کرده بودم پنجره خورده تو مخم که دچار همه چیز زیبا بینی شدم! امیدوارم این احساسات خوب اقلا یه مدتی دوام بیاره و زودی نخوره تو ذوقم!
چند روز پیش مجبور شدم یه سر برم خانه قبلی ام. هفته پیش به نکبتی گفته بودم که یه سر برو ببین که نامه ای برام نیامده چون من حاضر نیستم ریخت اون دختره ابله هندی را دوباره ببینم. اونم چند بار رفته بود ولی میگفت چراغها خاموش بوده و هر چی در زده کسی باز نکرده. خلاصه خودم مجبور شدم برم. حقیقتش نگران قبض آب و برق و گاز بودم که باید تا حالا اومده باشه و این ابله قرار بود بهم زنگ بزنه که برم سهمم را بدم. صاحبخانه فرموده بودن تا این قبوض را پرداخت نکنی پول پیشت را پس نمیدم. رفتم در خانه و دیدم ماشین اونکی دختره دم دره و چراغ اتاقش هم روشنه. باور کنین نیم ساعت به در خانه کوبیدم ولی هیچ کس باز نکرد!! هوا هم سرد سرد بود ولی من که از رو نمیرم. اینقدر وایستادم تا کوزت ابله اومد بره تو اتاقش که زودی کوبیدم به در! حالا میگه کیه؟! میگم درو باز کن! بعد بهش میگم مگه قبضها هنوز نیامده؟ میگه چرا، اومده! میگم بمیری پس، چرا به من زنگ نزدی؟! با یه قیافه مزخرف و زشتی گفت من اینجا نبودم، رفته بودم مملکتم! بری دیگه بر نگردی
. بعد رفتم تو آشپزخانه که نامه هام را بردارم و این احمق بیشعور نفهم، قبضها را پرت کرد جلوم که اینم قبضهات!! ای خدا، چقدر دلم میخواست میتونستم همچین بکوبم تو گوشش که سه دور دور خودش بپیچه ولی چه کنم که جواب ابلهان خاموشی است! متاسفانه قبض برق هنوز نیامده و باید یه بار دیگه قیافه نحس این انتر را ببینم
. برام جالب بود که اصلا دلم برای خانه تنگ نشده بود! اتاقم هم هنوز خالی بود و البته پیدا کردن مشتری تو این موقعه سال خیلی سخته چون همه جا و مکان پیدا کردن. صاحبخانه گفته بود که اگه کسی را دیدی که دنبال اتاق میگرده حتما تلفن منو بهش بده! تو دلم گفتم اگه کسی بود که خواستم به عذاب علیم دچارش کنم حتما اینکارو میکنم
جلسه کذایی این هفته سه شنبه برگزار شد و من سنگ تمام گذاشتم و فکر کنم سه ربع جلسه فقط مربوط به مقاله کذایی و آزمایشاتم بود. آزمایشی که جواب نمیداد با یه اصلاحیه بنده جواب داد ولی مشکل اینجاست که زیادی جواب داد! یعنی حتی برای کنترل هم که نباید هیچ جوابی دیده بشه یه جواب خفن و حتی بیشتر از نمونه دیده شد که باز مجبور شدم زانوی غم به بغل بگیرم!
چند روز پیش مجبور شدم یه سر برم خانه قبلی ام. هفته پیش به نکبتی گفته بودم که یه سر برو ببین که نامه ای برام نیامده چون من حاضر نیستم ریخت اون دختره ابله هندی را دوباره ببینم. اونم چند بار رفته بود ولی میگفت چراغها خاموش بوده و هر چی در زده کسی باز نکرده. خلاصه خودم مجبور شدم برم. حقیقتش نگران قبض آب و برق و گاز بودم که باید تا حالا اومده باشه و این ابله قرار بود بهم زنگ بزنه که برم سهمم را بدم. صاحبخانه فرموده بودن تا این قبوض را پرداخت نکنی پول پیشت را پس نمیدم. رفتم در خانه و دیدم ماشین اونکی دختره دم دره و چراغ اتاقش هم روشنه. باور کنین نیم ساعت به در خانه کوبیدم ولی هیچ کس باز نکرد!! هوا هم سرد سرد بود ولی من که از رو نمیرم. اینقدر وایستادم تا کوزت ابله اومد بره تو اتاقش که زودی کوبیدم به در! حالا میگه کیه؟! میگم درو باز کن! بعد بهش میگم مگه قبضها هنوز نیامده؟ میگه چرا، اومده! میگم بمیری پس، چرا به من زنگ نزدی؟! با یه قیافه مزخرف و زشتی گفت من اینجا نبودم، رفته بودم مملکتم! بری دیگه بر نگردی
نوشته شده توسط هما در ساعت 17:7 | لینک
|
شنبه 2 آذر1387
دختر صاحبخانه یا همخانه بعد از مسلمان شدن اسمش را عوض کرده و گذاشته لیلا. بنابراین منم از این به بعد لیلا صداش میکنم. لیلا جان، شما جای خود داری و هیچ لیلایی لیلای من نمیشه! چقدر عشقولانه بود
. لیلا همیشه یکشنبه شب از لندن برمیگرده تا دوشنبه صبح سرکلاس باشه. این هفته پیداش نشد و منم کلی نگران شدم چون همیشه نصف شب میاد و رانندگی اش هم که خرکی هست. همش فکر میکردم که نکنه تصادف کرده باشه. صبح بهش زنگ زدم و گفت که ماشینش تو راه خراب شده و مجبور شده که برگرده لندن و ۵ شنبه برمیگرده. ۵شنبه و جمعه نقش راننده منو بازی کرد!! جمعه که نکبتی بغل دستم نشسته بود وقتی زنگ زد و گفت کی بیام دنبالت! نکبتی یه آهی از ته دل کشید و گفت منم راننده شخصی میخوام
از خنده مرده بودم و گفتم باز حسودیت شد؟! اسپند دود کنم از چشم شور این بشر! لیلا بهم میگه که خیلی خدارا شکر میکنم که تو را پیدا کردم که دختر تمیز و مرتبی هستی. وقتی میام تو خانه و میبینم خانه تمیزه خیلی کیف میکنم. حالا این وسط نمیدونم من خیلی خوبم یا این خیلی خوبه! فعلا مراسم شکرگذاری از جانب طرفین در حال انجام هست.
این هفته جلسه گروه نداشتیم و اوستا فرمودن که یه کلاس مدیریت باید برن و اصولا میخوان جلسه را از جمعه بندازن به سه شنبه ها چون ظاهرا جمعه همش مشکل پیش میاد. رفته بودم تو اتاقش که بهش بگم که جواب داورهای مقاله را برات فرستادم و جون سگهات بخوان و بگو خوبه یا نه تا بفرستیم بره. بهم میگه که چند وقته خوشحالی، اتفاق خاصی افتاده؟!!!
خندم گرفته بود و بهش گفتم خوشحالم؟! گفت آره، لبخند میزنی! دیگه با من دعوا نمیکنی!!!!! این آقایان جماعت به خدا مشکل دارن! همش تنشون میخاره و هی میخوان بهشون بپریم! با خنده بهش گفتم آخه شکر خدا چند وقته که دیگه منو اذیت نمیکنی و خوب منم برای چی باهات دعوا کنم؟ فایده نداره که! وقتی میخواستم قسمت تشکر از خدا را بگم سرم را به طرف آسمان بلند کردم و اوستا هم زودی ادای منو درآورد و سرش را کرد بالا! بعد یادش افتاد که داره ادای منو درمیاره و از ترس به غلط کردنی افتاده بود که خیلی خنده دار بود
دو سه بار گفت ببخشید، باور کن قصد نداشتم ادات را دربیارم!! گفتم اشکال نداری، ادای زشتی درنیاوردی. خدا را شکر مثل اینکه داره یه چیزهایی میفهمه! بهش میگم که ممنون که به حرفم گوش کردی و کاملا بیخیال من شدی و البته بی خیال همه گروه شدی! گفت نه، نشدم! گفتم چرا شدی! غیر از هفته یه بار برای جلسه گروه اصلا پاتو تو آزمایشگاه نمیزاری و اصلا سراغ کارهای ما را نمیگیری و جواب ایمیل نمیدی و........گفت حق باتوهستsorry
.
قوانین سخت ورود و کار در آزمایشگاه همچنان ادامه داره و من بدبخت اینقدر ترسیدم که تو فکرم برای خانه هم یه روپوش آزمایشگاه و عینک مخصوص بگیرم که نکنه موقع آشپزی روغن بپره تو چشمم و کور بشم و صاحبخانه را بفرستن زندان!!
میگن قوانین انگلیس در این مورد خیلی سختگیره و اگه بلایی سر موجودی که تحت نظر یکی داره کار میکنه بیوفته حتما طرف را میندازن زندان! چند روز پیش نکبتی بهم گفت که یه پسر هندی تو آزمایشگاه بغلی داره بدون عینک راه میره! منم زودی رفتم دیدم بعله! پسره را قبلا هم دیده بودم و شدید موجود مزخرف و تفلونی هست. چینی میگفت یه بار اومده بود تو غذاخوری کارمندها و غذای اونو از تو مایکروو درآورده بود و غذای خودش را گذاشته بود که گرم بشه!! بدون اینکه منتظر بشه غذای این بدبخت گرم بشه! ببینین چه موجودات خودخواهی هستن اینا! خلاصه زودی یه ایمیل برای اوستا زدم که فلان موجود که اسمش را هم نمیدونم بدون عینک تو آزمایشگاه هست. نکبتی میگه بدجنس شدی! میگم چطور برای من جاسوس پیدا میشه که گزارش بده ولی برای این نه؟! اوستا زودی جواب داد که عینک طبی نداره؟! عینک طبی هم Ok هست! این جاهاست که میگم مثل یه احمق با من حرف میزنه!! براش نوشتم مگر اینکه لنز داشته باشه که من نتونم با چشم غیرمسلح ببینم!! باور کنین در کمتر از ۵ دقیقه اوستایی که پاش را تو آزمایشگاه نمیزاره اومد تو آزمایشگاه و گفت کجاست؟!!!!! من و نکبتی متعجبانه نگاش کردیم و گفتم تا الان که بود! تازه شاهد هم دارم و نکبتی را نشان دادم. بعد از اونم تائیده گرفت و رفت. نکبتی گفت این آدم چقدر احمقه
این هفته جلسه گروه نداشتیم و اوستا فرمودن که یه کلاس مدیریت باید برن و اصولا میخوان جلسه را از جمعه بندازن به سه شنبه ها چون ظاهرا جمعه همش مشکل پیش میاد. رفته بودم تو اتاقش که بهش بگم که جواب داورهای مقاله را برات فرستادم و جون سگهات بخوان و بگو خوبه یا نه تا بفرستیم بره. بهم میگه که چند وقته خوشحالی، اتفاق خاصی افتاده؟!!!
قوانین سخت ورود و کار در آزمایشگاه همچنان ادامه داره و من بدبخت اینقدر ترسیدم که تو فکرم برای خانه هم یه روپوش آزمایشگاه و عینک مخصوص بگیرم که نکنه موقع آشپزی روغن بپره تو چشمم و کور بشم و صاحبخانه را بفرستن زندان!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 13:21 | لینک
|
