یه خل بازی درآوردم که مخصوص بچه مدرسه ای ها هست! یه روزی تو قدیما که کلی از دست اوستا عصبانی بودم و داشتم تو یکی از این سایتها بازی میکردم، رسیدم به یه بازی که قرار بود توش من یه حیوان خانگی داشته باشم و ازم پرسید که اسمش را چی میخوای بزاری. منم که کفری بودم اسم اوستا را گذاشتم روی حیوان بدبخت!!! غافل از اینکه این اسم رفت تو پروفایل من و همه دوستان بنده اعم از نکبتی میدیدن که هما یه حیوان خانگی به این اسم داره! منم فقط خداراشکر کردم که اوستا درخواست دوستی من را تو اون سایت نپذیرفته بود وگرنه چه سوتی عظمایی میدادم من!!
امروز بالاخره نشستم تمام نتایج آزمایشات کینتیک که تا حالا انجام داده بودم را آنالیز کردم و در کمال تعجب دیدم که به درد لای جرز دیوار میخورن
الان فال حافظ گرفتم که آخر عاقبت این دکتری من چی میشه. ببینین چی اومده!!!!!!
انتظاری که از رسیدن به هدف داشتی برآورده نشده است و به آرزوهایت نرسیده ای. با ناله و شکوه هیچ کاری درست نمی شود. نا امید نباش و در روشی که انتخاب کرده ای تجدید نظر کن و با عقل و تدبیر به سوی هدف برو.
اوضاع خودم قاراشمیش و مسترسی شده. هی هر روز که از خواب پامیشم یادم میافته که چند روز به آخر سه سال مونده و من چه کارهای نکرده ای دارم. به اندازه یه دنیا کار نوشتنی و نمیدونم چقدر کار عملی! البته لازم به ذکر است که این یادآوری هر روزه و شایدم هر ساعته، هیچ کمکی بهم نمیکنه و غیر از افزایش میزان استرس بنده، هیچ کاربردی نداره ولی اصلا دست خودم نیست. البته هنوز یه نیروی درونی مثبت دارم که بهم کلی حرفهای خوب میزنه و انرژی مثبت میده ولی بعضی وقتها در جنگ این دو جبهه حق و باطل، من بدبخت هستم که فقط خسته فکری شدم و میبینم که هیچ پیشرفتی نسبت به روز قبلم نداشتم. چقدر دوست دارم یه مشاور همزبان دم دستم بود که باهاش مشورت میکردم. از یه طرف هم به خودم میگم خجالت بکش دختر، تا حالا که از پس کارات خودت براومدی، بعد از این هم باید برییای و اینقدر خودت را دست کم نگیر!
نکبتی الدنگ هم که از اون ور هی بهم میگه خوش به حالت تو که کارات داره تمام میشه و من هم یاد اون همه کار نکرده میافتم و یه چند تا فحش بارش میکنم و زودی میزنم به تخته! چپ چپ بهم نگاه میکنه که برای چی اینکارو میکنی؟ میگم برای محافظت از چشم بد، چون تو هر وقت این حرفو میزنی یه بلایی سر کار و آزمایشات من میاد! خدا جون، نمیشه من را از شر چشم شور این بشر که چشم نداره هیچ چیزی را به من ببینه در امان بداری؟! باور کنین خرافاتی نیستم ولی هر وقت که یه جوری از ته دل بهم میگه خوش به حالت، چهارستون بدنم میلرزه! نگرانش نباشین، هنوز زنده است! برای چند روز حوصله من را سر برد از بس ازم میپرسید چی بخورم و چی نخورم! منم براش توضیح میدادم که چیزهایی برای دل و روده بهم ریخته اش خوبه. اونم هم میگفت فلان چیزو دوست ندارم و بمان چیزو دوست ندارم! آخر سر بهش گفتم جهنم! هر چی میخوای بخور! گفت حوصله ات سر رفته از حرفهای من؟! گفتم از بس تکرار میکنی و هیچ کاری هم نمیکنی! خوشبختانه دیگه ساکت شد.
اوستا گیر داده که تو کنفرانس اسپانیا باید سخنرانی کنین (دوتامون) و بعد به من نگاه کرد و منتظر بود که بگم نه، من سخنرانی نمیکنم! منم بدون اینکه نگاش کنم گفتم باشه! با تعجب گفت چی شده؟ چرا مخالفت نمیکنی؟ تو که از سخنرانی کردن بدت میاد! گفتم هنوز هم بدم میاد ولی حوصله کل کل با شما را ندارم دیگه. حالا کو تا کنفرانس
دارم رو مقاله دومم کار میکنم. یکی بگه آخه اول ببین اون بچه اولت را کسی قبول میکنه بعد دست به کار دومی شو! از یه طرف نتایج خوبی دارم که بدرد مقاله میخوره ولی از طرف دیگه وقتی مقالات دیگه در این زمینه را میخونم و میبینم که یه عالم کار ریاضی توش کردن که من اصلا سوادش را ندارم، دلسرد میشم که چطوری این مقاله را تمام کنم. مطمئن هستم از اوستا کاری برنمیاد و دیگه کمکی در این زمینه نمیکنه و بقولی هر گلی بزنم، خودم به سر خودم زدم. چند روز پیش تو یکی از آزمایشاتم مثل خر تو گل مونده بودم و دلم میخواست برم ازش کمک بگیرم. با خودم فکر کردم که میگه این دختر خنگ هنوز از پس این کار برنیامده و بی خیالش شدم! بعد اومدم برم خانه که دیدم یه جا خودکاری چرم با تزئینات ایران باستان تو کیفم هست که برای رو میز اوستا آورده بودم (پاچه خواری با رزولوشن بالا!). زودی رفتم تو اتاقش. با یه لبخند مشکوک نگاهم کرد که کارت چیه؟! گفتم یه چیزی برای روی میزت آوردم. بعد بازش کردم و گذاشتم رو میزش و منتظر شدم خودش بفهمه که به چه دردی میخوره
پی نوشت: تو یکی از این سایتهای دوست یابی یه چلمنگی برام پیغام گذاشته بود که کجای انگلیس هستی و چیکار میکنی؟ منم براش نوشتم که فلان جا هستم و phd mikhonam بعد جواب داده که من هم بمان جا هستم، منظورت از phd mikonam یعنی چی؟!!!!!! استغفرالله!
جلسه هفتگی بعد از نزول اجلال استاد گرامی در اتاق گرم و نرم و جدید ایشون انجام شد. اول خودش نشسته بود پشت میزش و ما هم مثل بدبخت بیچاره ها، ارباب رجوعانه جلوش نشسته بودیم که دیدم داره حالم بد میشه! بهش گفتم این جلسه ها ظاهرا دیگه دوستانه نیست! گفت چطور؟ گفتم آخه تو اونور میزی و ما اینور میز! گفت میخوای بیای اینور میز؟! گفتم نه، تو بیا اینور میز!! بچه حرف گوش کنی بود و زودی اومد اینور میز و شکر خدا حالم بهتر شد! بعد هم بلافاصله جلسه را با سوالات فیتیله پیچانه از گوزوی بدبخت شروع کرد. نمیدونین قیافه گوزو چقدر خنده دار شده بود! باز من سوسک میشم! (آیکون دو تا سوسک!) تا حالا فکر میکردم اون موقعها که اوستا سئوالات پیچ پیچی میپرسه و من مثل گاو فقط نگاش میکردم و میگفتم نمیدونم، تقصیر زبان الکن انگلیسی ام بوده ولی الان که میبینم که گوزو که انگلیسی مادرزاد هست در فهم سوالات اوستا مشکل داره و بروبر نگاش میکنه و میگه نمیدونم، احساس خیلی خوبی بهم دست میده
یه چیز بگم بخندین! خودم که مرده بودم از خنده! اوستا آگهی داده که جای چینی یه postdoc دیگه بگیره. امروز من و نکبتی را صدا زد و گفت که میخوام در مورد اینا که درخواست کردن باهاتون مشورت کنم. ما هم رفتیم تو اتاقش و اونم درخواستهای متقاضی ها را گذاشت جلوی ما که بخونیم. ولی قبلش بهم گفت که تو هیچ کدام از اینا که درخواست کردن را نمیشناسی؟! منم با تعجب گفتم نه! بعد که داشتیم میخوندیم یهو نکبتی جیغش دراومد که این یکی ایرانی هست! بعد بهم نشان داد و گفت که دختره یا پسره و منم دیدم دختر بود. نکبتی هم اه و اوه گفت بازم دختر!!!! تمام درخواستهای مربوط به دخترها را پرت میکرد یه طرف! ابله! بهش پریدم که مشکلت با خانمها چیه مگه؟ نگو خانم فقط آقا و اونم از نوع خوشتیپ انگلیسی میخواد! انتر! راستی جالب بود که هیچ کدام از متقاضی ها انگلیسی نبودن و همه خارجی! بین متقاضی ها هیچ کس دقیقا اون کسی نیست که اوستا میخواد و هرکدام لنگی داشتن. دختر ایرانی که شدیدا فیزیکی بود و البته دکتری اش را تو انگلیس گرفته بود. اوستا گفت مورد خوبی هست ولی بدرد کار من نمیخوره ولی مطمئنم که باهوشه!
راستی خدواند نکبتی را داره ادب میکنه و دیگه نیازی به انجام عمل مشابه از طرف من نیست!! چند روزه که روم به دیوار اسهال استفراغ گرفته ولی از بس این هیکل گنده است که هنوزم سرپاست! تقریبا سه روزه غذا نخورده ولی هنوز اوضاش میزان نیست. امروز هم رفت خدمت دکتر ابله دانشگاه و اونهم گفت که نگران نباش خودش خوب میشه!!!!!!
دیروز مراسم پاچه خاری را با بردن سوغاتی های اوستا انجام دادم. البته چون من مادرزاد پاچه خار خوبی نیستم به اوستا گفتم که تمام اینا را در حقیقت پدرو مادرم برات فرستادن چون من تو ایران هیچ پولی نداشتم که خرج کنم و پولش را اونا دادن ولی انتخابش از من بوده! اوستا دقیقا این شکلی شده بود
تصمیم گرفتم از میزان سرویس دادن به نکبتی شدیدا بکاهم تا وقتی برخوردهای اونجوری اش را میبینم زیاد دلخور نشم. دیروز که اومد تو آزمایشگاه اصلا محلش ندادم و سعی میکردم حتما یه جوری بشینم که پشتم بهش باشه!! البته پشت من کجا و پشت نکبتی کجا
اولا که گیر سه پیچ به عکس داده بودن که حتما باید جدید باشه و فوقش یه ماه قبل و بهتر که مال هفته پیش باشه! من که یه عکس ثابت دارم که برای همه سفارتخانه ها میبرم
بعد نوبت پول ویزا شد که نکبتی ابله با یه اعتماد فراوانی چند روز قبل بهم گفته بود چون سفر ما علمی هست از ما پول نمیگیرن ولی من چون تو سایت سفارت هیچ جمله ای بر این مبنا پیدا نکردم با خودم پول آورده بودم ولی خوب زورم میومد ۵۱ پوند پول بدم! (کوفتشون بشه!) وقتی مامور مربوطه که یک آقای اسپانیایی وراج لاس زن بود، بهمون گفت که پول را بدین، دیدم نکبتی بدون اینکه دهن گوریل وارشو باز کنه داره کیف پولش را باز میکنه!! میخواستم بهش اشاره کنم که یه چیزی بگو پس، ولی مامور مربوطه زل زده بود به ما! مجبور شدم خودم به زبان بیام که چرا باید پول بدیم؟ ما داریم میریم کنفرانس که سفر علمی محسوب میشه و طبق قوانین شینگن باید مجانی باشه چون ما برای آلمان و هلند هم پول ندادیم. مامور مربوطه که دیگه به خون من تشنه شده بود گفت اشتباه میکنی مادام!! گفتم نه، برین تو سایت سفارت هلند و آلمان را چک کنین. اگه قانون هست همه باید رعایت کنین! بعد مجبور شد بره با یه مقام بالاتر از خودش مشورت کنه و بعد چند لحظه برگشت و گفت که همکارم هم از چنین چیزی خبر نداره! شما پول را بدین، ما میپرسیم و اگه درست گفته باشی پولتون را پس میفرستیم! (گور بابای آدم دروغگو!) خیلی دلم میخواست بگم پول نمیدم، مگه زوره؟!!! نمیدونم چرا یاغی شده بودم امروز؟!! البته شاید مال این بود که یک ساعت معطل مسخره شده بودم چون فقط یک نفر بود که جوابگو قسمت ویزا بود و کلی مشتری! تازه جا برای نشستن هم نداشت و من رو زمین نشسته بودم! احمقها! البته شایدم مال این بود که این پول را اوستا بهمون برنمیگردونه چون تو پروژه چیزی به اسم خرج برای گرفتن ویزا در نظر نگرفته شده چون همه اعضای این پروژه، اروپایی و امریکایی هستن که ویزا نمیخوان! فقط من و نکبتی (و قبلا چینی) هستیم که خارج از دنیای متمدن هستیم. خلاصه که این پول از جیب خودم میره که خیلی زور داره. یه اعتراف کنم که جدیدا خیلییییییییی خسیس شدم! وحشتناک! وقتی از سفارت اومدم بیرون داد زدم که خدا جون، چقدر دلم یه پاسپورت اروپایی یا امریکایی یا اقلا انگلیسی میخواد
نکبتی اعصاب منو خورد کرد امروز! غیر از این قضیه سفارت، رفتار گوریل وارش حال منو بهم میزنه! تا وقتی بهم نیاز داره میچسبه بهم و کلی حرف میزنه ولی وقتی نیازش تمام میشه محل سگ آدم نمیزاره و ده فرسخ جلوی آدم راه میره و ماتحت گوریل وارش را میکنه طرف آدم و ... موقع رفتن به سفارت چون من بدون اینکه هیچ واحد نقشه خوانی را تو دبیرستان و دانشگاه گذرانده باشم بهتر از اونیکه به قول خودش واحد نقشه خوانی (همین نقشه معمولی شهری را میگم!) گذرانده، زودتر و بهتر میتونم محل مورد نظر را تو نقشه پیدا کنم، پا به پای من راه میامد. موقع برگشتن که خرش از پل گذشته بود، رفت یه مغازه، غذا خرید و با ده فرسخ فاصله جلوی من راه افتاد! بعد هم که رسیدیم به ایستگاه قطار، گیر داده بود که با همین قطاری که دو دقیقه دیگه راه میافته بریم! منم گفتم من گشنمه، میخوام برم یه چیز بخرم و بخورم. تو اگه میخوای برو! گفت نمیشه بعدا غذا بخوری؟!! خدایا، نسل هر چی گوریل اینجوری هست از جلوی چشم من دور کن! آمین! بعد که نشستیم یه جا غذا بخوریم هم پشتش را کرده طرف من که دیگه کفرم را در آورده بود! چند دفعه هم بهش گفتم که این حرکت تو فرهنگ ما خیلی زشته ولی حالیش نمیشه که! منم زودی غذام را خوردم و برای خودم رفتم گشت و گذار تا قطار راه بیافته! اینجاهاست که میگم سفر اجباری با یه آدم مزخرف فقط اعصاب خورد کنه، نیلی جان!
میگن تو این مملکت بعد از سالیان سال هست که چنین برفی اومده! یکی میگه ۱۳ سال یکی میگه ۱۸ سال و یکی هم میگه تو ۲۰ سال اخیر بی سابقه هست. خوشحالم که تونستم یک اثر تاریخی را از نزدیک شاهد باشم
. نکبتی که اولین باره که تو زندگیش چیزی به اسم برف واقعی دیده مثل گوریل اظهار خوشحالی میکنه و امروز با یه خنده ای اومد تو آزمایشگاه که تعجب کردم و ازش پرسیدم خبر خوبیه؟! گفت آره برف میاد!! تو خوشحال نیستی؟ گفتم خوشحالم ولی این اولین برف زندگیم نیست! برفش مثل یکی از برفهای معمولی مملکت خودمون هست که رو زمین میشینه و مملکت را الکی تعطیل میکنه! مال اینا هم همینطور شده! خوشحالم که پارسال فکر میکردم که چه سیستم بی عرضه ای داریم که از پس یه برف برنمیاد و شکر خدا امسال دیدم که این جهان اولی ها هم دست کمی از ما ندارن! اینم یه عکس (از حیاط خانه خودمه)

قابل توجه دوستان عزیز که فکر میکنن مشکل مقاله بنده حل شده! نه بابا، مقاله فقط فرستاده شده و بقول بی تربیتها، کله گنده زیر لحافه! مشکل وقتی حل میشه که این مقاله مورد قبول واقع بشه. امروز یه نظر اوستا را تو راهرو دیدم که داشت با یکی از اوستاها دیگه حرف میزد و وقتی از کنارش رد شدم هیچ عکس العمل خاصی نشان نداد و منم وقتی کسی متوجه حضورم نشه هیچ وقت طرف را متوجه حضورم نمیکنم ،بدون سلام و علیک از کنارش رد شدم. فکر کنم یا خواب بود یا بعد یه ماه یادش رفته بوده که دانشجویی به شکل و شمایل من داره! چند وقته که اتاقش را عوض کردن و یه اتاق دو نبش فرد اعلا بهش دادن. هر کاری کردم که خودم را راضی کنم و برم مراسم پاچه خواران راه بندازم، نتونستم! با یک نظر نگاه حلالی که انداختم احساس کردم لاغر شده! فکر کنم کلی تو گرمای استرالیا پوست انداخته.
امروز بالاخره طلسم را شکستم و بعنوان کادوی تولد نکبتی یکی از سوغاتی ها را با یه بسته پسته بهش دادم. یه صندوق چرمی هست که دورتادورش سمبلهای تاریخی ایران هست و نکبتی هم گیر داده بود که اینا یعنی چی! منم فقط نشان فروهر را بلد بودم و بهش گفتم و گفتم بقیه هم مثل همینه دیگه!!
اینم یه عکس تاریخی دیگه از حیاط خانه![]()

اوستا بالاخره مقاله بنده را برای همون ژورنالی که من پیدا کردم فرستاد. دقیقا روز تولدش که من نهایت پاچه خواری را با فرستادن یک کارت تولد مبارک، انجام دادم. ایمیل زد که ژورنالی که انتخاب کردی انتخاب خیلی خوبی هست، چون یکی از ادیتورهاش، فلانی هست که منو میشناسه و کله گنده میکروسکوپ کونفوکال هست. بین خودمون باشه که قبلا یه کم میترسیدم که مقاله ام دوباره رد بشه ولی از وقتی اوستا اینو گفته، کاملا احساس میکنم که رد میشه
خدا این نکبتی را لعنت کنه که یه چیزایی برام تعریف میکنه که دیدم را نسبت به آدمهای دور و ورم عوض میکنه. من چون بچه خوبی هستم و سرم به کار خودم هست و به قول نکبتی زندگی اجتماعی ندارم از خبرهای اینجوری هم خبر ندارم. ولی نکبتی چون هیچ کدام از بالایی ها نیست، خبر زیاد داره. البته در مقابل موجودی حساب بانکی من از نکبتی بیشتره!! مثلا نکبتی میره باشگاه، با دوستاش میره رستوران و سینما ولی من از اینکارا نمیکنم چون معلوم نیست در آینده باید چند ماه از جیب خرج کنم. خلاصه که در این تعاملات زندگی اجتماعی یه چیزایی میشنوه و میاد به من هم گزارش میده که مثلا فلانی که مسئول اصلی کل کارهای فنی و ایمنی دانشگاه هست، هم جنس بازه و قبلا زن و بچه داشته ولی همه را ول کرده و الان با شوهرش (!!!) زندگی میکنه! ولی از همه توپترش، جریان دکتر غار بود که اوستای ارزیاب من و خودش هم هست. گفت که از دانشجوش شنیده که یکی بهش گفته که دکتر غار قبلا با اون هم خانه بوده و یه شب آخر هفته با دو تا دختر میاد خانه و بعد از مست کردن با دوتاشون میره تو اتاق خواب!! وقتی شنیدم کلی خندیدم و از اون به بعد هم هر وقت دکتر غار را تو دانشگاه میبینم به زور لب و لوچه ام را جمع میکنم
کشور به این میگین! رئیس جمهور به این میگن! حال میکنین که یه روزه میتونه دستوری بده که تمام کارهایی که یه ابله تو ۸ سال روش پافشاری میکرده، کون فیکون بشه؟! خداوکیلی هم تو کف سرعت عمل خودش و هم سرعت عمل انجام دستورش موندم! واقعا اونجا هست که میشه گفت رئیس جمهور همه کاره هست. نمیدونم به مدل امضاء کردن اوباما دقت کردین؟ کلی دستش را چپ اندر قیچی میگیره و امضاء میکنه؟ بار اول که دیدم کلی دلم براش سوخت که تو بچگی چطوری یه عالم مشق مینوشته
اوستا از وقتی از راه دور یه کم بهش پریدم، زود جواب ایمیل میده و البته تنبلی از تمام حرکاتش به چشم میخوره!! براش نوشتم که هر چی زودتر به این رئیس گروه اسپانیایی ایمیل بزن که برای ما دعوتنامه بفرسته تا من دوباره از سفر اسپانیا جا نمونم میگه که من اینجا ایمیلش را ندارم و اگه میشه خودت ایمیل بزن! خوب ابله، تو وبسایت پروژه هست و هر کسی میتونه پیداش کنه! در مورد مقاله هم فقط دو تا شماره رفرنس را باید درست تایپ میکرد که برای من فرستاده که درستش کن و برام بفرست!!! فقط اگه دستم بهش نرسه!!!
نمیدونم دچار چه مرضی شدم که اصلا دلم نمیخواد سوغاتی های بقیه را بهشون بدم
اخبار دیشب یکی از شبکه های اینجا (بی بی سی نه!)به بررسی عکس العمل مردم کشورهای مختلف بعد از مراسم تحلیف پرداخته بود. مردم غنا را نشان داد که تا اوباما سوگند خورد همه از جا پریدن و شروع کردن به رقصیدن! مردم فرانسه را نشان داد که با شوق مراسم را نگاه میکردن. مردم ژاپن را نشان داد که مدل ژاپنی ذوق میکردن! یه آقای ژاپنی شدید به تلویزیون خیره شده بود و رو لباسش نوشته بود I love Obama بعد رفت سراغ مردم عراق اونم تو یه قهوه خانه که مردها نشسته بودن قلیون میکشیدن و تلویزیون میدیدن، عکس العمل خاصی نداشتن! بعد مجری خبر گفت که حالا ببینین مردم ایران چیکار کردن! تظاهرات بسیجی ها جلوی سفارت سابق امریکا را نشان داد که پرچم امریکا آتیش میزدن و مرگ بر امریکا و مرگ بر اوباما میگفتن و عکس اوباما را چپکی کرده بودن و براش دندانهای دراکولایی گذاشته بودن و .......یخ کرده بودم! مرگ بر اوباما! بزارین این بدبخت جوهر امضاش خشک بشه بعد فحشش بدین! بعد هم خبرنگار شبکه مزبور مستقر در تهران در کنار تظاهر کنندگان فرمودن که مردم ایران هم اینجوری عکس العملشون را نشان دادن: مرگ بر اوباما! باور کنین از دیروز تا حالا هرچی میگردم خبری در مورد انجام تظاهرات ضدامریکایی دیروز تو تهران پیدا نکردم و نمیدونم این شبکه پوفیوز اینو از کجا آورده بود! بعد هم خبرنگار مستقر در تهران از توی مجلس گزارش داد که هنوز مجلس ایران در این مورد چیزی نگفته ولی تو ایران، مجلس و رئیس جمهور مهم نیستن بلکه این رهبری هست که باید نظر بده که اونم هنوز نظری نداده و یه عکس بزرگ از مقام رهبری انداخت. تعجب کردم که چرا خبرنگار از بیت رهبری گزارش نداده!!!!!!!
حتما شما هم از وقتی شبکه تلویزیون بی بی سی راه افتاده، نگاش کردین. دقتی که تو انتخاب مجری های قسمتهای مختلف گرفتن برام خیلی جالب هست. چقدر فارسی را خوب و رسا حرف میزنن. برعکس صدای امریکا که بعضی مجری هاش حال آدم را با اون فارسی انگلیسی شون بهم میزنن. همه جای دنیا هم خبرنگار مادرزاد ایرانی داره!! یاد خبرنگار خبر شبکه یک تو غزه می افتم که یه غول بیابانی عرب بود که هروقت هیکل گوریل مانندش میامد جلوی دوربین حالم بد میشد که یعنی توی این مملکت یه خبرنگار پیدا نمیشد که بفرستن غزه تا ما را از دیدن این نره غول محروم کنن؟! البته بعضی برنامه هاش مثل صدای شما منو کلافه میکنه! دقیقا جو ایرانی توش حاکم هست که هیچ کس، کسی را قبول نداره و همه میخوان هر جور شده با هم مخالفت کنن! ما آدم بشو نیستیم به خدا!
دیشب داشتم یه خواب عجیب میدیدم! سوار یه موتور قراضه شده بودم و چهار راه ملاصدرا- کردستان را در حالیکه چراغ قرمز بود رد کردم! چرا چراغ ندیدم؟ داشتم رو موتور درس میخوندم
قابل توجه یلدای عزیز، امروز مدیر گروه نامحترم سابق با یه خانمه اومد تو آزمایشگاه. معرفی کرد که ایشون فلانی، دوست خواهر اوستات هست که وظیفه مراقبت از سگهاش را در غیاب اون بعهده داره! منم با کلی ذوق بدون اینکه با خودش چاق سلامتی کنم گفتم حال سگها خوبه؟
