جمعه 30 اسفند1387
آخرین ساعتهای سال ۱۳۸۷ را دارم میگذرانم. خوشحالم که احساسم نسبت به سال تحویل هیچ فرقی نکرده و شاید هم بیشتر شده. با اینکه محیط هیچ نشانی از بهار و نوروز نداره، با اینکه هیچ اثری از شر و شور خرید عید و سفره هفت سین نیست، ولی دل خودم بهاری هست. هنوز هم تصور میکنم یک سال جوان و سرحال داره از راه میرسه تا امور دنیوی را از سال کهنه و پیر تحویل بگیره. با اینکه باید برای کنفرانس کوفتی بازم آزمایش میزاشتم ولی به خودم گفتم گور بابای کنفرانس، سال تحویل یه چیز دیگه است، من باید خانه باشم!
دارم به سفره هفت سین قراضه ام نگاه میکنم که برای دومین بار ماهی اش را از دست داده
خدایش سفره هفت سین بدون ماهی اصلا معنی نداره. نمیدونم چرا حس بدی دارم. تا حالا اینقدر تلفات ماهی قبل از سال تحویل نداده بودم. خداجون لطفا به خیر بگذرون. سبزه ام هم نمیدونم چرا دچار کچلی شده! از بس گفتم این عدسهای هندی، پرپشت سبزه میدن که اینجوری شد! خودم میدونم چشمام برای خودم شوره! باید از شر چشمهای شور خودم برای خودم اسپند دود کنم! امسال میخوام سرکه بزارم تو سفره ام. هیچ وقت نمیذاشتم ولی امروز خوندم که سمبل شکیبایی و عمر هست. نگو من این همه سال شکیبایی نداشتم مال چی بوده! سیر هنوز ندارم! سیبم رنگ پریده و بی حاله! سنبلم هنوز گل نداده! تا حالا شب عیدی سفره به این قراضگی نداشتم! فردا صبح باید بکوبم برم همه را بخرم تا برای سال تحویل آماده باشم.
خدا جون، تا حالا اینقدر نسبت به سال جدید، احساس گنگی که الان دارم را نداشتم. نمیدونم چه وقتش کجای این دنیای بزرگ خواهم بود. خدا جون، قول میدم دیگه آویزانت نشم، لطفا هر چه صلاح هست سر راهم قرار بده.
دوستان نازنین دیده و ندیده من: براتون سال خوبی آرزو میکنم، از اون سالهایی که وقتی تمام میشه با خیال راحت بگین که سال خوبی بود، خدایا شکرت. اگر اینجا حرفی زدم که کسی را رنجوندم، شرمنده، قصدی نداشتم، فقط مرض داشتم! دلهاتون بهاری، عیدتون مبارک
دارم به سفره هفت سین قراضه ام نگاه میکنم که برای دومین بار ماهی اش را از دست داده
خدا جون، تا حالا اینقدر نسبت به سال جدید، احساس گنگی که الان دارم را نداشتم. نمیدونم چه وقتش کجای این دنیای بزرگ خواهم بود. خدا جون، قول میدم دیگه آویزانت نشم، لطفا هر چه صلاح هست سر راهم قرار بده.
دوستان نازنین دیده و ندیده من: براتون سال خوبی آرزو میکنم، از اون سالهایی که وقتی تمام میشه با خیال راحت بگین که سال خوبی بود، خدایا شکرت. اگر اینجا حرفی زدم که کسی را رنجوندم، شرمنده، قصدی نداشتم، فقط مرض داشتم! دلهاتون بهاری، عیدتون مبارک

نوشته شده توسط هما در ساعت 0:49 | لینک
|
سه شنبه 27 اسفند1387
هوای دلمان بهاری و کنفرانسی شده. از یه طرف بهاری اش قشنگه و از یه طرف کنفرانسی اش حال بهم زنه! حالا مجموع اینا چه شود بستگی به جمع مجذور تفاوت هر کدام با حالم در هر لحظه داره!! پیدا کنید پرتغال فروش را یا اینکه هر هر به ریش بنده بخندین! قابل توجه دوستانی که فکر میکنن اگه از ایران بزنن بیرون تمام حال و هوای این روزها را تو مملکتشون جا میزارن عرض کنم که اصلا ساعت بیولوژیک بدن ما طوری تنظیم شده که تو روزهای نزدیک عید و در تعطیلات عید از کارهای معمولی میافته و فقط میتونه به عید و حواشی اون فکر کنه. و خدا به داد کسی برسه که تو این روزها بخواد از خودش کارهای متفرقه و از جمله کار علمی بکشه. میشه مثل من! همش دوست دارم از زیر همه چیز در برم و بزنم بیرون و برم خرید! ولی نمیشه! برای همین همش بداخلاقم
جلسه امروز با حضور انور عضو جدید گروه، جناب نیجریه ایه برگزار شد. اتاق اوستا سه تا صندلی راحتی و یه صندلی ناراحتی داره که مجبور شدم من برم روی صندلی ناراحتی ولی خوبیش این بود که تو ارتفاع بود و وقتی روش نشستم حتی از اوستای دراز هم درازتر شدم و مجبور بود که سرش را بالا کنه که منو ببینه و منم میتونستم بگم که ریز میبینمت! بحث رفت سر پروپوزال گو... و توصیه های اوستا و نکبتی به ایشون برای نوشتن موثر پروپوزال و برگزاری جلسه دفاع از اون. من نظری نداشتم و فقط آخرش از اوستا پرسیدم که شما از ایشون خواستی که از خودش چیزی به این پروپوزال اضافه کنه؟! اوستا هم کلی ذوق کرد که یه بهانه دادم دستش که گو...ی بدبخت را گو.. پیچ کنه!! کلی سئوال و جوابش کرد که چی میخوای به این پروژه اضافه کنی که بعدا بتونی بگی که این پروژه یه گو... هست؟!! بعد از چپه شدن گو... برگشت به نکبتی گفت که آفرین، به نکته خیلی خوبی اشاره کردی!!!!! نکبتی یه نگاه بهش کرد و گفت ولی اینو که من نگفتم، هما گفت! برگشت طرف من و میخواست بگه آفرین که من به طور سمبلیک با کف دست کوبیدم به پیشونی ام و گفتم من واقعا باید برم خودم را بکشم! دوباره ناله کرد که قرار شد از این حرفها نزنی دیگه!! گفتم آخه من خیلی بدشانسم! همه عوارض ناشی از حافظه مزخرف جنابعالی به من میخوره! گفت نه، به همه میخوره، تو تنها نیستی!!! بدون رودرواسی تا چند ساعت حالم بد بود. به نکبتی گفتم که این واقعا منو اذیت میکنه، این اصلا منو نمیبنه! بار اولی نیست که اینکارو با من میکنه و مطمئنم که بار آخرش هم نیست. هی هم زر میزنه که تو بهترین گروه من هستی! نمیدونم چی کار کنم؟ برم گنده بشم سایز نکبتی؟ برم سیاه بشم؟! برم بکشمش؟! عصری رفتم تو اتاقش که شکلات داری بخورم؟! گفت برای شکلات اومدی؟ گفتم نه! اعصابم را خورد کردی با این حافظت، اومدم ضرر مالی بهت بزنم
میگه آخه تو زیاد تو جلسات حرف نمیزنی و برای همین من فکر کردم اونو نکبتی گفته. گفتم میدونم من حراف نیستم ولی وقتی حرف بزنم یه چیز حسابی میگم نه چرت و پرت! گفت آره، میدونم، تو بهترین گروه من هستی و دوباره یه ضرب المثل سگی امریکایی گفت که you are my top dog. خاک بر سر شدم رفت!!!
نمیدونین این جور مواقع چقدر دوست دارم بزنم تو مخش.
دیروز رفتم از یه مغازه انگلیسی ماهی خریدم و فروشنده خیلی باحال گفت که اگه از یه هفته قبل آب کنار نذاشتی بهت نمیفروشم چون اگه ببری خانه و تو آب تازه بزاری میمره و برمیگردی و پولش را ازم میخوای!! با قول اینکه اگه مرد برنمیگردم پیشت، ماهی را خریدم و از بس ماهی خری بود تا شب مرد! به نکبتی میگم این ماهی زبان منو حالیش نشد چون من بهش گفتم لطفا تا جمعه دوام بیار! حالا باید دوباره برم مغازه ایرانیه تا ماهی هم زبان بخرم. یکشنبه نصف خانه را من تکاندم و امروز که اومدم خانه دیدم لیلا بقیه خانه را تکانده! چند روز پیش هوس باغبانی به سرش زد و کلی تو حیاط به باغچه وررفت. شبش اومده ازم چراغ قوه میخواد! میگم برای چی میخوای؟ میگه حلقه ازدواجم را گم کردم فکر کنم تو باغچه افتاده! گفتم شبانه دنبال چی میخوای بگردی؟!! فرداش دو تایی باعچه و سطل آشغال را زیرو رو کردیم و خوشبختانه تونستم وسط آشغالهای باغبانی پیداش کنم. اینقدر ذوق کرد که چند بار بغلم کرد. دوباره با شوهرش قهر کرده! میگه همش انتظار داره من بخاطرش برم لندن ولی وقتی میرم اونجا آقا میزاره از خانه میره بیرون و خیلی کم برام وقت میزاره و فقط دوست داره من اونجا باشم که به خانواده اش برسم!! مادر شوهرش از نظر سلامتی زیاد میزان نیست و سه تا پسر تنبل و گشاد هم تو خانه داره که دست به سیاه و سفید نمیزنن! وقتی لیلا اونجا هست خیلی خوش خوشانش هست که همه کارهای خانه را میکنه! ای لج منو درمیاره این شوهرش
جلسه امروز با حضور انور عضو جدید گروه، جناب نیجریه ایه برگزار شد. اتاق اوستا سه تا صندلی راحتی و یه صندلی ناراحتی داره که مجبور شدم من برم روی صندلی ناراحتی ولی خوبیش این بود که تو ارتفاع بود و وقتی روش نشستم حتی از اوستای دراز هم درازتر شدم و مجبور بود که سرش را بالا کنه که منو ببینه و منم میتونستم بگم که ریز میبینمت! بحث رفت سر پروپوزال گو... و توصیه های اوستا و نکبتی به ایشون برای نوشتن موثر پروپوزال و برگزاری جلسه دفاع از اون. من نظری نداشتم و فقط آخرش از اوستا پرسیدم که شما از ایشون خواستی که از خودش چیزی به این پروپوزال اضافه کنه؟! اوستا هم کلی ذوق کرد که یه بهانه دادم دستش که گو...ی بدبخت را گو.. پیچ کنه!! کلی سئوال و جوابش کرد که چی میخوای به این پروژه اضافه کنی که بعدا بتونی بگی که این پروژه یه گو... هست؟!! بعد از چپه شدن گو... برگشت به نکبتی گفت که آفرین، به نکته خیلی خوبی اشاره کردی!!!!! نکبتی یه نگاه بهش کرد و گفت ولی اینو که من نگفتم، هما گفت! برگشت طرف من و میخواست بگه آفرین که من به طور سمبلیک با کف دست کوبیدم به پیشونی ام و گفتم من واقعا باید برم خودم را بکشم! دوباره ناله کرد که قرار شد از این حرفها نزنی دیگه!! گفتم آخه من خیلی بدشانسم! همه عوارض ناشی از حافظه مزخرف جنابعالی به من میخوره! گفت نه، به همه میخوره، تو تنها نیستی!!! بدون رودرواسی تا چند ساعت حالم بد بود. به نکبتی گفتم که این واقعا منو اذیت میکنه، این اصلا منو نمیبنه! بار اولی نیست که اینکارو با من میکنه و مطمئنم که بار آخرش هم نیست. هی هم زر میزنه که تو بهترین گروه من هستی! نمیدونم چی کار کنم؟ برم گنده بشم سایز نکبتی؟ برم سیاه بشم؟! برم بکشمش؟! عصری رفتم تو اتاقش که شکلات داری بخورم؟! گفت برای شکلات اومدی؟ گفتم نه! اعصابم را خورد کردی با این حافظت، اومدم ضرر مالی بهت بزنم
دیروز رفتم از یه مغازه انگلیسی ماهی خریدم و فروشنده خیلی باحال گفت که اگه از یه هفته قبل آب کنار نذاشتی بهت نمیفروشم چون اگه ببری خانه و تو آب تازه بزاری میمره و برمیگردی و پولش را ازم میخوای!! با قول اینکه اگه مرد برنمیگردم پیشت، ماهی را خریدم و از بس ماهی خری بود تا شب مرد! به نکبتی میگم این ماهی زبان منو حالیش نشد چون من بهش گفتم لطفا تا جمعه دوام بیار! حالا باید دوباره برم مغازه ایرانیه تا ماهی هم زبان بخرم. یکشنبه نصف خانه را من تکاندم و امروز که اومدم خانه دیدم لیلا بقیه خانه را تکانده! چند روز پیش هوس باغبانی به سرش زد و کلی تو حیاط به باغچه وررفت. شبش اومده ازم چراغ قوه میخواد! میگم برای چی میخوای؟ میگه حلقه ازدواجم را گم کردم فکر کنم تو باغچه افتاده! گفتم شبانه دنبال چی میخوای بگردی؟!! فرداش دو تایی باعچه و سطل آشغال را زیرو رو کردیم و خوشبختانه تونستم وسط آشغالهای باغبانی پیداش کنم. اینقدر ذوق کرد که چند بار بغلم کرد. دوباره با شوهرش قهر کرده! میگه همش انتظار داره من بخاطرش برم لندن ولی وقتی میرم اونجا آقا میزاره از خانه میره بیرون و خیلی کم برام وقت میزاره و فقط دوست داره من اونجا باشم که به خانواده اش برسم!! مادر شوهرش از نظر سلامتی زیاد میزان نیست و سه تا پسر تنبل و گشاد هم تو خانه داره که دست به سیاه و سفید نمیزنن! وقتی لیلا اونجا هست خیلی خوش خوشانش هست که همه کارهای خانه را میکنه! ای لج منو درمیاره این شوهرش
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:34 | لینک
|
جمعه 23 اسفند1387
آدم به چشم شوری خودم و چیز خلی اوستا تو زندگیم ندیدم!!!!! مردک دیوانه ورداشته با پیرزن پروژه صحبت کرده که این دوتا دانشجوی من باید سخنرانی کنن! پیرزنه هم گفته نوچ، نمیشه! بعد خواهش تمنا کرده که اجازه بده! اونم کم آورده و گفته خوب باشه ولی فقط یکی! اوستا دیوانه هم گفت باشه، هما سخنرانی میکنه! امروز برام یه ایمیل شدیدا دوپهلو زده بود و جریان سخنرانی را گفت و ازم پرسید که اگه میخوای بیا باهام تمرین کن! حالا من تا حالا داشتم در شوق و ذوق خلاصی از سخنرانی بال بال میزدم! اینقدر ایمیل را با ایهام نوشته بود که من فکر کردم هر دوتامون سخنرانی داریم و بعد که نکبتی ایمیلش را چک کرد دیدم که فقط برای من فرستاده و بعد از خواندن ده باره ایمیل و نگاه کردن به دیکشنری (توسط نکبتی!!) فهمیدیم که جریان چیه! ای خدا، ذوق کردن به من نیامده! بعد هم که رفتم تو اتاقش، کلی هندونه کال و نرسیده گذاشته زیر بغل من که تو بهترین گروه هستی و میتونی از پس این سحنرانی بربیای و برای آینده ات خوبه و ....بهش میگم مشکل اینه که من بین سه نفر شاگرد اول هستم که افتخاری نیست! میگه نه، ۴ نفر! اون چینی قبلی ام هست. بین حرفهاشم از چندین ضرب المثل امریکایی که حاوی "سگ" بود استفاده کرد!! من نمیدونم این فرهنگ لغت امریکایی بدون وجود سگ چه غلطی میکرد
اولا که من از سخنرانی کردن خوشم نمیاد و دوما نمیدونین چه کله گنده هایی تو این کنفرانس سخنرانی دارن!! یکی شون را پیدا کردم که ۳۳ صفحه خفن سی وی داشت! اوستا هم گیر داده که این آدم خیلی مهمی هست و به کار تو وارده و امیدوارم کلی ازت سئوال کنه تا برای جلسه دفاعت آماده بشی! حالا طرف اسرائیلی هست! ایکاش میشد جلسه سخنرانی را تو مثل صحنه ورزشی تحریم کرد و اونوقت منم بخاطر وجود رژیم اشغالگر، روی صحنه ظاهر نمیشدم
. آخه من برم وسط این همه کله گنده چی بگم؟! نمیگن این گو... این وسط چی داره وزوز میکنه؟! خدا جون خودت کمک کن! نمیشه آدم بدون سخنرانی کردن دانشمند بشه؟!!!!!!!!
اینجا چند روزه که از سرمای هوا کم شده و میشه کم کم بهار را احساس کرد. به خاطر همین هم من الکی خوشحالم و کلی احساس بهار و سال نویی بهم دست داده. عدسهای هندی هم امروز جوانه زده بود و گذاشتم تو ظرف که سبز بشن. یکشنبه هم قراره خانه را اساسی بتکونم. به لیلا در مورد عید گفتم و اولین سئوالش این بود که چرا بقیه مسلمانها این عید را ندارن! براش توضیح دادم که آخه ما اول ایرانی بودیم و بعد مسلمان شدیم و این عید مربوط به قسمت ایرانی بودنمون هست نه مسلمان بودنمون. امروز هم رسما اوستا و دختر لهستانی و نکبتی و هایدا را برای مهمانی دعوت کردم. هر کاری کردم نتونستم خودم را راضی کنم که گو... را هم دعوت کنم! هم بخاطر عدم کنترلش در خورد و خوراک و هم صداهای وحشتناکی که موقع خوردن درمیاره! همش میترسم که کنترل از دستم خارج بشه و یه چیز بهش بگم که زشته دیگه! باز موندم که چی درست کنم که هم خوشمزه باشه و هم ایرانی باشه و هم مناسب علفخواری مثل اوستا و هم تکراری نباشه! قبلا قرمه سبزی و کشک بادمجان و کوکو سبزی و میرزا قاسمی را دادم به خوردشون. از پیشنهاد سرآشپزان عزیز استقبال میشود.
اولا که من از سخنرانی کردن خوشم نمیاد و دوما نمیدونین چه کله گنده هایی تو این کنفرانس سخنرانی دارن!! یکی شون را پیدا کردم که ۳۳ صفحه خفن سی وی داشت! اوستا هم گیر داده که این آدم خیلی مهمی هست و به کار تو وارده و امیدوارم کلی ازت سئوال کنه تا برای جلسه دفاعت آماده بشی! حالا طرف اسرائیلی هست! ایکاش میشد جلسه سخنرانی را تو مثل صحنه ورزشی تحریم کرد و اونوقت منم بخاطر وجود رژیم اشغالگر، روی صحنه ظاهر نمیشدم
اینجا چند روزه که از سرمای هوا کم شده و میشه کم کم بهار را احساس کرد. به خاطر همین هم من الکی خوشحالم و کلی احساس بهار و سال نویی بهم دست داده. عدسهای هندی هم امروز جوانه زده بود و گذاشتم تو ظرف که سبز بشن. یکشنبه هم قراره خانه را اساسی بتکونم. به لیلا در مورد عید گفتم و اولین سئوالش این بود که چرا بقیه مسلمانها این عید را ندارن! براش توضیح دادم که آخه ما اول ایرانی بودیم و بعد مسلمان شدیم و این عید مربوط به قسمت ایرانی بودنمون هست نه مسلمان بودنمون. امروز هم رسما اوستا و دختر لهستانی و نکبتی و هایدا را برای مهمانی دعوت کردم. هر کاری کردم نتونستم خودم را راضی کنم که گو... را هم دعوت کنم! هم بخاطر عدم کنترلش در خورد و خوراک و هم صداهای وحشتناکی که موقع خوردن درمیاره! همش میترسم که کنترل از دستم خارج بشه و یه چیز بهش بگم که زشته دیگه! باز موندم که چی درست کنم که هم خوشمزه باشه و هم ایرانی باشه و هم مناسب علفخواری مثل اوستا و هم تکراری نباشه! قبلا قرمه سبزی و کشک بادمجان و کوکو سبزی و میرزا قاسمی را دادم به خوردشون. از پیشنهاد سرآشپزان عزیز استقبال میشود.
نوشته شده توسط هما در ساعت 13:5 | لینک
|
چهارشنبه 21 اسفند1387
خبر خوش که از شر سخنرانی تو کنفرانس اسپانیا راحت شدم! دیروز اوستا پیغام داد که جلسه هفتگی نداریم چون ایشون مشغول کلاسهای آموزش مدیریت هست. بعد هم تاکید کرد که هما و نکبتی بشین اسلایدهای سخنرانی شون را درست کنن. نکبتی هم که جدیدا تصمیم گرفته دختر خوبی باشه و هرچی اوستا بگه، انجام بده، نشست سر درست کردن اسلایدها! به من گفت چرا شروع نمیکنی؟ گفتم تا برنامه را نبینم که مکتوب نوشته باشه که من سخنرانی دارم هیچ کاری نمیکنم! بعد به رفیق شفیق هلندی ام که تو اکیپ دیوانه های پروژه هست ایمیل زدم که برنامه کی حاضر میشه، اونم زودی جواب داد تا آخر هفته! ولی عصر نشده برامون ایمیل اومد که شماها (من و نکبتی و اوستا از طرف چینی خدابیامرز) پوستر دارین و سایز پوستر فلان قدر باشه و ...اینقدر ذوق کردم که نگو! (آدم بشو نیستم که) ولی خداوکیلی استرس سخنرانی در مورد نتایج هنوز نگرفته در عرض کمتر از سه هفته دیگه برام عین کابوس شده بود! این هفته که یه روز مریض تخت خانه خوابیده بودم و امروز هم گند زدم به مرحله حساس آزمایشم! و عملا دو روز از ۵ روز هفته پرید. حالا اگه سالم موندم میخوام باز بقیه روزهای هفته را خودکشی کاری کنم.
امروز از طرف سازمانی که به پناهنده ها کمک میکنه و مثلا من هم بطور داوطلب عضوشان هستم ایمیل هفتگی اومد که شامل موضوعات الکی همیشگی بود. قرار بود که برای خیل ایرانیان پناهنده ای که تو این شهر هستن، نقش مترجم راه دور را بازی کنم که هنوز هیچ کاری ازم خواسته نشده! همیشه یه نگاهی سرسری به ایمیلهاش میندازم. دیدم نوشته که روز جمعه ۲۰ مارس جشن سال نو کردی هست و ورود آزاده و ....برای نویسنده ایمیل جواب نوشتم که محض اطلاعتون یادآور میشم که این جشن، سال نو ایرانی هست و یه لینک معتبر هم براش فرستادم. برام جواب فرستاد که میدونه که این روز را ملیتهای مختلف جشن میگیرن و اگه من اطلاعی از جشن ایرانی ها تو دهاتمون دارم براش بفرستم که بزنه تو سایت! براش نوشتم که دوست گرامی (طرف انگلیسی هست)، اگر یه جستجو مختصر انجام بدی متوجه میشی که کردی ملیت نیست و تو هیچ جایی نمیشه جلوی ملیت نوشت کردی! کردی یه قومیت هست که تو کشورهای ایران، عراق و ترکیه زندگی میکنن. ظاهرا بین پناهندگان شما ایرانی وجود نداره و شاید هم همشون کرد هستن که ترجیح میدن بگن سال نوی کردی و نه سال نوی ایرانی! حاتون خالی برام یه نصف صفحه ایمیل زد که مرزها را باید کنار گذاشت و به اونها هم باید حق داد و ....که اصلا هیچ ربطی بین حرفهای خودم و خودش پیدا نکردم! براش نوشتم که ایران کشور بزرگ، با تاریخ و تمدن کهن است (آخ که این تمدن خفمون کرده!)، من به عنوان یه ایرانی خیلی خوشحالم که مردمان دیگری هم سال نوی ایرانی را جشن میگیرن ولی باید به اسامی که ثبت شده تاریخ هست احترام گذاشت و این جشن که بر مبنای تقویم ایرانی، سال نوی ایرانی هست نه سال نوی کردی و ترکی و یا هر چیز دیگه ای! از شما هم انتظار دارم به عنوان سخنگوی رسمی این سازمان از کلمات صحیح استفاده کنین و به بقیه اطلاعات درست بدین.
دوستان گرامی، من هیچ دشمنی با قومیتهای ایرانی ندارم و شدید معتقدم که ایران با اتحاد و وجود قومیتهای مختلفش معنا داره و خدا روزی را نیاره که هیچ کدومش بخوان جدا بشن.
امروز از طرف سازمانی که به پناهنده ها کمک میکنه و مثلا من هم بطور داوطلب عضوشان هستم ایمیل هفتگی اومد که شامل موضوعات الکی همیشگی بود. قرار بود که برای خیل ایرانیان پناهنده ای که تو این شهر هستن، نقش مترجم راه دور را بازی کنم که هنوز هیچ کاری ازم خواسته نشده! همیشه یه نگاهی سرسری به ایمیلهاش میندازم. دیدم نوشته که روز جمعه ۲۰ مارس جشن سال نو کردی هست و ورود آزاده و ....برای نویسنده ایمیل جواب نوشتم که محض اطلاعتون یادآور میشم که این جشن، سال نو ایرانی هست و یه لینک معتبر هم براش فرستادم. برام جواب فرستاد که میدونه که این روز را ملیتهای مختلف جشن میگیرن و اگه من اطلاعی از جشن ایرانی ها تو دهاتمون دارم براش بفرستم که بزنه تو سایت! براش نوشتم که دوست گرامی (طرف انگلیسی هست)، اگر یه جستجو مختصر انجام بدی متوجه میشی که کردی ملیت نیست و تو هیچ جایی نمیشه جلوی ملیت نوشت کردی! کردی یه قومیت هست که تو کشورهای ایران، عراق و ترکیه زندگی میکنن. ظاهرا بین پناهندگان شما ایرانی وجود نداره و شاید هم همشون کرد هستن که ترجیح میدن بگن سال نوی کردی و نه سال نوی ایرانی! حاتون خالی برام یه نصف صفحه ایمیل زد که مرزها را باید کنار گذاشت و به اونها هم باید حق داد و ....که اصلا هیچ ربطی بین حرفهای خودم و خودش پیدا نکردم! براش نوشتم که ایران کشور بزرگ، با تاریخ و تمدن کهن است (آخ که این تمدن خفمون کرده!)، من به عنوان یه ایرانی خیلی خوشحالم که مردمان دیگری هم سال نوی ایرانی را جشن میگیرن ولی باید به اسامی که ثبت شده تاریخ هست احترام گذاشت و این جشن که بر مبنای تقویم ایرانی، سال نوی ایرانی هست نه سال نوی کردی و ترکی و یا هر چیز دیگه ای! از شما هم انتظار دارم به عنوان سخنگوی رسمی این سازمان از کلمات صحیح استفاده کنین و به بقیه اطلاعات درست بدین.
دوستان گرامی، من هیچ دشمنی با قومیتهای ایرانی ندارم و شدید معتقدم که ایران با اتحاد و وجود قومیتهای مختلفش معنا داره و خدا روزی را نیاره که هیچ کدومش بخوان جدا بشن.
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:31 | لینک
|
شنبه 17 اسفند1387
اوستا مخش تکان خورده یا دیوانه شده یا قاطی کرده یا نمیدونم چی چی شده! تو جلسه هفته پیش اعلام کرده بود که چون احساس میکنه که ارتباطش با ماها کم شده میخواد که وقت بیشتری با ماها باشه و گفت که حاضره هر روز با ما جلسه داشته باشه!!
از تصور دیدن هر روز قیافه اش حالم بد شده بود. دیدم نکبتی هم قیافه اش یه جوری شد و فقط گو.. بود که اعلام کرد که مشتاق این جلسات هست. بعد پرسید نظرتون چیه؟ گفتم اگه هفته ای دو بار باشه بهتره چون من هر روز چیزی برای گفتن و پرسیدن ندارم! بعد هم سر اینکه چه روزی باشه بحث شد. فرداش ساعت ۳۰/۱۱ زنگ زد که وقت دارین با هم قهوه بخوریم؟! من و نکبتی در حالت گیج و منگ باهاش رفتیم کافه دانشکده و آقا برامون قهوه خرید و به زور میخواست شیرینی هم بهمون بده که نخوردیم! سراغ گو.. را گرفت که گفتیم در دسترس نیست! گو.. معمولا دم ظهر میاد دانشگاه! تا نشستیم ازش پرسیدم هدف این جلسه چیه؟ گفت هیچی! احساس میکنم براتون کم وقت میذاشتم و میخوام جبران کنم! گفتم با قهوه و تو کافه و اونم دم ظهر؟ نکبتی گشنه گدا هم پرسید یعنی هر روز برامون قهوه میخری؟ گفت آره اگه بخواین!! دریغ از یک حرف علمی که در طی این ۲۰ دقیقه جلسه مسخره رد و بدل شده باشه! حرف پسر نیجریه که قرار بود بیاد شد. مرور خاطرات آقا در مملکت نکبتی شد! مرور خاطرات چینی خدابیامرز شد و چند تا موضوع احمقانه دیگه! نکبتی که مثل خر کیف کرده بود ولی من احساس تلف شدن وقت شدید داشتم. فرداش نزدیکهای ساعت موعود دیدم اوستا رفته برای خودش قهوه خریده و داره میره تو اتاقش! به نکبتی میگم فکر کنم امروز از جلسه گپ زدن خبری نیست. نکبتی ابله هم زودی بهش زنگ زد که امروز هم جلسه قهوه خوری داریم؟ اوستا هم گفت که بیاین بهتون پول بدم برین قهوه بخرین و بیان اتاق من بخورین!!!!!!!!! یعنی از عصبانیت منفجر شده بودم که مردک احمق فکر میکنه ما گشنه گدای یه قهوه هستیم! به نکبتی گفتم من نمیام ولی اینقدر خواهش تمنا کرد که بیا بریم. رفتیم تو اتاقش و تا خواست پول دربیاره دوتامون گفتیم که قهوه نمیخوریم. گفت پس براتون چایی بریزم؟ بعد رفت کتری را از آب دستشویی پر کرد و برامون چایی ریخت! (نگین جان، گفتم که اوستا آبداچی شده!) دوباره بحثهای احمقانه شروع شد اعم از حضور مجدد مایکل جکسون در صحنه، ساعت خواب و بیداری گو..، کدام فروشگاه را برای خرید بیشتر دوست دارین، غیبت پشت سر اساتید و دانشجوهای گروه و یه مشت موضوع بی خاصیت دیگه. من که در تمام مدت ساکت بودم و با لیوان چایی ام بازی میکردم. هی میپرسید که چرا ساکتی؟ چرا حرف نمیزنی؟!! بعد جلسه رفتم بهش گفتم که من مفهوم این جلساتت را اصلا درک نمیکنم! من نه قهوه خورم و نه سر ظهر میتونم چایی بخورم! این جلساتت هیچ چیزی به معلومات من اضافه نمیکنه! من علاقه به دونستن اینکه گو.. کی میخوابه و کی بیدار میشه ندارم! من از پشت سر بقیه حرف زدن خوشم نمیاد و نمیفهمم که تویی که هنوز سرت شلوغه و کلی کار داری چرا وقتت را اینجوری تلف میکنی! از همه مهمتر وقتی شما سه تا انگلیسی زبان میفتین بهم و تند تند حرف میزنین برام سخته که باهاتون همراهی کنم. دوباره شروع کرد که هدف جلسه تعامل بیشتر با شماهاست! گفتم سر چه موضوعاتی؟ مایکل جکسون؟ گفت نه! خوب خودتون موضوع علمی بیارین تو جلسه!!! گفتم من دیروز میخواستم در مورد نتایجم باهات صحبت کنم ولی دیدم که جو جلسه اصلا علمی نیست! گفت خوب علمی اش کنین! به گو.. و نکبتی بگو که در مورد موضوعات علمی صحبت کنن! ای خدا.........نمی فهمم چرا همش من باید یه کاری بکنم! آخه یکی به این ابله بگه که مثلا تو رئیس هستی و باید جلسه را پیش ببری نه من!
گو.. علاوه بر تمام خصوصیاتی که داره، مثل ملخ میخوره! اونم با صدای وحشتناک ملچ ملوچ! تو جلسه چای خوری تو اتاق اوستا حسابی آبروریزی کرد! اوستا یه جعبه بیسکویت شکلاتی رو میزش داشت که گو.. بصورت ملخوار شروع به خوردنش کرد! من داشتم جای اون کلی خجالت میکشیدم! دو تا دونه ته جعبه مونده بود که نکبتی درش را بست و از دسترسش دور کرد! به نکبتی میگم من جای مادر این گو.. حسابی خجالت میکشم! یعنی وقت نداشته به این پسر خرس گنده اش یاد بده وقتی جایی میری چقدر بخوری، چطوری بخوری؟!
گو.. علاوه بر تمام خصوصیاتی که داره، مثل ملخ میخوره! اونم با صدای وحشتناک ملچ ملوچ! تو جلسه چای خوری تو اتاق اوستا حسابی آبروریزی کرد! اوستا یه جعبه بیسکویت شکلاتی رو میزش داشت که گو.. بصورت ملخوار شروع به خوردنش کرد! من داشتم جای اون کلی خجالت میکشیدم! دو تا دونه ته جعبه مونده بود که نکبتی درش را بست و از دسترسش دور کرد! به نکبتی میگم من جای مادر این گو.. حسابی خجالت میکشم! یعنی وقت نداشته به این پسر خرس گنده اش یاد بده وقتی جایی میری چقدر بخوری، چطوری بخوری؟!
نوشته شده توسط هما در ساعت 12:4 | لینک
|
پنجشنبه 15 اسفند1387
اولا که نصف جواب آزمایشات آشغالی بیش نبود که معلوم هم نیست تقصیر کیه و چیه! خلاصه که باید تکرار بشه. بالاخره چشم شور بعضی ها باید به یه جاهایی بخوره دیگه
عادت کردم!
من و نکبتی سعی کردیم که ارسال خلاصه مقاله را به کنفرانس اسپانیا تا اونجائیکه میشه به تاخیر بندازیم که شاید بگن دیگه جا نداریم و شما نمیخواد سخنرانی کنین! ولی نگو که پیرزنه که رئیس بزرگ پروژه هست به اوستا خبر داده بود که از خلاصه مقالات این دوتا خبری نیست پس کی میخوان بفرستن؟ اوستا هم طی ایمیل شدید اللحنی بهمون دستور داد که امروز تا اینکارو نکردین نرین خانه!!
یعنی از خنده مرده بودم. دیوانه فکر میکنه که ما بچه دبستانی هستیم. منم رفتم خانه و تو وقتهای تلف شده وقت اضافه دوم خلاصه مقاله را فرستادم! از اونور باز پیرزنه به اوستا ایمیل زده که من هما را اصلا بین لیست شرکت کننده ها پیدا نمیکنم! فکر کنم دلش برای دیدن من داره بال بال میزنه
اوستا روز تعطیلی زنگ زده و بسیار مودبانه پرسید که فرستادی؟ گفتم آره. گفت کی؟ امروز؟ گفتم نه همان روز که خودت گفتی نرین خانه ولی من از خانه فرستادم! کلی ازم تشکر کرد!!! حالا کاشف بعمل اومده که مسئول مربوطه ابله دانشگاه که وظیفه ثبت نام ماها را بعهده داشته بنده را به اسم آقای غفاری ثبت نام کرده! پیرزن گروه هم به اوستا ایمیل زده که بالاخره هما را پیدا کردم که به عنوان آقا با نکبتی ثبت نام شده بعد هم از اوستا پرسیده که اینا تو هتل تو یه اتاق هستن یا دو تا اتاق جدا؟!!!!
اوستا تو جلسه اعلام کرد که سه نفر را برای جانشینی چینی کاندید کرده که قراره برای مصاحبه بیان و درخواستها را گذاشت رو میز که ما نگاه کنیم. یکیشون را که یه خانمی بود که اوستا بخاطر کارهای مرتبطی که با پروژه داشت خوشش اومده بود را نگاه کردم و جیغم دراومد! خانمه در سال ۱۹۶۶ لیسانسش را شروع کرده بود!!! نگو اوستای چلمنگ هم متوجه این نشده بود! با تعجب درخواست را نگاه کرد و گفت این که از منم خیلی بزرگتره! نفرات بعدی یه چینی (!!!!) و یه نیجریه ای بود. به اوستا میگم تو هنوز میخوای با چینی جماعت کار کنی؟! گفت اگه مورد خوبی باشه آره! روز مصاحبه کاندیداهای مورد نظر اومدن و کاشف بعمل اومد که خانمه نمیتونه بیاد چون هنوز دکتری اش را تمام نکرده!! مصداق کامل زگهواره تا گور دانش بجوی! خدایا منو ببخش. چینیه با اینکه دکتری اش را تو انگلیس گرفته بود ولی انگلیسی اش افتضاح بود و فقط هی الکی میخندید! صدرحمت به اون چینی قبلیه! نیجریه ای خدای اعتماد به نفس و بو بود! بعد مصاحبه یه راست اومد طرف نکبتی و یه مدلی باهاش حرف زد که اگه من جای نکبتی بودم یه چند تا فحش آبدار نثارش میکردم! ظاهرا اوستا در مورد پروژه نکبتی بهش توضیح داده بود و اونم اومد تا سوادش را به رخ نکبتی بکشه که چرا فلان کاری کردی و بمان کارو نکردی و از این اراجیف! اونم به نکبتی! از در که رفت بیرون نکبتی از علائم مختلفه بیلاخ در فرهنگهای مختلف استفاده کرد و گفت این اگه بیاد اینجا میکشمش! آخرین خبر: اوستا فرمودن نیجریه ای را انتخاب کردن چون چینی انگلیسی اش خیلی خراب بود! نمیدونم چه اسمی برای این یکی بزارم! گو.. شماره ۲؟!!
من و نکبتی سعی کردیم که ارسال خلاصه مقاله را به کنفرانس اسپانیا تا اونجائیکه میشه به تاخیر بندازیم که شاید بگن دیگه جا نداریم و شما نمیخواد سخنرانی کنین! ولی نگو که پیرزنه که رئیس بزرگ پروژه هست به اوستا خبر داده بود که از خلاصه مقالات این دوتا خبری نیست پس کی میخوان بفرستن؟ اوستا هم طی ایمیل شدید اللحنی بهمون دستور داد که امروز تا اینکارو نکردین نرین خانه!!
اوستا تو جلسه اعلام کرد که سه نفر را برای جانشینی چینی کاندید کرده که قراره برای مصاحبه بیان و درخواستها را گذاشت رو میز که ما نگاه کنیم. یکیشون را که یه خانمی بود که اوستا بخاطر کارهای مرتبطی که با پروژه داشت خوشش اومده بود را نگاه کردم و جیغم دراومد! خانمه در سال ۱۹۶۶ لیسانسش را شروع کرده بود!!! نگو اوستای چلمنگ هم متوجه این نشده بود! با تعجب درخواست را نگاه کرد و گفت این که از منم خیلی بزرگتره! نفرات بعدی یه چینی (!!!!) و یه نیجریه ای بود. به اوستا میگم تو هنوز میخوای با چینی جماعت کار کنی؟! گفت اگه مورد خوبی باشه آره! روز مصاحبه کاندیداهای مورد نظر اومدن و کاشف بعمل اومد که خانمه نمیتونه بیاد چون هنوز دکتری اش را تمام نکرده!! مصداق کامل زگهواره تا گور دانش بجوی! خدایا منو ببخش. چینیه با اینکه دکتری اش را تو انگلیس گرفته بود ولی انگلیسی اش افتضاح بود و فقط هی الکی میخندید! صدرحمت به اون چینی قبلیه! نیجریه ای خدای اعتماد به نفس و بو بود! بعد مصاحبه یه راست اومد طرف نکبتی و یه مدلی باهاش حرف زد که اگه من جای نکبتی بودم یه چند تا فحش آبدار نثارش میکردم! ظاهرا اوستا در مورد پروژه نکبتی بهش توضیح داده بود و اونم اومد تا سوادش را به رخ نکبتی بکشه که چرا فلان کاری کردی و بمان کارو نکردی و از این اراجیف! اونم به نکبتی! از در که رفت بیرون نکبتی از علائم مختلفه بیلاخ در فرهنگهای مختلف استفاده کرد و گفت این اگه بیاد اینجا میکشمش! آخرین خبر: اوستا فرمودن نیجریه ای را انتخاب کردن چون چینی انگلیسی اش خیلی خراب بود! نمیدونم چه اسمی برای این یکی بزارم! گو.. شماره ۲؟!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 11:48 | لینک
|
شنبه 10 اسفند1387
این هفته چهار روز پشت سر هم ۴ ساعت با میکروسکوپ کوفتی کار کردم! ساعت آخر روز چهارم دیگه حالم بد شده بود. یخ زده بودم و سرگیجه و حالت تهوع هم گرفته بودم. ولی مجبور بودم ادامه بدم. قابل توجه دوستانی که زیاد تو باغ کار با این میکروسکوپ لعنتی نیستن باید بگم که باید تو یه اتاق کاملا تاریک کار کنم که البته اینجا یه اتاق را با پرده کلفت از وسط نصف کردن و میشه برای تجدید قوا اومد اونور پرده! میکروسکوپ کوفتی هم صدا داره و هم حرارت تولید میکنه که برای حفظ سلامتی اش باید کولر را روشن کرد! آزمایش کوفتی منم طوری هست که باید هر یک دقیقه روی دکمه موس کلیک کنم و چشم به صفحه مونیتور باشه که چه بلایی سر نمونه ام میاد. تو این چهار روز، میکروسکوپ را از ساعت ۲ تا ۶ عصر برای خودم رزرو کرده بودم. دیروز رفتم دیدم که استادراهنمای دختر ایتالیایی (که اونم ایتالیایی هست) تو اتاق میکروسکوپ هست و گفت که من هنوز کارم تمام نشده و میخوام نیم ساعت از وقت تو استفاده کنم! وا رفتم! گفتم من اگه ساعت ۲ شروع کنم به زور میتونم ۷ تمام کنم. بعد یه حرف چرتی زد که مونده بودم چی بهش بگم! گفت آخه تو تمام طول هفته میکروسکوپ را رزرو کردی!! نمیدونم تو ایتالیا میشه با میکروسکوپ هم ببخشید س ک س داشت یا نه!!!!!!!! زنیکه احمق فکر کرده بود که من روزی ۴ ساعت میام با میکروسکوپ حال میکنم! یه چشم غره وحشتناک بهش رفتم که من به نتایج این آزمایشاتم برای یه کنفرانس در آینده خیلی نزدیک نیاز دارم و برای همین دارم فشرده کار میکنم. بعد گفت منم همینطور! حالا رفتم سراغ دختر ایتالیایی و بهش گفتم که خدا صبرت بده با این اوستای دیوانه ات! نگو که خودش هم حسابی دلش ازش پر هست و با اینکه مشکل زبان با هم ندارن ولی خیلی مشکلات دیگه دارن
. دختر ایتالیایی هم بهم گفت که بهت دروغ گفته و اصلا کنفرانسی در کار نیست و داره کار با میکروسکوپ را به یه دانشجوی چلمنگ سال اولی یاد میده!!
تو یکی از کانالهای تلویزیون اینجا یه برنامه داره که توش زنهای دو تا خانواده برای مدت کوتاهی جاهاشون را با هم عوض میکنن و اتفاقاتی که تو خانه جدید بین اعضای خانواده میافته را مورد بررسی قرار میدن. دیشب این تعویض بین یه خانواده مسلمان پاکستانی و یه خانواده انگلیسی بود. زن پاکستانی لهجه وحشتناک داشت که من به زور حالیم میشد چی میگفت. سه تا دختر محجبه سبیلو و یه پسر نوجوان هم داشت
. زن انگلیسی هم دو تا دختر داشت. زن پاکستانی اومد تو خانه مرد انگلیسی و اولش اعلام کرد که چون مسلمان هست شب نمیتونه تو خانه مرد غریبه بخوابه و شبها میره هتل. اولین چیزی هم که تو خانه توجه اش را جلب کرد این بود که این خانه چقدر کثیف و بهم ریخته هست! حالا خونه خودش تمیز بود چون خودش مثل کلفت از صبح تا شب همه جا را میسابید و تمیز میکرد (البته شاغل هم بود) ولی اصلا نمیذاشت که شوهر و بچه هاش دست به سیاه سفید بزنن. حالا از اون ور دختر خانواده انگلیسی، لزبین بود و شب اول رفت خانه دوست دخترش خوابید! فرداش زن پاکستانی یه بلبشویی تو خانه راه انداخت که یعنی چی؟ چه معنی داره که دختر شب بیرون خانه بخوابه؟ اصلا لزبین چیه؟ اسلام اینو گفته، اسلام اونو گفته....دختر انگلیسی ام حسابی بهش برخورده بود و اشکش دراومده بود که اسلام دین شما هست ولی این زندگی من هست. به لباس پوشیدن دختره بدبخت گیر داده بود که اینقدر لباس باز نپوش! یه بار که دختره با یه لباس باز تو آشپزخانه کنار دستش وایستاده بود بهش گفت که میشه بری یه لباس روی این بپوشی؟! دختره هم رفت پوشید ولی ازش پرسید که آشپزخانه گرمه، تو با این لباسها و حجابی که داری گرمت نیست؟ زنه هم گفت که چرا گرمم هست ولی آتیش جهنم از این گرمتره!!! حالا از اون طرف زن انگلیسی حسابی خانواده مسلمان را ارشاد کرده بود
دخترهای سبیلو را ورداشت برد دیسکو! اونها هم کلی ذوق کردن و البته حرکات موزون از خودشون درنکردن بلکه فقط دست میزدن و حال میکردن! اینقدر رو مخ شوهر پاکستانی کار کرد که با اینکه همه دنیا میدانن که مشروب در اسلام حرامه، مرده رفت تو اینترنت چک کرد که علما در مورد نوشیدن شراب چه فتوایی دادن!!! کلی هم بچه ها و شوهره را کشید به کار تمیز کردن و آشپزی تو خانه. اگه یه فکری به حال سبیلهای این دخترها هم میکرد خیلی خوب میشد به خدا!! آخرش که هر کدام برگشتن سر خانه و زندگیشون، دوتاشون اعتراف کردن که پروژه گفتگوی تمدنها خیلی سخت بوده!
جدیدا تو یکی از این سایتهای دوست یابی، چند تا از دوستان دوران دبیرستانم را پیدا کردم که عمریه ازشون بی خبر بودم. احساس خیلی خوبی دارم و برام خیلی جالبه که با اینکه سالها گذشته ولی اکثرشون عوض نشدن! منظورم قیافه نیست بلکه اون ذات درونی شون هست که حتی تو پاسخ به پیغامهام هم راحت خودشون را نشان میدن. اونیکه مهربان و دوست داشتنی بود، هنوزم هست و اونیکه همش قربان خودش میرفت، هنوز هم میره و اونیکه بی خیال همه دنیا، شاد و شنگول بود، هنوزم هست!! واقعا آدمها عوض نمیشن؟!!!
تو یکی از کانالهای تلویزیون اینجا یه برنامه داره که توش زنهای دو تا خانواده برای مدت کوتاهی جاهاشون را با هم عوض میکنن و اتفاقاتی که تو خانه جدید بین اعضای خانواده میافته را مورد بررسی قرار میدن. دیشب این تعویض بین یه خانواده مسلمان پاکستانی و یه خانواده انگلیسی بود. زن پاکستانی لهجه وحشتناک داشت که من به زور حالیم میشد چی میگفت. سه تا دختر محجبه سبیلو و یه پسر نوجوان هم داشت
جدیدا تو یکی از این سایتهای دوست یابی، چند تا از دوستان دوران دبیرستانم را پیدا کردم که عمریه ازشون بی خبر بودم. احساس خیلی خوبی دارم و برام خیلی جالبه که با اینکه سالها گذشته ولی اکثرشون عوض نشدن! منظورم قیافه نیست بلکه اون ذات درونی شون هست که حتی تو پاسخ به پیغامهام هم راحت خودشون را نشان میدن. اونیکه مهربان و دوست داشتنی بود، هنوزم هست و اونیکه همش قربان خودش میرفت، هنوز هم میره و اونیکه بی خیال همه دنیا، شاد و شنگول بود، هنوزم هست!! واقعا آدمها عوض نمیشن؟!!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:55 | لینک
|
چهارشنبه 7 اسفند1387
اصلا به من نیامده که دلم برای کسی بسوزه! منو بگو که کلی نگران این چینی دیوانه بودم و دوشنبه که دیدم اومده دانشگاه با کلی ذوق رفتم سراغش که حالش را بپرسم که دیدم حتی جواب سلام منو هم نداد و روش را کرد اونور!! یه بار دیگه هم امتحان کردم و دیدم نخیر، انگار ایشان با من مشکل داره نه اوستا!
عصرش مجبور شدم برم سراغ اوستا که ببینم پول این ویزای لعنتی را بهمون پس میده یا نه. آخ از قدیم گفتن که آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج! رفتم تو اتاقش و دیدم اخمهاش شدید تو همه! خواستم برگردم ولی دیدم ۵۱ پوند پوله! صبر کردم که ایمیل نگرایش تمام بشه و بگه:yes!
من: حالت خوبه؟
اوستا: آره، خوبم. فقط کمی خسته ام. دوست دارم زودتر برم خانه!
من: مطمئنی حالت خوبه؟!
اوستا: آره، چطور مگه؟
من: آخه صورتت یه چیز دیگه نشان میده!
اوستا: چی نشان میده؟
من: که عصبانی هستی!
اوستا: نه، عصبانی نیستم.
من: خدا را شکر! من نمی فهمم چرا همه تو این گروه عصبانی هستن؟!!
اوستا: چی؟ همه؟! نکبتی عصبانیه؟
من: نه، اون مریضه، فکر کنم سرما خورده!
اوستا: گو.. عصبانیه؟
من: نه، اون که اصلا تو این دنیا نیست
اوستا: خوب، پس منظورت اینه که چینیه عصبانی هست! میدانم!
من (با نیش تا بناگوش باز): آره، منظورم اون بود!
اوستا: متاسفانه جمعه جلسه خیلی بدی با هم داشتیم. با حالت خیلی بدی از اتاقم رفت بیرون.
من: آره میدانم. دیدمش. خیلی عصبانی بود!
اوستا: آره، نمیدونم چرا اینقدر عصبانی شد! به من فحش داد!! (قیافه اوستا در این لحظه یه جوری شد که آدم شدید دلش براش کباب میخواست!!)
من (در نهایت خباثت از خنده داشتم میترکیدم!!): فحش داد؟؟؟؟؟؟ مگه بلده به انگلیسی فحش بده؟؟ حرف روزمره اش را به زور میزنه!!
اوستا: درست حسابی که بلد نبود ولی خوب یه چیزایی گفت!
بقیه صحبتها پیرامون علت عصبانی شدنش بود که آخرش هم حالیم نشد چون اوستا یه چیزی میگفت ولی چینی قبلا به من یه چیزهای دیگه گفته بود که اصلا با هم جور درنمیامد. ولی نکته مهم این بود که با خوشرویی گفت که پول ویزا را میده! وقتی به نکبتی گفتم که پول را میده، باور نمیکرد!! البته اوستا ازم بعنوان جاسوس هم استفاده کرد و کلی اطلاعات در مورد گو.. ازم گرفت که روزها تو دانشگاه چیکار میکنه و منم مثل یه جاسوس خوب جواب سئوالاش را صادقانه دادم! بعدش هم مثل سگ پشیمان شدم که آخه به تو چه دختر! ولی شکر خدا فرداش که اوستا از خود گو.. همه اون سئوالات را پرسید، صادقانه همه را همان طور که من اطلاعات داده بودم، جواب داد! شکر خدا تو این مملکت دروغگو با وضوح بالا که متاسفانه تو مملکت ما فراوانه نداریم!
چند وقته دچار تناقضات شدید شدم! برداشت و احساسی که خودم از خودم دارم کاملا با اون چیزی که بقیه گروه ازم دارن متفاوت هست که کم کم داره حالم را بد میکنه! البته من اصولا توقعم از خودم خیلی بالا هست و تو هر کاری اگه موفقیتم در حد ۹۰٪ به بالا نباشه اصلا خودم را موفق احساس نمیکنم. اوستا چند وقته که هر وقت باهاش صحبت میکنم یه جوری بهم حالی میکنه که تو توی گروه من از همه بهتری، از همه نظر!! بار اول فکر کردم اشتباه شنیدم! ولی دیدم دفعات بعد هم داره همین رو میگه
. حالا من خودم فکر میکنم الان دارم مثل یه ابله دور خودم میچرخم و هیج کار نبوغانه نمیکنم! تو این جلسه بالایی که باهاش داشتم ازش پرسیدم که خوب تو این چینی را بخاطر مقالاتی که داشت انتخاب کردی، حالا تو آینده میخوای چیکار کنی؟ ملاک انتخابت را عوض میکنی؟ گفت از این به بعد چیزی که برای من مهمه، مشارکت و همکاری و کمک postdoc به بقیه اعضای گروه هست. اولین سئوالی که از طرف میپرسم اینه که تو میتونی به یه دانشجو دکتری تو کارش کمک فکری بدی یا نه؟ از پس راهنمایی دانشجوی دکتری برمیای یا نه؟ بعد دوباره گفت از این نظر تو توی گروه من از همه بهتری!!!! قیافه من اینجوری شده بود
. گفتم من؟!! گفت آره، به دختر لهستانی کمک کردی و آزمایشش درست انجام شد (شکر خدا آلزایمرش خوب شده!!)، به نکبتی تو آزمایشاتش کمک میکنی. ولی این چینی هیچ کاری نکرده! به هیچ کدام از شماها تو کارتون کمک نکرده. من از این بابت شرمنده شماها هستم که نتونستم کسی را تو گروهم داشته باشم که بهتون کمک کنه. آیکون اوستا شرمنده میشود! دیروز هم تو جلسه گیر داده بود به من که تو اگه بخوای و سخت کار کنی حتما میتونی سه ساله تمام کنی! نکبتی جیغش دراومده بود که چرا فقط این؟ من نمیتونم؟ اوستا هم گفت نه، فکر نکنم تو بتونی. تو هنوز کار زیاد داری! حالا خودم فکر میکنم که عمرا اگه بتونم سه ساله تمام کنم! قاطی کردم که این چی میگه و من چی فکر میکنم
چقدر دوست دارم بشینم با یکی مفصل حرف بزنم، از بس این چند روزه با خودم حرف زدم دیوانه شدم به خدا!! هی خودم را خطاب میکنم و میگم: ببین، وقتی اوستا میگه میتونی یعنی میتونی! ولی باز یه جونور تنبل و گشاد درونم هست که میگه خواب دیدی خیره!
من: حالت خوبه؟
اوستا: آره، خوبم. فقط کمی خسته ام. دوست دارم زودتر برم خانه!
من: مطمئنی حالت خوبه؟!
اوستا: آره، چطور مگه؟
من: آخه صورتت یه چیز دیگه نشان میده!
اوستا: چی نشان میده؟
من: که عصبانی هستی!
اوستا: نه، عصبانی نیستم.
من: خدا را شکر! من نمی فهمم چرا همه تو این گروه عصبانی هستن؟!!
اوستا: چی؟ همه؟! نکبتی عصبانیه؟
من: نه، اون مریضه، فکر کنم سرما خورده!
اوستا: گو.. عصبانیه؟
من: نه، اون که اصلا تو این دنیا نیست
اوستا: خوب، پس منظورت اینه که چینیه عصبانی هست! میدانم!
من (با نیش تا بناگوش باز): آره، منظورم اون بود!
اوستا: متاسفانه جمعه جلسه خیلی بدی با هم داشتیم. با حالت خیلی بدی از اتاقم رفت بیرون.
من: آره میدانم. دیدمش. خیلی عصبانی بود!
اوستا: آره، نمیدونم چرا اینقدر عصبانی شد! به من فحش داد!! (قیافه اوستا در این لحظه یه جوری شد که آدم شدید دلش براش کباب میخواست!!)
من (در نهایت خباثت از خنده داشتم میترکیدم!!): فحش داد؟؟؟؟؟؟ مگه بلده به انگلیسی فحش بده؟؟ حرف روزمره اش را به زور میزنه!!
اوستا: درست حسابی که بلد نبود ولی خوب یه چیزایی گفت!
بقیه صحبتها پیرامون علت عصبانی شدنش بود که آخرش هم حالیم نشد چون اوستا یه چیزی میگفت ولی چینی قبلا به من یه چیزهای دیگه گفته بود که اصلا با هم جور درنمیامد. ولی نکته مهم این بود که با خوشرویی گفت که پول ویزا را میده! وقتی به نکبتی گفتم که پول را میده، باور نمیکرد!! البته اوستا ازم بعنوان جاسوس هم استفاده کرد و کلی اطلاعات در مورد گو.. ازم گرفت که روزها تو دانشگاه چیکار میکنه و منم مثل یه جاسوس خوب جواب سئوالاش را صادقانه دادم! بعدش هم مثل سگ پشیمان شدم که آخه به تو چه دختر! ولی شکر خدا فرداش که اوستا از خود گو.. همه اون سئوالات را پرسید، صادقانه همه را همان طور که من اطلاعات داده بودم، جواب داد! شکر خدا تو این مملکت دروغگو با وضوح بالا که متاسفانه تو مملکت ما فراوانه نداریم!
چند وقته دچار تناقضات شدید شدم! برداشت و احساسی که خودم از خودم دارم کاملا با اون چیزی که بقیه گروه ازم دارن متفاوت هست که کم کم داره حالم را بد میکنه! البته من اصولا توقعم از خودم خیلی بالا هست و تو هر کاری اگه موفقیتم در حد ۹۰٪ به بالا نباشه اصلا خودم را موفق احساس نمیکنم. اوستا چند وقته که هر وقت باهاش صحبت میکنم یه جوری بهم حالی میکنه که تو توی گروه من از همه بهتری، از همه نظر!! بار اول فکر کردم اشتباه شنیدم! ولی دیدم دفعات بعد هم داره همین رو میگه
نوشته شده توسط هما در ساعت 21:38 | لینک
|
یکشنبه 4 اسفند1387
دیشب بعد مدتهای مدید یه خواب خوب دیدم. از اون خوابهایی که وقتی چشمهات را باز میکنی ناخودآگاه لبخند میزنی که به به چه خواب خوبی بود. شاید برای همین بود که دوباره چشمام را بستم که بقیه اش را ببینم ولی بیشرف نیامد! خواب کسی را دیدم که قدیمها دوستش داشتم. البته هنوزم یه جوری ته دلم دوستش دارم هرچند که فاصله خیلی دوره و اون اصلا نمیدونه که من دوستش دارم
. یه اعتراف زشت بکنم! من کلاس اول دبستان بودم که اونو کشف کردم. یه جوان رعنای فکر کنم بیست ساله بود که به فکر خودش داشت با من و یکی دیگه از هم سن و سالای من از این بازیهای کودکانه میکرد که ما سرگرم باشیم غافل از اینکه من تو این فکر بودم که این بشر چقدر بدرد زندگی مشترک میخوره
. خداوندا توبه! خودت که میدونی من غیر از اینکه دوستش داشته باشم کار دیگه ای نکردم و حتی اینقدر احمق و ترسو بودم که هیچ وقت بهش نگفتم! خلاصه که دیشب اومد به خوابم و البته عجیب بود که تعداد دفعاتی که من تو عمرم خواب این بشر را دیدم کمتر از تعداد انگشتهای دستم هست! اومد تو یه اتاقی که نمیدونم کجا بود و نشست روی تخت. منم مثل همیشه با قیافه بچه های خجالتی بالای سرش وایستاده بودم و اونم باهام حرف میزد و منم فقط محو این بشر بودم. اصلا یادم نمیاد که چی بهم میگفت و فقط یادمه که گفت شنیدم که داری انگلیس درس میخونی! پس معلوم شد که خواب مال زمان حال بوده و من خیر سرم یه آدم بزرگ بودم! بعد دستم را گرفت و شروع به نصیحتهای درسی کرد که بازم چیزی یادم نمیاد! دستم را مثل همان مدل بچگی گرفت از اون مدلهایی که یه بزرگتر بخواد دست یه بچه را بگیره که نصیحتش کنه. ولی من اصلا تو یه باغ دیگه بودم، قلبم الکی الکی تاپ تاپ میکرد، نفسم درنمیامد که باهاش دو کلام مثل آدم حرف بزنم که حالا که بعد سالها اومدی تو خوابم بزار یه چیزی برات بگم....فقط در حالیکه دستم تو دستش بود شصت دستم را آزاد کردم و یواشکی دستش را نوازش کردم
. چه حس خوبی بود ولی افسوس که هیچی نفهمید و همچنان به نصیحتهای بزرگانه ادامه میداد و دیگر هیچ! خواب تمام شد! ساعت ۵/۸ صبح! چرا خوابهای خوب همش لحظات آخر خواب میاد سراغ آدم؟!!! به زور به خوابیدن ادامه دادم ولی نیامد که نیامد
پشت سرم نوار نزارین که دختره از بی کسی و تنهایی چه خوابهای الکی که نمیبینه! خیلی وقتها با خودم فکر میکنم شاید قشنگ بودن این حس دوست داشتن فقط برای این هست که به عمل نرسید! چون پای کسی دیگه در میان نبوده که با کارهاش،تمام شخصیت دوست داشتنی و رویایی که من ازش تو ذهنم ساخته بودم را خراب کنه. شایدم چرت میگم! شاید برای عشق وجود دو نفر لازم باشه ولی برای خیال عشق یک نفر هم کافی است
هفته سختی دارم. میخوام تمام این آزمایشاتی که تو این چند مدت انجام دادم و جوابشون آشغالی بیش نبود را تکرار کنم. باید زودتر تمام بشه چون نتایجش را برای کنفرانس اسپانیا میخوام، البته اگر نتیجه ای در کار باشد! راستی ویزای اسپانیا هم اومد و همونطور که فکر میکردم پول را کشیدن بالا و یه آبم روش و فقط یه رسید فرستادن که فلان قدر از این دوتا گرفتیم. حالا باید ببینم اوستا بهمون برمیگردونه یا نه که چشم آب نمیخوره. جدیدا اصلا دلم نمیخواد قیافه اوستا را ببینم! هنوز دعوامون نشده (شکر خدا) ولی این حال و هوای مدیریتش و احساسی که برش داشته حال منو بهم میزنه. جمعه نمیدونم به این چینی بیچاره چی گفته بود که بدبخت اومد تو اتاق و هر چی کتاب به زبان چینی داشت از پنجره پرت کرد بیرون!! تو این دو سالی که این بیچاره را میشناسم یکبار هم قیافه اینقدر عصبانی اش را ندیده بودم. خیلی دلم براش سوخت. شدیدا دلم میخواست برم سراغ اوستا که مگه تو کی هستی که اینجوری به روح و روان آدم گند میزنی که یه آدم صبوری مثل چینی جماعت اینجوری به خشم بیاد؟ ولی به خودم گفتم بشین سرجات حال نداری بچه! به توچه مربوطه؟!!! ولی هنوزم دلم براش میسوزه. بنده خدا این هفته آخری هست که اینجا میاد و داره دنبال کار تو انگلیس میگرده. البته نگرانم که این اوستای دیوانه یه کاری کنه که نزاره این بنده خدا تو این مملکت کار پیدا کنه.
این آخر هفته همش به کارهای غیرعلمی و از جمله دیدن فیلمهای ایرانی گذشت. مادرزن سلام را که فقط تا نصف تونستم تحمل کنم ولی همیشه پای یک زن درمیان است را به عشق مهران مدیری و کارگردانی کمال تبریزی تا آخر تحمل کردم و عجبا حیرتا!! این کمال تبریزی همونی بود که مارمولک و لیلی با من است را ساخته بوده؟!! پس این چیه؟!! تا آخر هم نفهمیدم که این چه جور فیلم کمدی هست، اگر بود! انتخاب گلشیفته را برای این نقش اصلا اصلا نفهمیدم! قد و قامت دختربچه وارش برای یه نقش مدیریتی و صورت گریان و ننه مرده اش برای یه نقش کمدی اصلا جور در نمیامد. واقعا نمیفهمم چرا بعضی از بازیگرهای با استعداد تو یه فیلم بی مایه بازی میکنن. پول و دیگر هیچ؟! خلاصه که خوب وقت تلف کردم!
پشت سرم نوار نزارین که دختره از بی کسی و تنهایی چه خوابهای الکی که نمیبینه! خیلی وقتها با خودم فکر میکنم شاید قشنگ بودن این حس دوست داشتن فقط برای این هست که به عمل نرسید! چون پای کسی دیگه در میان نبوده که با کارهاش،تمام شخصیت دوست داشتنی و رویایی که من ازش تو ذهنم ساخته بودم را خراب کنه. شایدم چرت میگم! شاید برای عشق وجود دو نفر لازم باشه ولی برای خیال عشق یک نفر هم کافی است
هفته سختی دارم. میخوام تمام این آزمایشاتی که تو این چند مدت انجام دادم و جوابشون آشغالی بیش نبود را تکرار کنم. باید زودتر تمام بشه چون نتایجش را برای کنفرانس اسپانیا میخوام، البته اگر نتیجه ای در کار باشد! راستی ویزای اسپانیا هم اومد و همونطور که فکر میکردم پول را کشیدن بالا و یه آبم روش و فقط یه رسید فرستادن که فلان قدر از این دوتا گرفتیم. حالا باید ببینم اوستا بهمون برمیگردونه یا نه که چشم آب نمیخوره. جدیدا اصلا دلم نمیخواد قیافه اوستا را ببینم! هنوز دعوامون نشده (شکر خدا) ولی این حال و هوای مدیریتش و احساسی که برش داشته حال منو بهم میزنه. جمعه نمیدونم به این چینی بیچاره چی گفته بود که بدبخت اومد تو اتاق و هر چی کتاب به زبان چینی داشت از پنجره پرت کرد بیرون!! تو این دو سالی که این بیچاره را میشناسم یکبار هم قیافه اینقدر عصبانی اش را ندیده بودم. خیلی دلم براش سوخت. شدیدا دلم میخواست برم سراغ اوستا که مگه تو کی هستی که اینجوری به روح و روان آدم گند میزنی که یه آدم صبوری مثل چینی جماعت اینجوری به خشم بیاد؟ ولی به خودم گفتم بشین سرجات حال نداری بچه! به توچه مربوطه؟!!! ولی هنوزم دلم براش میسوزه. بنده خدا این هفته آخری هست که اینجا میاد و داره دنبال کار تو انگلیس میگرده. البته نگرانم که این اوستای دیوانه یه کاری کنه که نزاره این بنده خدا تو این مملکت کار پیدا کنه.
این آخر هفته همش به کارهای غیرعلمی و از جمله دیدن فیلمهای ایرانی گذشت. مادرزن سلام را که فقط تا نصف تونستم تحمل کنم ولی همیشه پای یک زن درمیان است را به عشق مهران مدیری و کارگردانی کمال تبریزی تا آخر تحمل کردم و عجبا حیرتا!! این کمال تبریزی همونی بود که مارمولک و لیلی با من است را ساخته بوده؟!! پس این چیه؟!! تا آخر هم نفهمیدم که این چه جور فیلم کمدی هست، اگر بود! انتخاب گلشیفته را برای این نقش اصلا اصلا نفهمیدم! قد و قامت دختربچه وارش برای یه نقش مدیریتی و صورت گریان و ننه مرده اش برای یه نقش کمدی اصلا جور در نمیامد. واقعا نمیفهمم چرا بعضی از بازیگرهای با استعداد تو یه فیلم بی مایه بازی میکنن. پول و دیگر هیچ؟! خلاصه که خوب وقت تلف کردم!
نوشته شده توسط هما در ساعت 13:12 | لینک
|
