تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

از دوستان عزیز که لطف فرمودن و منو هل دادن، ممنون.
از دوستان عزیزی که نمیشناسم و ضامن من شدن،خیلی ممنون! البته این موضوع هنوز برام حل نشده مونده و به  حساب این میزارم که یه آدم خیرخواه و مهربان خواسته یه هل قوی بهم بده و منو از نگرانی دربیاره. بازم ممنون.
فعلا با فریبای نازنین یه قول و قرارهایی گذاشتیم که اگه تنبلی من اجازه بده، بتونم کم کم به روال یه دانشجوی سال آخری برسم که باید کارهاش را جم و جور کنه و جدی به نوشتن بپردازه.
دیشب یه خواب جالب دیدم. اوباما اومده بود تو آزمایشگاه ما و من داشتم در مورد آزمایشاتم باهاش مشورت میکردم! خداوکیلی سوادش از سلمان پوفیوز در زمینه ایمونولوژی خیلی بیشتر بود(سلمان خیر سرش ایمونولوژیست هست!). داشتم کلی تو خواب کیف میکردم که دارم با یه مقام مهم صحبت میکنم که یهو یه زنیکه ابله امریکایی اومد پارازیت داد که جناب پرزیدنت، شما وقتتون کمه و خیلی جاهای دیگه را هم باید ببینین! همچین میخواستم بکوبم تو مخه زنیکه ابله! از خواب پریدم ولی اینقدر خندم گرفته بود که نگو!!
اوستای گرامی از سفر برگشتن. وقتی حال مامانش را پرسیدم گفت که تا وقتی اونجا بوده حالش خوب بوده (یعنی رو به موت نبوده) ولی از وقتی اومده بهش خبردادن که حالش بد شده و بردنش بیمارستان! البته از اون مدل بیمارستانهایی که بری دیگه برنگردی! منم که همیشه خدا دنبال نکته میگردم زودی بهش گفتم خوب پس تو نباید برمیگشتی و باید پیش مامانت میموندی! اونم زودی نکته را نگرفت و گفت که دو تا از خواهرام و یکی از برادرام پیشش هستن! دوباره تا باز صحبت مامان شد ازم پرسید که حال مامانت چطوره!!!!!! خیلی خودم را کنترل کردم که نگم لطفا خفه! گفتم خوبه! گفت آخه تو گفتی مریضه!!! من نمیدونم با این حافظه مزخرفش چطوری چیزی که من بهش نگفتم را یادش مونده!!
هفته پیش صاحب خانه گرامی را هم دیدم. یعنی مامان لیلا. این هفته لیلا فقط یه روز با مادر و خاله و دخترخالش به صورت قشون ریختن تو خانه! یه مامان باحالی بود که نگو! از در اومد تو شروع کرد حرف زدن و گفتن و خندیدن. از اون آدمهای پر انرژی خنده رو که آدم خوشش میاد باهاشون حرف بزنه. یه نیم ساعت تو آشپزخانه باهام حرف زد. کلی ازم تشکر کرد که اینجا هستم! منم کلی تشکر کردم که اینجا هستم! گفت دخترم خیلی ازت تعریف میکنه! گفتم منم از دختر شما خیلی برای خانواده و دوستام تعریف میکنم. مهربانی اش کمیابه.
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:48 | لینک  | 

به کمک سبز دوستان گرامی نیازمندم! حتما سبز باشه لطفا من کمک رنگ دیگه نمیخوام!
من دیگه واقعا باید شروع کنم به نوشتن پایان نامه گرامی. ولی گیگیلی وجودم نمیزاره که شروع کنم و یه جو غیرتم که قبلا داشتم الان ندارم! احساس میکنم یه کیسه تنبلی همه جا دنبالم هست که دقیقا عصاره اش را در قسمت مربوط به خواندن و نوشتن در مغزم پخش کرده که حسابی از کار افتاده. فقط دوست دارم تو آزمایشگاه مثل خر کار کنم! این چند روز تعطیلی که قرار بود خیر سرم کلی مقاله بخونم فقط تونستم دو صفحه مقاله و چهار صفحه از یه کتاب بخونم و دیگر هیچ! البته هی به خودم میگم که تعطیلی باید استراحت کرد ولی خودم هم میدونم که تنبل شدم اساسی! حالا تا چند ماه دیگه هم که بیشتر پول در بساط نیست و اگه تا اون موقعه تمام نشه باید از جیب خورد که اونم خالیه!
عمق فاجعه جا افتاد؟! نیاز به یه هل گنده دارم که منو پرت کنه طرف نوشتن و متاسفانه کسی را اینجا ندارم که هلم بده! یه بار به اوستا گفتم که نیاز به هل دارم و گفت که من هر وقت خواستم هلت بدم تو حالت بد شده و کلی باهام دعوا کردی، پس دیگه اینکارو نمیکنم. راست میگه بنده خدا! البته چون بلد نیست چطوری هل بده! یه جور هل میده که من با دماغ میافتم وسط یه مشت آت آشغال که وقتی بلند میشم حالم از خودم بهم میخوره.
حالا ببینم دوستان میتونن کمکی در این زمینه بهم بکنن؟! هر گونه حرفی خواستین بزنین و فقط فحش بی ادبی ندین لطفا! یه چیزی بگین یا پیشنهادی بگین که غیرت وجودم به جوش بیاد

نوشته شده توسط هما در ساعت 23:26 | لینک  | 

سلام علیکم.....خوب هستین شما؟!
من همین جام. درگیر کارهای روزمره. چون اوستا هم نیست که ماها رو دور هم جمع کنه و جوک درست کنه، منم چیزی برای نوشتن ندارم! یه تعطیلات ناخواسته هم دارم که تو سالهای قبل با تعطیلات نوروز یکی بود و میچسبید ولی امسال افتاده الان! یعنی از امروز تا چهارشنبه دانشگاه تعطیله! یعنی تعطیل مطلق! منم کلی مقاله و کتاب کول زدم و آوردم خانه که مثلا درس بخونم! امیدوارم.
اوستا چند روز بعد از برگشتن ما یه ایمیل رسمی زده بود که من امریکا هستم (!!!) و امیدوارم کنفرانس به خوبی برگزار شده باشه! همین! به نکبتی میگم این چه جور ایمیل زدنه؟ میگه این مدل کاملا مرسوم هست! منم براش جواب نوشتم که حال مادرت چطوره. نکبتی هم یه ایمیل زد و خبرهای کنفرانسی را بهش داد. اوستا هم جواب فرمودن که خوبه و موقع که برگشتم بیشتر حرف میزنیم! ایندفعه نکبتی لجش دراومده بود که این چه طرز جواب دادنه! حالا برای من کلی از مامانش نوشته بود که حالش خیلی بهتر از اون چیزی هست که فکر میکرده و همه امیدوارن که بیشتر زنده بمونه و خیلی خوشحاله که ور دل مامان جونش هست!
من گیج منگول، کیف کنفرانس را با محتویات مهمش تو هتل جا گذاشتم! از جمله کتابچه کنفرانس و یه دفترچه خودم که مطالب مهم را توش یادداشت میکردم. برای هتل ایمیل زدم که من همچین چیزایی جا گذاشتم، میشه برام بفرستین؟! جواب داده که ما فقط یه دفترچه جامونده پیدا کردیم. مشخصات بیشتر بده که برات بفرستیم! حالا من چطوری در مورد یه دفترچه که نام و نشانی نداره و توش همه چیز هست توضیح بدم؟! براش نوشتم که این دفترچه یه دانشجو هست، توش مطالب علمی هست، متن سخنرانی ام هست، محاسبات شیمیایی هست، چند فقره هم به زبان مادری خودم که با انگلیسی خیلی فرق داره هست!!!! اگه قانع شدین برام بفرستین لطفا! هنوز جواب نیامده
مطالب از قبل مونده:
اوستا داشت در مورد سخنرانی کردنم شوخی میکرد. بهم گفت تو اصلا برو اون بالا و فارسی حرف بزن کی به کیه! منم با خنده بهش گفتم نگو! حرف زدن در مورد پروژه ام به فارسی برام سختر از انگلیسی هست! گفت چرا؟! گفتم آخه باید همه لغتهایی را به فارسی تبدیل کنم که از اول با انگیسی اش آشنا شدم. بعد براش تعریف کردم که تو یکی از این سفرهام به مملکتم، یکی از استادهای دانشگاه ازم خواست که در مورد پروژه ام صحبت کنم و من پدرم دراومد تا فارسی بگم! بعد نکبتی ازم پرسید که تو الان به فارسی فکر میکنی یا انگلیسی؟! خنگ خدا! گفتم خوب معلومه که به فارسی فکر میکنم. برای همین هم مغزم خوب کار میکنه.بعد از سلمان پوفیوز پرسید که سلمان، تو به انگلیسی فکر میکنی یا عربی؟! سلمان پوفیوز هم گفت الان دیگه به انگلیسی فکر میکنم ولی زمان میبره که بتونی به زبان غیر خودت فکر کنی. من یواشکی به نکبتی گفتم اینم سئوال بود که کردی! این بشر اصلا فکر نمیکنه، حالا چه به عربی و چه به انگلیسی!!!!!!!
در طول سفر انواع خباثتها را در حق سلمان پوفیوز انجام دادیم. من که موقع برگشتن تو فرودگاه لندن یه فقره جیغ سرش کشیدم! مردک ابله! همه جا میخواست رئیس بازی در بیاره! اونم با خنگی مفرطش! همان اول بهش غیرمستقیم گفتیم که ما رئیس نمیخوایم! موقع گرفتن کارت پرواز هر کدام جداگانه رفتیم ولی آقا به مسئول مربوطه گفته بود که این دوتا با من هستن و ما را یه جا بشون! مسئولی که میخواست کارت پرواز من را بده ازم پرسید که شماها با هم هستین؟! با لب و لوچه آویزان گفتم آره! گفت میخواین پیش هم بشینین؟! گفتم نهههههههههههه! خانمه کلی خندش گرفته بود و به همکارش گفت که ایشون نمیخواد پیش هم بشینین! از اون ور هم مسئول کارت پرواز نکبتی هم گفت اینم نمیخواد! آخ قیافه سلمان پوفیوز دیدنی شده بود که نگین! توی فرودگاه مادرید من زودتر گیت پرواز را پیدا کردم و گفتم باید بریم اون طرف ولی آقا قبول نداشتن و گفت اشتباه میکنی، بیا بریم اونطرف! بهش گفتم اگه دقت کنی (!!) باید بریم اون طرف! یه نگاه به علائم کرد و گفت فکر نمیکنم! منم گفتم جهنم، هر جائی که میخوای برو! بعد چند دقیقه دیدم برگشت طرف همان مسیری که من گفته بودم ولی چون خیط شده بود، رفت سراغ خرید کردن و بعد نیم ساعت پیداش شد. تو فرودگاه لندن هم من اولین نفری بودم که رفتم سراغ چمدانها. منو از دور دیده و میگه کدام طرف باید بریم. گفتم این طرف، شماره ۱۰. گفت مطمئنی؟!!! حالا من کلافه و خسته و کوفته از دو پرواز پشت هم با گوش کیپ شده، یک جیغی سرش کشیدم که آره ه ه ه ه ه ه ه ه ، مطمئنم!!!!! حالا من سرش جیغ کشیدم، آقا هر هر میخنده!!!!! عرب بی غیرت! 

نوشته شده توسط هما در ساعت 21:28 | لینک  | 

اینم عکسها. فقط نمیدونم چرا الان که نگاش میکنم میبینم که خیلی زشتن!

نوشته شده توسط هما در ساعت 0:29 | لینک  | 

از همه رفقا که برام دعا کردن و پیغام گذاشتن و جویای نتیجه شدن خیلی خیلی ممنون. نمیدونین چه حس خوبی هست که تو دنیای مجازی هم کسی به فکرت هست و دوست دارت. قربان مرامتون
میخواستم زودتر بیام بنویسم ولی از شانس قشنگم روز اول سرما خوردم و هنوز درگیر ضعف و فین فین هستم. شانس ندارم که!
نمیدونم از کجا شروع کنم! از اینکه تا لحظه آخر داشتم به اوستا ثابت میکردم که منم وجود دارم؟! از اینکه اسپانیا را کاملا کشوری متفاوت از این چند تا کشور اروپایی که تا حالا دیدم (انگلیس، آلمان، هلند و روسیه)؟ از اینکه اسلایدهام را دقایق آخر وقت اضافه دوم کامل کردم؟! از اینکه سخنرانی چطور شد؟! چقدر خودتو لوس میکنی دختر! خوب حرفتو بزن! بی مزه!!!
اوستا هم که جدیدا مثل ما دقیقه ۹۰ کار میکنه، ساعت ۹ شب روز قبل از حرکت برای من و نکبتی ایمیل زد که این پوستر چینی هست که دادم این پسر نیجریه جدیده روش کار کنه و برای کنفرانس آماده اش کنه ولی احساس خوبی نسبت به این پوستر ندارم و نمیخوام برای کنفرانس بفرستم، نظر شما چیه؟ منم نگاه کردم و دیدم پسر ابله برداشته هر چی گراف تو مقاله بوده زرت زرت گذاشته تو پوستر بدون اینکه هیچ روند معقولی بینشون باشه. برای اوستا نوشتم که پوستر زشتی هست هم از نظر ظاهر و هم محتوا! هنوز کار داره. جواب دادن که میدونن ولی دیگه انرژی کار ندارن چون شب قبلش فقط ۲ ساعت خوابیده و حسابی خسته است. بهش گفتم من میتونم روش کار کنم ولی در حد آرایش هست نه اصلاح محتوا! گفت که من میخوام که این پوستر فلان محتوا را نشان بده و بس! منم زدم به سیم آخر و تا ساعت ۵/۴ صبح روی پوستر کار کردم و براش فرستادم که آنچه شما خواسته اید و البته نمیدونم بهتر شده یا بدتر! صبح با ترس و لزر ایمیلم را چک کردم و دیدم اوستا کف فرمودن که آفرین! این همونه که من میخواستم فقط یه کم انگلیسی اش اصلاح میخواد (آخ خدا جون، من کی در این موزد آدم میشم ؟!!). خلاصه که اوستا در طی روز چندین بار فرمودن که کارت عالی بود و از حد یه دانشجوی دکتری بالاتر و ... به پسر نیجریه ای هم گفت که دیگه نمیخواد رو پوستر کار کنی چون هما تمامش کرد! صادقانه بگم که نمیدونم چرا تصمیم گرفتم همچین کاری را بکنم! یه سری دلایل هست ولی وقتی کنکاش میکنم میبینم شاید یه هوا خباثت هم توش وجود داره میگن مردای آفریقایی، زن جماعت را آدم حساب نمیکن و اصولا برخورد بی ادبانه ای با زن دارن. این از روز اول تو این پسره معلوم بود و منم همون روز دوم دمش را چیدم که حواست باشه با من درست حرف بزنی! اون روز دیدم که این پسره از صبح داره میزنه تو سر و کله خودش تا این پوستر را تمام کنه و بعد که پوستر را دیدم یه هوا خباثتم گل کرد که بیام بهش نشان بدم که من از تو بهتر بلدم! من تو جریان علمی کار این پوستر اصلا نبودم و فقط اوستا مقاله چینی را برام فرستاده بود که پر از غلط و غلوط و اشکال بود و ایضا این پسره هم مثل من با این مقاله در جریان قرار گرفته بود. از یه طرفم هم احساس کردم که اوستا ناامید شده و تو این اوضاع مادر مردگی اش، دلم میخواست که یه هوا کمکش کنم. حالا قضاوت با خدا که من خبیثم یا مهربان!
با سلمان پوفیوز و اوستا و نکبتی اومدیم فرودگاه لندن و اوستا را تحویل خطوط هوایی مملکتش دادیم که بره پیش مامانش و خودمون هم با خطوط هوایی اسپانیا که از مال خودمون بدتره اومدیم اینجا! هر دو پروازش تاخیر داشت! پرواز اولی که موقع نشستن تمام محتوای دل و روده منو آورد تو دهانم و حالا از اون ور باید میدویدم که اونکی پرواز را از دست ندم! خیلی خوش گذشت!
سخنرانی من روز دوم بود و روز اول متوجه شدم که برای دانشجوهای دکتری فقط یک ربع وقت گذاشتن و برای اساتید عظما هم نیم ساعت و برای اسرائیلی بی وجود، یک ساعت! اسرائیلی یک موجود از خودراضی و مزخرفی بود که نگو! از همه سئوال میکرد و لحن سئوالش هم سئوالی نبود بلکه خبری بود اونم از نوع اینکه این کاری که کردی غلط بوده! البته خدایش خیلی کار انجام داده بود ولی آدم متواضع و دوست داشتنی نبود. خوشبختانه روز دوم اصلا سئوالی نکرد چون همش سرگرم درست کردن اسلایدهای سخنرانی اش بود! من فکر میکردم که فقط من تنبلم که دقیقه آخر اسلاید درست میکنم! اکثر دانشجوهای دکتری که سخنرانی داشتن، اسپانیایی بودن و من همون قدر فهمیدم چی میگن که اگه اسپانیایی حرف میزدن میفهمیدم!! سخنرانی منو هم گذاشته بودن آخرین نفر قبل از قهوه و شیرینی خوری! روز اول دیدم که همه کسانی که قبل از این مراسم سخنرانی دارن از سئوال و جواب معاف میشن، چون همه شدیدا گشنه و تشنه هستن! خلاصه که سئوال کردن پرید!
سخنرانی ام بد نبود. یعنی اصلا دچار لرزش صدا و قفل کردن نشدم و عین بچه لاتها، دستم را کرده بودم تو جیبم و از روی اسلایدها توضیح میدادم که چه غلطهایی کردم! همینش برام بس بود که بین این همه جمعیت صدا داشتم! پیرزن پروژه هم که نمیدونم چرا علاقه خاصی به من پیدا کرده، بعدش بهم گفت که سخنرانی و پوستر خوبی داشتی و سه بار هم بخاطر طراحی پوستر کنفرانس ازم تشکر کرد! جای اوستا شدید خالی بود. شدید احساس بچه یتیم را داشتیم! مثلا سلمان پوفیوز باید سرپرستی گروه ما را انجام میداد که خیر سرش هیچ کاری نمیکرد و فقط مثل گاو نشسته بود و نگاه میکرد و البته سر قسمتهای خوردن حی و حاضر بود! 
خدا قسمتتون کنه، اسپانیا کشور زیبایی است. تازه من تو یه شهر کوچیکش بودم. شهرش کلی پستی بلندی داشت که منو یاد تهران انداخت. البته هوای خیلی خیلی تمیزش و زبانشون، مانع میشه که فکر کنم تو مملکت خودم هستم ولی قیافه ها شبیه خودمون هست. مخصوصا آقایون! خوبیش اینجاست که اصلا هندی نمیبینی! چینی هم خیلی خیلی کم! نکبتی هم کشف کرده که سیاه پوست هم ندارن چون همه بهش نگاه میکنن!! مردم خیلی باهوشی داره که شاید بخاطر غذاهای دریایی زیادی هست که میخورن!!! هر جا که میرفتیم و طرف شروع میکرد به اسپانیایی حرف زدن بهش میگفتیم که فقط انگلیسی بلدیم، شروع میکرد اسپانیایی را آرام حرف زدن!! البته تو مغازه نونوایی یه خانم باحال اسپانیای شروع کرد برامون نقاشی کشیدن که یاد دوران غارنشینی افتادم شدیدا!! اسپانیا برعکس انگلیس، نانهای متنوع و خوشمزه ای داره و شیرینی هاش مثل شیرینی های خودمون خوشمزه و دوست داشتنی بود. اصولا غذا و خوردن رکن اساسی تو اون مملکت را داره و مثل اینجا نیست که غذا فقط برای پرکردن شکم باشه!
نوشته شده توسط هما در ساعت 12:22 | لینک  | 

سلام دوستان، عیدتون یه عالم مبارک باشه
من هنوز زندم! ماهی سومم هم هنوز زنده است! البته روز اول که خریدمش یه هوا دچار افسردگی شده بود، شاید چون تنگش بوی مرگ میداد!!! ولی من براش چند فقره قر دادم و شدیدا موثر واقع شد و حالش خیلی بهتر شد
از اون سال تحویلهای به یاد موندنی بود! تا دقایق آخر در حال بدوبدو و آماده کردن سفره ام بودم. شکر خدا سفره قشنگی شد. عکس را بعدا میزارم. سال تحویل را هم با بی بی سی فارسی و ارتباط تلفنی با خانواده گرامی گذشت. بازم امسال اون صدای مخصوص اعلام سال جدید و بعدش دیم دارادام دیم دارادام را نشنیدم. بی بی سی را اصلا نپسندیدم مخصوصا این مردک ریشو کلاهی که فکر میکنه خیلی بامزه است! یکی بهش بگه که مسخره تر از خودت فقط خودتی! چه چرت و پرتهایی که به ستار بیچاره نگفت! هر هر هم میخندید بیخودی!
مهمانی سال نو هم به خوبی برگزار شد و من دیوانه سنگ تمامی گذاشتم که فکر کنم حالا حالا آثارش تو یخچال بمونه! ۶ جور غذا درست کرده بودم برای ۴ تا آدم! آش رشته، ته چین مرغ، کوکو سیب زمینی، لوبیا پلو، کتلت، میرزاقاسمی و بورانی با ماست موسیر که همه عاشقش شدن! تازه شانس آوردم که کوکو سبزی که درست کرده بودم افتضاح شد و مجبور شدم بریزم دور! همه در کف مهمانداری و آشپزی من مونده بودن. اوستا یه دوغ خوری شده که بیاین و ببینین! دو لیوان پر خورد! بهش میگم دوغ خواب آور خوبی هست، میخوای یه کاری کنی موقع برگشتن رو دوچرخه ات خوابت ببره؟! بعد از دو سال دوری از هرگونه پذیرایی و مهمانداری، کلی ازشون پذیرایی کردم و هر چی میگفتن اینکارا را نکن و بشین تا خودمون هر چی بخوایم ورداریم، میگفتم نه! این وظیفه منه! لطفا بذارین ازش لذت ببرم! دلم برای پذیرایی کردن تو عید تنگ شده. اینقدر از ایران و رسم و رسوماتمون حرف زدم که داشتن بالا میاوردن. هایدای جهان دیده هم هی میگفت که فلان چیزو تو ترکیه یا خاورمیانه خورده و منم هی میپریدم وسط حرفش که ایرانی اش یه چیز دیگه است و اصلا قابل مقایسه نیستن! عکس میز غذام را بعدا میزارم.
آخرین خبر داغ هم اینه که اوستای گرامی اطلاع دادن که با ما نمیان اسپانیا و میخوان برن امریکا چون بهش خبر دادن که مادر گرامی که سرطان داره رو به موت هستن و اگه میخوای لحظات آخر ببینیش بلند شو بیا! اوستا هم آب دستش بود گذاشته زمین و بلیط گرفته که بره امریکا و ما را سپرده دست سلمان پوفیوز! حالا رفتم تو اتاقش که حالش را بپرسم که شروع کرد در مورد مادرش صحبت کردن و گفت که وقتی پدرش مریض بود نتونسته به موقع خودش را برسونه و دیگه نمیخواد این در مورد مادرش تکرار بشه. بعد هم بلافاصله ازم پرسید مادر تو چطوره؟!!!!!! یعنی دلم میخواست با یه چیزی بکوبم تو سرش به خدا! با تعجب گفتم تا امروز صبح که باهاش صحبت کردم که شکر خدا خوب بود. بعد پرسید یعنی مریضی خاصی نداره؟!!!! یعنی اصلا نمیفهمیدم چرا این سئوالات مسخره را داره این موقع میپرسه! چندین بار کوبیدم رو میز چوبی اتاقش که شکر خدا مریضی جدی نداره و زودی از اتاقش زدم بیرون. به نکبتی میگم حال مادر منو این موقع میپرسه؟! اونم گفت حال مادر اون را هم پرسیده!!! ولی اصلا تعجب نکرد. حالا من جیغم دراومده که این غیرمستقیم یعنی چرا مادر من داره میمره و مادر تو سرحاله!! فرمودن نمیفهمم چی میگی! به این میگن تفاوت فرهنگی. منم زودی زنگ زدم خانه که مامان جان لطفا یه فقره اسپند فرد اعلا برای خودت و بابا دود کن!
این چند روز که پیدام نبود درگیر پوستر و اسلایدهای کنفرانس هستم به خدا! امروز تازه پوستر خودم را تمام کردم و اوستا پوسترهای چینی را برام فرستاده که روی اینها هم کار کن لطفا!  از هیچ گونه خوش گذرانی ایام عید خبری نیست و فقط شبها با دیدن کلاه قرمزی و مهران مدیری احساس میکنم که عید هست! هنوزم آقای مجری با اون لحن باباگونه اش کاملا آرام بخش هست. آقای مجری، برنامه ات اصلا خاله نمیخواد! تو روخدا این باران را بنداز بیرون شاید این مشکل کم آبی حل بشه. پسرخاله هم که شدیدا داره سیاسی میزنه! امیدوارم آخر سر از زندان اوین سر درنیاره! عاشق دعای سال تحویلش شدم: نان تو سفره همه باشه.
لطفا برام دعا کنین که شنبه سر ظهر به وقت اسپانیا، هما خانم قفل نکنه و آبروی خودش و اوستاش را بین جماعت کفار نبره! خدا جون، امید به تو 

نوشته شده توسط هما در ساعت 1:15 | لینک  |