تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

دوستانی که بهم ایمیل زدن و در مورد پذیرش دکتری پرسیدن، دستتون درد نکنه!!!!! هیشکی فرم نفرستاده که؟!!!!!! اوستا بهم گفت که فقط یک درخواست از ایران داشته که اونم مال دوست خودم بود که دقیقه ۹۰ بهش گفتم فرم را پر کن و بفرست! یعنی اینقدر این دکتری وخشتناک و ناخواستنی بود؟!! به هرحال از ما گفتن بود. اوستا هم لطف کردن و گفتن که پس چون این دوست صمیمی ات هست من نمیتونم از تو در موردش اطلاعات بگیرم  و فقط پرسید که باهوش هست و منم با افتخار گفتم که ایرانی ها همه مادرزاد باهوش هستن! حالا قراره این هفته باهاش مصاحبه تلفنی بکنه. ظاهرا برای این دو تا پروژه فقط ۶ نفر درخواست فرستادن که هیچ انگلیسی بینشون نبوده و فقط یه نفر از اتحادیه اروپا توش هست! اوستا خیلی دمغ بود که چرا مشتاق علم و دانش تو انگلیس کم هست! آخه مگه خل هستن که بیان موهاشون را سفید کنن؟؟ وقتی با لیسانس هم میتونن یه کار خوب پردرآمد پیدا کنن که زندگی راحت داشته باشن. همین لیلای خودمون که لیسانس سه ساله داره میگیره که ترم آخرش هم همه درسهایی بوده که قبلا افتاده بوده (!) داره یه کار خوب با حقوق خوب تو سیستم درمانی این مملکت پیدا میکنه. البته هفته پیش مصاحبه داشت و نمیدونم چیکار کرده. خبرش را بعدا میدم. به خدا حسودی ام نمیشه و فقط لجم درمیاد! من اگه یه کار با درآمد معقول و یه رئیس معقول تر و یه احترام کاری داشتم عمرا دست به عمل انتحاری "دکتری خوندن" میزدم!
اوستا روز جمعه ساعت ۴ زنگ زد که بیاین با هم گپ بزنیم! حالا فقط من و نکبتی تو آزمایشگاه بودیم و گو.. و آفریقایی محل کار را زودتر از معمول ترک کرده بودن. چون دو نفر کم بود، فضا جون میداد برای غیبت کردن! هر چی خواستیم پشت سر این دوتا گفتیم و البته اوستا خودش خواست! از خنگ بودن جفتشون و بچه بودن گو..و مدل غذا خوردنش و نامنظم بودن فجعیش! در باب مهارتش تو کار آزمایشگاهی که جیغ اوستا را هم درآورده همین رو بگم که ۴ روز مشغول تهیه یه محلول بود که همه آزمایشگاه را به گند کشید تا بفهمه که این ماده تو چی حل میشه و به چه غلظتی! البته انتظار بیشتری هم نمیشه داشت وقتی یکی را از لیسانس میاری دکتری و بهش یه پروپوزال نصف صفحه میدی و میگی برو تو آزمایشگاه از این بیشتر نمیشه انتظار داشت. اوستا ایده شام دست جمعی را مطرح کردن که بنده شدیدا مخالفت کردم و گفتم من با این گو.. سر یه میز نمیتونم غذا بخورم! اوستا با تعجب گفت چرا؟! نکبتی هم یه بیسکویت از روی میزش برداشت و به مدل گو.. شروع کردن به خوردن و اوستا به عمق فاجعه پی برد و احساس همدردی کرد! گفتم بدبختی اینجاست که خوردنش هیچ ساعت مشخصی نداره و تقریبا ۲۴ ساعته در حال خوردن هست! خدا جون چقدر من غر میزنم!!
تو جلسه گپ زدن، نکبتی تقریبا به زبان بسیار بسیار واضح به اوستا گفت که نمیخوای ما دو تا اینجا بمونیم و پست داکت بشیم؟!!! اوستا هم به زبان خیلی خیلی سیاست مدارانه بدون اینکه هیچ گونه تمایلی برای گرفتن ماها نشان بده گفت که شاید بتونه برای بعد از پایان بورس ما تا چند وقت بهمون حقوق بده بشرط اینکه مطمئن بشه که ما به دو تا دانشجویی که میان کمک علمی میدیم!! چون میخواد حقوق خودش تو این پروژه را به ما اختصاص بده پس ما باید نقش اون را ایفا کنیم. چه حرفها!
اوستا داشت در مورد رنگ کردن اتاقهاش خونش صحبت میکرد و از سختی اینکار مینالید که من زودی گفتم که اگه کمک میخوای من هستم چون من عاشق رنگ کردن هستم. اوستا هم با تشکر از تمایل بنده برای کمک فرمودن که هر وقت دکتری ات را گرفتی و از لیست دانشجوهای من دراومدی میتونم ازت کمک بگیرم!!!!!!!! تا حالا نمیدونستم برای شغل شریف رنگرزی هم نیاز به مدرک دکتری معتبر هست. یادم رفت ازش بپرسم که پس به چه جراتی و بدون مدرک دکتری من،پارسال سگهات را دادی دستم؟!

نوشته شده توسط هما در ساعت 11:15 | لینک  | 

من دوباره اومدم. چرا؟! اولش اینکه هما اگه ننویسه میمره! دومش اینکه یکی بهم گفت که چقدر خوب کاری کردی که دیگه نمی نویسی و منم از لجش گفتم که حتما دوباره مینویسم. نمیخواد بپرسین کیه چون خودش میدونه!!
ولی خداوکیلی هر چی نگاه میکنم میبینم که فقط من نیستم که دست و دلم دیگه به نوشتن نمیره. بیشتر دوستان نیز دست از نوشتن برداشتن و یا چه نوشته های تلخی گذاشتن
حالا از چی بگم؟! از هوای این مملکت که هفته پیش دل تابستان بود و این هفته وسط پائیز؟ هفته پیش نتونستم تو دانشگاه دوام بیارم چون گرما و شرجی بودن هوا حال آدم را به هم میزد و به هر کی هم غر میزدم میگفت که وا...! تو که از ایران اومدی؟ اونجا هم که خیلی گرمه! منم با عصبانیت بهشون میگفتم که هوای مملکت من گرم و خشک هست نه گرم و مرطوب و میشه تحملش کرد ولی تو هوای مزخرف اینجا آدم نفسش بالا نمیاد چه برسه به کار علمی. حالا تنها پنجره اتاق هم ور دل این افریقایی هست که میاد میشینه جلوش و بقول خودمون که طرف خیلی خوش ... دم باد هم میشینه! در باب بوی این افریقایی فقط بگم که اوستای خنگ بوی بنده (یعنی در احساس بویایی خنگ هست) هفته پیش از نکبتی پرسیده بوده که باید در مورد حمام رفتن با کدامیک از اعضای گروه صحبت کنه چون تو جلسه گروه هفته پیش میزان بوی بد از حد مجاز بالاتر رفته بوده!!! من که در تمام مدت جلسه دماغم را با دستمال گرفته بودم ولی باز داشتم خفه میشدم. اوستا خودش به گو.. شک کرده بوده ولی نکبتی گفته که اون نیست ولی نگفته که کی هست! اوستا هم گفته که اگه تکرار بشه خودش میاد تک تک را بو میکنه
نکبتی کلی کفری شده که چرا اوستا بجای دو تا دانشجوی جدید که میخواد بگیره نمیاد یکی از بین من و تو را برای پست داک برداره و فقط یه دانشجو بگیره! البته منظورش اینه که چرا اون را انتخاب نمیکنه چون اگه خدای نکرده اوستا بخواد همچین گناهی مرتکب بشه و من را به عنوان پست داک برداره (عمرا همچین کاری نمیکنه) نکبتی پدری از این بشر درمیاره که اون سرش ناپیدا! تو جلسه این هفته یه نیم ساعت داشت در مورد کار من سئوال  و جواب میکرد که صدای نکبتی دراومد که چرا یه ساعته که فقط داری از هما سئوال میکنی!!! من شخصا فکر میکنم که اوستا پشت دستش را داغ کرده که دیگه پست داک بگیره. اون از چینی که آخرش کار به فحش کشی کشیده شد و همه چیزو ول کرد و رفت. اینم از این آفریقایی که خنگ خدا هست و همش باید قبل جلسه دعا بخونم که به پروپای هم نپیچین! چون اوستا جدیدا اعصاب نداره و زودی ازکوره در میره و جوری باهاش حرف میزنه که یعنی تو چقدر خنگی! آفریقایی هم هی میگه که چرا میپری وسط حرف من و نمیذاری که من حرفم را بزنم. اوستا معتقده که پست داک جماعت برای پول میان نه کار علمی و البته من هم معتقدم که اوستا توقعش بالاست و میخواد همه مثل خودش عاشق علم و دانش باشن.
گو.. این هفته کولاک کرد و سر جلسه سه بار خوابش برد که اوستا هر دفعه با پاش میکوبید به پاش که از خواب بیدار بشه!! البته من زیاد دیدم که بخوابه، مخصوصا وقتی کتاب میذاره جلوش که بخونه، خوابش میبره!! نکبتی میگه که قراره بره دکتر مغز و اعصاب تا ببینه چرا خوابش میبره! ولی خوابیدن تو جلسه ای که استرسش از روز قبلش، من را میکشه برای من خیلی عجیب بود. اصولا هم در عجبم که پروسه خوابیدن بیشتر مال افراد سن و سال دار هست نه یه جوان ۲۴-۲۵ ساله. این آفریقایی هم از اول صبح که میاد خمیازه میکشه تا وقتی میخواد بره! فکر کنم تو فرهنگ اینا خمیازه کشیدن نشانه پرکاری و فعالیت زیاد باشه چون اینقدر با افتخار خمیازه میکشه که کفر منو درمیاره! اگه کسی اطلاعاتی در مورد خمیازه کشیدن در فرهنگ آفریقایی داره به من بده لطفا!
خبر داغ هم اینکه من تو این مملکت گوجه سبز پیدا کردم یعنی درختش را پیدا کردم. وقتها میوه اش را چیدم و به نکبتی و گو.. نشان دادم گفتن که اصلا نمیدونن چی هست! فعلا هر دو سه روز یکبار یه مشت میکنم و میارم خانه که صفا کنم. یه بار که داشتم گوجه سبز میچیدم یه پسر سیاه پوست اومد و اونم شروع کرد به چیدن! بعد اومد ازم پرسید که این چیه؟!!! معلوم شد که آقا اصلا نمیدونه چی به چیه و فقط چون من داشتم میچیدم اونم فکر کرده که چیز چیدنی هست!! گفتم یه میوه است که اسمش را بلد نیستم ولی خوشمزه هست. گفت چطوری میخورن؟! گفتم اول بشور و بعد بخور ولی هسته اش را نخور! بعد ازم پرسید که تو هر روز میای کلی میچینی؟!!!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 23:31 | لینک  | 

دوستان عزیز
زمان اقدام برای دکتری که تو پست قبلی در موردش گفتم تمام شده. با عرض پوزش ببخشید دیگه ایمیل نفرستین.

نوشته شده توسط هما در ساعت 9:56 | لینک  | 

با اینکه گفته بودم نمیام ولی چون یه موردی هست که شاید برای بعضی خوانندگان وبلاگ قابل توجه باشه، اومدم که بگم.
اوستا برای سال تحصیلی آینده (سپتامبر) دو تا دانشجوی دکتری میخواد که بورس هم میده. چند وقت پیش بهم گفته بود که از دوستات کسی نمیخواد دکتری بخونه که کلی منو به خنده انداخت چون فکر میکردم که بعد از داشتن دانشجوی کله شق ایرانی مثل من دیگه پشت دستش را داغ میکنه که بازم دانشجوی ایرانی بگیره! خلاصه که دو تا پروژه هست که در زمینه گیرنده های غشایی سلول هست و نیاز به داشتن پیش زمینه در بیولوژی مولکولی، بیوشیمی، شیمی و فیزیک داره! بقول خودشان چندرشته ای هست. البته یکی از پروژه ها بیشتر فیزیکی هست و خودش میگه که کسانیکه با شیمی فیزیک کاربردی و یا فیزیک کاربردی آشنا هستن را برای این پروژه میخواهد.
دوستانی که علاقه مند هستن لطف کنن که یه ایمیل برای من بزنن و یه شرح خلاصه ای از خودشون بهم بدن تا ببینم به درد اوستای من میخورن یا نه.
همین!

نوشته شده توسط هما در ساعت 13:21 | لینک  | 

دوستان گل نازنین
میدونم که حال و روز خودتون هم از من بدتره. حالا برای کسانی که مثل من بخت برگشته، خارج ایران هستیم و فقط از طریق سایتها و تلویزیون، نظاره گر اتفاقات داخل ایران هستیم، اوضاع بدتر هست! چون از یه طرف هزار جور فکر و خیال بد و مزخرف میاد سراغمون و از یه طرف انگ "خارج بودن" و "بی اطلاعی از اوضاع داخل ایران" بهمون تعلق میگیره و غیر مستقیم بهمون میگن که بتمرگ سرجات و تو را چه به نظر دادن
خلاصه اش که هیچ گونه نظری نمیدم و تنهایی این روزهام را با خودم قسمت میکنم. دلم همه چیز میخواد! دلم میخواد مردم کشورم به اون چیزی که اکثریت میخوان دست پیدا کنن! دلم میخواد اکثریت واقعا اکثریت واقعی باشه نه یه عدد سازی زشت و بدقیافه که بچه دبستانی هم با ریاضی ضعیفش حالیش بشه! دلم میخواد صبحها با دلشوره وحشتناک از خواب نپرم که بخوام سایتها را چک کنم که تازه چه خبر؟! دلم میخواد دیگه تصویر هیچ صورت خونین مالینی با چشمان باز را نبینم که هی بخوام از خدا بپرسم که بزرگیت را شکر ولی عدالتت کجا رفته؟! دلم میخواد که وقتی جوانهای شاد و شنگول و بی خیال اینجا را میبینم حرصم در نیاد که مگه جوانهای ما چه گناهی کردن که باید از وقتی خودشون را میشناسن برای داشتن یه زندگی معمولی با هزار تا مشکل جورواجور سروکله بزنن؟ خدا جون خیلی چیز ازت خواستم؟!
هما دلش گرفته.........شدید گرفته......یه بغض کوفتی تو گلوش گیر کرده که حتی با شنیدن الله اکبر مردم هم اشکش درمیاد.....عجب نسلی بودیم ما! از بچگی بخاطر انقلاب چیزی نفهمیدیم! از نوجوانی بخاطر جنگ هیچی نفهمیدیم! یعنی حق نداریم که بخوایم که تا آخر عمرمون دیگه هیچ خشونتی نبینیم؟! یعنی دیدن روی آرامش حق ماها نیست؟! چرا من نمیتونم این مسائل را برای خودم حل کنم؟  

نوشته شده توسط هما در ساعت 22:51 | لینک  |