تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

مقاله ام بعد از عمری، دو بار رد شدن و یک بار اصلاحیه خوردن، توسط یک ژورنال محترم باکلاس پذیرفته شد. از تمام کسانیکه برای پذیرش مقاله بنده به هر گونه نذر و نیازی متوسل شدن (نگین، با تو هستم) نهایت تشکر را داشته و خواهشمند است بفرمائید که الان من چی کار باید بکنم اونوقت؟

نوشته شده توسط هما در ساعت 18:32 | لینک  | 

اولا بخاطر درآوردن اشک دوستان در پست قبلی، شرمنده دارم کم کم به خودم امیدوار میشم که میتونم هم خوانندگان را بخندونم و هم اشکشون را دربیارم! این کم هنری نیستو!!
اگه هنوز موضوع دانشجو جدیدی که اوستا میخواست را یادتون باشه،برام سراغ آخرش!! یادتون نیست؟! خوب، اوستا دنبال دو تا دانشجوی جدید میگشت و از من خواست که اگه از دوستانم کسی علاقمند هست بهش معرفی کنم. منم هم اینجا زدم و هم برای یکی از دوستان که اولا منو دوست داشت و وبلاگم را میخوند ولی بعدش دیگه منو دوست نداشت و نمیخوند، ایمیل زدم که بیا برای این دکتری اقدام کن، فکر کنم که اوستا تو را میخواد!! دوست گرامی هم که فعلا اسم ندارم براش، خیلی باحال جوابم را داد که چرا فکر میکنی که اوستات منو میخواد؟!!منم اولش میخواستم از طنز مخصوص خودم استفاده کنم ولی دیدم بچه مردم گناه داره و وقت هم کمه! بهش گفتم بابا جان، یکی را میخواد که شیمی فیزیک خونده باشه و تو هم که فوق شیمی فیزیک داری! خلاصه که مراحل انجام شد و اوستا باهاش مصاحبه هم کرد و بعدش منم مثل فضولهای ابله رفتم سراغش که خوب چطور بود؟! اوستا هم به مدل ایرانی بهم فهموند که بتوچه مربوطه اصلا  منم دست از پا درازتر به دوست گرامی که منتظر جواب بود گفتم که من چیزی از مزه دهن این آدم نفهمیدم! اوستا فرموده بودن که تا قبل اینکه این مملکت را به قصد جزیزه فیکشنری ترک کنن حتما به دوست گرامی جواب میدن که پذیرفته شدن یا نه. اوستا مملکت را ترک کرد و هیچ جوابی به دوست گرامی نداد و اون بنده خدا هم از من پرسید که پس چی شد و منم که دستم به هیچ جا بند نبود فقط گفتم که نمیدونم ولی اگه قبول هم نکرده باشه باید بگه! دوست گرامی هم یه ایمیل دلسوز و جانسوز برام زد که چرا هیشکی دوسش نداره!! (ظاهرا این مشکل اپیدمی شده!!). اوستای دیوانه این هفته برگشت و اولین سئوالی که از من کرد این بود که از دوستت چه خبر!!! من متعجنانه نگاش کردم که چه خبری میخواستی؟! تو که قبولش نکردی و بنده خدا کلی داره غصه میخوره. اوستا با تعجب فرمودن که نه! من قبولش کردم و فقط وقت نکردم که بهش ایمیل بزنم و به دانشگاه گفتم که اینکارو بکنه!!! یعنی دوست داشتم به جای دوست گرامی با یه چیزی بکوبم تو مخ این بشر که اینجوری با سرنوشت یه بچه معصوم مظلوم بازی میکنه! حالا این وسط دانشگاه گرامی هم از اوستا بی حواستر! فکر کنم همه تو این خطه رفته بودن جزیره فیکشنری. منم زودی پریدم به دوستم زنگ زدم که ببین، این دیوانه میگه که قبولت کرده که!! زودی همه ایمیلتها زیرورو کن ببین چیزی نفرستادن؟ سطل آشغالت را هم بگرد!! اگه چیزی هم پیدا نکردی یه ایمیل به اوستا و دانشگاه بزن و بپرس موضوع چیه. سرتون را درد نیارم که خلاصه اوستا رفیق ما را پسندیده و فقط ظاهرا دوست گرامی مشکل کم شانسی داره چرا که اوضاع سفارت شدیدا بی ریخت هست و فعلا درخواست ویزا قبول نمیکنه و گفته که برین ممالک دیگه!
خدا جون، خودت که میدونی نیت من از کمک به دوستان (دیده و ندیده) در این مورد چی بوده. فقط خواهشا یه کاری نکن که پشیمان بشم. اصولا در این جور مواقع میگم که هرچی صلاح باشه پیش بیاد لطفا.
گو.. را شکرخدا فرستادیم خانه اش تا سرفه اش بند بیاد! هفته پیش که میامد دانشگاه یه سرفه های خفنی میکرد که اعصاب و روان من را بهم میریخت. به مدل کشورهای جهان اول (!!) یه دستمال هم جلوی دهانش نمیگیره و همیچین سرفه هاش را تو هوا ول میکنه که همه مستفیذ بشن!! منم به نکبتی گفتم جون هرکی دوست داری به این بشر بگو که این سرفه هات معلومه که چرکی هست و نباید بیای دانشگاه. نکبتی هم محترمانه ازش پرسید که آیا سرفه هات عفونت داره؟! (آخه گو... آسم داره همیشه سرفه میکنه، خارشک هم داره و همیشه خودش را میخارونه!) گو... هم فرمودن که احتمال میدن عفونی باشه و سرایت هم بکنه!!!!!!! بعد هم اعتراف کرد که دو تا از هم خانه هاش آنفولانزا خوکی دارن!!! یعنی منو میگی، داشتم آتیش میگرفتم که این بشر چقدر الاغه!!! با این اوضاع بلند شده میاد دانشگاه که بقیه را هم مبتلا کنه! نکبتی هم بهش گفت که لطفا برو خانه و تا وقتی سرفه هات خوب نشده نیا!
داشتم تو کافه دانشگاه از این نوشابه های لیمویی میخریدم که یکی از اوستاهای انگلیسی اینجا که یه کمی خل و چل هست بهم گفت که اینو نخر، پپسی بخر! گفتم چرا؟ گفت پپسی پر از قند هست ولی اونکه تو میخری اصلا قند نداره! گفتم نه، من قند نباید بخورم، چاق شدم! یه نگاه ترازوانه های بهم کرد و گفت تو که چاق نیستی؟! گفتم دارم چاق میشم، از وقتی اومدم تو مملکت شما ۳-۵ کیلو چاق شدم! با تعجب گفت، چه خوب! منم یهو خل شدم و گفتم وای! من اینجا چاق شدم! غذاها و آب و اکسیژن این مملکت را مصرف کردم! اگه دولتتون بدونه حتما بابت اضافه وزنم پول میخواد، اصلا ازم مالیات اضافه وزن میگیره اخمهاشو کرد تو هم و بدون اینکه جواب این حرفهامو بده فقط گفت باور کن تو اصلا چاق نیستی!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:22 | لینک  | 

کاریش نمیشه کرد. این تقویم همینجوری بدون اینکه از ماها اجازه بگیره میره جلو! مثل برق میگذره. خوش میگذره؟! نه! بد میگذره؟! نه! فقط میگذره و آدم هی بزرگتر میشه اونم بدون اینکه خودش بخواد. اصلا چرا سن و سال آدمها را با ظاهر و وضعیت تحصیل و کار و هزار تا چیز دیگه، درست حسابی تنظیم نمیکنن که آدم وقتی میخواد سنش را بگه کلی عرق نریزه؟!! اصلا سن شناسنامه مهمه یا سنی که نشان میدی یا هیچ کدام! از وقتی که هی دارم به دهه چهل زندگی نزدیک میشم تقریبا حالم بد و بدتر میشه. آدم فکر میکنه که خوب دیگه باید یه وضعیت ثابت داشته باشی الان، تحصیلت تمام شده باشه و کار داشته باشی و یه سری چیز به اسم خودت داشته باشی که نشان بده تو هم آدم هستی! حالا من به خودم نگاه میکنم: هنوز درسم تمام نشده یعنی هنوز دانشجو هستم، کار نداری و اون کاری هم داشتی دیگه نداری (جهنم!)، تو زندگی هم هیچ چیزی به اسم خودم ندارم مگر شناسنامه و پاسپورت! یادم باشه فردا برم ماهی ام را به اسم خودم کنم تا از غصه نمیرم!!! این چیزها وقتی خسته هستی و آزمایشت هم جواب نمیده و هوا هم تو دل مرداد از صبح تا شب میباره، حسابی حال آدم را میگیره.
حالا تو این اوضاع میشه روز تولدت. باید خوشحال باشی دیگه! یه روز که مال خودت هست و البته آدمهای دیگه هم هستن که این روز مال اونا هم هست مثلا امروز فهمیدم که پسر یکساله یکی از دوستانم هم درست تو همین روز متولد شده. حالا صبح بیدار میشی و منتظر تلفن میمونی. از کی؟ خوب معلومه دیگه! مادر و پدر گرامی که دست گل به آب دادن و منو به این دنیا آوردن. هر چی منتظر میشینی خبری نیست که نیست! خوب حتما باز تلفنها قاطی پاتی شده و نمیتونن تماس بگیرن. خودت زنگ بزن خوب! چشم! سلام علیکم آقای پدرِ، خوبی؟  و صبحت از در و دیوار و شام و ناهار و همسایه پایینی و بغلی! نخیر خبری از تبریک گفتن تولد حقیر نیست! گوشی را بده به مامان، اون حتما دیگه باید یادش باشه! به به مامان خانم، چطوری؟ چه خوشگل شدی امشب! خوب ناهار چی پختی؟ بازم غذای دیروز؟ دیروز مرغ داشتی و امروز استخوانهاش را سرخ کردی با سیب زمینی میدی به خورد بابای بیچاره من؟! خنده بلند مامانم که یاد حرفهای همیشگی من در باب مرغ می افته. دیگه چه خبر؟ خاله ات با دختر خاله ات رفته بودن جشن تولد امام زمان. گوشهام تیز میشه که آخ جون حرف تولد شد پس دیگه حتما یاد تولد من میافته! انتظار....نه خیر خبری نیست! آخه میدونی که امروز تولد امام زمانه! بله مامان جان میدونم! دیگه منتظر چی هستی؟! خودتو مسخره کردی دختر! یادشون رفته! اصلا تو را یادشون رفته ! اونم تویی که هر وقت تولد یکی از اعضای خونه هست زودی به بقیه زنگ میزنی که حتما یادشون باشه و اقلا با یه شاخه گل کوچیک به هم بگن: تولدت مبارک. ولی تو را دیگه یادشون رفته! چرا؟! چون دیگه جلوی چشمشون نیستی! مامان جان، امروز چه روزیه؟ جمعه است دیگه! میدونم، چندمه؟ شانزدهم دیگه! چه ماهی؟ مامانم شروع به شماردن میکنه: خرداد، تیر، مرداده دیگه! چیزی را به یادت نمیاره؟ امروز تولد امام زمانه! خدااااااااااااااااااااا.................مامان، امروز تولد منم هست به خدا و گریه امان همای نازک دل را نمیده و اشکی که خوشبختانه از پشت تلفن دیده نمیشه سرازیر میشه! مامان شروع به عذرخواهی میکنه و از اون ور صدای آقای پدر میاد که اونم شرمنده هست و عذرخواهی میکنه ولی یه چیزی تو دل این همای بدبخت شیکسته! تو تمام این سالهایی که از خدا عمر گرفته امکان نداشته یه سالی باشه که این دو موجود نازنین تولد این جوجه اردک زشتشون را از یاد ببرن! من یادم نمیاد. صدای دماغی هما میگه که مامان جان، پس راست میگن که از دل برود هرآنکه از دیده رود؟! مامانم میگه میدونی چند ماهه ندیدمت! سکوت هما....مامان میگه داری گریه میکنی؟!! و هما دیگه نمیتونه کنترل کنه و تلفن قطع میشه..........
توقعم زیاده؟! نمیدونم! اونا پیر شدن؟! چرا پارسال پیر نبودن؟! امسال پیرتر شدن! امان از آلزایمر
خدا جونم ....چقدر سخته وقتی یهو احساس تنهایی شدید میکنی که هیشکی دوست نداره. خیلی خرم، نه؟!
شاید برای همین بود که رفتم یه کیک شکلاتی تولد آماده خریدم که هر وقت تو سوپر میدیدم با خودم فکر میکردم که کدام احمقی همچین کیکی را برای تولد میخری!!! کیک شکلاتی بدون نگهداری تو یخچال که میشه تا چند روز خوردش! به دختر ایتالیایی و فرانسوی هم زنگ زدم که بلند شین بیاین تو دفتر ما به صرف کیک و قهوه. جاتون خالی، بنده خداها کلی سعی کردن که حالم را بهتر کنن ولی من بیچاره وقتی دلم یهو میشکنه خیلی دیر جوش میخوره! فکر کنم تو تمام مسیر رفت و برگشت به سوپر چشمام پرپر اشک بود که فقط یه پخ میخواست که جاری بشه! هنوزم هست
نوشته شده توسط هما در ساعت 18:49 | لینک  | 

من فعلا آنفولانزا خوکی نگرفتم هرچند امروز همه وجودم درد میکرد و زود اومدم خانه که استراحت و دوپینگ کنم. با خودم میگم که نمیشه که بعد یه هفته آدم مبتلا بشه که! شاید مال هوای مزخرف این مملکت هست که لباس تابستانی و بهاری و پاییزی فرقی با هم نداره! خداوکیلی اصلا باورم نمیشه که تو مرداد هستیم و من هنوز باید برای بیرون رفتن کاپشن بپوشم. دیروز که از صبح تا بوق سگ باران میامد. امروز هم با شوق دیدم که آفتاب هست ولی وسط راه دانشگاه بودم که یه رگبار مسخره ای شروع شد که مونده بودم واقعا این ابرها از کجا یه دفعه پیداشون شد! وظیفه اش هم خیس کردن سرتا پای بنده هست! من اصولا از چتر جماعت بدم میاد و تو زندگیم اصلا چتر نداشتم و الانم که تو مملکت بارانی هستم بازم به نهضت ضدچتری ام ادامه میدم. زمستانها یه کاپشن گرم با کلاه خفن دارم که وظیفه چتر را انجام میده ولی بقیه فصول نمیشه پوشید و باید اینجوری خیس شد! لعنت بر باران ناخواسته. اگه بدونین چقدر دلم یه آفتاب سیر میخواد بدون دم هوا لطفا!
این آفریقایی خوش بو خیلی دلش میخواد با نکبتی روابط حسنه داشته باشه. البته در مورد میزان حسنه بودن این رابطه شک و ابهام زیاده! من فکر میکردم بخاطر جایگاه خوب نکبتی پیش اوستا میخواد دل نکبتی را بدست بیاره که اینجوری تو دل اوستا هم جا بگیره! چه دل تو دلی شد!! ولی از اونجائیکه افریقایی جماعت به زن جماعت فقط به یک چشم نگاه میکنه (!!) معلوم شد که اشتباه کرده بودم! چند وقت پیشا، از نکبتی خواسته بود که یه روز ناهار با هم بخورن. نکبتی هم چون اصولا تو مرامش نه گفتن نیست، گفته بود باشه و فقط تونسته بوده کنترل کنه که از محوطه دانشگاه خارج نشن. برام تعریف کرد که در طول ناهار، جناب خوش بو کلی قربون صدقه خودش رفته بوده که چقدر ماه و نازنین هست و یه دختر آمریکایی (سفید پوست) یه بار اینقدر عاشقش شده بوده که میخواسته ترک دیار کنه و بیاد با این ازدواج کنه و پیشش بمونه ولی ایشون قبول نکردن!!!!!!!!! یعنی اونجای آدم دروغگو! حالا براتون بعدا بیشتر توضیح میدم که چرا این بشر به نظر من دروغگو هست. خلاصه بعد از اینکه کلی قربون خودش رفته از نکبتی پرسیده که دوست پسر داری یا نه و اصولا معیارت برای قبول کسی بعنوان دوست پسر چی هست! نکبتی هم زودی زده تو خال که حتما باید باهوش و قدبلند باشه! تو پرانتز بگم که جناب خوش بو هم خنگ هست هم کوتاه!! خوش بو هم یه کم خورده تو ذوقش که حالا حتما باید قدبلند باشه؟! اگه هم قد من باشه نمیشه؟!! خلاصه که جلسه ناهارخوران بدون هیچ گونه نتیجه ای برای خوش بو به پایان رسید. حالا امروز دوباره به نکبتی گفته که فردا چیکاره هستی؟! اونم گفته که نمیدونم. زودی ازش پرسیده که میای با من بریم بیرون؟! نکبتی هم زودی گفته که نه!!! خوش بو با نیش تا بناگوش باز (آخر اعتماد به نقس) پرسیده که چرا؟! نکبتی هم گفته که ببخشید؟!!!! اونم گفته که آخه تو که اصلا نمیدونی من میخوام کجا ببرمت!!!!!!!!! ولی اشکال نداره!! یعنی مرده بودم از خنده از اعتماد به نقس احمقانه کاذب این بشر. تمام حرکات و رفتار نکبتی با این بشر کاملا نشان میده که اصلا ازش خوشش نمیاد. نکبتی اصولا تو مایه های عشوه خرکی زیاد هست ولی من حتی یه بار هم ندیدم که برای این بشر عشوه خرکی بیاد! یعنی اصلا این بشر را نمیفهمم!
در مورد دروغگو بودن این بشر مدارکش هم موجود است! بگم؟ بگم؟!
تو جلسات گروه هر وقت در مورد روش آزمایشاتش حرف میزنه، کاملا به عکس العمل ماها توجه میکنه و اگه با تعجب ازش سئوال کنیم که چرا این روش را رفتی زودی حرفش را عوض میکنه و میگه که نه، فلان روش را رفتم. تو ریز جریان نمیتوم برم چون تخصصی هست ولی دقت کردم که کاملا به عکس العمل ماها توجه میکنه و برمبنای اون حرفهاش را عوض میکنه که بعضی وقتها تابلوی تابلو عوض میکنه که حرص منو درمیاره! آخه من بدبخت از هر چی دروغ و دروغگویی متنفرم اونم وقتی تابلو باشه! من که حتی به نتایجی که ارائه میده شک دارم چون مطمئن هستم کسی که میتونه به این راحتی آسمون ریسمون ببافه حتما میتونه عدد هم بسازه!
اوستا دو هفته رفته تعطیلات در ولایت. گفت که برای هفته اول میره به یه جزیره که هیچ دسترسی به اینترنت نداره و تنها کاری که میکنه استراحت، شنا، قایق سواری و دیدار با نخبگان هست! نخبگان مذبور هم برای گذراندن تعطیلات میان اونجا. ازش پرسیدم که با این نخبگان چطوری تفریح میکنی؟ گفت پارسال که رفته بودیم یه بازی اختراع کردیم که اسمش فیکشنری هست. (شایدم قبلا اختراع شده و اینا استفاده میکنن). گفت که هر کس باید بگرده از تو دیکشنری یه لغت خیلی سخت و خفن پیدا کنه که بقیه بلد نباشن و با سئوالاتی که میشه بالاخره به اون لغت و معنی اش برسن. اینم از تفریح نخبگان!
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:46 | لینک  | 

اصلا شد ما تو این مملکت از یکی خریت نبینیم؟! اونم با وضوح بالا؟! البته یه حسنی داشت و اونم این بود که دید من را نسبت به مردمم عوض کرد. همیشه فکر میکردم که حماقت بارز مختص مردم ایران هست ولی شکر خدا دیدم که این بیماری جهانگیر هست و به نژاد و ملیت و آب و هوا بستگی نداره. حالا داستان:
تو این مملکت مرض آنفولانزای خوکی شدید شایع شده و تا حالا ۳۰ تا کشته هم داده. تا هفته پیش که اخبار گوش میدادم گفته بود که تو دو تا شهر اپیدمی شده که اولیش لندن بود. اخبار که گوش میدی خبر اولش مربوط به این مرض هست. لیلا این هفته مراسم فارغ التحصیلی داشت و قرار بود با خانواده تشریف بیارن برای مراسم. سه شنبه عصری بهم زنگ زد که شب میام، گفتم بفرما. ساعت یه ربع به ۱۲ شب بود که دیدم اومد و وقتی رفتم برای سلام و علیک دیدم که شوهر گنده اش یه ماسک خفن زده به صورتش و تندی رفت طبقه بالا تو اتاق خانم. بعد لیلا گفت که نزدیک ما نیا چون شوهرم آنفولانزا داره و من هم مشکوک به آنفولانزا هستم! با تعجب گفتم از کدومشون؟ این جدیده؟ گفت آره!!!!! برو تو اتاقت و در را ببند و مواظب خودت باش! در حال هضم جملات گهربارش بودم که دیدم هضم نمیشه! من چطوری میتونم تو یه خانه مشترک با یه مریض خوکی و یه مظنون به ابتلا، مراقب خودم باشم که این مرض را نگیرم! یعنی دقیقا چی کار باید بکنم! یه کم با خودم فکر کردم و دیدم دارم منفجر میشم! رفتم تو آشپزخانه و ازش پرسیدم که چرا شوهرت را آوردی اینجا؟ این باید تو خانه باشه تا خوب بشه. گفت نه، زیاد مهم نیست! تو لندن همه مریضن! یعنی تو کف خریت دومش مونده بودم شدیدا! هم اینکه یه مریض را آورده تو خانه و هم اینکه توجیهش اینه که همه مریضن و تو چرا مریض نیستی و پس بیا مریض شو!! حالا صدای عطسه و سرفه های خوکی آقا از تو اتاق میامد! دقیقا نمیتونم حالم را براتون توضیح بدم. یه ترس و وحشتی از در و دیوار خانه و این دو موجود احمق بعنوان حامل این ویروس داشتم که نمیتونم توضیح بدم. حالا ساعت ۱۲ شبه و من شدید دلم میخواست که از خانه فرار کنم! ولی کجا؟! این وقت شب! لعنت خداوند بر هر چی موجود خره! زودی رفتم چمدان را برداشتم و یه مقدار لباس ریختم توش و یه مقدار خوراکی که داشتم و گرفتم خوابیدم. اونم چه خوابیدنی! اینقدر کابوس دیدم و از خواب پریدم که صبح فقط سردرد داشتم و کلی ترسیده بودم که بفرما، یه شبه مرض را گرفتم! صبح زود از خانه زدم بیرون و عین بی خانمانها، چمدان به دست راهی دانشگاه شدم و منتظر نکبتی که بیاد و ببینم میتونم چند روز خانه اش چتر بندازم یا نه. خانم تشریف آوردن و اولش گفت که باشه بیا ولی بعد که با هم خانه اش حرف زد گفت که اجازه نداره که منو ببره خانه چون هم خانه اش که از قرار معلوم اونم مراسم فارغ التحصیلی داره یه چند تا مهمان داره که یکیشون حامله هست و گفته که دوستت حتما گرفته و نباید بیاد اینجا! تازه کلی هم اه و ناله راه انداخت که چرا اومدی دانشگاه و باید بری دکتر!!!! عصبانی بودم، عصبانی ترم شدم! گفتم من اصلا با این آدم کاری نداشتم و حتی با لیلا هم ۲-۳ کلام بیشتر حرف نزدم! دیدم که کل کل با این آدم فایده نداره، وقتی راضی نیست که نمیشه بزور رفت خونه اش که! حالا از اون ور برای لیلا پیغام فرستادم که من چون از مریض شدن میترسم یه چند روز میرم خانه دوستم تا از خودم مراقبت کنم! براش توضیح دادم که چون من کاملا تنها هستم نمیخوام مریض بشم چون هیچ کس را ندارم که ازم مراقبت کنه. خانم در جواب فرمودن که اگه مریض شدی من ازت مراقبت میکنم!!!!!!!!! اینجاست که دوست دارم بگم قربانم بری ولی تو انگلیسی معنی نداره! حالا این پیغام را درست وقتی گرفتم که نکبتی هم گفته بود که نمیتونی بیای خانه ام. منم به لیلا گفتم که از لطفت ممنون، ولی حتی دوستم هم منو خانه اش راه نمیده و ظاهرا باید برم هتل! خانم هم شروع کرد زرت زرت به موبایلم زنگ زدن و منم کفری کفری جوابش را نمیدادم و قطع میکردم. اصولا بزرگان گفتن که وقتی عصبانی هستی با کسی حرف نزن چون ممکنه بعدا پشیمان بشی!
از خوب روزگار با یه دختر ایتالیایی دوست هستم که به یمن بدمینتون با هم کلی رفیق شدیم و هفته ای دوبار با هم بازی میکنیم و من بخاطر پیش کسوت بودن نقش مربی اش را ایفا میکنم و کلی خوش میگذره، جاتون خالی. زودی بهش پیغام دادم که اینجوری شده و میتونم بیام خانه ات؟ گفت آره ولی من جا ندارم و باید رو میز آشپزخانه بخوابی ولی میتونم از یکی از دوستام که اتاق خالی تو خانه اش داره برات کمک بگیرم. خلاصه که الان چند روزه که بنده به صورت آواره تو خانه یه دختر فرانسوی آویزان شدم و البته خدایش خیلی دختر خوبی هست و بهم گفته تا هر وقت میخوای اینجا بمون. البته من سعی میکنم تا دیروقت دانشگاه باشم و فقط برای خوابیدن برم خانه.
اعتراف میکنم که الان دلم شدید برای اتاق کوچیک دانشجویم تنگ شده، برای لپ تاپم، برای ماهی تخس دیوانه ام که هر وقت نزدیک تنگش میشدم مثل دیوانه ها عمودی تو آب شنا میکرد و نصف دهنش بالای آب بود که من بهش غذا بدم! یعنی زندس یا مرده؟! الان یه سر رفتم که ببینم لیلا هنوز خانه هست یا نه که دیدم هستش. امروزم که تعطیله ولی من اومدم دانشگاه که وقت تلف کنم که عصری دوباره برم سر بزنم، شاید که رفته باشد!
------------------------------------------------------------------------------------------------
آخرین خبر:
امروز صبح اومدم دیدم که این حاملان ویروس خانه را ترک کردن. رفتم چند نوع ضدعفونی کننده برای اهداف مختلفه خریدم و افتادم به جان خانه به خصوص دستشویی و حمام و آشپزخانه. بعد هم مثل جنازه افتادم تو رختخواب و ۴ ساعت خوابیدم! فقط امیدوارم مریض نشم. لطفا برام دعا کنین

نوشته شده توسط هما در ساعت 12:0 | لینک  |