تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است

اولا خدمت دوستان عرض شود که من تو دانشکده پزشکی فوق خوندم و همان جا کار کردم و تمام برداشتهای من از جلسه دفاع مربوط به دانشکده پزشکی میشه. ظاهرا دانشکده های دیگه، داستان جلسه دفاع طور دیگه هست. من از تجربیات خودم تو پست قبلی نوشته بودم.
الان دو جلسه آمادگی برای دفاع هست که من دارم احساس میکنم که سوات دارم ولی این زبان کوفتی انگلیسی نمیذاره که از زندگی لذت ببرم! جلسه هفته پیش که تونستم انتقام تمام ش..یدنهای اوستا را بگیرم. داشتم در مورد قانون شکست نور حرف میزدم (راه میرفتم) و شکل مربوطه را کشیدم که اوستا جیغش رفت هوا که این که کشیدی غلطه، زود پاکش کن! من با تعجب به شکلم نگاه کردم و برای خودم به فارسی، اصل شکست نور را گفتم و دیدم که شکل درسته! بهش گفتم که درسته! گفت نه، غلطه! فرمول مربوطه را هم نوشتم و گفتم که مطمئن هستم که درسته! دوباره رفت بالا منبر که غلطه و از نکبتی هم پرسید و نکبتی هم چون سوات نداشت گفت که اوستا درست میگه! حالا من داشتم جز جیگر میزدم که بتونم فرمول را به زبان انگلیسی توضیح بدم ولی این لغتهای کوفتی مربوطه یادم نمی اومد. بهش گفتم اگه این که من نوشتم غلط باشه من خودم را میکشم!! اوستا هم که در مقابل هر گونه واژه کشتن و کشته شدن و مرگ و ... شدیدا ضعف میکنه زودی گفت نه، خواهش میکنم اینکارو نکن!!! بعد رفت کتابش را آورد و در حال بالا منبر رفتن ورق میزد که یهو ساکت شد! دوباره ورق زد و با صدای آروم گفت که ظاهرا حق با تو هست! من که داشتم بال بال میزدم گفتم که معلومه که حق با من هست بیخود که اصرار نمیکردم! بعد با لبخند گفت آفرین، تونستی نشان بدی که استادت اشتباه کرده، این یه کار بزرگ هست! You did your PhD
حالا من از یه طرف کلی خوشحال بودم که کنفش کردم ولی از یه طرف سر یه موضوعی کنف شد که تو فیزیک دبیرستان خونده بودم!!!!! هنوزم وقتی بهش فکر میکنم باورش کمی سخته برام که اوستا من با این همه معلومات اپتیکی چرا همیچین اشتباهی کرد! امروز هم سر جلسه، نکبتی پای تخته بود و اوستا داشت در مورد ترمودینامیک ازش سئوال میکرد که نکبتی یه چرتی جواب داد. اوستا به من نگاه کرد و طبق معمول فکر کرد که من اصلا تو باغ نیستم! پرسید که داری مطلب را دنبال میکنی؟ گفتم بله! جوابش هم این هست! با تعجب نگاه کرد و طبق معمول سئوال مسخره اش را پرسید که مطمئنی؟!! (اینجوری سئوال میکنه که اگه الکی گفته باشی، دودل بشی!) منم محکم گفتم که بله ولی وقتی میخواستم علت را توضیح بدم دربه در دنبال لغتهای واکنشهای گرمازا و گرماگیر میگشتم که دیدم فایده نداره بهش گفتم که نمیتونم توضیح بدم ولی مطمئن هستم که جوابم درسته. بعد برگشت به نکبتی گفت که هما درست میگه. در مجموع امروز ۲-۰ به نفع من تمام شد
به این هم خانه جدید گفتم که وقتی خانه نیستی چراغ را خاموش کن که هر وقت من اومدم خانه بدونم که تو خانه نیستی و کلید را پشت در نذارم. اومدم خانه دیدم چراغ روشنه، بعد یه ساعت دیدم در میزنن! رفتم دیدم که خانمه! میگم مگه بهت نگفتم که چراغ را روشن نذار که من بدونم خانه نیستی! میگه آخه از تاریکی میترسم!!!!!! خرس گنده! میگم از چی؟ میگه از جن! گفتم جمعش کن بابا! با تعجب میگه وای، مگه تو مسلمان نیستی؟ تو قران در مورد جن نوشته! ....بعد رفتم تو آشپزخانه که دیدم خانم ویسکی خریده!!!!! با تعجب گفتم مگه تو مسلمان نیستی؟؟؟؟؟ میگه جمعه شب هست، اشکال نداره!
اخبار تلویزیون در مورد قتل ناموسی تو یه خانواده ترک تو انگلیس میگفت. ظاهرا پدر و عموی دختره بخاطر اینکه با دوست پسرش فرار کرده و برگشته بوده خانه، سربه نیستش کردن ولی هنوز اعتراف نکردن و البته جنازه ای هم پیدا نشده! فعلا از دختره به عنوان گمشده نام میبرن. فرداش یه برنامه تلویزیونی بود در مورد زندگی یه دختر ۱۹ ساله انگلیسی که شغل شریف مدل برای مجلات مبتذل را انتخاب کرده بود. دختره بعد از اولین سری عکاسی، عکسهای مبتذل را برای خانواده اش فرستاد و بابای بی غیرتش (!!!) کلی از استعداد (!!!) دخترش خوشحال بود! مادرش هم کمی تا قسمتی خوشحال بود و فقط کمی مبهوت بود که دخترش این استعداد را از کی به ارث برده!! فقط برادر نوحوانش بود که ظاهرا یه ته غیرتی داشت و وقتی به عکسها نگاه کرد با اخم گفت دختر احمق! این دو تا نمونه را با هم آوردم که یه مقایسه ای بشه! هر چند فکر کنم قیاس از پایه غلطه

نوشته شده توسط هما در ساعت 22:53 | لینک  | 

یک هم خانه جدید برام اومده. چند وقت پیش که اومده بود که خانه را ببینه من خانه نبودم. فقط لیلا گفته بود که دختر خوبی هست. یکشنبه عصری بهم خبر داد که هم خانه ات امروز میاد. عصری دیدم که یکی داره میزنه به در! با تعجب رفتم در را باز کردم و میگم مگه کلید نداری؟ میگه گفتم بی ادبی میشه!!!! گفتم بیا بینیم بابا!! خانه خودته! یک دختر سیاه پوست با نمک بود که همش نیشش تا بناگوشش بازه (برعکس من!). پرسید اسمت چیه و وقتی گفتم هما، گفت که شبیه اسمهای عربی هست که جیغ من دراومد که نگووووووووو من با عربی و عرب مشکل دارم که یهو خانم فرمودن که من عرب هستم! من کی آدم میشم که سوتی نژادپرستی ندم؟! خدا داند! معلوم شد که خانم اصالتش مال سودان هست ولی تو دبی بدنیا اومده و الان ۱۱ ساله که تو انگلیس زندگی میکنه. پیدا کنید پرتغال فروش را ! در مجموع بچه خونگرم و نسبتا تمیزی هست فقط یک کم سروصدا داره که فعلا براش یک فقره کلاس گذاشتم که زیاد از خودت سروصدا در نیار که مزاحم دانشمندی من میشی! جالب هست که روز اول که اومد گفت که میخواد زندگی گذشته اش را که شامل قرطی بازی و دوست بازی و مهمانی و الواطی بوده، بزاره کنار و فقط و فقط درس بخونه! حالا هنوز یه هفته نشده یکی از دوستهاش را آورده خانه (دختره!). البته میفرمایند که تا دانشگاه جدی شروع نشده میخواد خودش را با تفریحات سالم خفه کنه تا انزری برای درس خوندن داشته باشه! من نمیفهمم که ما چطوری بدون وجود هر گونه تفریح ناسالمی تو مملکتمون درس میخونیم!
استاد گرامی چون احساس کرده که یک روز در هفته برای گند زدن به هیکل ماها کم هست، تصمیم گرفته که دو روز در هفته با ما (من و نکبتی) جلسه داشته باشه و روز دومش که همین جمعه ها هست، اختصاص به آماده شدن برای جلسه دفاع هست که معلوم نیست در چه تاریخی در سال آینده خواهد بود!! هر چی بهش میکم که اگه تو الان با من کار کنی که من تا سال دیگه یادم نمیمونه، به گوشش نمیره. محتوای جلسه، پرسیدن انواع سئوالان مربوط و نامربوط به پروژه هست. نامربوطش از قسمت مربوطش میاد! یعنی اینقدر روند سئوال کردن را ادامه میده که از سئوالی که به کارم ربط داره میره با اصول شیمی یا فیزیک که در سالهای اول دانشگاه خوندم! بهش میگم که خدا پدر مادرت را بیامرزه، من این چیزها را به زبان مادری خوندم و واقعا برام سخته که بخوام به انگلیسی بهت توضیح بدم ولی میگه باید بتونی چون تو جلسه دفاع ازت میپرسن!!! من نمی فهمم این چه ممکلتی هست که در دفاع دکتری میخوان معلومات دوره لیسانس آدم رابسنجن! اگه من معلومات نداشتم که کسی قبلا بهم لیسانس و فوق لیسانس نمیداد که!!! قابل توجه دوستانی که اطلاعاتشون در مورد جلسه دفاع در مملکت چشم چپا کم هست عرض میکنم که این جلسه کذایی در این مملکت کاملا با ایران فرق داره. تو ایران جلسه دفاع بیشتر شبیه یه جلسه قربان هم رفتن اساتید و خوردن شیرینی و ساندیس هست! فقط اگه دانشجو با اوستاش مشکل داشته باشه، بیچاره هست چون تجربه نشان داده که اوستاهای دیوانه از این فرصت به بهترین وجه برای انتقام گیری استفاده میکنن. ولی جلسه دفاع تو انگلیس فقط جلسه سئوال و جواب هست که تقریبا تمام پایان نامه ات را زیرورو میکنن و از آدم سئوال میکنن و وای به حال دانشجویی که از محتوای نوشته هاش اطلاعات کافی نداشته باشه یا بگه که فلان کار را انجام دادم چون استاد راهنمام گفته بود! اوستا میگه که این جمله، بوسه مرگ هست!!
پیرزن پروژه فرمودن که به احتمال ۵/۹۹ درصد، پروژه به مدت شش ماه دیگه ادامه پیدا میکنه ولی بدون پول! یعنی ما دیگه حقوق نداریم و فقط پولی که برای خریدن لوازم و مواد مورد نیاز داریم را میتونیم در فرصت ۶ ماهه خرج کنیم. درصد احتمالش منو کشته! نمیدونم اون نیم درصد باقیمانده چی هست که بهش مطمئن نیست! دانشجویان گرامی ایرانی اوستا هم هنوز تشریف نیاوردن. یکیشون که رفیق شفیق بنده هست که گرفتار مشکل ویزا شده، شدیدا و عمیقا! اونکی هم ظاهرا ویزای همراه همسر داره ولی گرفتار گرفتن مدرک زبانش هست. امروز چشمم به جمال رئیس اوستا که ایرانی هست هم روشن شد و البته بعد از نیم ساعت که اومد تو اتاق اوستا و کشوندنش بیرون بهم گفت که این همان ایرانی هست که بهت گفتم!!! منم با تعجب دهنم وا مونده بود چون بیشتر شبیه انگلیسی ها بود تا ایرانی ها! اوستا قبلا گفته بود که سنش زیاده ولی اون چیزی که من دیدم از اوستا جوان تر میزد!! به اوستا میگم که اصلا شبیه ایرانی ها نبود، خیلی سفید بود! گفت نه، سفید نیست، هم رنگ تو هست!!!! نکبتی هم چند وقت پیش بهم گفت که من اصلا هم رنگ بقیه ایرانی ها که اون دیده نیستم و سفیدم!!!!! به حق چیزهای نشنیده! ظاهرا کمبود افتاب تو این مملکت روی رنگ بنده هم اثر گذاشته وگرنه من همیشه غر میزدم که چرا من سفید نیستم!
جمعه هفته پیش در آخر وقت که ما جلسه کذایی داشتیم یه خانمه اومد پشت در اتاق اوستا و با هیجان براش دست تکان داد! اوستا هم با دست بهش نشان داد که ۵ دقیقه دیگه!! سرو ته جلسه را بست و گفت که یه نفر اومده دنبالش و باید بره! من و نکبتی هم که فضول! وقتی از در رفتیم بیرون دیدیم که خانمه بیرون نشسته و منتظره. من که سر تا پاش را زیرچشمی در عرض ایکی ثانیه ارزیابی کردم و به نظر یه خانم مسن با چشمان وحشتناک ابی میومد که سن و سال پوستش با اون حرکت جلف دست تکان دادن و ابراز احساساتش اصلا جور در نمیامد! به نکبتی میگم این که پیر بود! نکبتی با تعجب گفت تو مگه دیدیش؟؟؟ گفتم آره، از بغلش رد شدیدم دیگه! گفت ولی من اصلا نگاش نکردم! گفتم ولی من اگه یه ذره بیشتر نگاه میکردم میتونیستم سایز کفشش را هم در بیارم(چکمش تا بالای زانوش بود!). فراموش نشود که من زیادی فضول (مشاهده گر) هستم. حالا با نکبتی نشستیم برنامه آخر هفته اوستا را مرور میکردیم که حتما با هم شام میرن بیرون و ... و دوشنبه اوستا میاد و دوباره میگه که شانه اش درد میکنه چون درد معده اش زده به شانه اشالبته من به نکبتی یادآوری کردم که خانمه لاغر بود و فکر نکنم مشکل کشش عضلانی پیش بیاد!! خداوندا مرا ببخش! من که میدونم نمی بخشی!

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:13 | لینک  | 

این هما از اون بچگی اش کله خر بود! روز اول مدرسه که مامانش دم در مدرسه ولش کرد که بره به امان خدا و درس بخونه و به یه جایی برسه، دید که یه عالم بچه تو حیاط تو صفوف مختلف وایسادن. مثل همین الانش که دیگه چی بشه که از کسی بپرسه که چی به چیه (!)، رفت ته یکی از این صفها وایساد. یادش نمیاد چرا این صف را انتخاب کرده! با صف رفت سر کلاس و یه خانم معلم مهربان و خوشگل اومد سرکلاسش. کلی بابت اینکه بازم اومدیم مدرسه بهمون خوش آمد گفت! چرا بازم؟! گفت که خوشحال باشیم که یه سال بزرگتر شدیم و اومدیم یه کلاس بالاتر! واااااااا...کلاس بالاتر یعنی چی؟ خوب درسته که پارسال آمادگی بودم ولی کلاس نبود که! تیر خلاص را زد که شماها تو سال اول الفباء را یاد گرفتین!!!! نه دیگه، این خانم معلم نازنین حتما مخش عیب کرده، من کجا پارسال الفباء یاد گرفتم؟!! ظاهرا قیافه هما خیلی شوت میزد که خانم معلم نازنین و متخصص در پیدا کردن قیافه های شوت زودی فهمید که هما مال این کلاس نیست! ازم پرسید که کلاس چندمی عزیزم؟! گفتم اول دیگه! گفت خوب اشتباه اومدی! اینجا کلاس دومه نه اول! بیا ببرمت سر کلاس خودت و دست همای عجول را گرفت و برد به معلم کلاس اول تحویل داد که این شاگردت خیلی عجوله، هنوز نیومده میخواد بیاد کلاس دوم بشینه! معلم کلاس اول نه جوان بود نه خوشگل! یه خانم مسن و بداخلاق (خداوندا مرا ببخش اگه بنده خدا خدابیامرز شده). هما رفت کلاس اول ولی همش دوست داشت که تو همان کلاس خانم معلم مهربان کلاس دوم باشه. البته خوش شانس بود چون سال دوم با همان خانم معلم افتاد و کلی ذوق کرد. خانم معلم نازنین هم که اون موقعها آلزایمر نبود که دچارش بشه، بهش گفت که پس بالاخره اومدی کلاس دوم، دیدی اصلا عجله نمیخواست، دیدی چه زود گذشت و اومدی کلاس دوم! کجای کاری خانم معلم عزیزم که روزگار خیلی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم گذشت و من الان یه عالم پاییز با بوی مدرسه و دانشگاه را پشت سر گذاشتم ولی هنوزم که هنوزه اول مهر و بازشدن مدرسه با خودش یه عالم خاطره میاره. ولی اول مهر این مملکت اصلا بو نداره! شاید چون بچه هاش اول مهر نمیرن مدرسه!

پی نوشت: اوضاع روح و روان نویسنده وبلاگ زیاد میزان نیست. از همه جا داره میخوره. حال و حوصله هیچ کاری نداره حتی وبلاگ نوشتن. هر وقت حالش جا بیاد، دوباره پیداش میشه و براتون از اوستا و نکبتی و گ.. و خوش بو مینویسه. اگه دلتون خواست براش دعا کنین که زودتر میزان بشه!

نوشته شده توسط هما در ساعت 0:29 | لینک  |