تبليغاتX
دل قوی دار سحر نزدیک است - دستم بگرفت و ....

از دوستان عزیز که لطف فرمودن و منو هل دادن، ممنون.
از دوستان عزیزی که نمیشناسم و ضامن من شدن،خیلی ممنون! البته این موضوع هنوز برام حل نشده مونده و به  حساب این میزارم که یه آدم خیرخواه و مهربان خواسته یه هل قوی بهم بده و منو از نگرانی دربیاره. بازم ممنون.
فعلا با فریبای نازنین یه قول و قرارهایی گذاشتیم که اگه تنبلی من اجازه بده، بتونم کم کم به روال یه دانشجوی سال آخری برسم که باید کارهاش را جم و جور کنه و جدی به نوشتن بپردازه.
دیشب یه خواب جالب دیدم. اوباما اومده بود تو آزمایشگاه ما و من داشتم در مورد آزمایشاتم باهاش مشورت میکردم! خداوکیلی سوادش از سلمان پوفیوز در زمینه ایمونولوژی خیلی بیشتر بود(سلمان خیر سرش ایمونولوژیست هست!). داشتم کلی تو خواب کیف میکردم که دارم با یه مقام مهم صحبت میکنم که یهو یه زنیکه ابله امریکایی اومد پارازیت داد که جناب پرزیدنت، شما وقتتون کمه و خیلی جاهای دیگه را هم باید ببینین! همچین میخواستم بکوبم تو مخه زنیکه ابله! از خواب پریدم ولی اینقدر خندم گرفته بود که نگو!!
اوستای گرامی از سفر برگشتن. وقتی حال مامانش را پرسیدم گفت که تا وقتی اونجا بوده حالش خوب بوده (یعنی رو به موت نبوده) ولی از وقتی اومده بهش خبردادن که حالش بد شده و بردنش بیمارستان! البته از اون مدل بیمارستانهایی که بری دیگه برنگردی! منم که همیشه خدا دنبال نکته میگردم زودی بهش گفتم خوب پس تو نباید برمیگشتی و باید پیش مامانت میموندی! اونم زودی نکته را نگرفت و گفت که دو تا از خواهرام و یکی از برادرام پیشش هستن! دوباره تا باز صحبت مامان شد ازم پرسید که حال مامانت چطوره!!!!!! خیلی خودم را کنترل کردم که نگم لطفا خفه! گفتم خوبه! گفت آخه تو گفتی مریضه!!! من نمیدونم با این حافظه مزخرفش چطوری چیزی که من بهش نگفتم را یادش مونده!!
هفته پیش صاحب خانه گرامی را هم دیدم. یعنی مامان لیلا. این هفته لیلا فقط یه روز با مادر و خاله و دخترخالش به صورت قشون ریختن تو خانه! یه مامان باحالی بود که نگو! از در اومد تو شروع کرد حرف زدن و گفتن و خندیدن. از اون آدمهای پر انرژی خنده رو که آدم خوشش میاد باهاشون حرف بزنه. یه نیم ساعت تو آشپزخانه باهام حرف زد. کلی ازم تشکر کرد که اینجا هستم! منم کلی تشکر کردم که اینجا هستم! گفت دخترم خیلی ازت تعریف میکنه! گفتم منم از دختر شما خیلی برای خانواده و دوستام تعریف میکنم. مهربانی اش کمیابه.
نوشته شده توسط هما در ساعت 19:48 | لینک  |