سه شنبه 8 اردیبهشت1388
من تازه دارم میفهمم که این آقایان وقتی میان خانه و میبینن که غذا حاضره و فقط وظیفه خطیر خوردن غذا به عهده شون هست چه کیفی میکنن!
من معمولا شبها شام نمیخورم ولی شرطش اینه که ناهار واقعی خورده باشم. دیشب شام نخوردم، صبحانه هم فقط چایی خوردم چون نان نداشتم، ناهار هم یه تخم مرغ پخته خوردم. خلاصه که روز گشنگی بود. از عصر هم هی بلند بلند میگفتم گشنمه! گوشت میخوام
آخی نکبتی هی میگفت بیسکویت بخور ولی گشنگی من با بیسکویت قابل حل نبود. تو راه خانه داشتم فکر میکردم که میرم یه املت فرد اعلا درست میکنم و با نان تافتونی که امروز برای اولین بار مغازه اش را تو شهرمون پیدا کردم، میزنم تو رگ! در خانه را باز کردم و دیدم به به، چه بوی غذایی میاد! رفتم تو آشپزخانه و دیدم لیلا دو تا بشقاب گذاشته رو میز و میگه درست به موقع اومدی!
یعنی یه ذوقی کرده بودم که نگو! حالا جالبیش اینجاست که لیلا غذاهاش معمولا تند هست ولی اینقدر مهربانی چاشنی اش هست که اگه کوفتم باشه من میخورم! کلی هم سالاد و مخلفات بغلش گذاشته بود که مردم از خوشی! جاتون حسابی خالی
جلسه امروز خیلی جوک بود. اوستا یه نگاه به دفتر کذایی اش انداخت و گفت خوب، از هما شروع میکنم که دفعه پیش نفر آخر بود. بعد گفت طبق نوشته من قرار بود که فهرست پایان نامه را برام بنویسی (در راستای هل دادن بنده!). منم فهرستی که تا دقایق قبل جلسه داشتم کاملش میکردم گذاشتم جلوش! خدایا من کی آدم میشم که دقیقه ۹۰ کار نکنم؟! هیچ وقت! نمیدونم اوستا فکر نمیکرد که من بتونم آماده اش کنم یا فکر نمیکرد که من اینجوری بنویسم و خلاصه نمیدونم چی بود که کف فرمودن و گفتن خیلی خوبه! بنظر خودم یه چیز معمولی بود چون بالاخره من خیرسرم باید بدونم که فهرست مطالبی که میخوام تو پایان نامه بنویسم چی هست دیگه! با کلی ذوق فرمودن که خوب حالا باید اینو بسط بدی و بصورت یه فایل واقعی پایان نامه در بیاره و .....هفته دیگه برام بفرست که چی کار کردی! این یارو واقعا هل دادن را جدی گرفته
. عضو جدید گروه که همان postdoc نیجریه ای هست و هنوز براش اسم پیدا نکردم خیلی جوکه! امروز میخواست اوستا را دور بزنه! اونم دور علمی! اونم به یه مدل مسخره! اوستا بهش گفته بود که برو مقاله های مربوط به کارت را پیدا کن و بخوان. امروز ازش پرسید که چیکار کردی؟ اونم گفت ۵۰ تا مقاله پیدا کردم و خواندم. اوستا هم یه سئوال کلیدی تابلو در مورد کارش پرسید و آقا شروع کرد جوابهای مسخره دادن! از اون مدلها که تابلو معلوم بود هیچی نخونده ولی نمیخواد بگه نخوندم! اوستا هم که در زمینه چپه کردن استاد هست، حالیش کرد که خر خودتی، برای هفته دیگه میخونی و میای توضیح میدی. گو.. (باید بگردم یه اسم جدید رو این بشر بذارم!) هم که امروز همه را از خنده ترکوند! اوستا ازش خواسته بود که ساختمان شیمیایی یه ترکیب را یاد بگیره و بیاد پای تخته سفید بکشه. آقا هم با اعتماد به نفس رفت پای تخته و یه ذره اش را کشید و طبق معمول گیر کرد. یه اتم کربن نوشت و مونده بود که چی بهش وصل کنه!! هی به مغزش فشار آورد و آخر سر ۶ تا اکسیژن بهش چسبوند!!!!!!!!! یعنی همه ترکیدم از خنده! اوستا بهش گفت فکر نمیکنی که ۶ تا پیوند برای کربن زیاد باشه! خداوکیلی موندم که دبیرستان و دانشگاه های اینجا چطوری همچین موجودات خنگولی را میدن بیرون! حالا این منگول میاد در مورد کارهای من نظر میده! خداوکیلی هر وقت یه نظری در مورد کار من میده که معمولا چرت هست، میخوام بگم یه کلمه هم از مادرشوهر عروس بشنو! ولی مدل این جهان اولی ها همیجوری هست دیگه. هر چی به ذهنشون میاد را میدن بیرون چون هیچ کسی نبوده که در طول زندگی بهشون بگه: خفه، حرف نزن!
یه ده دقیقه بعد از پایان جلسه برگشتم تو اتاق اوستا که یه سئوال جامونده ازش بپرسم. وقتی در زدم و رفتم تو مثل اینا که یه چند ماهی هست منو ندیده با کلی ذوق گفت سلام، حالت چطوره؟!! باور کنین از خنده ترکیده بودم! بهش میگم من ده دقیقه پیش به مدت دو ساعت اینجا بودم! برای خالی نبودن عریضه و ضایع نشدن گفت یادمه، خوب بازم از دیدنت خوشحالم!!!!! یعنی از ظهر تا حالا هر وقت یاد این صحنه میافتم کلی میخندم. خدا عمرش بده که مایه خنده منو فراهم میکنه
جلسه امروز خیلی جوک بود. اوستا یه نگاه به دفتر کذایی اش انداخت و گفت خوب، از هما شروع میکنم که دفعه پیش نفر آخر بود. بعد گفت طبق نوشته من قرار بود که فهرست پایان نامه را برام بنویسی (در راستای هل دادن بنده!). منم فهرستی که تا دقایق قبل جلسه داشتم کاملش میکردم گذاشتم جلوش! خدایا من کی آدم میشم که دقیقه ۹۰ کار نکنم؟! هیچ وقت! نمیدونم اوستا فکر نمیکرد که من بتونم آماده اش کنم یا فکر نمیکرد که من اینجوری بنویسم و خلاصه نمیدونم چی بود که کف فرمودن و گفتن خیلی خوبه! بنظر خودم یه چیز معمولی بود چون بالاخره من خیرسرم باید بدونم که فهرست مطالبی که میخوام تو پایان نامه بنویسم چی هست دیگه! با کلی ذوق فرمودن که خوب حالا باید اینو بسط بدی و بصورت یه فایل واقعی پایان نامه در بیاره و .....هفته دیگه برام بفرست که چی کار کردی! این یارو واقعا هل دادن را جدی گرفته
یه ده دقیقه بعد از پایان جلسه برگشتم تو اتاق اوستا که یه سئوال جامونده ازش بپرسم. وقتی در زدم و رفتم تو مثل اینا که یه چند ماهی هست منو ندیده با کلی ذوق گفت سلام، حالت چطوره؟!! باور کنین از خنده ترکیده بودم! بهش میگم من ده دقیقه پیش به مدت دو ساعت اینجا بودم! برای خالی نبودن عریضه و ضایع نشدن گفت یادمه، خوب بازم از دیدنت خوشحالم!!!!! یعنی از ظهر تا حالا هر وقت یاد این صحنه میافتم کلی میخندم. خدا عمرش بده که مایه خنده منو فراهم میکنه
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:43 | لینک
|
