یکشنبه 13 اردیبهشت1388
مامان اوستا بالاخره خدابیامرز شد...خدایش بیامرزد
دیروز رفتم سراغش که نتایج آزمایشاتی که برای داورهای مقاله انجام دادم را بهش نشان بدم که دیدم وایستاده دم در اتاقش و داره با یکی حرف میزنه. منم چون زیادی دختر مودبی هستم به فاصله دور نشستم روی صندلی که هروقت حرفش تمام شد برم سراغش که یکی از اتفاقات عجیب افتاد و منو از اون فاصله دید و گفت با من کار داری؟! رفتم نتایج را بهش نشان بدم و دیدم دوباره سرتاپا مشکی پوشیده ولی دیگه نپرسیدم که چرا مشکی پوشیدی! هرچند مشکی ایندفعه خیلی شیک بود و کلی بهش میامد!! خداوندا مرا ببخش لطفا! شانس آوردم بهش نگفتم که چقدر مشکی بهت میاد
وگرنه به عقلم شک میکرد! بعد که کلی در مورد نتایجم هرهر کرکر کرد و دیگه کاملا مطمئن شدم که از خبر بد خبری نیست گفت که این هفته وقت نداره که رو مقاله ام کار کنه چون مادرش بالاخره مرد! کلی سعی کردم قیافه ام را زار کنم و پرسیدم که میخوای برگردی آمریکا؟ گفت نه فایده نداره ولی باید یه سری فرم پر کنم!!! منم داشتم تو مغزم به مراسم ختم آنلاین فکر میکردم و پرسیدم چه فرمهایی؟! گفت نمیتونم توضیح بدم! جهنم! نده! فقط نفهمیدم چه فرمهایی هست که سه روز وقت آقا را میگیره!
حالا میخوام براش حلوا درست کنم و ببرم دانشگاه!! آخه اون روزی که برای مهمانی سال نو اومده بود خانه ام ازم پرسید که شما حلوا دارین؟! با تعجب گفتم آره ولی فقط وقتی کسی میمیره درست میکنیم و برای سال نو کسی حلوا درست نمیکنه. یادم رفت ازش بپرسم اینو دیگه از کجا میدونه! امروز یه اشانتیون حلوا درست کردم چون تا حالا تو عمرم درست نکرده بودم و گفتم یه دست گرمی برم که زیاد ضایع نشم! برای بار اول خیلی خوب بود و امیدوارم فردا که میخوام در مقیاس صنعتی درست کنم خراب از آب درنیاد!
نتایج جدیدی که گرفتم با اصول اپتیک که اوستا بلده اصلا جور درنمیاد ولی با اصول اپتیکی که من بلد نیستم جور درمیاد
. هرچی برای اوستا توضیح میدم که شاید علتش اینه به طور غیرمستقیم میگه چرت میگی! همچین چیزی نداریم!! ولی خودش هم هیچ علتی برای این جوابهای جدید پیدا نمیکنه و فقط شک کرده که ممکنه میکروسکوپ درست کار نکنه! منم زدم به سیم آخر و گفتم پس بگو من برم خودم را بکشم دیگه! همه کار پایان نامه من با این میکروسکوپ کوفتی بوده و اگه این درست کار نکنه یعنی من ول معطلم! دوباره قیافه اش رفت تو هم که خواهش میکنم این کلمه کشتن را نگو دیگه!!! به خدا قسم من دق کردم از بس خودم را کنترل کردم که این واژه را تکرار نکنم ولی در میره دیگه! گفت که میتونه به دانشگاه گزارش بده که من یه مورد احتمال خودکشی هستم و دانشگاه منو زیر نظر بگیره 
این آخر هفته که بدبختانه سه روز هست چون دوشنبه هم تعطیله، لیلا نرفته لندن و به جاش فک و فامیلش اومدن اینجا! نمیدونم دایی یا عمو یا شوهر خاله یا شوهر عمه هست با خاله یا عمه یا زن دایی یا زن عمو!!! با بچه شون! ( سه نفر هستن!) از اون هندی های تابلو با لهجه مزخرف هندی شون! خوشبختانه لیلا براشون غذا درست میکنه و بو در نمیاره ولی آرامش ندارم این چند روز! صف توالت و حمام! روزی صد دفعه از این پله ها بالا و پایین رفتن و بلند بلند حرف زدن. منم که حساسسسسس! خدایش حوصله هیچ گونه سروصدایی را ندارم و حسابی کلافه ام میکنه. هرچند بنده خدا هی میاد میپرسه که غذا برات بیارم؟ صبحانه خوردی؟ میای شام بریم بیرون؟ سروصدا اذیتت نمیکنه؟!! خوب معلومه که میکنه!
دیروز رفتم سراغش که نتایج آزمایشاتی که برای داورهای مقاله انجام دادم را بهش نشان بدم که دیدم وایستاده دم در اتاقش و داره با یکی حرف میزنه. منم چون زیادی دختر مودبی هستم به فاصله دور نشستم روی صندلی که هروقت حرفش تمام شد برم سراغش که یکی از اتفاقات عجیب افتاد و منو از اون فاصله دید و گفت با من کار داری؟! رفتم نتایج را بهش نشان بدم و دیدم دوباره سرتاپا مشکی پوشیده ولی دیگه نپرسیدم که چرا مشکی پوشیدی! هرچند مشکی ایندفعه خیلی شیک بود و کلی بهش میامد!! خداوندا مرا ببخش لطفا! شانس آوردم بهش نگفتم که چقدر مشکی بهت میاد
حالا میخوام براش حلوا درست کنم و ببرم دانشگاه!! آخه اون روزی که برای مهمانی سال نو اومده بود خانه ام ازم پرسید که شما حلوا دارین؟! با تعجب گفتم آره ولی فقط وقتی کسی میمیره درست میکنیم و برای سال نو کسی حلوا درست نمیکنه. یادم رفت ازش بپرسم اینو دیگه از کجا میدونه! امروز یه اشانتیون حلوا درست کردم چون تا حالا تو عمرم درست نکرده بودم و گفتم یه دست گرمی برم که زیاد ضایع نشم! برای بار اول خیلی خوب بود و امیدوارم فردا که میخوام در مقیاس صنعتی درست کنم خراب از آب درنیاد!
نتایج جدیدی که گرفتم با اصول اپتیک که اوستا بلده اصلا جور درنمیاد ولی با اصول اپتیکی که من بلد نیستم جور درمیاد
این آخر هفته که بدبختانه سه روز هست چون دوشنبه هم تعطیله، لیلا نرفته لندن و به جاش فک و فامیلش اومدن اینجا! نمیدونم دایی یا عمو یا شوهر خاله یا شوهر عمه هست با خاله یا عمه یا زن دایی یا زن عمو!!! با بچه شون! ( سه نفر هستن!) از اون هندی های تابلو با لهجه مزخرف هندی شون! خوشبختانه لیلا براشون غذا درست میکنه و بو در نمیاره ولی آرامش ندارم این چند روز! صف توالت و حمام! روزی صد دفعه از این پله ها بالا و پایین رفتن و بلند بلند حرف زدن. منم که حساسسسسس! خدایش حوصله هیچ گونه سروصدایی را ندارم و حسابی کلافه ام میکنه. هرچند بنده خدا هی میاد میپرسه که غذا برات بیارم؟ صبحانه خوردی؟ میای شام بریم بیرون؟ سروصدا اذیتت نمیکنه؟!! خوب معلومه که میکنه!
نوشته شده توسط هما در ساعت 20:48 | لینک
|
