یکشنبه 10 خرداد1388
من از این تریبون اعلام میکنم که شهرت خیلی خوب چیزیه
. تازه من که گو..شهرت هم ندارم ولی کلی کیف داد. قضیه چیه؟ یکی از دوستان نازنین که خواننده وبلاگم هست طی یک حرکت انتحاری، شجاعت به خرح داد و من را دعوت کرد که تعطیلات سه روزه را مهمانش باشم. دوست نازنین، ساکن لندن هست و منم که لندن ندیده! البته چندین سفارت خانه اروپایی و سه روز با خانواده تو لندن بودم ولی راهنما کی بود؟ خودم! که هیچ جا را بلد نبودم. خلاصه جای همه دوستان خالی که حسابی کیف داد و یه عالم از خستگی های روحی ام در رفت و به اون نشانی که وقتی برگشتم تونستم از یه آزمایش کوفتی که مدتهای مدیدی بود جواب نداده بود، سربلند بیرون بیام و پوز استکبار جهانی را به خاک بمالم 
با کسب اجازه از محضر دوست گرامی، کتی عزیزم، یه کم در مورد این سفر مینویسم. از اونجائیکه که حسابی خسیس شدم یه جور برنامه ریختم که با لیلا برم لندن که از پرداخت پول بلیط قطار یا اتوبوس خلاص شم. لندن هم که چیزی از تهران بزرگ خودمون در وسعت کم نداره. خانه شوهر لیلا یه جا بود و خانه کتی یه جای دیگه و منم که بیغ! اول قرار بود برم محل کار کتی و بعد با اون برم خانه شون ولی اینقدر لیلا معطل کرد و به یه ترافیک خفن قبل تعطیلات خوردیم که دیدم یه راست برم خونه شون بهتره. سرتون را درد نیارم که آویزان لیلا شدم که جون مادرت منو نزدیک خانه شون ول کن! چون میخواست تو محله ای که نه خودش میدونست کجاست و نه من میدونستم کجا هستم، ولم کنه! فکر کنم وقتی پیاده شدم خیلی خوشحال شد که از شر من راحت شده!
دیدن کسی که تا حالا ندیدیش و قراره بری خانه اش و چتربازی کنی واقعا کار سختی هست! لیلا که جای مامانم را پر کرد و هی میگفت که مواظب باش، تو که اونو نمیشناسی، نمیدونی چطور آدمی هست، اصلا مطمئنی خانم هست؟!
گفتم آره، صداش که خانم بود و خیلی مهربانانه. بعد پرسید که شماها که تا حالا همو ندیدن اصلا حرف مشترک برای زدن دارین؟! گفتم والله این چند روز که با هم تلفنی صحبت میکردیم به زور و بعد از چهار پنج بار خداحافظی، تلفن را قطع کردیم! نمیدونم روابط عمومی من قوی شده یا کتی میتونه با هر تفلونی ارتباط برقرار کنه!
خانه کتی ور دل خیابان و نزدیک یه محل خرید بزرگ بود که برای من دهاتی که باید حدود ۲۰ دقیقه پیاده راه برم تا به ۵-۶ تا مغازه برسم، خیلی هیجان انگیز بود. فقط این وسط یه نکته منفی هم بود که اونم سروصدای ناشی از ور دل خیابان بودن بود! اونم نه صدای ماشین بلکه صدای اراذل و اوباشی که تو این مملکت کسی نمیاد دستگیرشون کنه و تو خیابان ول هستن، بخصوص شبهای تعطیل. شب اول که خیلی خنده دار بود چون قبل از خواب بحث فحش به زبان انگلیسی مطرح شد و من هم کلی احساس تاسف میکردم که چرا هیچ فحش حسابی به انگلیسی بلد نیستم. نصف شب شنیدم که یه دختر پسره که ظاهرا زده بودن به تیپ و توپ هم انواع فحشها را نثار هم کردن و منم با صداشون از خواب پریدم و حالا کلی خندم گرفته بود که درسته که میخوام فحش یادبگیرم ولی نه دیگه نصف شبی!!!صبح زود هم که انواع ماشینهای تمیز کننده خیابان و آب دهنده به گل و گیاه، هر گونه خواب نازنین صبحگاهی را از من حساس میگرفتن. البته صاحبخانه هیچ مشکلی با سروصداها نداشت چون دیگه براش عادی شده بود.
مراسم لندن گردی با موزه بریتانیا شروع شد و به لطف نمایشگاه شاه عباس اینقدر رنگ و بوی ایرانی میداد که کلی کیف کردم. مخصوصا قسمت فروشگاه که کلی چیزهای ایرانی داشت که بسی باعث افتخار شد و صدالبته با قیمتهای خفن. بعد هم با ناهار به صرف چلوکباب در رستوران ایرانی با دوغ فرد اعلاء ادامه یافت و آخرش هم به موزه مادام تسو ختم شد که بیشرف با پول ورودیش نقره داغم کرد. یه قسمت موزه مربوط به ترسوندن مردم هست که هم بوسیله مجسمه های ترسناک و هم موسیقی و نور خفن و هم آدمهای زنده که با گریمهای خونین مالین وحشتناک که راه میرن و میترسونن، انجام میشه. من بدبخت هم که اصلا از هر چیزی که باعث ترس بشه متنفرم، قرار بود که این قسمت را دور بزنم و نرم که نتونستم راه فرار را پیدا کنم و گیر چند تا دیوانه افتادم که میخواستن منو بترسونن! پشت یه دختر پسر چشم بادامی قایم شدم و با اونا راه میرفتم که هرکی میخواد اول اونا را بترسونه و به من نرسه! البته زیاد افاقه نکرد و مجبور شدم کلی فحش فارسی بهشون بدم
روز دوم هم که به سفر کنار دریا گذشت که حسابی حال داد. بعد از نزدیک سه سال دیدن دریا حس خیلی خوب بهم داد. از شانس خوبمون هم هوا آفتابی بود و امت آفتاب ندیده کلی تو ساحل ولو شده بودن و بعضی ها هم که یه کم عقلشون کم بود هم رفته بودن تو آب. آبش سرد بود و سرماش برای آدم معمولی مثل من فقط چند دقیقه قابل تحمل بود که پامو توش نگه دارم. البته عصری که حسابی آفتاب خورده بود میشد به مدت بیشتری پا را تو آب گذاشت. یه مرکز بازی بزرگ و خفن هم روی آب ساخته بودن که پر از انواع بازیها و انواع خوردنی ها و هر کوفتی که دلت بخواد باهاش تفریح کنی! بعد از کلی مشورت قرار شد که سوار یه ترن هوایی بشیم که نمیدونم چرا من احمق احساس کردم که برام قابل تحمله! حالا فکر کنین که این ترن سرعت وحشتناک میگرفت و تو یه جا یه دور کامل تو هوا میزد! منم فکر کردم که چون فقط یه دور هست اشکالی نداره. حالا من بیچاره تو پیچ اول جاده چالوس شکوفه میزدم!!! جاتون خالی نباشه که وقتی پیاده شدم احساس خیلی غریبی داشتم! سرگیجه نداشتم ولی احساس میکردم که اندامهای درونی ام سر جاشون نیستن! قلبم را که پیدا نمیکردم! معده ام یه جای دیگه بود! جای مغز و پام عوض شده بود! یه کم که راه رفتم دیدم که اصلا نیروی جاذبه داره یه جور دیگه با من کنار میاد و حتما باید بصورت افقی روی زمین قرار بگیرم!! بدون اینکه به دوستم خبر بدم محل را سریعا ترک کردم و رفتم تو ساحل و به مدت یکساعت به صورت افقی و جنازه وار روی زمین افتادم! شکر خدا که بعد یه ساعت احساس کردم که به زندگی عادی برگشتم و میتونم راه برم. همش نگران بودم که اگه قرار باشه جنازه بمونم، این بنده خداها با جنازه من چیکار کنن!!
روز آخر هم که به گشت و گذار تو یه پارک جنگلی پر از جک و جونور گذشت و کلی روانمون با مشاهده حیات وحش شاد شد. فقط با هوا مشکل پیدا کردم که اولش سرد بود ولی بعد از افتابی شدن یه دم خفنی کرده بود که حالم داشت بهم میخورد و مجبور شدم یه مدتی زیر درخت تو سایه ولو بشم تا دمای بدنم به حالت عادی برگرده. منم که حساسسسسسسس!
موقع برگشتن هم میخواستم یه جوری دوباره آویزان لیلا بشم که دیدم خودش هم نمیدونه کی میخواد برگرده! خلاصه که با اتوبوس برگشتم و از لحظه که سوار اتوبوس شدم خوابیدم تا وقتی پیاده شدم! بعد هم که رسیدم خانه، خوابیدم تا زنگ تلفن بیدارم کرد! بعد دوباره خوابیدم تا صبح! صبح بلند شدم که برم دانشگاه ولی دیدم حسش نیست و دوباره خوابیدم تا ظهر!!!!!! نمیدونستم تفریح کردن هم اینقدر خستگی میاره
با کسب اجازه از محضر دوست گرامی، کتی عزیزم، یه کم در مورد این سفر مینویسم. از اونجائیکه که حسابی خسیس شدم یه جور برنامه ریختم که با لیلا برم لندن که از پرداخت پول بلیط قطار یا اتوبوس خلاص شم. لندن هم که چیزی از تهران بزرگ خودمون در وسعت کم نداره. خانه شوهر لیلا یه جا بود و خانه کتی یه جای دیگه و منم که بیغ! اول قرار بود برم محل کار کتی و بعد با اون برم خانه شون ولی اینقدر لیلا معطل کرد و به یه ترافیک خفن قبل تعطیلات خوردیم که دیدم یه راست برم خونه شون بهتره. سرتون را درد نیارم که آویزان لیلا شدم که جون مادرت منو نزدیک خانه شون ول کن! چون میخواست تو محله ای که نه خودش میدونست کجاست و نه من میدونستم کجا هستم، ولم کنه! فکر کنم وقتی پیاده شدم خیلی خوشحال شد که از شر من راحت شده!
دیدن کسی که تا حالا ندیدیش و قراره بری خانه اش و چتربازی کنی واقعا کار سختی هست! لیلا که جای مامانم را پر کرد و هی میگفت که مواظب باش، تو که اونو نمیشناسی، نمیدونی چطور آدمی هست، اصلا مطمئنی خانم هست؟!
خانه کتی ور دل خیابان و نزدیک یه محل خرید بزرگ بود که برای من دهاتی که باید حدود ۲۰ دقیقه پیاده راه برم تا به ۵-۶ تا مغازه برسم، خیلی هیجان انگیز بود. فقط این وسط یه نکته منفی هم بود که اونم سروصدای ناشی از ور دل خیابان بودن بود! اونم نه صدای ماشین بلکه صدای اراذل و اوباشی که تو این مملکت کسی نمیاد دستگیرشون کنه و تو خیابان ول هستن، بخصوص شبهای تعطیل. شب اول که خیلی خنده دار بود چون قبل از خواب بحث فحش به زبان انگلیسی مطرح شد و من هم کلی احساس تاسف میکردم که چرا هیچ فحش حسابی به انگلیسی بلد نیستم. نصف شب شنیدم که یه دختر پسره که ظاهرا زده بودن به تیپ و توپ هم انواع فحشها را نثار هم کردن و منم با صداشون از خواب پریدم و حالا کلی خندم گرفته بود که درسته که میخوام فحش یادبگیرم ولی نه دیگه نصف شبی!!!صبح زود هم که انواع ماشینهای تمیز کننده خیابان و آب دهنده به گل و گیاه، هر گونه خواب نازنین صبحگاهی را از من حساس میگرفتن. البته صاحبخانه هیچ مشکلی با سروصداها نداشت چون دیگه براش عادی شده بود.
مراسم لندن گردی با موزه بریتانیا شروع شد و به لطف نمایشگاه شاه عباس اینقدر رنگ و بوی ایرانی میداد که کلی کیف کردم. مخصوصا قسمت فروشگاه که کلی چیزهای ایرانی داشت که بسی باعث افتخار شد و صدالبته با قیمتهای خفن. بعد هم با ناهار به صرف چلوکباب در رستوران ایرانی با دوغ فرد اعلاء ادامه یافت و آخرش هم به موزه مادام تسو ختم شد که بیشرف با پول ورودیش نقره داغم کرد. یه قسمت موزه مربوط به ترسوندن مردم هست که هم بوسیله مجسمه های ترسناک و هم موسیقی و نور خفن و هم آدمهای زنده که با گریمهای خونین مالین وحشتناک که راه میرن و میترسونن، انجام میشه. من بدبخت هم که اصلا از هر چیزی که باعث ترس بشه متنفرم، قرار بود که این قسمت را دور بزنم و نرم که نتونستم راه فرار را پیدا کنم و گیر چند تا دیوانه افتادم که میخواستن منو بترسونن! پشت یه دختر پسر چشم بادامی قایم شدم و با اونا راه میرفتم که هرکی میخواد اول اونا را بترسونه و به من نرسه! البته زیاد افاقه نکرد و مجبور شدم کلی فحش فارسی بهشون بدم
روز دوم هم که به سفر کنار دریا گذشت که حسابی حال داد. بعد از نزدیک سه سال دیدن دریا حس خیلی خوب بهم داد. از شانس خوبمون هم هوا آفتابی بود و امت آفتاب ندیده کلی تو ساحل ولو شده بودن و بعضی ها هم که یه کم عقلشون کم بود هم رفته بودن تو آب. آبش سرد بود و سرماش برای آدم معمولی مثل من فقط چند دقیقه قابل تحمل بود که پامو توش نگه دارم. البته عصری که حسابی آفتاب خورده بود میشد به مدت بیشتری پا را تو آب گذاشت. یه مرکز بازی بزرگ و خفن هم روی آب ساخته بودن که پر از انواع بازیها و انواع خوردنی ها و هر کوفتی که دلت بخواد باهاش تفریح کنی! بعد از کلی مشورت قرار شد که سوار یه ترن هوایی بشیم که نمیدونم چرا من احمق احساس کردم که برام قابل تحمله! حالا فکر کنین که این ترن سرعت وحشتناک میگرفت و تو یه جا یه دور کامل تو هوا میزد! منم فکر کردم که چون فقط یه دور هست اشکالی نداره. حالا من بیچاره تو پیچ اول جاده چالوس شکوفه میزدم!!! جاتون خالی نباشه که وقتی پیاده شدم احساس خیلی غریبی داشتم! سرگیجه نداشتم ولی احساس میکردم که اندامهای درونی ام سر جاشون نیستن! قلبم را که پیدا نمیکردم! معده ام یه جای دیگه بود! جای مغز و پام عوض شده بود! یه کم که راه رفتم دیدم که اصلا نیروی جاذبه داره یه جور دیگه با من کنار میاد و حتما باید بصورت افقی روی زمین قرار بگیرم!! بدون اینکه به دوستم خبر بدم محل را سریعا ترک کردم و رفتم تو ساحل و به مدت یکساعت به صورت افقی و جنازه وار روی زمین افتادم! شکر خدا که بعد یه ساعت احساس کردم که به زندگی عادی برگشتم و میتونم راه برم. همش نگران بودم که اگه قرار باشه جنازه بمونم، این بنده خداها با جنازه من چیکار کنن!!
روز آخر هم که به گشت و گذار تو یه پارک جنگلی پر از جک و جونور گذشت و کلی روانمون با مشاهده حیات وحش شاد شد. فقط با هوا مشکل پیدا کردم که اولش سرد بود ولی بعد از افتابی شدن یه دم خفنی کرده بود که حالم داشت بهم میخورد و مجبور شدم یه مدتی زیر درخت تو سایه ولو بشم تا دمای بدنم به حالت عادی برگرده. منم که حساسسسسسسس!
موقع برگشتن هم میخواستم یه جوری دوباره آویزان لیلا بشم که دیدم خودش هم نمیدونه کی میخواد برگرده! خلاصه که با اتوبوس برگشتم و از لحظه که سوار اتوبوس شدم خوابیدم تا وقتی پیاده شدم! بعد هم که رسیدم خانه، خوابیدم تا زنگ تلفن بیدارم کرد! بعد دوباره خوابیدم تا صبح! صبح بلند شدم که برم دانشگاه ولی دیدم حسش نیست و دوباره خوابیدم تا ظهر!!!!!! نمیدونستم تفریح کردن هم اینقدر خستگی میاره
نوشته شده توسط هما در ساعت 22:37 | لینک
|
