به امید روزهای خوب

سلام دوستان خوبم

این دفتر تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد. دلیل اصلی تولید انرژی منفی زیاد در سطر به سطر این سطور برای خودم و حتما برای خواننده هست. دلم نمیخواد به عنوان یه آدم منفی بهم نگاه بشه، هرچند ممکنه خیلی از شماها اینجوری بهم نگاه کنین. همیشه دوست داشتم حس طنزی که دارم را از طریق نوشته هام به خواننده منتقل کنم ولی مدتهاست که احساس میکنم که از این حس خبری نیست!

از همتون بخاطر پیغامهای پر از مهربانیتون متشکرم و همچنان به دعای خیرتون نیاز دارم.

امیدوارم یه روزی نه چندان دور در آینده دوباره کرکره این دکان را بکشم بالا و بگم که سلام، من اومدم، خوشحال و خندان با حرفهای تازه و طناز. به امید اون روز

توضیح المسائل!

اولا عرض به خدمت دوستان گرامی که دکتر قلب خودشون شخصا دیروز بهم زنگ زدن تا نتایج آزمایش را بهم بگن. گقت که بررسی وضعیت عروق قلبت نشان داده که مشکل خاصی وجود نداره، دریچه میترالت کمی کلفت تشریف دارن ولی مشکل خاصی را ایجاد نمیکنه. ولی اساتید یه لایه ای روی ریه ات دیدن ولی اون هم مهم نیست چون حتی گفتن که بیوبپسی نمیخواد و احتمال میدن که بافت چربی باشه و خوش خیم! بعد هم یه چند تا اصطلاح پزشکی ردیف کرد که من سوادش را نداشتم و جدیدا به این نتیجه رسیدم که هر چی سواد کمتر داشته باشم کمتر اذیت میشم و بی خیالش شدم! گفت چون تخصصی در زمینه ریه نداره من را پاس میده به دکتر عمومی خودم که اگه اون تشخیص داد بفرسته برای دکتر متخصص ریه. خدا را شکر که قلبم مشکل خاصی نداره ولی حالا باز موندم که این مشکل تپش قلب را گردن کی بندازم پس؟! به دکتر که گفتم فرمودن که طیف علل تپش قلب بسیار گسترده هست و من باید برم سراغ عوامل دیگه و از همه مهمتر مدل زندگی ام، استرس و احساس خوب داشتن و راحتی خیال که هیچ کدام را ندارم! حالا قرار شد باز برم پیش دکتر عمومی که آزمایشات بیشتری برام بنویسه شاید که علت مشخص شود. بازم ممنون که نگران حالم بودین. غرض من از نوشتن این مطالب، رها کردن فکرم هست. من اینا را به کسی نمیگم و تو کله ام میمونه و غمباد میشه! برای همین میام اینجا مینویسم تا کمی راحت بشم. شما هم لطفا نگران نشین، هر کسی بالاخره یه جوری با این مسائل دست و پنجه نرم میکنه دیگه!

خبر دوم هم مربوط به مشتری کار داوطلبانه بود که یکی از دوستان پرسیده بود که دادگاهش چی شد. امروز بهم خبر داد که دادگاه به نفع شوهرش رای داده و شکر خدا (از نظر ایشان) شوهرش بدون هیچ مشکلی به دامان خانواده بازگشته. میخواستم بهش بگم که وقتی اینجوری پلیس اینجا را سر کار بزاری، اگه دفعه بعد به مشکل برخورد کنی دیگه به حرفت اعتماد نمیکنن! در حقیقت پرونده شوهرش پاک شده ولی یه نکته منفی تو پرونده خانم بوجود آمده که حرفش را کاملا عوض کرده.

از مطب دکتر دندون هم خبری نشد همونطور که حدس میزدم و درد دندان هم گاماس گاماس برگشته و فعلا تو موقع خوردن دردآلود میشه! تو این مورد هنوز نمیدونم چیکار باید بکنم چون هزینه عصب کشی دو تا دندان اینجا زیاده و رفتن به ایران هم الان به صرفم نیست. خنده تون نگیره ولی نگرانی بزرگ من از ایران رفتن تو این وضعیتم این هست که اگر برم احتمالش هست که دیگه اصلا برنگردم! و اینجوری زحمات این نزدیک دو ساله برای گرفتن پاسپورت به هدر میره!

دوستانی که میپرسن چرا برنمیگردی:
- داشتن آزادی فردی برام خیلی مهمه که این فاکتور بزرگ همانطور که میدونین تو ایران وجود نداره! اینکه کسی کاری به سرو وضع و تیپ و قیافه و عقیده ام نداره اینجا و اگه شاخ هم داشته باشم یا از ماتحتم دم بزنه بیرون کسی بهم نگاه هم نمیکنه برای من خیلی مهم و ارزشمند هست. 

- تنفس هوای تمیز برام نعمت بزرگی هست. هر وقت یاد هوای کثیف تهران می افتم به خودم میگم بشین سر جات!

- اینکه با یه کار معمولی اینجا میشه یه زندگی خوب برای خودت داشته باشی یه فاکتور مهم هست. اگه هنوز ندارم به این معنی نیست که هرگز نخواهم داشت (امیدوارم!)

- همانطور که اون بالا هم گفتم، هدف اصلی من برای اینجا موندن گرفتن پاسپورت کانادایی هست تا بدون دردسر بتونم هر کشوری که خواستم سفر کنم و نگران توهین کارکنان سفارتخانه ها به پاسپورتم نباشم. داره دو سالم تمام میشه و یه سال از سربازی ام مونده تا اگر خدا خواست برای پاسپورت اقدام کنم هر چند میگن از اقدام تا گرفتنش طولانی شده الان! اصولا نوبت که به ما رسید..........

خلاصه که با این امیدها و آرزوها روزهام را سر میکنم. امروز دو سال از دکتری گرفتنم گذشته و من همچنان شرمنده مدرک دکتری ام هستم! هر دو هفته یه بار میرم پیش مشاور اینجا. یه دختر کانادایی مهربانی هست که میشینه یه ساعت به حرفهام گوش میده. هفته پیش کفرش از دست من دراومده بود که همااااااااااا تو داری حال حاضرت رو فدای آینده ای میکنی که اصلا معلوم نیست بیاد یا نه! تو از زندگی الانت لذت نمیبری چون باید یه کار خوب پیدا کنی و یه آپارتمان داشته باشی و یه ماشین داشته باشی و .... تا بتونی از زندگیت لذت ببری! نکن! تو زمان حال زندگی کن! ولی من چطوری حالی این جماعت کنم که ما اینجوری بار اومدیم و بزرگ شدیم! که همش نگران باشیم و همش امید به آینده ای که معلوم نیست میاد یا نه! هر چی بهش میگم که من استحقاق آینده خوب را دارم میگه ولی نه به قیمت هدر دادن زمان حال! چی کار کنم که نمیتونم بعد از 4 سال زندگی دانشجویی، باز هم با یه نفر هم خانه باشم و از زندگی ام لذت ببرم؟ چیکار کنم که دوست دارم بعضی وقتها تو خانه جیغ بزنم یا بلند بلند آواز بخونم یا نصف شب با مامانم تلفنی گپ بزنم یا غذا درست کنم یا مهمان دعوت کنم و براشون آشپزی کنم، ولی همش به خودم میگم رعایت صاحبخانه! چیکار کنم که هنوز بعد از عمری باید دو دو تا چهارتا کنم و نگران کوچکترین خرج و مخارجم باشم؟ این چطوری میتونه برام یه حس خوب بزاره که از زندگی حالم لذت ببرم؟! بنده خدا خیلی سعی میکنه که طرز فکر منو عوض کنه ولی نمیشه! 

از هر گوشه

تشکر از همه دوستانی که بابت پست قبلی ام اظهار لطف کردن. هنوز از مطب دکتر گرامی خبری نیست و عجیبه چون معمولا اگر مشکلی هم وجود نداشته باشه زنگ میزنن و میگن که مشکلی نیست که آدم نگران نباشه! فکر کنم باید خودم زنگ بزنم بهشون!

برای دندانهام رفتم سراغ یه خانم دکتر نازنین ایرانی که البته انگلیسی اش از فارسی اش خیلی بهتر بود! خیلی نازنین بود ولی تنها مشکلش این بود که بیمه منو قبول نداشت! به منشی گفتم که فقط یه جلسه ببینمشون که بهم بگن که علت درد زیاد دندانهای من چیه گفت باشه میشه 50 دلار! گفتم جهنم میدم! روز موعود رفتم سراغش و تفاوت مطب یه دکتر باکلاس با دکتر بی کلاس خودم را متوجه شدم! تمام سیستم دیجیتالی بود.به منشی اش گفته بودم که من اخیرا از همه دندانهام عکس ایکس ری گرفتم و نمیخوام دیگه عکس بگیرم. گفت باشه، زنگ میزنیم که برامون عکسهاتو ایمیل کنن غافل از اینکه دکتر قبلی اصلا سیستمش دیجیتال نبود و گفت عکسها را با پست میفرسته که یه هفته طول میکشه!! حالا مطب دکتر یه تقاطع پایین تر بود و اگه پیاده میاوردن 10 دقیقه هم طول نمیکشید! خلاصه روزی که رفتم سراغ خانم دکتر، هیچ عکسی از دندانهام نداشت ولی با توجه به توضیحاتی که دادم و نگاهی که به دندان کرد و یه عکس همینجوری و یه ایکس ری گفت که یه سوراخ به اندازه کله بنده روی دندان پر کرده باز هست و تعجب کرد که چرا آقای دکتر این سوراخ را ندیده! خوب کور بوده دیگه! تازه این همان دندانی بود که دو بار پر کرد چون بار اول هم یه سوراخ توش خالی مونده بود که شدید دردآلود بود! خانم دکتر فرمودن که متاسفانه به عصب رسیده و برای همینه که خیلی درد داری و باید عصب کشی بشه! گفتم خانم دکتر، من یه دندان دیگه هم دارم که باید عصب کشی بشه ولی متاسفانه هیچکی بیمه منو برای عصب کشی قبول نمیکنه و فعلا رو دستم مونده! یه نگاه بهم کرد و گفت برو ایران اینکارو بکن هر چند که من کار دکترهای ایران را قبول ندارم! منم زودی گفتم که اقلا دکتر ایرانم تا حالا هیچوقت یه سوراخ به اندازه کله ام رو دندانهام خالی نذاشته بود! خانم دکتر اینقده لطف کرد بهم و یا شایدم دلش برام سوخت که پول ویزیت را ازم نگرفت وگفت سعی میکنیم که از بیمه ات بگیریم. قرار شد که با بیمه من صحبت کنن و بگن که موقعیت من اوژانسی هست و نیاز به عصب کشی دارم تا شاید دلشون به رحم بیاد که فکر نکنم همچین اتفاقی بیافته! یه دوره آنتی بیوتیک بهم داد که بطور موقت درد را از بین برده ولی گفت که باز برمیگرده!

دوباره برای یه کار داوطلبانه خبرم کردن که مورد مربوط به خانمی بود که نیاز داشت که برای پس گرفتن شکایتش از شوهرش یه نامه بنویسه و بده دادگاه. باز یه مورد جالب انگیزناک بود! وقتی اسم طرف را بهم گفتن باز شک کردم که طرف ایرانی نیست و باید افغان باشه و وقتی باهاش تلفنی صحبت کردم دیدم که بعله، نمیفهمم!! طرف هم خیلی تند تند پای تلفن صحبت میکرد که دیگه اصلا هیچی نفهمیدم! بهش گفتم باید ببینمت و قرار حضوری گذاشتیم. تو جلسه حضوری تونستم حرفهاشو بفهمم و البته اون میگفت که اینقدر سریال ایرانی نگاه کرده که فارسی ما را خوب میفهمه! البته اصلا تو ایران زندگی نکرده بود. موردش جالب بود. شوهرش دست روش بلند کرده بوده (بار اولش نبوده!) و اینم یهو میزنه به سیم آخر و زنگ میزنه پلیس. پلیس اینجا هم که شوخی با کسی نداره! شوهره را از خانه بیرون میکنه و بهش میگه حق نداری تا چند فرسخی خانه و مدرسه بچه ها پیدات بشه! یه مدت میگذره و زنه میبینه که بدون شوهر خیلی سخته! میره سراغ پلیس که برش گردونین! پلیس هم میگه زرشک! باید دادگاهی بشه و تو دادگاه اعتراف کنه به جرمش و بعد ما تصمیم میگیریم که چه بلایی سرش بیاریم! زنه هم میفته به غلط کردن که بابا جان، من زیادی روغن داغشو زیاد کردم و این منو نزده و موهامو نکشیده و نزده تو دهنم و ما فقط دعوای لفظی کردیم! دادگاه هم گفته که اینا رو مکتوب کن و بیار بده دادگاه. قرار شد که من حرفهاشو به انگلیسی ترجمه کنم و مکتوب بدم دستش. ازش پرسیدم که میخوای تو دادگاه هم باهات بیام که گفت نه، دادگاه من نیست و دادگاه شوهرم هست و این نامه کافیه. حالا یه روز قبل دادگاه بهم خبر دادن که ایشون مترجم برای دادگاه میخواد و چون تو قبلا باهاش صحبت کردی و موردش را میدونی بهتره که تو بری باهاش! منم چون اونروز برنامه ام پر بود نتونستم برم باهاش ولی ظاهرا اون هم فارسی من را خوب نفهمیده بود چون ازش پرسیده بودم که میخوای بیام دادگاهت؟! میگفت که اگه شوهرش تو دادگاه محکوم بشه و مجرم شناخته بشه میره تو پرونده اش و برای کارش خیلی بد میشه. لعنت به هر مردی که روی زنش دست بلند میکنه. میگفت که شوهرش بعد از این جریان اخلاقش خیلی بهتر شده و از گل نازکتر بهش نمیگه! کل فامیل شوهر هم باهاش تماس گرفتن که غلط کرده و لطفا ببخشش! پلیس به این میگن! البته خودش میگه که اینقدر از حرفها و حرکات شوهرش دلش به درد اومده که حالا حالاها نمیتونه ببخشتش. ولی همین که خانه هست و بقولی سایه اش روی سر زن و بچه هاش هست کافیه براش و خدا را شاکره. 

هوای این مملکت تو فصل تابستان هم خرکی هست! یه مدت که باران شدید اومد که سیل شهر را برداشت که البته مربوط به مناطق کنار رودخانه اینجا بود ولی کل مملکت را تعطیل کردن! بعدش هوا گرم و گرم و گرمتر شد تا اینکه یه روز دماسنج وسط خیابان 39 درجه را نشان داد که بنده داشتم تلف میشدم!! قرار بود هوای این مملکت خیر سرش خشک باشه ولی یه رطوبت خفنی داشت که من کم آوردم! اتاق من رو به آفتاب هست و اینقده گرم و سنگین شده بود که اصلا نتونستم توش بشینم. رفتم تو زیرزمین و تنها زمانی بود که از زیرزمین خوشم اومد! صاحبخانه گرامی که قیافه اش شبیه بستنی شده بود که چند ساعتی بیرون یخچال مونده باشه! دیوانه همه پرده ها را کشیده بود و پنجره ها را بسته بود و هوای خانه خیلی سنگین و مرطوب شده بود! توجیهش هم این بود که گرما نیاد تو خانه! خوب کله پوک هوای خانه را خفه کردی و همه هوای گرم توی خانه محبوس شده! خانه اش کولر نداره و یه پنکه داشت که باد گرم و خفن را از یه ور خانه میداد طرف دیگه خانه! شکر خدا این هوا فقط یه روز بود و فرداش هوا خنک شد! خداوندا به این مملکت هوای گرم نده لطفا!

قلب نازنین من!

من از وقتی بدنیا اومدم قلبم صدای اضافه داشته، بقولی مادرزادی هست. البته مشکل حادی نیست و گفتن که پرولاپس دریچه میترال هست که میگن 50 درصد خانمها دچارش هستن. ما هم قبولش کردیم و باهاش زندگی میکنیم و حتی بعضی وقتها روش را هم کم کردم! اون موقعهایی که مثلا حرفه ای بدمینتون بازی میکردم. بدمینتون ورزش نفس گیری هست و همیشه یادم میاد تو مسابقه هایی که میدیدم طرف، نفسش از من بیشتره، مجبور میشدم از تکنیک برای شکست حریف استفاده کنم و بی خیال قدرت بدنی ام بشم چون قلبم اجازه نمیداد که طولانی مدت بپر بپر کنم!
سال آخر 
دوره دکتری که دچار فشارخون شدم و بعدش که اومدم کانادا و همچنان با استرس عوارض مهاجرت دست به گریبان هستم، احساس کردم که این قلبه داره زیادی ریپ میزنه دیگه! همش خودم را با همایی که بدمینتون بازی میکرد مقایسه میکردم و میدیدم که این همای جدید وقتی 10 تا پله را میره بالا انگار اورست فتح کرده از بس که خسته و نفس نفس میزنه! تپش قلب هم که واقعا کلافه ام میکنه و 24 ساعته میخواد بهم اعلام کنه که من اینجام و دارم برات میزنم! ونکور که بودم یه بار رفتم پیش یه دکتر متخصص قلب که یه خانم ایرانی بداخلاق بود! وقتی بهش گفتم که چرا من به این زودی دچار فشار خون شدم فرمودن که اصلا هم زود نیست و کاملا به موقع هست!! البته خوشحال شدم که تو عمرم یه کار را به موقع انجام دادم بالاخره! ولی لحن دکتره حسابی خورد تو ذوقم! یه مونیتورنگ 24 ساعته نوار قلب ازم گرفت و گفت طبیعی هست و منو برای اکو فرستاد که من دیگه پاشدم اومدم کلگری. اینجا دوباره رفتم سراغ یه دکتر قلب که برعکس خانم دکتر ونکوری، یه آقای دکتر نازنین ایرانی بود که کلی تحویلم گرفت و در مورد مصائب مهاجرت و تاثیرش روی روح و روان آدم صحبت کرد. داشت از سختیهای مهاجرت خودش حرف میزد که اشک دم مشک من سرازیر شد و دستمال لازم شدم! حالا خندم هم گرفته بود که الان دکتره فکر میکنه من دارم برای اون گریه میکنم درصورتیکه من داشتم واسه خودم گریه میکردم! خلاصه که ما را فرستادن برای یه اکو قلب. من چند باری که تو ایران اکو کرده بودم همیشه زیر نظر دکتر متخصص و گاهی فوق تخصص قلب این کار را انجام دادم درصورتیکه تو مملکت این گلابی ها، این جور آزمایشات توسط یه تکنسین جزغله انجام میشه و نتیجه میره زیر دست یه دکتر متخصص که نظر بده! کارش 10 دقیقه هم طول نکشید که باز باعث تعجب من شد که عجبا این کار را قبلا یکساعت هم بیشتر طول میکشید! یادم میاد که همیشه دکتره طوری رو قلب بیچاره من فوکوس میکرد تا سر دربیاره که این صدای اضافه واقعا بابت چی هست. جواب اکو که اومدم تعجب بنده صدبرابر شد چون فرموده بودن که هیچی ات نیست و سالمی!! من که تو تعریف بیماری مادرزادی مونده بودم از دکتر پرسیدم که مگه میشه که یه بیماری مادرزادی خودبه خود خوب بشه؟ دکتر با گوشی افتاد به گوش دادن به صدای قلبم که اینکارش بیشتر از اکو مربوطه طول کشید! بعد یه مدت ساکت شد و فکر کرد و گفت که والله نمیدونم مشکلت چیه! گفت که نمیتونه پرولاپس باشه چون من حتی صدای اضافه قلبت را تو کمرت هم میشنوم! یعنی ترکیده بودم از خنده که قلبم تو کمرم هم اضافه میزنه! ازش پرسیدم که خوب، یعنی چی؟ چیکار کنم؟ مشکلم چیه؟ گفت که باید با همکاران متخصصم مشورت کنم! فهمیدم که آقای دکتر ایرانی دیگه ایرانی نیست چون هم میگه نمیدونم و هم میخواد مشورت کنه!یه مدتی گذشت و از مطب دکتر نامه اومد که باید بری برای سی تی اسکن قلب. روز مربوطه رفتم بیمارستان و وحشتم شروع شد! هم اینکه تنها بودم و دیدم هیچ کس تنها برای همچین تستی نیومده. هم اینکه تو برگه مربوطه نوشته بود که یه ماده حاجب بهت تزریق میشه و همه عوارض احتمالی این تزریق از کمترین تا حداکثر که ممکنه شوک بهت دست بده را نوشته بود! منم که جدیدا خیلی ترسو شدم داشتم قبضه روح میشدم. خوب دیوانه ها مریضین این همه اطلاعات به بیمار میدین؟؟ من اگه نمیدونستم واقعا کمتر احساس ترس میکردم. وقتی پرستار مربوطه داشت عوارض را توضیح میداد میخواستم واقعا خفش کنم که بسه دیگه، خفه! وقتی دنبال رگ میگشت که تزریق را انجام بده هی میگفت که ببخشید که دستم سرده! حالا دست من خیلی سردتر از دست اون بود!! بهش گفتم ولی دست شما از من گرمتره! خندید و گفت که حتما مال سرد بودن اتاق هست به خاطر دستگاهها! گفتم نخیر به خاطر ترسیدن بنده هست! کلی بهم دلداری داد که نگران نباش، چیز مهمی نیست. تو همین حرفها بود که گند زد با رگ پیدا کردن و یه پدری از رگ دستم در آورد که هنوزم رگ دستم کبوده! نمیدونم کی به اینا مدرک میده به خدا. بعد از پیدا کردن یه رگ دیگه بهم گفت که وقتی تزریق انجام میشه یه حس گرما تو بدنت میکنی که البته زودی از بین میره و ما چند تا عکس از قلبت میگیریم و تمام! بعد اومد دم و دستگاه تزریق را تست کنه و یه مایع سردی رفت تو رگم! بهش گفتم تو که گفتی احساس گرما میکنم، الان که دارم احساس سرما میکنم! گفت نه! اون هنوز مونده، داریم تست میکنیم رگتو! هر وقت بخوایم تزریق کنیم بهت اطلاع میدیم. منو کردن تو یه محفظه و یه چیزی شروع به چرخش بالا کله ام کرد. یه کسی هم باهام حرف میزد که من اصلا با سروصدای اون تو نمیفهمیدم چی میگه ولی از آیکونهایی که بالا کله دستگاه بود فهمیدم که منظورش اینه که نفس بکش، نفس نکش! بعد دوباره صدا یه چیزی گفت که باز حالیم نشد و فقط یهو احساس کردم دارم آتیش میگیرم! انگار یه مایع مذاب از رگ دستم وارد قفسه سینه شد و بعد از پایین رفت بیرون! نیازی نبود که نفس نکشم اون لحظه چون اینقدر حس عجیبی بود که اصلا نفسم در نمی اومد! قلب بیچاره هم یه لحظه توقف کرد که ببینه چه خبره و بعد از اون مدلیهای که میاد تو قفسه سینه میکوبه، کوبید! پرستاره که اومد سراغم گفت چطور بود؟ گفتم عجیب ترین تجربه پزشکی زندگیم بود! این گرما نبود که حرارت خالص بود! کلی به شجاعتم تبریک گفت و گفت که چند تا عکس خیلی خوب از قلبم گرفتن!! خدایش عکسهای قلبی که به در و دیوار آویزان بود خیلی زیبا بود (از لحاظ پزشکی) و میخوام از دکترم بخوام که یه عکس را هم امضاء کنه و بخودم بده که از قلبم هم عکس داشته باشم!
هنوز جواب آزمایش نیومده که بدونم مشکل از کجاست! خدایا به امید تو

اولین کار داوطلبانه بعنوان مترجم

کامنت یه دوست گرامی که نوشته بود میشه وقتی خوشحالی چیز بنویسی تکانم داد شدید، عین زلزله! به فکر فرو رفتم که آخرین باری که خوشحال بودی، چه زمانی بود! مراسم فارغ التحصیلی دکترام بود! خیلی خوشحال بودم اینقدر تابلو بود که استادم هم بهم متذکر شد که خیلی خوشحالیو! متاسفانه از جمله آدمهایی هستم که زیادی احساساتم را کنترل میکنم ولی اون روز از دستم در رفته بود و اصلا قابل کنترل نبود و اون حس را خیلی دوست داشتم، فکر میکردم شاخ غول را شکوندم. وقتی اومدم به کانادا، هیجان زده بودم ولی نمیتونم اسمش را بزارم خوشحالی. یه حسی بود مخلوط از هیجان، استرس و آینده مبهم!
به هر حال دوست عزیز، این مطلب را سعی کردم به سبک مطالب گذشته ام بنویسم، با حس طنز.
بالاخره بعد از مدتها که برای کار داوطلبانه تو این مملکت اقدام کرده بودم، یه ایمیل برام اومد که میتونی فلان روز بعنوان مترجم بری تو دفتر فلان وکیل که یه وصیت نامه را از انگلیسی به فارسی برای موکلش ترجمه کنی؟ منم کلی هیجان زده شدم که ای ول، چه کار باحالی و اعلام آمادگی کردم. مشخصات پسر موکل را برام فرستادن که تو اسمش "ال" داشت! برای مسئول مربوطه نوشتم که مطمئنی که اینا ایرانی هستن؟ اسمش شبیه عربهاست! گفت که نه، پسرش فارسی و انگلیسی بلده و میتونی باهاش انگلیسی حرف بزنی. به پسره زنگ زدم که هماهنگ کنم که کی و کجا ببینمش. با فارسی شروع کردم که دیدم قفل کرد!! به انگلیسی ازش پرسیدم که فارسی بلدی؟ گفت که کمی میفهمم! منم بی خیال شدم و زدم کانال انگلیسی که مشکل پیدا نکنه. قرار را گذاشتیم و تو روز مربوطه 10 دقیقه قبل از زمان مقرر اونجا بودم. یه خانم وکیل خیلی نازنین مسئول پرونده بود که کلی تحویلم گرفت. هندی مسلمون بود و وقتی فهمید من هم مسلمون هستم کلی ذوق کرد! اطلاعاتش از ایران نسبتا خوب بود چون زودی پرسید از انتخابات چه خبر! و منم گفتم که فردا هست. در مورد زهرا نامی حرف زد که کاندید مجازی انتخابات بود و شانس آورردم که تو یکی از برنامه های بی بی سی فارسی در موردش شنیده بودم وگرنه سوتی میدادم!
خانم وکیل شروع کرد در مورد موکلش حرف زدن که ایشون یه آقایی هستن که هنوز سنشون معلوم نیست و هنوز وصیتنامه ای هم درکار نیست! چون قراره آخر هفته ازدواج کنن میخوان (خودش یا پسرش؟!) که قبل از ازدواج مجدد، تکلیف مال و اموالش روشن بشه! قیافه ام تو اون لحظه فکر کنم تماشایی بود! همش فکر میکردم که قراره برای یه پیرمرد که پاش لب گوره وصیتنامه اش را بخونم ولی نگو که یارو کلی دلش جوانه و تازه میخواد تجدید فراش کنه! بهم گفت که میخواد فوری فوتی براش وصیتنامه تنظیم کنم که مبادا خانم جدیدش بخواد ادعای مالکیت کنه نسبت به اموال آقا! ازش پرسیدم که چرا از پسرش بعنوان مترجم استفاده نمیکنن که گفت که از نظر قانونی کسی که سهمی از ارث میبره نمیتونه مترجم باشه و تو هم که اینجا نشستی نباید هیچگونه اشنایی با این خانواده داشته باشی. 
دلم براتون بگه که یه ساعتی گذشت و هنوز از موکلین گرامی خبری نشده بود!! به خانم وکیل گفتم که اینا دیگه آخر ایرانی هستن چون ایرانی معمولا دیر میکنه ولی نه دیگه یکساعت! خانم وکیل رفت به طرف زنگ بزنه که اگه نمیای دیگه نیا که مترجم میخواد بره که یهو تشریف آوردن! از در اومدن تو که متوجه شدم که موکلین افغانی هستن نه ایرانی! پدر گرامی 58 ساله بود که برای ازدواج پیر نبود ولی شاید برای داشتن وصیتنامه جوان بود! یه پسر 26 ساله اش را هم با خودش آورده بود که مشخص بود که اینجا مدرسه رفته بود و درس خونده بود. درسته که زبان مشترک داریم ولی هم لهجه و هم بعضی لغاتی که استفاده میشه متفاوت هست که یکی اش حسابی منو گیر انداخت! خانم وکیل ازش پرسید که چند تا بچه داری که جواب داد 3 تا. بعد که پرسید چند تا دختر و چند تا پسر، فرمودن که 3 تا پسر و 5 تا دختر!! من و وکیله قفل کردیم و وکیله فکر کرد که من بلد نیستم درست ترجمه کنم و مجبور شد که از پسرش کمک بگیره که موضوع را براش به انگلیسی روشن کنه که تازه شصتم خبردار شد که افغانها به پسر میگن بچه یا اینکه بچه فقط فرزند پسر را شامل میشه و فرزند دختر همان دختر میشه!! یه تیکه سوتی هم دادم در حد تیم ملی اسپانیا بود! خانم وکیل داشت یه معادل برای "خدای نکرده" میگفت و ازم پرسید که تو فارسی چی میگن. من لغت مورد نظر را نفهمیدم و نمیدونم چرا فکر کردم منظور "انشاءالله" هست! زودی گفتم انشاءالله و وقتی خانم وکیل ادامه داد که اگه شنبه عروس کنی و خدای نکرده یکشنبه بمیری.....که تازه دوزاری ام افتاد که منظورش خدای نکرده بوده و از خنده داشتم میترکیدم! شانس آوردم که موکلین گرامی تو باغ نبودن چون هیچ عکسی العملی نشان ندادن و فقط من بزور سعی میکردم که لب و لوچه ام را جمع کنم! خانم وکیل سعی کرد شونصد بار به موکلش حالی کنه که نمیتونی به این سرعت وصیتنامه به انگلیسی تهیه کنی و تنها کاری که میتونی بکنی اینه بشینی به فارسی و با دستخط خودت وصیتنامه بنویسی و بعد از مراسم عروسی میتونی بری سراغ یه وکیل و ازش بخوای که دستخط را به انگلیسی ترجمه و قانونی اش کنن. کلی هم به موکل توصیه کرد که لطفا برو یه جای خلوت و بدور از پسر و عروس و زن و نوه و خلاصه در خلوت وصیتنامه بنویس که تحت تاثیر کسی نباشی. کلی هم بهش توصیه کرد که هوای خانم جدیدت را هم داشته باش!
خلاصه که جلسه مزبور به هیچ وجه به نوشتن و خوندن وصیتنامه نگذشت و فقط توصیه های ایمنی خانم وکیل در باب وصیتنامه نوشتن و رعایت حقوق همسر بود. من هم سعی میکردم که حرفهای خانم وکیل را تند تند ترجمه کنم ولی نمیدونم واقعا آقاهه متوجه میشد یا نه چون بعضی وقتها که باهام حرف میزد من نمیفهمیدم که چی میگه و فکر کنم باید رابطه دو طرفه باشه!! البته اینقدر سرش را بعلامت فهمیدن تکان میداد که خانم وکیل فکر میکرد که فهمیده، خدا داند! پسر موکله ظاهرا از ایرانی جماعت دل خوشی نداشت چون خصمانه به من نگاه میکرد و البته من از اونجائیکه معتقدم که ما در حق افغانی ها خیلی ظلم کردیم، به دل نگرفتم.

ماجرای من و دندانپزشک

طبیعی هست کسی که چهار سال و نیمه که دندانپزشک نرفته با دندانهاش مشکل پیدا کنه! اونم دندانهایی که به لطف ژنتیک، از جنس مرغوبی برخوردار نیستن و هر چقدر هم بهداشت را رعایت کنی باز مشکل پیدا میشه. انگلیس که بودم به دلیل گرانی وحشتناک سراغ دندانپزشک نرفتم. اینجا که اومدم یه تیکه از یکی از دندانهای پر شده در اومد و درد حاصله مجبورم کرد که برم دکتر. اول یه کلینیک پیدا کردم که مخصوص آدمهای کم درآمد بود و یه جلسه رفتم پیشش و گفت که فعلا برات موقت پر میکنم ولی فکر کنم این عصب کشی میخواد و اگر بعد سه ماه درد داشتی باید بری یه جایی روت کانال کنی، ما اینجا انجام نمیدیم چون هزینه اش بالاست. بعد سه ماه برگشتم پیشش و گفتم درد ندارم، لطفا پرش کن. گفت الان نمیشه بیای این کلینیک دیگه! چون تو الان تحت بیمه بدبختی هستی و باید بری پیش یکی از دکترهایی که تو این لیست هست تا برات مجانی انجام بدن. یکی از دکترهای لیست را انتخاب کردم و رفتم مطبش و مورد تحویل واقع شدم که ترسیدم! هیچ مریضی تو اون ساعت بعدازظهر تو مطب نبود! من با مطب دکتری که خلوت باشه و با رستورانی که مشتری نداشته باشه مشکل دارم! به منشی موضوع را گفتم و گفتش که دکتر الان وقت داره و میتونه معاینه اولیه را انجام بده! بازم بیشتر ترسیدم! دکتر سرخلوت! نشستم رو صندلی نفرت انگیز دندانپزشکی و یه دستیار یه وجبی اومد یه سری فرم پر کرد و رفت. چشمتون روز بد نبینه، یهو دیدم یه مرد سیاه پوست هیکلی از در اومد تو خودش را معرفی کرد! مطمئنم که صورتم تابلو نشان میداد که قبضه روح شدم! من از مردان سیاه پوست از نوع هیکلی مثل سگ میترسم! چرا؟ من از آدمهای گنده و هیکلی به هر رنگی میترسم! دلیل هم نمیخواد، میترسم! حالا اگه طرف سیاه پوست هم باشه که دیگه وحشتناک میترسم! حالا اگه طرف دندانپزشک هم باشه که دیگه نور علی نور میشه! از دکتر دندانپزشک به حد مرگ میترسم مخصوصا از قسمت تزریق بیحس کننده که حاضرم بیهوشم کنن که این مرحله ر نبینم. به دستهای بزرگش نگاه کردم که اگه اینا بخواد بره تو دهن من، فکم میاد پایین!
جناب دکتر یه سری عکس کامل از دندانها گرفت و یه لیست بلند بالا نوشت که همه دندانهایی که من تو طی زندگیم پر کردم را باید دوباره پر کنم! چرا؟ نیاز داره!! ولی من مشکلی با دندونهای پر شده ام ندارم! درد ندارن! درد داری ولی متوجه نمیشی! جوک ترین حرفی بود که شنیدم! من اصولا تو تحمل درد از قدرت خوبی برخوردار هستم. اینو هم دکتر دندانپزشکم و هم یه جراح بهم تو ایران گفته بودن. اینکه من درد دارم ولی متوجه نمیشم مثل اینه که من گشنم باشه ولی نفهمم که گشنمه! به حق حرفهای نشنیده. 
خلاصه که برام یه برنامه یه ماهه برای سرویس کردن دندونها ریخت، هفته ای یه جلسه. از اونجایی که هیچ آشنایی با علم دندانپزشکی ندارم و از بدحادثه، دوست دندانپزشک هم ندارم، نمیتونم بگم که واقعا این کاری که این بشر روی دندانهای من کرده لازم بوده یا فقط جهت چاپیدن جیب دولت خدمتگزار این کار را کرد! هر جلسه روی یکی از طرفها کار کرد و من تا دو هفته با اون طرف مربوطه مشکل خوردن و درد داشتم و دارم هنوز! وقتی بهش گفتم که درد دارم زودی یه عکس از دندانها گرفت و گفت هیچ مشکلی نداره باید صبر کنی که دندانهات با این ماده جدید خودشون را وفق بدن و عادت کنن!  حالا اگه فقط درد دندان بود اشکال نداشت. دردش میزنه به گوشم و یه گوش دردی میگیرم که نگو! هفته پیش که روی دندانی که عصب کشی میخواست کار کرد. سه بار بیحسی تزریق کرد تا بتونه روش کار کنه. آخر سر هم باز بطور موقت پرش کرد چون هنوز دولت خدمتگزار آلبرتا جواب نداده که هزینه عصب کشی بنده را تقبل میکنه یا من باید برم غاز بچرنم! هزینه یه عصب کشی تو این مملکت 1500 دلار که البته این ارزون میگیره چون من 2000 تا شنیده بودم. از وقتی روی این دندان کار کرده، اصلا نمیتونم هیچی با این طرف دندانهام بخورم و حتی آب و چایی خوردن و مسواک زدن هم یه دردی میده که تمام طرف راست صورتم را فرا میگیره. از نوع دردهای عصبی هست و تمام اعصاب این سمت صورت دردناک میشه و میزنه به گوشم و تا یه مدت از شدت درد، ضعف میکنم! کاری هم نمیشه کرد جز صبر کردن و مسکن خوردن.

این مملکت بهار نداره!

سلام بر دوستان گلم
حقیقتش اینه که من چند باری اومدم اینجا و یه چیزهایی نوشتم ولی بعدش فکر کردم که اگه اینو بزارم در موردم فلان فکر را میکنن و پشیمان شدم از چاپش! یعنی این عمیق بودن سانسور در زندگی ما فقط به دولت بستگی نداره به خودمون هم بستگی داره! یعنی شدم خدای خود سانسوری! اینو نگو، اینو ننویس، اینجوری فکر نکن، اینو نپوش، اینو نخور! این بیماری را درمانی نیست به خدا!
یه چند بار مطلب نوشتم در مورد حسی که از دیدن بچه دبیرستانی های اینجا بهم دست میده. روزهایی که تو ساعت حمل نقل بچه دبیرستانی ها تو اتوبوس باهاشون مجبور میشم که همراه بشم (خیلی سعی میکنم که نشم!) بی اختیار تمام خاطرات دوران طلایی (!) دبیرستان رفتنم جلوم رژه میرن و این ذهن بیچاره که حالیش نیست که نباید مقایسه کنه، شروع میکنه به مقایسه کردن و حرص خوردن و جز زدن! دیدن قیافه های شاد این بچه ها که هر جور دلشون میخواد لباس میپوشن، آرایش میکنن (یا نمیکنن)، صدای قهقهه شون خیابان و اتوبوس را میزاره رو سرشون، حرفهاشون، کفر منو در میاره! حسودم؟ معلومه که حسودم! چرا نباشم! منم مثل اینا انسانم! دوست دارم بدون حس ترس زندگی کنم. بعله! میدونم! برو خدا را شکر کن که تو بورکینافاسو بدنیا نیامدی! برو خدا را شکر کن که تو کشوری بدنیا نیامدی که اصلا ندونی مدرسه و درس چیه که بخوای آزاد هم باشی! این جور مقایسه کردنها، تو کتم نمیره چون همیشه نقطه مقابلش میاد تو ذهنم که خوب چرا با اون بالادستی ها مقایسه نکنم! من اصولا تو زندگی ام سعی میکنم خودم را با کسی مقایسه نکنم. فوقش یه لحظه کوتاه مقایسه میکنم ولی بعدش زودی ذهنم میگه که شرایط مقایسه یکسان نیست، لطفا بی خیال شو! ولی نمیدونم چرا در مورد گذشته ام نمیتونم بی خیال شم و کماکان حرص را میخورم! یاد صحنه هایی می افتم که بخاطر دست کردن یه مچ بند ورزشی، توسط مدیر مدرسه از صف کشیده شدم بیرون، یاد تهاجم وحشیانه ناظم به کلاس برای پیدا کردن هر گونه لوازم غیر مدرسه و ترسی که تو صورت همه بچه ها حتی اونهایی که هیچ چیز غیر مدرسه ای نداشتن، موج میزد! یادم میاد یکی از دوستام خیلی سریع یه کتاب غیر درسی را انداخت پشت شوفاژ ولی غافل از این بود که ناظم باهوش (!) و کارآزموده، پشت شوفاژها را هم گشت و کتاب را پیدا کرد! 
فکر کنم اونهایی که بچه دار هستن و بچه هاشون اینجا مدرسه میرن، حس بهتری دارن. اقلا همه نداشته های خودشون را تو داشته های بچه هاشون میبینن و میگن خدا را شکر که بچه ام داره یه بچگی و نوجوانی نرمال را تجربه میکنه، از ما که گذشت! ولی من از این حس هم بی نصیب هستم و همچنان حرص میخورم و سعی میکنم که با این بچه ها سوار اتوبوس نشم!

هوای این مملکت، از زمستان پرید به تابستان! یعنی اولین باری است که همچین معجونی را تو زندگی ام تجربه میکنم. آخرین روز ماه آوریل که میشد 10 اردیبهشت ماه، به برف و کولاکی بود که نگو! البته چون زمین مثلا خیر سرش نفس کشیده بود، زیاد برف رو زمین نشست. ولی هفته بعدش یهو هوا گرم شد مثل تابستان و جماعت گرما ندیده اینجا با لباسهای تابستانی که معمولا دو سه تیکه پارچه بیشتر نیست، پریدن بیرون! من که هنوز گیج و منگ بودم و از هر کسی سراغ بهار را میگیرفتم! ولی آفتاب اینجا میسوزنه حسابی! مثلا دمای 28 درجه اش برای منی که تهران 40 تا 42 را تحمل میکردم، سخت میاد! با اینکه هوای اینجا خشکه و مثل انگلیس مرطوب نیست که هوای گرم و مرطوبش آدم را اذیت کنه. همش فکر میکنم که چرا اینجوری شدم! صاحبخانه گرامی میگه که شاید چون تو مملکت خودت هوا به تدریج گرم میشه، بدنت به گرما عادت میکنه یعنی زمان کافی داره که عادت کنه ولی اینجا چون یهویی از سرما میپره تو گرما، بدنت زمان کافی برای تطبیق با هوا را نداره! البته فقط من نیستم که اینجوری شوکه شدم! درختان بی نوای این مملکت هم هنوز درست حسابی سبز نشدن! بعضی ها زودی سبز شدن، بعضی ها یه کم سبز شدن و بعضی ها هنوز قیافه زمستانی شون را دارم و من نگران هستم که نکنه مردن!

روز قانون

دیروز تو این شهر روز قانون بود و بهمین مناسبت در ساختمان دادگاه به روی مردم عادی باز و کلی برنامه های هیجان انگیز مخصوصا برای نسل نوجوان تهیه و تدارک دیده بودن که با نحوه کار قوه قضاییه این مملکت آشنا بشن. حتما میگین خوب به تو چه؟! حق دارین! چند وقت پیش رفته بودم برای کار داوطلبانه ثبت نام کنم و از بین کارهایی که میشد انجام داد، کار مترجمی را هم انتخاب کردم. یکی از کارهایی که مترجم اینجا میتونه انجام بده، نقش مترجم در دادگاه هست. خلاصه که از طرف مرکز مربوطه ایمیل اومد که بیاین تو مراسم این روز شرکت کنین تا کمی با محیط دادگاه و نحوه کارش آشنا بشین. صبح یک روز سرد بهاری (اینجا هنوز داره برف میاد!) پاشدم رفتم ساختمان دادگاه. یه ساختمان 24 طبقه خیلی شیک و پیک. تو راهرو، کلی غرفه زده بودن که یه جورایی مربوط به پلیس و وکیل و مشکلات حقوقی و ...میشد. قرار بود توی سالن جمع بشیم تا سفر گروهی را شروع کنیم. از 30 نفری که قرار بود بیان فقط 10 نفر اومدن! شاید مال هوای سرد مزخرف روز تعطیل بود. طبق معمول این مملکت هم که برنامه ریزی کشک بود و یه نیم ساعتی طول کشید که تصمیم بگیرن که چی کار میخوایم بکنیم. اول از همه قرار شد بریم تو مراسم شهروند شدن کانادا شرکت کنیم. تصوری که از این مراسم داشتم خیلی با چیزی که دیدم فرق داشت! فکر میکردم که مراسم باید خیلی رسمی باشه ولی خرتوخرتر از این حرفهآ بود! کسانیکه که قرار بود شهروند کانادا بشن با مردم عادی که قرار بود شهروند نشن (مثل من) یا اونها که شهروند شدن همه تو یه سالن بزرگ نشسته بودن. بعد یه کانادایی خیلی قد بلند با لباس ارتشی قرمز جیگری از در وارد شد و از همگی خواست که بلندشن وایسن. بعد یه سری آدم با لباسهای رسمی دادگاه وارد شدن و تو جایگاه نشستن. از بین همشون فقط تونستم شهردار کلگری را تشخیص بدم و نفمیدم که بقیه چه مقامی دارن. بعد یکیشون شروع کرد به خوندن یه متن بلند بالا که شماها که زحمت کشیدن و سختیهای این راه را تحمل کردین، امروز به مقام شهروندی این مملکت مفتخر میشین و حالا میتونین تو سرنوشت این مملکت سهیم باشین. بعد هم از کسانیکه قراره شهروند بشن خواست که بلند شن و قسم شهروندی را با ایشون به دو زبان انگلیسی و فرانسه تکرار کنن. آخرش هم اسم خانواده ها یا افراد را صدا زد که بیاین و گواهی شهروندی را بگیرن و با این آدمها دست بدین! همین!

قسمت هیجان انگیز بعدی، بازدید از زندان موقت ساختمان و انواع و اقسام ماشینهای پلیس بود! نمیتونم دقیق براتون توضیح بدم که چقدر تو این قسمت حالم بد شد و حالم بدتر شد وقتی شوق و ذوق همراهان و سایر مردم را در این قسمت دیدم! برای من دیدن این قسمت فقط یادآوری تمام چیزهایی بود که تو این سالها و مخصوصا سالهای اخیر از زندان و بازداشتگاه شنیده بودم و ترسیدم و لرزیدم و همش اشک تو چشمام جمع میشد! عصبانی بودم از این مردم الکی خوشی که حتما خاطره از این مکان ندارن و اینقدر شادن که تو ماشین پلیس مخصوص حمل مجرمین میشینین و با کلی شوق و ذوق عکس میگیرن! از بجه ها و بزرگهایی که تو صف وایستاده بودن که دستبند به دستشون بزنن تا باهاش عکس بگیرن! دلم میخواست زودی از اون مکان بزنم بیرون ولی مگه این گروه ول کن معامله بودن!

قسمت بعدی، شرکت تو یه دادگاه خانواده بود که برای اینکه موضوع لطیف باشه و برای بازدیدکنندگان نوجوان و خردسال مناسب باشه، کمیک بود. موضوع دادگاه، درخواست مادری بود که از شوهرش جدا شده بود و میخواست سگش (بجه اش) را با خودش ببره ادمنتون پیش خودش، ولی پدر سگه (بچه!!) میخواست که سگ تو کلگری پیش خودش بمونه. مادرسگه وضع اقتصادی خیلی خوبی داشت، هلکوپتر داشت و هی میگفت که هر وقت سگه بخواد میتونه با هلکوپتر برسونتش کلگری که باباسگش را ببینه! از اونطرف پدرسگه میگفت که این بچه کلی دوست تو این شهر داره و تو تیم فوتبال امریکایی این شهر کار میکنه و خیلی طرفدار داره اینجا و اراجیفی از این دست! پدرسگه پولدار نبود ولی کلی عشق به بچه میداد بعلاوه وقت! اول مادرسگه به جایگاه فراخونده شد و وکیل دو طرف و رئیس دادگاه ازش سئوال کردن. بعد پدر سگه اومد! نفر بعدی ظاهرا یکی از اعضای فوتبال این شهر بود که مردم کلی براش دست و هورا کشیدن! من که از این چیزها بی خبرم چون این فوتبال آمریکایی هست که من ازش متنفرم! آخرین شاهد هم خود آقا سگه بود که یه آدمی بود که لباس و کله سگ گذاشته بود روی سرش و حرف هم نمیزد و فقط سر تکان میداد.آخر سر هم رئیس دادگاه از هیئت منصفه که همه از بچه های حضار بودن خواست که نظر بدن که توله سگ باید پیش مادرسگ پولدارش بمونه یا پیش پدرسگ عاشقی که کلی وقت براش میزاره! و همه گفتن پدرسگ!

خواننده گرامی که به اسم وبگرد برای من کلی پیغام خصوصی میذاره و نه ایمیل داره و نه وب سایت که من جواب بدم، چه توقعی از من داره که چرا جوابش را نمیدم!!!!!!

پی نوشت:
* این مراسم که رفتم کار داوطلبانه نبود بلکه در راستای آمادگی برای کار داوطلبانه بود. یعنی بریم ببینیم که محیط دادگاه تو این مملکت چه شکلی هست کهاگر خواستیم یه روز به عنوان مترجم همراه کسی که دادگاه داره و زبان انگلیسی بلد نیست بریم، بدونیم چی به چی هست!

* من شخصا هیچ خاطره ای از زندان و بازداشتگاه ندارم! شکر خدا. منظورم از زنده شدن خاطرات تو متن بالا، خاطراتی هست که تو این مدت تو مصاحبه ها، وبلاگها و خبرهایی که در مورد کسانی که زندانی شدن شنیده بودم و بیشتر تو ذهنم داشتم مقایسه انجام میدادم که کفرم را در میاورد!

سبزه به آب سپردن

و همه آرزوهای سبز گره زده ام را سپردم به زلالی آب روان، شاید که گشایشی در کار شود!

سبزه گره میزنیم آی سبز گره میزنیم